سه‌شنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۶

هاله عزيزم، مرسی که دعوتم کردی به بازی. از ديشب تا حالا دارم بهش فکر می کنم، و می بينم نمی تونم تاثير حرفهای ديگران رو نسبت به بدنم ناديده بگيرم، بنابراين می بخشيد اگه باز مجبورم از دو عضوی که وجود خدا رو ثابت می کنه بگم! همونها که وجودشون نشون می ده آمدن نوزاد و نيازش به تغذيه توسط وجودی برتر پيش بينی شده! (منبع کتاب دينی نمی دونم سال چندم)
برای من زندگيم به چند بخش تقسيم می شه، اولين بخش يعنی ماقبل ممه، به فرمان خداوند مبارک و متعال وقتی که کلاس سوم ابتدايی بودم به پايان رسيد و عملاً و با حکم ديگران به دوران کودکی من پايان تلخی داد. ديگه هر اشتباهی می کردم اين حرفو می شنيدم: دختر خجالت بکش ديگه بايد بچه شير بدی! اما ميون اونها مادربزرگ يکی از بچه های کوچه مون که يه روز باهاش دعوام شد از همه نقش مهمتری ايفا می کنه. هنوز فريادش رو می تونم به وضوح بشنوم که می گفت: قد کوه شدن دو عضو شريفت (!) هنوز ميای تو کوچه بازی می کنی؟؟؟
خيلی تاثير گذاشت روم اين جمله! نه که ديگه نرم بازی کنم، اما خوب... سعی می کردم دو کوهان مسلم رو با يه بلوز تنگ و روش يه بلوز گشاد از ديده ها پنهان کنم. کمی هم قوزی شده بودم.
اما اظهار نظرها در اين مورد همچنان ادامه داشت.
دومين کامنت بسيار تاثير گذار در اين مورد رو مدير دبيرستانمون زحمتشو کشيد که برای اينکه مجابم کنه مقنعهء بلندتری سرم کنم بهم يادآوری کرد که اونها حالش رو به هم می زنن.

دورهء بعدی با تلاش من برای دوست داشتن خودم و بدنم شروع می شه و با کتاب شفای زندگی لوييز هی. من لوييز رو مادر روحی خودم می دونم. با اين کتاب دوباره متولد شدم. هشت بار خوندمش.

هفده سالم که بود با کسی آشنا شدم که معتقد بود من دختر خوبی نيستم وگرنه باهاش دوست نمی شدم.. حالا که فکرشو می کنم طرف زيادی نابغه بود، اون موقه هم حرفشو قبول نکردم اما تاثير هم گرفتم.

بعديش کسی بود که متاسفانه بيشتر از هر کسی تا حالا دوستش داشتم، منظورم از اجناس ذکور هست البته. اون معتقد بود که من بايد پيش بينی می کردم که روزی اون رو می بينم و تا قبل از اون با کسی دوست نمی شدم. اين يکی خيلی روم تاثير می گذاشت: عصبانيم می کرد.

آشنا شدن با دو نفر، اولی دانشجوی گرافيک و ديگری مجسمه ساز شايد عميق ترين تاثير رو تو زندگی من داشتن. اولی باعث شد بفهمم عاشق نقاشی هستم و دومی مجسمه سازی رو تا حدودی يادم داد و زندگی م شکل ديگه ای به خودش گرفت. اين دو نفر رو هيچ وقت فراموش نمی کنم.
رفتن به دانشگاه هر چند برای مدت کمی بود، چنان مريضم کرد که تا چند سال از خونه بيرون نيومدم. نگاه های جستجوگر حراست دانشگاه که با دانشکده هنر ميونهء خوبی هم نداشتن خيلی رو نروم رفته بود. تا چند سال افسردگی اون دوران رو دنبال خودم کشيدم.

چهارنفر از دوستانم با مرگشون نقش مهمی برای من بازی کردن. به خصوص مهتاب، که يادم داد هميشه به ياد داشته باشم برای دوست خوبی بودن تا ابد وقت ندارم. و هر ديداری می تونه ديدار آخر باشه.
اين رو در مورد آدمهای پير قبلاً تجربه کرده بودم، با رفتن مادربزرگم، و پشيمونی شديدی که بعدش داشتم از اينکه نوهء چندان خوبی نبودم.. و سعی کردم روابطمو با پدر و مادرم بهتر کنم.

اومدن به هند اما من الان رو ساخت که شباهت خيلی کمی به آدم سه سال پيش داره.
تا قبل از اومدن به اينجا من حتی حوصلهء کمترين تکون خوردن برای بهتر کردن زندگيم رو نداشتم. يه علتش همون افسردگی بود که يک مقدارش هم جسمی بود. اينجا با مردمی که رفتارشون دوستانه است و سختی هايی که به عنوان يک دانشجوی خارجی کشيدم، خستگی ها، نتيجه گرفتن ها و امکان ورزش درست و حسابی.. کاملا عوضم کرد. هميشه فکر می کنم که کاش زودتر اومده بودم و خوشحالم که خيلی دير نيومدم.

بايگانی وبلاگ