امروز به گلناز داشتم می گفتم از جنبش حقوق زنان و دانشجويی بگير تا اپوزيسيونمون همه برای اين به بن بست می رسن که تو همه چيز شخصی می شيم.
تا وقتی اينطور باشه به هيچ جا نمی رسيم.
پنجشنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۶
اين روزهای عقيم...
مدتيه منظره می کشم. حتی تلاش هم نمی کنم برای فکری و ايده ای. خسته شده بودم از منتظر شدن برای خلاقيت خشکيده م، برای شکوفا شدنش. با خودم فکر می کنم، درجا زدن حتی اگه رو نقطه ای که بهش باور کامل داری باشه همه چيزو خراب می کنه. دايره رو دور می زنم و سعی می کنم دوباره برگردم ..
شايد يه موزيک جادويی، اتاقی نيمه تاريک پر از خاطره و بوی علف، يا ديدن آدمهای اون روزها برم گردونه جايی که بهش تعلق دارم... خدا را چه ديده ای ريرا؟
مدتيه منظره می کشم. حتی تلاش هم نمی کنم برای فکری و ايده ای. خسته شده بودم از منتظر شدن برای خلاقيت خشکيده م، برای شکوفا شدنش. با خودم فکر می کنم، درجا زدن حتی اگه رو نقطه ای که بهش باور کامل داری باشه همه چيزو خراب می کنه. دايره رو دور می زنم و سعی می کنم دوباره برگردم ..
شايد يه موزيک جادويی، اتاقی نيمه تاريک پر از خاطره و بوی علف، يا ديدن آدمهای اون روزها برم گردونه جايی که بهش تعلق دارم... خدا را چه ديده ای ريرا؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)