اين عرضاقام اينا و آبجی شون که دوتا از دوستای قديمی من هستن يه عادت جالب دارن. اينکه هر چی عکس می گيرن می ذارن تو قاب های بزرگ و می زنن به ديوار. يهو تو يه قاب مثلاً بيست تا عکس هست که تقريباً هيچ ترتيب زمانی يا موضوعی خاص ندارن. چند روز پيشا که رفتم خونه شون کلی با عکسای اين چند سال که رو در و ديوار پر بود حال کردم.
بعد که اومدم خونه منم همينکارو کردم. عکس ها رو گذاشتم لای دوتا تلغ ( می خوام از اين به بعد هر چی قاب می کنم به جای شيشه از تلغ استفاده کنم و اگه "مايهء نشاطمان" اجازه بدهد بقيهء قاب ها و تابلو ها هم که شيشه دارند تلغی کنم.) و تلغ ها رو با چسب پهن به هم چسبوندم. هر صفحه سه تا پنج عکس داره. عکس ها رو قرو قاطی کنار هم چيدم، اينجوری کيفش بيشتره. از عکس های ضايع هم نگذشتم. خيلی احساس خوبيه آزادی در اين حد که عکس جوينت بار زدن دسته جمعی بزنی به ديوارت (حالا گيريم رو ديوار کنار در که زيادم معلوم نباشه) و هر کس هم نگاهش افتاد يه خورده براش لبخند بزنی و چندتام پلک تند تند و اگه بازم نگاهش افتاد يه چرخش گردن و اگه افاقه نکرد يه گ*زی موزی بدی حواسش پرت شه...
اون طرف به ديوار کمد عکس عروسی دوستمو زدم و کنارش فنتل سگ دوستم که عاشقش بودم و دزديدنش. اين ور يه عکس سياه و سفيد از خودم که دوست عکاسم گرفت چند سال پيش، کنارش عکسای خودم و عرضاقام و "سالی" تو باغ کنار خونه شون که يه ساختمون نيمه خراب داره. بالاش هم عکس های سبلان نوردی.
اين طرف هم اون شمالی که نزديک بود به قيمت جونمون تموم شه.
حالا به هرطرف که نگاه می کنم يه احساس متفاوت بهم دست می ده. يه چيز خنده دار يادم مياد يا دلم هوای کسی رو می کنه.
*******
از طرف گروه imagining ourselves برام ايميل زدن که امضاهات برای اجازه چاپ رسيده، اما می پرسن سی دی کارهاتو هم فرستاده بودی؟
ببخشين من ديونه هستم اما نه انقد که سی دی بفرستم اما پرينت فرستادم به چه گوندجی! گم و گور پاره پورم بشه به تخم مرغ تلاونگ آقا سعيدی بقال. اصل کارام پيش منه و خدا کنه خلاقيتم نخشکه و حس داشته باشم بازم بکشم هی.
*******
پس چرا انقدر غمگينم؟
سهشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲
داريم می پريم ديوانه وار اينور اونور و مثلاً می رقصيم يه دفه يادش می افته بايد نخ بده: "می دونستی من يه بار پنج ساعت هد بنگ زدم سايز گردنم پنج سانت کم شد؟" (همينجوری هم فکر می کردی الانه که بگه مردم از گردن کلفتی.)
طفلک نمی دونست چند ساعت بعد می شه سوژهء ماه. منم قصد بدی نداشتم اما چطور می تونستم جمعی رو از خندهء به اون از ته دلی محروم کنم؟
****
داداش دوستم رو که اسمش علیرضا ست سر سريال دو سال پيش ماه رمضون تلويزيون با شرکت عَييز آقا، "عريضاقا" صدا می کرديم ( در اصل بعد از ع و قبل از ر، ل نا محسوسی هم هست که انقد بايد سريع تلفظ بشه که شک کنی اصلاً هست يا نه. مثل ل مالربرو).
حالا از بس يه دختری که ازش خوشش اومده صداش کرده "عليرضا م " اون ميم آخرش شده کرم مغز، مخ و می خارونه. مجبوريم انقدر عليرضام صداش کنيم که خوب شه. اولش شوخی شوخی بود و با خنده و اشاره به طرف مربوطه و گاهی هم می شد "عليرضاش". اما کم کم جا افتاد و تبديل شد به "عريضاقام"!
****
يه مجری تلويزيونی هست که در اصل شايد بشه خبرنگار بهش گفت چون مجری دائمی نيست. اسمش رو نمی دونم. هميشه از طرز حرف زدن و لحن لوسش به طرز عجيبی بدم می اومد مخصوصاً چون انرژی زياد و هيجان بی جايی به صداش می داد. توی جريان جمع کردن کمک به زلزله زده ها رفته بود ميدون نبوت ( هميشه هر جا يه معرکه ای به پاست اين پيداش می شه) برای اولين بار تحمل کردم و چند دقيقه کانال رو عوض نکردم. بعد فهميدم چرا انقدر ازش بدم مياد. بد جوری نگاهش بی احساس بود! با هيجان حرف می زد و لحنش رو يه جوری کش می داد و بعضی جاها رو پرشورتر می گفت اما چشمهاش هيچ تغييری نمی کرد! هيچ نوسان احساسی توی نگاهش ديده نمی شد! حالم داشت از اين نمايش ناهماهنگ و پر ريای صورت و صدا دگرگون می شد!
****
انگار قسمت نيست من اينجا نقاشی بذارم.
طفلک نمی دونست چند ساعت بعد می شه سوژهء ماه. منم قصد بدی نداشتم اما چطور می تونستم جمعی رو از خندهء به اون از ته دلی محروم کنم؟
****
داداش دوستم رو که اسمش علیرضا ست سر سريال دو سال پيش ماه رمضون تلويزيون با شرکت عَييز آقا، "عريضاقا" صدا می کرديم ( در اصل بعد از ع و قبل از ر، ل نا محسوسی هم هست که انقد بايد سريع تلفظ بشه که شک کنی اصلاً هست يا نه. مثل ل مالربرو).
حالا از بس يه دختری که ازش خوشش اومده صداش کرده "عليرضا م " اون ميم آخرش شده کرم مغز، مخ و می خارونه. مجبوريم انقدر عليرضام صداش کنيم که خوب شه. اولش شوخی شوخی بود و با خنده و اشاره به طرف مربوطه و گاهی هم می شد "عليرضاش". اما کم کم جا افتاد و تبديل شد به "عريضاقام"!
****
يه مجری تلويزيونی هست که در اصل شايد بشه خبرنگار بهش گفت چون مجری دائمی نيست. اسمش رو نمی دونم. هميشه از طرز حرف زدن و لحن لوسش به طرز عجيبی بدم می اومد مخصوصاً چون انرژی زياد و هيجان بی جايی به صداش می داد. توی جريان جمع کردن کمک به زلزله زده ها رفته بود ميدون نبوت ( هميشه هر جا يه معرکه ای به پاست اين پيداش می شه) برای اولين بار تحمل کردم و چند دقيقه کانال رو عوض نکردم. بعد فهميدم چرا انقدر ازش بدم مياد. بد جوری نگاهش بی احساس بود! با هيجان حرف می زد و لحنش رو يه جوری کش می داد و بعضی جاها رو پرشورتر می گفت اما چشمهاش هيچ تغييری نمی کرد! هيچ نوسان احساسی توی نگاهش ديده نمی شد! حالم داشت از اين نمايش ناهماهنگ و پر ريای صورت و صدا دگرگون می شد!
****
انگار قسمت نيست من اينجا نقاشی بذارم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)