سه‌شنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۲

داريم می پريم ديوانه وار اينور اونور و مثلاً می رقصيم يه دفه يادش می افته بايد نخ بده: "می دونستی من يه بار پنج ساعت هد بنگ زدم سايز گردنم پنج سانت کم شد؟" (همينجوری هم فکر می کردی الانه که بگه مردم از گردن کلفتی.)
طفلک نمی دونست چند ساعت بعد می شه سوژهء ماه. منم قصد بدی نداشتم اما چطور می تونستم جمعی رو از خندهء به اون از ته دلی محروم کنم؟

****
داداش دوستم رو که اسمش علیرضا ست سر سريال دو سال پيش ماه رمضون تلويزيون با شرکت عَييز آقا، "عريضاقا" صدا می کرديم ( در اصل بعد از ع و قبل از ر، ل نا محسوسی هم هست که انقد بايد سريع تلفظ بشه که شک کنی اصلاً هست يا نه. مثل ل مالربرو).
حالا از بس يه دختری که ازش خوشش اومده صداش کرده "عليرضا م " اون ميم آخرش شده کرم مغز، مخ و می خارونه. مجبوريم انقدر عليرضام صداش کنيم که خوب شه. اولش شوخی شوخی بود و با خنده و اشاره به طرف مربوطه و گاهی هم می شد "عليرضاش". اما کم کم جا افتاد و تبديل شد به "عريضاقام"!

****
يه مجری تلويزيونی هست که در اصل شايد بشه خبرنگار بهش گفت چون مجری دائمی نيست. اسمش رو نمی دونم. هميشه از طرز حرف زدن و لحن لوسش به طرز عجيبی بدم می اومد مخصوصاً چون انرژی زياد و هيجان بی جايی به صداش می داد. توی جريان جمع کردن کمک به زلزله زده ها رفته بود ميدون نبوت ( هميشه هر جا يه معرکه ای به پاست اين پيداش می شه) برای اولين بار تحمل کردم و چند دقيقه کانال رو عوض نکردم. بعد فهميدم چرا انقدر ازش بدم مياد. بد جوری نگاهش بی احساس بود! با هيجان حرف می زد و لحنش رو يه جوری کش می داد و بعضی جاها رو پرشورتر می گفت اما چشمهاش هيچ تغييری نمی کرد! هيچ نوسان احساسی توی نگاهش ديده نمی شد! حالم داشت از اين نمايش ناهماهنگ و پر ريای صورت و صدا دگرگون می شد!

****
انگار قسمت نيست من اينجا نقاشی بذارم.



بايگانی وبلاگ