سه‌شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۴

پنجشنبه:
نه خير امروزم نوشتنم نمياد.. حالا که وبلاگ نويس نشد که بشم، چطوره برم سياستمدار بشم؟

سیاستمدار
(تاثیر گذار، برون گرا، آرمان گرا، متفکّر)
تو یک تیپ "سیاستمدار" هستی. قوی معاشرتی و آینده نگر. تو اراده قوی و شخصیتی برونگرا داری؛ و به همین دلیل از معاشرت با دیگران لذت می بری. همچنین تو با پشتکار زیادی که داری، همیشه به دنبال اهدافت می روی.
طرز فکر خلاقت به تو این اجازه را می دهد که با کمک استدلالهای غیر معمول و ایده های جدیدت که برای دیگران جذاب است، در بحثها و مذاکره ها برنده شوی، اما در پشت ظاهر این استدلالها و ایده های جدید ، ذهن تحلیلگری داری که هیچ وقت نتیجه نهایی را فراموش نمی کند. در حالی که بعضی ها ممکن است تو را آدم دغلی به حساب بیاورند، دوستان نزدیکت می دانند که تو شخص با استعدادی هستی که سزاوار بهترینها در زندگی است.
به هر حال، تو قطعاً دغلکار هستی!!! و این دقیقاً به خودت مربوط است که از قدرتت برای کارهای خوب استفاده می کنی و یا برای کارهای بد! اگر گیج شدی که اصلاً معنی "خوب" و "بد" چیه، میتوانی از یک "پرستار" بپرسی. ضمنا مثل "تجربه گر" تو هم تمایل طبیعی به فریب و خیانت داری.
راستش هميشه انقدر با خودم درگير بودم که نمی دونستم ممکنه واقعاً بتونم دغلکار باشم. اما فکرشو که می کنم هميشه سر معلمامو گول ماليدم. به قول همين خود شناسی، مهم اينه که برای کارهای خوب ازش استفاده کنی -در رفتن از مخمصه وقتی با يه من آرايش معاون حزب الهی مدرسه گرفته ات هم کار خوبيه ديگه-، يا وقتی به استاد آزمايشگاه شيمی نمی تونی توضيح بدی چرا مثل مست و ملنگ ها سوتی می دی چون ده ساله شيمی نخوندی و تازه اون موقع هم گزارش برای آزمايش هات هيچ وقت ننوشته بودی.
وقتی کسی رو آزار ندی و نفع خودت رو به قيمت ضرر ديگران نخوای، هيچ کاری تو دنيا نمی تونه بد باشه.

بفرمايين آناناس چاقالو.

جمعه:

ديروز برای اولين بار از يه فروشندهء دوره گرد يه کتاب خريدم که خيلی هيجان انگيزه. من عاشق مجلهء دانستنيها بودم، اين کتابه که در واقع ديکشنری تصويريه و اسمش هم همينه مثل همون دانستنيها می مونه. با کاغذ عالی و تمام کتاب هم رنگيه. به نسبت کيفتش و علاقه ای که به اين مدل اطلاعات کوتاه دارم قيمتش هم خيلی هيجان انگيز بود.
فردا اون دوستم که فکر می کرد بره بچهء گوسفند و بزه رو ناهار دعوت کردم و خيال دارم يه غذای هيجان انگيز مخصوص آدمهای شيکمو که غذاهای کمی شيرين و ترش (ملس) رو دوست دارن درست کنم و بعد از ناهار هم يه کلاس فشردهء بز شناسی برگذار کنم.

***
شنبه:
چند روزه دلم ضعف ميره يه بچهء سه چهار ساله داشته باشم هر شب براش کتاب بخونم. اين فکر وقتی به سرم اومد که تصميم گرفتم يه خانوادهء سگی تشکيل بدم، البته حالا حالا نخواهم تونست، تا وقتی که تکليف مکان زندگيم معلوم بشه و مثل حالا قاصدکی که به شاخه چسبيده و بعد معلوم نيست کجا شوت می شه نباشم.
خلاصه، داشتم می گفتم که بعد از اين تصميم برای تشکيل خونوادهء سگی، فکر بچه داشتن و کتاب خوندن باهاش و بازی کردن و جواب دادن به اولين سوالهاش دلم رو می چلوند. بعد اين فکرها اومد سراغم: اگه بزرگ بشه و بره از اين رقاص ها بشه که با ميله می رقصن چی؟ يا استريپر؟ يا بدتر؟ مثل اينهايی که ضد خونواده شون می شن (مثلاً اگه مامان بابا مذهبين اينا می شن ضد مذهب)، اگه بشه يه آدم سنتی و مذهبی چی؟ يا مثل اينهايی که تو زمستون لباس لختی می پوشن بدنش رو فقط برای نمايش دادن بخواد و اهميت به خودش نده، يا اصلاً معتاد بشه، چی؟
بعد گفتم ولم کن بابا من تازه دارم يه نفس راحت در زندگانی می کشم اصلاً فکر همچين بی ناموسی ای رو نکنم بهتره. بعد گفتم اما اگه خوب تربيتش کنی اگه کتابهای خوب براش بخونی، اگه با عشق و علاقه يادش بدی که خودش رو دوست داشته باشه اينطوری نمی شه. بعد گفتم اگه مثل اين مامانهايی بشم که امروز توی شوی اپرا می گفتن بچه های تين ايجرشون اورا ل صکص دارن درحاليکه اصلاً با هم دوست هم نيستن چی؟ من دق نمی کنم؟ اصلاً اگه هم از اين کارا کنه هم معتاد بشه چی؟
همينه ديگه، پنجاه سی بيست سال پيش چقدر گنده بود اگه کسی دوست پسر يا دختر داشت؟ خوب تفاوت ما با نسل بعد هم همين چيزا می شه که نمی تونيم قورت بديم ديگه. اون وقت بايد چکار کرد؟ من همين الان خوب می دونم که يه آدم بالغ رو نمی شه عوض کرد، اونوقت اگه مادر يا پدر آدمی باشی که تمام کارهايی رو می کنه که تو حتی برای غريبه ها هم سختته ببينی و غصه شونو می خوری، خوب انقدر غصه می خوری تا هيچی ازت نمونه ديگه، ها؟؟
بعد گفتم ولش کن بابا می شينم خودم اون کتاب قصه ها رو می خونم بعدم يه خانوادهء سگی تشکيل می دم.
بد می گم؟
***
يکشنبه:
چرا خدا کوسه رو انداخته تو آب؟ کوسه که ماهی ها رو می خوره! خدا نيفته تو آب! صدا از کجامون مياد؟ خدا چجوری حرف می زنه؟..
پسر دوستم جديداً از اين سؤالا می کنه. اون دفه می گفت از ندا بپرس هند زلزله اومد رفت زير ميز قايم بشه؟ ..برام جالبه که يه پسربچهء چهارساله اهميت بده به اطرافش، بچه ها معمولاً تو نخ خودشون و بازی هاشون هستن، به نظرم اين بچه يه چيزی می شه. چون دوستش دارم نمی گم، واقعاً اينطور فکر می کنم. چند روز پيش هام نمی دونم تلويزيون از اين برنامه های مشاور خانواده انگار داشته نشون می داده و طبق معمول توصيه به خانمها که بدون اچازهء شوهر فلان کار و بيسار کار و نکنن و از اين حرفا، گفته يعنی چی مگه زنها آدم نيستن؟
مريم بهش گفته تو با اين سن کمت اينو مفهمی اينا نمی فهمن.

***
دوشنبه:
مامان بزرگم تعريف می کرد يه خانومی بوده تو فک و فاملاشون که شوهرش رفته بوده يک زن ديگه گرفته بوده. بعد از چند وقت شوهره مريض می شه و فوت می کنه، خانومه سر تشييع جنازه بر سر زنون و گريه کنون می گفته: اصغر آقا*! تو قبر می تونم ببينمت، اما پيش زن ديگه ای نمی تونم ببينمت.
داشتم فکر می کردم که قرن ها و قرن ها اجتماعهايی که چند همسری مرد توشون مجاز و قانونيه، احساسات چند ميليون زن رو زير پا له کردن؟ ما هم مثل مردها نمی خوايم عشقمون رو با کسی شريک بشيم، چرا قانون بايد انقدر نسبت به يک جنس بی توجه باشه و همه چيز رو برای يک طرف بخواد؟
ماماييم (مامان بزرگم) می گفت ننه واسه اينه که، تو اگه با چندتا سطل آب بريزی تو يه حوض، آخرش معلوم نمی شه آب تو حوض مال کدوم سطله، همه اش با هم قاطی می شه. زن و مردم همينه، اگه زن با چندتا مرد باشه، معلوم نمی شه بچه اش مال کيه.
مامان بزرگم با اين توضيح کاملاً قانع شده بود و با خيال راحت انگشتشو از لای صفحه های مفاتيح در مياورد و بقيهء دعاش رو می خوند، اما برای من هيچ وقت روشن نشد که اون سطل چرا بايد چندتا حوض داشته باشه؟

پ.ن:اينو می دونم که زمان صدر اسلام چون جنگ بوده و مردها کشته می شدن و زنهاشون بی سرپرست می موندن و اين لازم بوده که زنهای شهدا رو مردها تحت حمايت خودشون قرار بدن (گرچه اينم جای بحث زياد داره، مثلاً اينکه فقط در مورد زنی که شوهرش در جنگ کشته شده باشه يا فقط زمان جنگ اين قانون باشه. اومديمو چهل سال جنگ نشد. چهل سال هم يه عمره، نيست؟).
الان که کار برای زنها هم هست (البته می دونم که فقيرترين قشر تو همين ايران خودمون زنهای سرپرست و تک والد هستن) اين همه اوضاع خلاصه فرق کرده، بازم همين قانون؟؟؟ نه.. قطعاً ديگه اين توضيح قانع کننده نيست. اما خوب فعلاً که زوريه و زور زورکی همينه که هست.
کنم؟؟

*شايدم اکبر آقا

***
سه شنبه:
اين غذای مراتی خيلی ساده است انقدر که جرأت نمی کنم بنويسم نيست که غذاهای ايرانی خيلی مفصل و دنگ و فنگيه و هزارتا چيز هميشه با هم تو يک غذا هستن اين ممکنه به نظر مسخره بياد اما به عنوان يه شام سالم و کم کالری خيلی عاليه. در ضمن انقدر امشب بهم مزه داد که تصميم گرفتم به شما هم ياد بدم.اسمش هست باميه ماسالا.
موادش هم باميه، يه دونه گوجه فرنگی و يک فلفل و کمی زرد چوبه و نمک هست، و دو قاشق روغن زيتون (هندی ها با روغن جامد درست می کنن).
باميه ها رو بشوريد و بگذاريد تو سبد آبش بره. بعد سر و دمش رو بزنيد و به قطعات تقسيم کنيد طوريکه هر قطعه به اندازهء يه بند انگشت باشه تقريباً. اگر هنوز کمی آب داره همينطوری بدون روغن بندازيد توی ماهيتابه و بگذاريد چند دقيقه با شعلهء متوسط تفت بخوره. بعد که داشت آبش تموم می شد روغن رو اضافه کنيد و بگذاريد چند دقيقهء ديگه هم روی آتش باشه.
گوجه رو به اضافهء فلفل (از اين قلقل سبز تندا) به اضافهء نمک و زردچوبه بريزيد تو ميکسر و دکمه آخری رو بزنيد تا يک سس تقريباً يک نواخت درست بشه. اين رو به باميه اضافه کنيد و چند دقيقه با در باز بگذاريد روی آتش باشه.
وقتی آب گوجه فرنگی تقريباً تموم شد در ماهيتابه رو بگذاريد و شعله رو کم کنيد.
توجه: به هيچ وجه آب به اين ترکيب اضافه نکنيد وگرنه باميه ها ليز و لزج می شن.
حدوداً سه تا پنج دقيقه بعد غذاتون حاضره. اگر بخواهيد می تونيد بهش پنير اضافه کنيد -که انگار تو ايران بهش می گن پنير هلندی و عکسشو يه بار گذاشته بودم تو وبلاگ- بهش اضافه کنيد در اين صورت چند دقيقهء ديگه هم زمان می بره تا پنيرها هم نرم بشن. اگه بيشتر بپزه پنير لاستيکی می شه.
باميه ماسالا به عنوان يه غذای فرعی، مثلاٌ برای پای خوراک مرغ هم مناسبه.

***

چارشنبه: دارم به اين فکر می کنم که وبلاگ نوشتن رو فصلی اش کنم. يه دليلش اينه که سوژهء عکس هر دفعه کمتر گيرم مياد، و ديگه بدون عکس وبلاگ نوشتن بهم مزه نمی ده. شايد هر دفعه يه دونه عکس بذارم، شايدم همون وبلاگ نوشتنمو فصلی کنم.
اينم چندتا عکس که رفته بودم مرکز شهر خريد گرفتم؛ چرخی که رنگ های رنگولی برای ديوالی می فروخت و پودرهای رنگی رو به شکل کله قند در آورده بود. نمی دونم چکار کرده که پودر فرو نمی ريزه. لابد آب بهش زده.
راستی! در مورد عکس اول، کار من نبود ها!

چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

دوشنبه:
داستان اتوبوسی که برای رزا پارکس دردسر درست کرده بود رو امروز شنيدم، اينکه حاضر نشده جای خودش رو به مردی سفيد پوست بده و به همين خاطر دستگير و زندانی شده. زمانی که نيم قرنی از آزادی برده ها می گذشته. چند قرن ديگه بايد بگذره تا نژاد و رنگ پوست علت محنت کشيدن نباشه؟
علم می گه تا پنجاه هزار سال آينده عملاً تمام نژادهای امروز با هم قاطی شدن پس ديگه تفاوت رنگ پوست و مو معنايی نداره. انسان اين زمان اگر مويی به سر داشته باشه به رنگ طلائی نخواهد بود، و پوست روشنی هم نخواهد داشت (و يه سری چيزهای ديگه مثل انگشت کوچيکهء دست و پا). طبعاً تبعيض نژادی هم معنی نخواهد داشت.
اما ما آدمها با اين همه اهن و تلپ همين الان يعنی نمی تونيم اين حقيقت رو درک کنيم که زندگی موهبتيه که خيلی شانسی به ما داده شده، و به همه مون به يک اندازه تصادفی؟ نمی تونيم قبول کنيم که به خاطر هيچ چيز از اين زمين طلبکار نيستيم؟ که بايد قدردان تر از اين حرفها باشيم؟
***
سه شنبه:
از تام کروز خيلی خوشم اومد. وقتی اپرا در مورد پسرش و اينکه نژادش متفاوته سوال کرد، گفت چه فرقی می کنه؟ همه مون با هم داريم رو اين زمين زندگی می کنيم ديگه! هان؟ چه فرقی می کنه؟ پسرمه، عاشقشم!
***
چارشنبه:
راهنمای ضايع بازی: دائم از فول فيل بودن زندگی عاطفی تون بگين و بدی حسادت و بيچارگی حسود، بعد خودتون رفتارهای بچه گانه کنين. انقدر تابلو که کسانی هم که سعی می کنن آخرين کاری می کنن قضاوت ديگران باشه به اين نتيجه برسن که واقعاً چرخ خراب گاريه که بيشتر از همه صدا می ده.
***
پنجشنبه:
به اين نقاشی های دم در می گن "رنگولی" کف اتاق. که يک جور خوش آمد گويی به مهمان های بازديدهای ديوالی هست. از دو سه روز قبل از ديوالی و يکی دو عيد ديگه قبل و بعد از اين روی زمين می کشنش و يک کار زنونه هست، يه جور هنر (برای ريختن از هر انگشت خانمها) حساب می شه. امروز فکر می کنم روز اصلی عيد ديوالی بود (يکم نوامبر) انقدر همه جا مردم گفتن هپی ديوالی که جو منو گرفت و رفتم خريد عيد کردم. خريدهااااااااااا! از کفش جات سه جفت صندل گرفتم که يکی اش از اين سنتی هاست خيلی خوشگله تو فيلما بايد ديده باشين، اونايی که نوکش تيزه و بر گشته رو به بالا.
***
جمعه:
سال هفتاد و سه تو کاروان اسکی با يک دختر کرد آشنا شدم که بعد تو صحبتهاش گفت از راه تن فروشی زندگی می کنه. تو رفتار و گفتار کاملاً آدم حسابی بود و معلوم بود اصلاً سطحی نيست. يه دختر باهوش که توی زادگاه خودش زير يوق مردسالاری نرفته بود اما جای ديگه قربانی شده بود. هفده سالگی از خونه و شهرش و از ازدواجی اجباری که براش تدارک ديده بودن فرار کرده بود و اومده بود تهران، و يک روز توی پارکی توسط زنی که الان زير نظر اون "کار" می کرد "کشف" شده بود.
وقتی اينارو فهميدم که شماره تلفنمو بهش داده بودم و فرداش از طرف رئيسش که شديداً به خاطر اينکار مؤاخذه اش کرده بود غير مسقتيم تهديد شدم و خلاصه تجربهء ترسناکی بود. اگه به خودم بود خونه رو عوض می کردم جدی می گم.. البته آدرسمو نداشتن اما من ترسيده بودم پيدام کنن و از ترس لو رفتن تهديد مهديد (پهديد- شهديد- فهديد-.. بفرما همينجوری اسم می سازن ديگه.. پهديد و مهديد اسم دخترونه، شهديد و فهديد پسرونه) ام کنن و از اين کارا که آدم بدا میکنن. اينطور که فهميدم گروهی بودن که مواد مخدر هم خريد و فروش می کردن.
هميشه هر وقت يادش می افتم دلم می سوزه. چقدر پتانسيل های باارزش مثل اين که بی رحمانه از بين می رن. دخترهايی که از خونه فرار می کنن به نظر من هوش و خلاقيت سرشاری دارن که بهشون اجازه نمی ده رکود و دربند بودن رو قبول کنن..ولی در عمل شاهپرک هايی هستن که به هوای رهايی و روشنايی می زنن بيرون، اما خيلی زود می سوزن و تموم می شن.
***
روز اشتباهی:
بعضی روزا من اگه به خواب زمستونی برم و بيدار نشم بيشتر به نفعم می شه. امروز موقع پياده روی صبح به يه فروشندهء دوره گرد برخوردم، که صندلی های حصيری می فروخت. گفتم قيمت کنم چون قصد داشتم بگيرم اما هی از ترس اسباب کشی پراساس و سخت بيخيال می شدم. قيمتش انقدر خوب بود که بتونه وسوسه ام کنه. برگشتم کيفم رو برداشتم و رفتم سراغ فروشنده. يه کم هم چونه زدم البته قصدشو نداشتم همينجوری اينجا عادتم شده. تخفيف خوبی هم داد منم دوتا صندلی و يه مينی که می شد به جای ميز استفاده کرد برداشتم و با ذوق اومدم خونه.
برای چيدن اينا دکور رو به کلی بايد تغيير می دادم که خوب منجر به يه تميز کاری کلی شد. هفتهء پيش خونه رو از يک گرد يکماهه تميز کرده بودم اما هيچ چيز مثل جابه جايی اساس تو تميزی کمک نمی کنه. صندلی ها رو بالاخره جوری چيدم که هم جلوی راه رو نگيره و هم بهترين استفاده رو بشه ازش کرد. ناهارم رو روبروی تلويزيون و روی يکی از صندلی ها خوردم. بعد رفتم بيرون که يکی از صندل هايی که ديروز گرفته بودم (صندلی نه ها) و ناراحت بود عوض کنم. اون صندل ای که پسنديدم لنگه اش رو مغازه دار هر چی گشت پيدا نکرد و اونهايی هم که جفت بودند يا کوچيک بودن يا بزرگ. شمارهء پای من فقط يه لنگه اش گم شده بود، همون يکی فقط تو اون مغازهء دو طبقه ای!
يه دونه ديگه که زياد هم به دلم نچسبيد برداشتم و اومدم خونه. بار و بنديل رو گذاشتم زمين و رفتم کافی نت.
وقتی برگشتم، جيغم رفت هوا، صندلی هايی که خريده بودم در واقع کلونی سوسک بود... سلام بله خودمم همون که کابوسش سوسکه. از تصور اينکه رو اينا ناهار خورم چنان در حالت چندش بودم که تمام بدنم منقبض بود تا دو ساعت. با نوک انگشت انداختمشون بيرون و افتادم به جون سوسکهايی که با تاريکی شب بيدار شده بودن و از صندلی اومده بودن پايين برن سر کار.
وقتی از اين کار خلاص شدم و حالت چندش هم تخفيف پيدا کرد، گفتم صندل ها رو يه بار ديگه امتخان کنم. من عادتمه کفش که می خرم دو ساعتی تو خونه اول می پوشمش. وقتی پوشيدم، اول فکر کردم اشتباهی يه شماره کوچيک بهم داده. بعد ديدم نه، يه شماره بزرگ داده.. اما بعد.... ديدم يه شماره رو کوچيک داده يه شماره بزرگ.. لنگهء راست يه شماره از پام کوچيکتره و لنگهء چپ يه شماره بزرگتر.
خوب حالا شما بگين. امروز اصلاً از خونه نميرفتم يا برای احتياط اصلاً از رختخواب بيرون نمی اومدم بهتر نبود؟

***
يکشنبه:
کامپيوترم دچار يک ويروس جدی شده. پيامی که مياد بالا بعد از روشن شدنش اينو می گه، جدی بودن ويروس رو. پاشم برم ببينم چکارش می شه کرد...

بايگانی وبلاگ