چهارشنبه، آبان ۱۱، ۱۳۸۴

دوشنبه:
داستان اتوبوسی که برای رزا پارکس دردسر درست کرده بود رو امروز شنيدم، اينکه حاضر نشده جای خودش رو به مردی سفيد پوست بده و به همين خاطر دستگير و زندانی شده. زمانی که نيم قرنی از آزادی برده ها می گذشته. چند قرن ديگه بايد بگذره تا نژاد و رنگ پوست علت محنت کشيدن نباشه؟
علم می گه تا پنجاه هزار سال آينده عملاً تمام نژادهای امروز با هم قاطی شدن پس ديگه تفاوت رنگ پوست و مو معنايی نداره. انسان اين زمان اگر مويی به سر داشته باشه به رنگ طلائی نخواهد بود، و پوست روشنی هم نخواهد داشت (و يه سری چيزهای ديگه مثل انگشت کوچيکهء دست و پا). طبعاً تبعيض نژادی هم معنی نخواهد داشت.
اما ما آدمها با اين همه اهن و تلپ همين الان يعنی نمی تونيم اين حقيقت رو درک کنيم که زندگی موهبتيه که خيلی شانسی به ما داده شده، و به همه مون به يک اندازه تصادفی؟ نمی تونيم قبول کنيم که به خاطر هيچ چيز از اين زمين طلبکار نيستيم؟ که بايد قدردان تر از اين حرفها باشيم؟
***
سه شنبه:
از تام کروز خيلی خوشم اومد. وقتی اپرا در مورد پسرش و اينکه نژادش متفاوته سوال کرد، گفت چه فرقی می کنه؟ همه مون با هم داريم رو اين زمين زندگی می کنيم ديگه! هان؟ چه فرقی می کنه؟ پسرمه، عاشقشم!
***
چارشنبه:
راهنمای ضايع بازی: دائم از فول فيل بودن زندگی عاطفی تون بگين و بدی حسادت و بيچارگی حسود، بعد خودتون رفتارهای بچه گانه کنين. انقدر تابلو که کسانی هم که سعی می کنن آخرين کاری می کنن قضاوت ديگران باشه به اين نتيجه برسن که واقعاً چرخ خراب گاريه که بيشتر از همه صدا می ده.
***
پنجشنبه:
به اين نقاشی های دم در می گن "رنگولی" کف اتاق. که يک جور خوش آمد گويی به مهمان های بازديدهای ديوالی هست. از دو سه روز قبل از ديوالی و يکی دو عيد ديگه قبل و بعد از اين روی زمين می کشنش و يک کار زنونه هست، يه جور هنر (برای ريختن از هر انگشت خانمها) حساب می شه. امروز فکر می کنم روز اصلی عيد ديوالی بود (يکم نوامبر) انقدر همه جا مردم گفتن هپی ديوالی که جو منو گرفت و رفتم خريد عيد کردم. خريدهااااااااااا! از کفش جات سه جفت صندل گرفتم که يکی اش از اين سنتی هاست خيلی خوشگله تو فيلما بايد ديده باشين، اونايی که نوکش تيزه و بر گشته رو به بالا.
***
جمعه:
سال هفتاد و سه تو کاروان اسکی با يک دختر کرد آشنا شدم که بعد تو صحبتهاش گفت از راه تن فروشی زندگی می کنه. تو رفتار و گفتار کاملاً آدم حسابی بود و معلوم بود اصلاً سطحی نيست. يه دختر باهوش که توی زادگاه خودش زير يوق مردسالاری نرفته بود اما جای ديگه قربانی شده بود. هفده سالگی از خونه و شهرش و از ازدواجی اجباری که براش تدارک ديده بودن فرار کرده بود و اومده بود تهران، و يک روز توی پارکی توسط زنی که الان زير نظر اون "کار" می کرد "کشف" شده بود.
وقتی اينارو فهميدم که شماره تلفنمو بهش داده بودم و فرداش از طرف رئيسش که شديداً به خاطر اينکار مؤاخذه اش کرده بود غير مسقتيم تهديد شدم و خلاصه تجربهء ترسناکی بود. اگه به خودم بود خونه رو عوض می کردم جدی می گم.. البته آدرسمو نداشتن اما من ترسيده بودم پيدام کنن و از ترس لو رفتن تهديد مهديد (پهديد- شهديد- فهديد-.. بفرما همينجوری اسم می سازن ديگه.. پهديد و مهديد اسم دخترونه، شهديد و فهديد پسرونه) ام کنن و از اين کارا که آدم بدا میکنن. اينطور که فهميدم گروهی بودن که مواد مخدر هم خريد و فروش می کردن.
هميشه هر وقت يادش می افتم دلم می سوزه. چقدر پتانسيل های باارزش مثل اين که بی رحمانه از بين می رن. دخترهايی که از خونه فرار می کنن به نظر من هوش و خلاقيت سرشاری دارن که بهشون اجازه نمی ده رکود و دربند بودن رو قبول کنن..ولی در عمل شاهپرک هايی هستن که به هوای رهايی و روشنايی می زنن بيرون، اما خيلی زود می سوزن و تموم می شن.
***
روز اشتباهی:
بعضی روزا من اگه به خواب زمستونی برم و بيدار نشم بيشتر به نفعم می شه. امروز موقع پياده روی صبح به يه فروشندهء دوره گرد برخوردم، که صندلی های حصيری می فروخت. گفتم قيمت کنم چون قصد داشتم بگيرم اما هی از ترس اسباب کشی پراساس و سخت بيخيال می شدم. قيمتش انقدر خوب بود که بتونه وسوسه ام کنه. برگشتم کيفم رو برداشتم و رفتم سراغ فروشنده. يه کم هم چونه زدم البته قصدشو نداشتم همينجوری اينجا عادتم شده. تخفيف خوبی هم داد منم دوتا صندلی و يه مينی که می شد به جای ميز استفاده کرد برداشتم و با ذوق اومدم خونه.
برای چيدن اينا دکور رو به کلی بايد تغيير می دادم که خوب منجر به يه تميز کاری کلی شد. هفتهء پيش خونه رو از يک گرد يکماهه تميز کرده بودم اما هيچ چيز مثل جابه جايی اساس تو تميزی کمک نمی کنه. صندلی ها رو بالاخره جوری چيدم که هم جلوی راه رو نگيره و هم بهترين استفاده رو بشه ازش کرد. ناهارم رو روبروی تلويزيون و روی يکی از صندلی ها خوردم. بعد رفتم بيرون که يکی از صندل هايی که ديروز گرفته بودم (صندلی نه ها) و ناراحت بود عوض کنم. اون صندل ای که پسنديدم لنگه اش رو مغازه دار هر چی گشت پيدا نکرد و اونهايی هم که جفت بودند يا کوچيک بودن يا بزرگ. شمارهء پای من فقط يه لنگه اش گم شده بود، همون يکی فقط تو اون مغازهء دو طبقه ای!
يه دونه ديگه که زياد هم به دلم نچسبيد برداشتم و اومدم خونه. بار و بنديل رو گذاشتم زمين و رفتم کافی نت.
وقتی برگشتم، جيغم رفت هوا، صندلی هايی که خريده بودم در واقع کلونی سوسک بود... سلام بله خودمم همون که کابوسش سوسکه. از تصور اينکه رو اينا ناهار خورم چنان در حالت چندش بودم که تمام بدنم منقبض بود تا دو ساعت. با نوک انگشت انداختمشون بيرون و افتادم به جون سوسکهايی که با تاريکی شب بيدار شده بودن و از صندلی اومده بودن پايين برن سر کار.
وقتی از اين کار خلاص شدم و حالت چندش هم تخفيف پيدا کرد، گفتم صندل ها رو يه بار ديگه امتخان کنم. من عادتمه کفش که می خرم دو ساعتی تو خونه اول می پوشمش. وقتی پوشيدم، اول فکر کردم اشتباهی يه شماره کوچيک بهم داده. بعد ديدم نه، يه شماره بزرگ داده.. اما بعد.... ديدم يه شماره رو کوچيک داده يه شماره بزرگ.. لنگهء راست يه شماره از پام کوچيکتره و لنگهء چپ يه شماره بزرگتر.
خوب حالا شما بگين. امروز اصلاً از خونه نميرفتم يا برای احتياط اصلاً از رختخواب بيرون نمی اومدم بهتر نبود؟

***
يکشنبه:
کامپيوترم دچار يک ويروس جدی شده. پيامی که مياد بالا بعد از روشن شدنش اينو می گه، جدی بودن ويروس رو. پاشم برم ببينم چکارش می شه کرد...

بايگانی وبلاگ