دلم آتيش گرفت واسه اون مردی که با گريه يه قوتی کنسرو گرفت و مثل بچه ها با هق هق رفت کنار خرابه های خونه اش نشست. زنش و دوتا بچه اش رو از دست داده بود. زنش اشرف بيست ساله و دخترش پنج ساله و پسرش سه ساله بودن.
نمی دونم چطور بگم اما دارم دق می کنم. عکس ها و تصويرها واقعاً دردآورن. همه نگرانيم برای بچه هايی که ممکنه دزديده بشن.
به فکرم رسيد توی ساکی که پر از لباس و پتو و کنسرو کردم يه نامه بگذارم و از رباينده خواهش کنم که بی خيال شه و بذاره ساک به دست يه نفر که نياز داره برسه.
دوستم که حامله اس ديشب می گفت شايد بره يه بچه بياره بزرگ کنه آخه بچه خيلی دوست داره. اما بعد فکر کرديم به آسونی بچه ها رو نمی دن.
حالا همه به فکر مقابله با زلزله افتادن. حالا همه به فکر ساختمون های محکم و ضد زلزله افتادن. همه دارن ساک لباس و غذا کنار می ذارن. مردم به فکر زلزلهء تهران افتادن و به فکر چاره برای اون روزن که می دونيم يه روزی مياد. يه جورايی انگار بمی ها فدای مردم شهرهای ديگه شدن.
الان بعد از اين فاجعه همه فهميدن زلزله به بی حجابی و پوشدگی مردم کاری نداره. ديگه روزنامه هايی که سر زلزلهء ازمير ترکيه چرت و پرت های خنده آور راجع به گناه کاری مردم و عذاب الهی گفته بودن ساکت شدن و بهت زده فقط عمق فاجعه رو روايت می کنن.
دلم می خواد دست کنم توی تلويزيون و مرد ريشويی رو که داره از تقدير الهی می گه وادار کنم از راههای پيشگيری و محکم ساختن ساختمون ها بگه و آموزش مردم برای روزی که اين حادثه اتفاق بيفته.
بغل دستيش رو که دلم می خواد خفه کنم. داره از موهبت زندگی کردن در زمان نظام جمهوری اسلامی می گه. با يه صدا و لبخند ملايم! انگار می خواد از باريدن بارون طلا تو شهر بم بگه.
هنوز نرفتم ساک رو بدم. فکر می کنم هنوز کامل نشده و شنيدم ماشين برای بردن اجناس کمه و توی انبارها تلنبار شدن. می خوام الان برم نايلون بخرم. شنيدم بارون اومده و همهء چادرها رو آب برداشته.
ديشب بقالی سر کوچه گفت هرچی آب معدنی داشته مردم خريدن و تموم شده.
شبکهء خبر داره می گه لوازمی که الان خيلی نياز دارن لوازم پانسمان و ماسکه.
فعلن.
پ.ن: خدا پدر بی بی سی رو بيامرزه که تصوير جديد نشون می ده.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2003
(271)
-
▼
دسامبر
(12)
- دلم آتيش گرفت واسه اون مردی که با گريه يه قوتی کنس...
- فعلن در ِ اينجا گل گرفته خواهد بود.
- مهتاب مرد يکی از مهربانترين هايی که می شناختم.. مه...
- ديشب يه مهمونی شب يلدايی رفتيم. از مهمونيای پيرزن ...
- تلخ تلخ يکی تازه طلاق گرفته. اون يکی "تقريباً" زن...
- ديشب سر شام چی ببينم خوبه؟ يه نفر که همراه يه گر...
- سخنرانی امشب شيرين عبادی انفجار نور بود. ما جميعاً...
- اژدهای يخی؛ الوان سابق. قبلنا از دهانش آتش می با...
- چشمم انگار چپه چون تلويزوين رو اونورکی چشم زدم، يه...
- ماجراهای پسرخاله زينگ! - کيه؟ - سلام! - شما؟ - ام...
- چرا هيچ کس توی ايران به فکر اين نيست که الان خيلی ...
- دخترهء خل می دونه من آبروداری بلد نيستم سر بزنگا م...
-
▼
دسامبر
(12)