پنجشنبه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۲

آزادی بيان هم خوب چيزيه ها... فکرشو بکن من الان می تونستم بگم از ريخت و هيکلت بی زارم. فرض کن.. تو هم اصلاً ناراحت نمی شدی و با لبخند می گفتی: راستی؟.. گفتم راستی يادم افتاد آرش راستی عروسی کرد هفتهء پيش. آرش راستی محافظه کار نبود همين طوری اسمش راستی بود بيچاره. اتفاقاً از طرفدارای پروپا قرص آزادی بيانه. يعنی بود، چون ديگه زنش نمی ذاره نظرش رو راجع به مش موهای من بگه.
داشتم از ريخت و هيکل تو می گفتم. يه باشگاه هست که من می دونم مربياش خوبن می تونی بری اونجا غب غبتو آب کنی که انقدر باد توش نيفته ناغافل.
خيلی خوبه که تو هم اهل آزادی بيانی، اونم از نوع ليسانس علوم سياسی. داشتی چی می گفتی؟.. آهان از بدی جامعه و مشغوليت زياد خودت و اينکه نه حالشو داری عاشق کسی بشی نه وقتشو. می دونی؟ خوشم مياد هرچی تو فکرته می گی. اما راستش فقط همين نکتهء مثبت رو تونستم ازت در بيارم...


...چی؟.. نه امروز می خوام برم يه جا با بچه ها طراحی کنيم. باشه حتمن.. تو هم سلام برسون.. باشه اگه وقت شد حتمن. خيلی خوشحال شدم...

****

نقاشی

حالا می خواين اينم ببينين. جسارتش در زمان خودش خوب بوده به نظرم.
اوه اوه اينو نبينين خيلی خشک و بی مصرفه.




بايگانی وبلاگ