جمعه، بهمن ۲۷، ۱۳۸۵

می گما من سر کلاس تشريح سوسک انقدر حالم بد نشد که هر دفعه که مرغ پاک می کنم می شه. فقط تيکه کردنش ها، وگرنه خود صاحب مغازه پاک می کنه.
بعدشم دم خونهء من فقط اين يه مرغ فروشی هست که اونم مرغ زنده نگه می داره بعد که می خوای بخری همونجا مرغه رو پخ پخ می کنه می ده دستت. من برای اينکه نبينم و نشنوم جون کندن مرغه رو، بهش می گم اِک چيکن ده (يه مرغ بده) و سريع می دوام می رم ميوه فروشی که يه کم اونور تره. اما گاهی تا من از موتور پياده شم و (گفتم کلاجم شکسته؟) اين کلاج ياردان قلی رو بر قرار کنم مرغه رو پخ پخ کرده و من رو دچار عذاب وجدان.
من نمی تونم گياه خوار بشم. اگه مرغ نخورم می ميرم. سالی يه بارم گوشت قرمز بايد بخورم. اما از وقتی از اين خريد می کنم نمی تونم به اون مرغايی که تو قفس منتظر مرگن فکر نکنم. حالا نه که بسته بندی شده اش کشته نشده! اما شايد اونا رو با درد کمتری کشته باشن. ولی به هر حال فرقی نمی کنه. کاش می تونستم گياه خوار بشم.

بايگانی وبلاگ