چند وقت پيش يکی از دوستای دبيرستانيم بعد از مدتها اومد دنبالم که با دوست پسرش و دوستش بريم بيرون. هر دو شون بازاری بودن.
دوست دوست پسر اين دوستم شروع کرد تعريف کردن که کسی رو می شناسه که وقتی حاضر نشده با دوست دخترش ازدواج کنه، مادر دختره جادوش می کنه و طرف "بن کل" از مردی می افته..
اين جمله از مردی افتادن به خصوص اون بن کل اولش گاهی همينجوری می ره رو نروم.
***
آقا جدی جدی جنگ شد! چه خاکی به سرمون کنيم؟
شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۶
جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶
روی همه چيز يه لايه خاکه و بعضی چيزها هم که يادم رفته بوده خشک و تميز کنم با قشری از کپک پوشيده شده.
می دونم هنوز داغم و حاليم نيست که چقدر دلم می خواد پيشم باشه و دلتنگ می شم و دهنم سرويس می شه و از اين حالتهای ناراحت. دلمو خوش کرده بودم به ديدن گلناز که اونم رفته مسافرت، با دوستهاش که احتمالن من نمی شناسم. هی هم می گه من تنهام! بذار بياد همچين وشگونش بگيرم...
می دونم هنوز داغم و حاليم نيست که چقدر دلم می خواد پيشم باشه و دلتنگ می شم و دهنم سرويس می شه و از اين حالتهای ناراحت. دلمو خوش کرده بودم به ديدن گلناز که اونم رفته مسافرت، با دوستهاش که احتمالن من نمی شناسم. هی هم می گه من تنهام! بذار بياد همچين وشگونش بگيرم...
اشتراک در:
نظرات (Atom)