جمعه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۶

روی همه چيز يه لايه خاکه و بعضی چيزها هم که يادم رفته بوده خشک و تميز کنم با قشری از کپک پوشيده شده.
می دونم هنوز داغم و حاليم نيست که چقدر دلم می خواد پيشم باشه و دلتنگ می شم و دهنم سرويس می شه و از اين حالتهای ناراحت. دلمو خوش کرده بودم به ديدن گلناز که اونم رفته مسافرت، با دوستهاش که احتمالن من نمی شناسم. هی هم می گه من تنهام! بذار بياد همچين وشگونش بگيرم...

بايگانی وبلاگ