شنبه: يلدای همگی مبارک! کريسمستونم مبارک!
اول بذار اينو بگم که آی کيف کردم از اين خبر:
یکشنبه 4 دی اعتصاب سراسری کارگران شرکت واحد
تصميم دارم از سال ديگه شب يلدا درخت تزيين کنم البته اگه مثل امسال سرم با دست راستم بازی نکنه و يادم بمونه. امسال فقط انار گرفتم. دلم می خواد به يلدا بيشتر اهميت بدم. اصلاً می دونين چيه؟ حالا که اينا کمر به قتل هرچی عيد و جشن ايرانيه بستن جشن های ايرانی رو از اين به بعد برگذار می کنم.
جالبه اگه فکر می کنن که مثلاً با خارج کردن سيزده به در از تعطيلات مردم سبزه سبز کردن و يادشون می ره و فقط می چسبن به عزاداری. خيلی احمقانه اس. هر چی زور بزنين و زور بگين بدتره نابغه ها. مگه نمی بينين با چارشنبه سوری نتونستين مبارزه کنين؟ هرچند شکلش رو ناهنجار کردين اما از بين نرفت و نمی ره.
راستی راجع به جشن شادگان (؟) که اواسط مهر هست کسی چيزی می دونه؟ وای چقدر هيجان انگيز می شه اگه مردم تصميم بگيرن به اين جشن های شاد باستانی اهميت بدن.. نکته اينجاست که فکر می کنم اين اتفاق داره يواش يواش می افته..
دکتر «فریدون جنیدی» :جشن شب يلدا، جشن بزرگداشت علم است
نياكان ما، در 7000 سال پيش، به گاهشماري خورشيدي دست پيدا كردند و با تفكر و تامل دريافتند كه اولين شب زمستان بلندترين شب سال است.
بازم يلداتون مبارک.
يکشنبه:
از چند روز پيش اينجا يه کم سرد شده. ماماييم انقدر سرمايی بود که تابستون هم جاکتش هميشه رو شونه اش بود. الان که بحث گازهای گل خونه ای و گرم شدن زمينه احتمالاً اگه بود و اهل اينترنت هم بود يه پتيشن درست می کرد که کارخونه های اين مدلی به گرم کردن زمين ادامه بدن و کسی کاريشون نداشته باشه.
منم انگار به ماماييم رفتم، امروز سردم بود داشتم فکر می کردم عجب انسانهای قهرمانی هستن اينا که پاشدن رفتن نزديک قطب. کانادا و سوئد و نروژ و فنلاند کشورهايی هستن که توشون بلاگر می نشاسيم، مهشيد، خانوادهء نسترن، جينا اينا و حسن آقا، شما چجوری با سرما کنار مياين؟ من که عمراً نمی تونم دمای بيست درجه زير صفرو تصور کنم.. !
دوشنبه:
روزهايی که صبح زود می رم پياده روی، صداهای صبح رو شنيدن، نور کم رنگش رو ديدن و بوی خنکش رو حس کردن، شنيدن آواز پرنده های جورواجور و لذت بردن از اين همه امنيتی که دارن ميون آدمهای رنگ و وارنگ و جورواجوری که يا اومدن پياده روی يا دارن می رن سرکار و زندگيشون، انقدر همهء اينا کيف داره که افسوس می خورم از اين همه صبحی که تا حالا حروم خواب کردم..
راستی! چرا نشستين وبلاگ می خونين؟؟ پاشين برين کينگ کونگ و ببينين! يعنی همين الان ها!
سه شنبه:
يه زمانی پامو می نداختم رو پام کتاب لئو بوسکاليا رو می خوندم و اينکه نبايد دور خود حصار کشيد برای حفاظت از ضربه، اگه پنجاه بار ميوهء عشق کرمو از آب در اومد برای امتحان کردن پنجاه و يکمی ترديد نکن و شديداً هم اين حرفو قبول داشتم. اما حالا خودم چارچشمی مراقبم يه گوشهء اين حصار امن و خوشگلی که دورم کشيدم خراب نشه و کسی به حريم آرامشم ضربه نزنه. شايد يه وقتی آمادگی رسيک پيدا کنم، شايد هم به کسی بربخورم که راه دادنش به درون اين پرچين ريسک آلود به نظر نرسه. شايد هم اصلاً همچين کسی وجود نداشته باشه ولی اگر هم باشه مطمئنم که متولد شصت و يک نخواهد بود.
چارشنبه:
چقدر اين همه سال بی خودی فکر می کردم استعداد رياضی ندارم. حيف. البته اين دوتا مسئله که الان نتونستم حل کنم حساب نيست ها! از اين اسی بد اخلاقمونم مگه ميشه اشکال پرسيد؟ هيچ کدوم از هم کلاسيای ايرونيم هم نتونستن حل کنن. هم کلاسی اهوازيم يادتونه به من می گفت خواهر؟ (ديگه نمی گه خوشبختانه) اون رشته اش تو ايران شيمی بوده، می گفت از اين مسئله ها نمی دن می دونن سخته کسی نمی تونه حل کنه. خوشم مياد روحيه اش خوبه.
پنجشنبه:
از اين سانتيمانتاليَت گيری سياسی مگه همون امام زمان ما رو نجات بده.
پ.ن: خاتمی آدم حسابی بود خصوصاً در مقايسه با اين چماغِ کوچکِ نتراشيده ولی بابا جانا رئيس جمهور رئيس مجلس يا هر کس ديگه ای کارش اينه که به من و تو خدمت کنه من و تو که نبايد بپرستيمش! اين جور نامهء فدايت شوم واسه آدمی در قدرت نوشتن يعنی چی؟ اين يعنی چی واقعاً يعنی يعنی چی؟
پ.ن2: ديشب داشتم فکر می کردم يعنی می شه روزی رو ببينم که چندتا حزب سياسی با هم تو ايران رقابت می کنن؟ به نظر شما می شه؟
جمعه:
چکار کنم از دست اين بقال محلمون؟
يه عادتی که فروشنده های اينجا دارن اينه که هی می گن اينم بخر اونم بخر اينو نمی خوای؟ امروز از اين نبردی ديروز از اون نبردی خلاصه هی می خوان هرچه بيشتر بچپونن تو پاچه ت. يه بقالی درست کنار سوسايتی مون هست که جون می ده واسه آدم تنبلی مثل من که دو قدم اونورتر نره. اما انقدر "اينم بخر اونم بخر" کرد که يه مدت طولانی نرفتم سراغش.
داشت دق می کرد. اول شاگردشو فرستاد که اگه چيزی می خوای بگو بفرستم. بعد هی از مغازه اش سرک می کشيد ببينه از جای ديگه چيزی خريدم يا نه. حالا يکی نيست بگه مگه من چقدر خريد می کنم که اين انقدر ناراحته که از مغازه ش ديگه خريد نمی کنم؟ بعد شروع کرد اخم و تخم، يه بار که رفتم ازش آب بگيرم باهام قهر بود تو دلم قش قش می خنديدم.
ديشب رفتم ماست بخرم انقدر خوشحال شد که جواب مشتری قبلی منو نداده ماست منو داد (لابد گفته بذار بچه زودتر بره ماستشو بخوره) بعد شروع کرد منت کشی! که اگه مشکلی هست فقط به من بگو و خيلی وقته از من خريد نکردی و از اين حرفا! می خواستم بهش بگم بابا ول ل ل ل کن! اما گفتم نه بابا چه مشکلی هه هه هه..
فقط اين يکی اينجوری نيست، همه شون يه جوری هستن بالاخره. بقالی ها و ميوه فروش ها. اگه اومدين هند هيچوقت از يه مغازه به طور ثابت خريد نکنين. چون بعد از يه مدت هی اينو بخر اونو بخرشون شروع می شه اگه هم يه دفه از يه جای ديگه خريد کنين عواقب اينچنينی داره. يک بساطيه خلاصه.
راستی! امروز سه بار برق رفت. سه باررررررر!!!!
یکشنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۴
يکشنبه:
خاطره جان،
يکبار سال هفتاد و شش به خاتمی رای دادم. سال هفتاد و هشت از قتل و ضرب و شتم دانشجويان و شنيدن خبر قتل هايی که در زمان خاتمی انجام شده بود و در وزارت اطلاعات دولت او، شوکه شدم و هر اميدی رو برای اصلاح از دست دادم. اونوقت منطق زيادی در فکرم نبود، عزادار بودم. اما هر چه گذشت ديدم واقعاً هيچ راهی و اميدی به اصلاح نيست.
دورهء بعد خيلی ها گفتن خاتمی آدم خوبيه اينا نمی ذارن کاری کنه، بهش رای بديم، هيچکس نپرسيد وقتی يک آدم خوب نتونه کاری بکنه چرا بايد رئيس جمهورش کرد؟ همه جو زده و احساساتی بودن. هفتهء اول بعد از انتخابات وقتی تو تمام ميدون های بزرگ تهران دخترها و پسرهای جوان رو به جرم شلوار کوتاه يا تيشرت خارجی شلاق زدن متعجب نشدم. همون جوانهايی که تا يک هفته قبل هيچ کس کاری بهشون نداشت، حالا که رای شون رو داده بودن ديگه ارزشی نداشتن و وسيلهء به رخ کشيدن قدرت شده بودن.
قتل ها باز هم اتفاق افتاد، قاتلين باز هم تبرعه شدن.
معين رو قبلاً توی تلويزيون ديده بودم. کنار يک ميز يا شايد تخته سياه صحبت می کرد. قصد احتمالاً اين بود که جای برنامهء قمشه ای رو پر کنه. هيچ وقت جذب حرفهاش نشدم. انتخابات رياست جمهوری که شد، او يکی از کانديداها بود، طرفدارهايی هم داشت، کسانی که پشت در قفل شدهء اصلاحات چشمها رو به سوراخ کليد دوخته بودن. معين از توی سوراخ کليد وعده داده بود همين وضع موجود رو براشون حفظ می کنه. همين وضع موجود، يعنی همين قتل ها، يعنی محکوم نشدن آمران و عاملان، درست همونطور که در زمان خاتمی اتفاق افتاد، و همونطور که هميشه در حکومت های ديکتاتوری اتفاق می افتن. و تازه اين بهترين گزينه بود، بقيهء کانديداها يک ثانيه هم ارزش فکر کردن نداشتن.
اکثريت مردم اما از فشارهای اقتصادی خسته، جذب آدم نون و پنير خوری که حرف درست در زمان درست رو زد شدن و اميد بستن به "ديده شدن پول نفت سر سفره ها". باشه تقلب هم شد درست. اما کی می تونه انکار کنه که مردم هنوز تو وادی های رمانتيک "نجات" و "کسی که خواهد آمد" نيستن؟ کسی که بدون اينکه زحمتی بکشن مشکلاتشون رو نابود می کنه.
برای همين هم هست که هخا طرفدار پيدا می کنه و احمدی نژاد و خاتمی رای ميليونی ميارن.
خاطره جان، هيچ چيزی بدون زحمت به دست نمياد. ما بايد برای به دست آوردن حقمون چيزی هزينه کنيم، هيچ چيز مجانی نيست.
بر خلاف اونچه تو و همفکرهات می گيد که حرف ما باعث شد احمدی نژاد بشه رئيس جمهور، اگه حرف ما رو همه گوش کرده بودن، رای ها به حد نصاب نمی رسيد، و اين تازه آغاز راه بود. راهی که نه شما خواستيد شروع بشه نه اونهايی که به احمدی نژاد رای دادن. راهی که گنجی گفت و خيلی ها که می گن "خوب رای نداديم بعدش چی؟" لحظه ای روش مکث نمی کنن. راهی که اگر متحد می شديم و به آخر می رسونديمش احتمال وقوع جنگ و ويرانی زندگی هامون کمتر از الان بود. اما حتی شروعش هم نکرديم.
من اما خوشحالم که رای به جنايت جانی ها ندادم. حداقل سهم خودم رو از اميد به "آغاز" ادا کردم. خوشحالم از اينکه احمدی نژاد داره چهرهء واقعی حکومت رو به جهان نشون می ده.
حکومت هايی که با حمايت از اينها خون مردم رو اين همه سال تو شيشه کردن، حالا خودشون دارن يک هزارم از چيزی که ربع قرن روی گلوی ماست رو حس می کنن. حرفهايی مثل "کشتار يهوديان توسط هيتلر رو قبول ندارم"؛ فشاری است که احمدی نژاد به نمايندگی از ج.ا به افکار عمومی جهان مياره. فشاری که حساب بانکی شون رو به اين عنوان که وسيله ای برای کمک به اشاعهء تروريسم هست در ايتاليا می بنده و دولت هايی رو وادار می کنه در روابطشون با اينها تجديد نظر کنن. چيزی که هر چند برای مردم هم کم هزينه نداره، حکومت رو بيشتر از هميشه محدود می کنه. اميدوارم احمدی نژاد حالا حالا ساکت نشه؛ کسی که با کمال وقاحت و بی وزنی به مردم ترکمن گفت خواسته هاتون رو از اونی که بهش رای داديد بخوايد. شايد مردم بالاخره به اين نتيجه برسن که هر کس رای شون رو می خواد حرفهای شيرينی می زنه که عملاً زياد اميدی بهشون نيست. که حقمون رو خودمون بايد بگيريم. که هزينه اش رو هم خودمون بايد بديم. گرانتر و سخت تر از رای دادن.
خاطره جان. نظرت رو که ديدم فهميدم هيچ کدوم از اين حرفها رو متوجه نمی شی، اما بازم گفتم. برای اونهايی که بيشتر از تو گنجايش دارن، اما اميدم رو برای اينکه روزی آدمی مثل تو هم چيزی بارش بشه از دست نمی دم. تا اون موقع نظرخواهی وبلاگ موقت من آرتميس هست. هر وقت خيلی بهت فشار اومد می تونی اونجا خشمتو خالی کنی.
***
دوشنبه:
يه لينک برام فرستاده بودن که دوزاريم اول نيفتاد چيه، يه عکس بود که تا حالا نظيرش رو نديده بودم و راستش اصلاً نمی خواستم باور کنم که واقعيه. احتمالاً ديدينش تا حالا، عکس سينهء زنی که سوراخ سوراخ هست و يه چيزايی مثل ساچمه توی سوراخهاست.
اول فکر کردم عکس الکيه، اما بعد که آدرس رو ديدم، فهميدم يه جور انگله. اومدم خونه ديدم هيچ کار نمی تونم بکنم. درس می خواستم بخونم ممهء وحشتناک کرم خورده رو صفحهء کتاب بود چشمم رو هم که می بستم پشت پلکم چسبيده بود. هميشه وقتی چيزی رو کامل می شناسم ترسم ازش کم می شه و برام عادی می شه برای همين دوباره رفتم کافی نت (خدا رو چه ديدی شايد به تشريح سوسک که رسيديم ترس من از سوسک هم ريخت).
وقتی سرچ کردم اين دوتا صفحه رو پيدا کردم، که اولی ماجرای سوزان مک کينلی هست که می ره زيمباوه و وقتی بر ميگرده می بينه ممهء چپشو لولو برده داده کرمه خورده. و اينکه اگه سوتين هاتونو اتو کنين مبتلا نمی شين ( الان با يه دست دارم تايپ می کنم با اون يکی اتو رو محکم گرفتم).
خلاصهء صفحهء دوم رو که در مورد خود انگل اطلاعاتی داره به فارسی بر می گردونم:
مياز کورَکی پستان؛ ابتلا به لارو انگلی مگس تومبو
مياز (بيماری ناشی از وجود کرم در سوراخی در بدن) پوستی پستان که توسط لارو "کورديلوبيا انتروپوفاگا" ايجاد می شود نادر است. تا آنجائيکه می دانيم، تنها يک مورد از آن کتباً گزارش شده است (با مورد سوزان تا حالا دو مورد- ندا).
با اينحال کسانی که دائم در ناحيهء پستان دچار دمل يا زخم های ناشی از کورک می شوند بايد احتمال مبتلا بودن به آن را در نظر داشته باشند، به خصوص اگر در نواحی ای که در آنها مگس تومبو (ک.انتروپوفاگا) بومی است زندگی می کنند يا به تازگی به آن نواحی سفر کرده اند.
معرفی يک نمونه:
يک مورد گزارش شده خانم هفتاد ساله ای مقيم آبا (جنوب شرقی نيجريه) است که مدت کمی بعد از مشاهدهء حفره های چرکی دردناک در پستان راست به پزشک مراجعه کرد. حفره ها حاوی لارو متحرک ک. انتروپوفاگا بود. با بيرون کشيدن چهارده لارو از سينه، زخم ها بعد از مدتی کاملاً ترميم شد.
دورنما:
مياز نامی است برای آلودگی انگلی انسان يا حيوانات مهره دار به لارو مگس های دو باله (دارای دو بال يا Diptera). در انسان، آلودگی ممکن است در پوست، زخم ها، روده ها يا حفره های بدن (دهان، بينی، گوش و غيره) ايجاد شود. نواحی استوايی آفريقا و آمريکای جنوبی، بوم انواع مگس های دارای لارو انگلی هستند که تخمهايشان توسط حشرات مکنده خون مانند انواع پشه و ساس به ميزبان منتقل می شوند. با اينحال تخمهای گونه های مختلف کورديلوبيا در خاک يا لباسهای خاکی و مرطوب که برای خشک شدن آويزان شده اند گذاشته می شود. لاروهايی که بعدها از تخم بيرون می آيند، به پوست قسمت هايی از بدن که با اين لباس ها در تماس هستند حمله ور می شوند.
نتيجه:
از آنجائيکه به دليل کمياب بودن ابتلا به اين انگل به سادگی با ديگر ضايعه های کورکی پستان استباه گرفته می شود (مثل سل، قارچ زدگی، پرتو قارچ زدگی، کورک زدگی، آبسهء وخيم پستان و قارچ زدگی بدخيم) آگاهی از احتمال ابتلا به آن برای جلوگيری از تشخيص اشتباه يا تاخير در درمان لازم است.
اقدامهای پيشگيرانه مثل اتو کردن لباس ها بعد از خشک شدن کامل آنها و رعايت کامل بهداشت شخصی در کنترل ابتلا به انگل ک. انتروپوفاگا دارای اهميت زيادی است.
آلودگی به لارو انگل (مياز يا ليسه زدگی)، برای اولين بار در 1840 توسط "هوپ" تشريح شد. بعد از آن نمونه های بسياری از مياز در ارگان های مختلف بدن شناسايی شدند. مياز پوستی پستان بسيار نادر است، تا هنگاميکه مورد دوم (سوزان مک کينلی) گزارش شد، تنها يک مورد از آن در نيجريه ديده شده بود.
اندوختگاه (ميزبان ذخيره گر يا reservior) اصلی اين انگل سگ و جوندگان کوچک هستند و انسان تنها به طور تصادفی مبتلا می شود. علائم تشخيصی اين انگل سفر در گذشتهء نزديک به نواحی ای که مگس انتروپوفاگا بومی آنها است، زخم يا زخمهای پوستی که بهبود پيدا نمی کنند، خارش شديد و احساس حرکت چيزی و ناراحتی در زير پوست است.
درمان با خارج کردن لارو از حفره های زير پوست انجام می گيرد و برای جلوگيری از هرگونه آلودگی موازی آنتی بيوتيک تجويز می شود. زخمها بعد از خارج کردن لاروها يا نابود شدنشان به سرعت بهبود می يابند.
طريقهء خارج کردن لارو بستن دهانهء حفره هاست که باعث مسدود شدن راه اکسيژن به لارو شده آنها را وادار به بيرون آمدن می کند. برای اينکار می توان از روغن، وازلين، کره يا پارافين مايع استفاده کرد.
طريقهء ديگر استفاده از پنس يا ايجاد شکافی روی کورک بعد از تزريق داروی بی حس کنندهء موضعی است. در اين روش بايد دقت شود که لارو به طور کامل خارج شود چون تکه های باقی مانده ممکن است باعث التهاب های بعدی شود.
رعايت بهداشت و نظافت شخصی و از بين بردن مگس ها با حشره کش، همينطور زه کشی و تخليهء فاضلاب ها در جلوگيری از ابتلا مهم هستند. همچنين کارهای ساده ای چون خوب شستن لباس ها و اتو کردن آنها بعد از خشک شدن کامل برای هرچه کمتر کردن خطر آلودگی ضروری می باشد.
سه شنبه:
بعضی ها موقعی که می بينن می خوام ازشون عکس بگيرم همچين اخم می کنن انگار می خوام عکس بی ناموسی بگيرم ازشون. بايد تمرين کنم بدون اينکه بفهمن عکس بگيرم، مثل عکس بعدی، از روبرو منتها. آخری رو تقريباَ موفق شدم فقط کادر بندی طبق معمول اونی که می خواستم نشد.
اينبار چون نوشته ها طولانی شد سه روز بيشتر نداره هفته مون.
خاطره جان،
يکبار سال هفتاد و شش به خاتمی رای دادم. سال هفتاد و هشت از قتل و ضرب و شتم دانشجويان و شنيدن خبر قتل هايی که در زمان خاتمی انجام شده بود و در وزارت اطلاعات دولت او، شوکه شدم و هر اميدی رو برای اصلاح از دست دادم. اونوقت منطق زيادی در فکرم نبود، عزادار بودم. اما هر چه گذشت ديدم واقعاً هيچ راهی و اميدی به اصلاح نيست.
دورهء بعد خيلی ها گفتن خاتمی آدم خوبيه اينا نمی ذارن کاری کنه، بهش رای بديم، هيچکس نپرسيد وقتی يک آدم خوب نتونه کاری بکنه چرا بايد رئيس جمهورش کرد؟ همه جو زده و احساساتی بودن. هفتهء اول بعد از انتخابات وقتی تو تمام ميدون های بزرگ تهران دخترها و پسرهای جوان رو به جرم شلوار کوتاه يا تيشرت خارجی شلاق زدن متعجب نشدم. همون جوانهايی که تا يک هفته قبل هيچ کس کاری بهشون نداشت، حالا که رای شون رو داده بودن ديگه ارزشی نداشتن و وسيلهء به رخ کشيدن قدرت شده بودن.
قتل ها باز هم اتفاق افتاد، قاتلين باز هم تبرعه شدن.
معين رو قبلاً توی تلويزيون ديده بودم. کنار يک ميز يا شايد تخته سياه صحبت می کرد. قصد احتمالاً اين بود که جای برنامهء قمشه ای رو پر کنه. هيچ وقت جذب حرفهاش نشدم. انتخابات رياست جمهوری که شد، او يکی از کانديداها بود، طرفدارهايی هم داشت، کسانی که پشت در قفل شدهء اصلاحات چشمها رو به سوراخ کليد دوخته بودن. معين از توی سوراخ کليد وعده داده بود همين وضع موجود رو براشون حفظ می کنه. همين وضع موجود، يعنی همين قتل ها، يعنی محکوم نشدن آمران و عاملان، درست همونطور که در زمان خاتمی اتفاق افتاد، و همونطور که هميشه در حکومت های ديکتاتوری اتفاق می افتن. و تازه اين بهترين گزينه بود، بقيهء کانديداها يک ثانيه هم ارزش فکر کردن نداشتن.
اکثريت مردم اما از فشارهای اقتصادی خسته، جذب آدم نون و پنير خوری که حرف درست در زمان درست رو زد شدن و اميد بستن به "ديده شدن پول نفت سر سفره ها". باشه تقلب هم شد درست. اما کی می تونه انکار کنه که مردم هنوز تو وادی های رمانتيک "نجات" و "کسی که خواهد آمد" نيستن؟ کسی که بدون اينکه زحمتی بکشن مشکلاتشون رو نابود می کنه.
برای همين هم هست که هخا طرفدار پيدا می کنه و احمدی نژاد و خاتمی رای ميليونی ميارن.
خاطره جان، هيچ چيزی بدون زحمت به دست نمياد. ما بايد برای به دست آوردن حقمون چيزی هزينه کنيم، هيچ چيز مجانی نيست.
بر خلاف اونچه تو و همفکرهات می گيد که حرف ما باعث شد احمدی نژاد بشه رئيس جمهور، اگه حرف ما رو همه گوش کرده بودن، رای ها به حد نصاب نمی رسيد، و اين تازه آغاز راه بود. راهی که نه شما خواستيد شروع بشه نه اونهايی که به احمدی نژاد رای دادن. راهی که گنجی گفت و خيلی ها که می گن "خوب رای نداديم بعدش چی؟" لحظه ای روش مکث نمی کنن. راهی که اگر متحد می شديم و به آخر می رسونديمش احتمال وقوع جنگ و ويرانی زندگی هامون کمتر از الان بود. اما حتی شروعش هم نکرديم.
من اما خوشحالم که رای به جنايت جانی ها ندادم. حداقل سهم خودم رو از اميد به "آغاز" ادا کردم. خوشحالم از اينکه احمدی نژاد داره چهرهء واقعی حکومت رو به جهان نشون می ده.
حکومت هايی که با حمايت از اينها خون مردم رو اين همه سال تو شيشه کردن، حالا خودشون دارن يک هزارم از چيزی که ربع قرن روی گلوی ماست رو حس می کنن. حرفهايی مثل "کشتار يهوديان توسط هيتلر رو قبول ندارم"؛ فشاری است که احمدی نژاد به نمايندگی از ج.ا به افکار عمومی جهان مياره. فشاری که حساب بانکی شون رو به اين عنوان که وسيله ای برای کمک به اشاعهء تروريسم هست در ايتاليا می بنده و دولت هايی رو وادار می کنه در روابطشون با اينها تجديد نظر کنن. چيزی که هر چند برای مردم هم کم هزينه نداره، حکومت رو بيشتر از هميشه محدود می کنه. اميدوارم احمدی نژاد حالا حالا ساکت نشه؛ کسی که با کمال وقاحت و بی وزنی به مردم ترکمن گفت خواسته هاتون رو از اونی که بهش رای داديد بخوايد. شايد مردم بالاخره به اين نتيجه برسن که هر کس رای شون رو می خواد حرفهای شيرينی می زنه که عملاً زياد اميدی بهشون نيست. که حقمون رو خودمون بايد بگيريم. که هزينه اش رو هم خودمون بايد بديم. گرانتر و سخت تر از رای دادن.
خاطره جان. نظرت رو که ديدم فهميدم هيچ کدوم از اين حرفها رو متوجه نمی شی، اما بازم گفتم. برای اونهايی که بيشتر از تو گنجايش دارن، اما اميدم رو برای اينکه روزی آدمی مثل تو هم چيزی بارش بشه از دست نمی دم. تا اون موقع نظرخواهی وبلاگ موقت من آرتميس هست. هر وقت خيلی بهت فشار اومد می تونی اونجا خشمتو خالی کنی.
***
دوشنبه:
يه لينک برام فرستاده بودن که دوزاريم اول نيفتاد چيه، يه عکس بود که تا حالا نظيرش رو نديده بودم و راستش اصلاً نمی خواستم باور کنم که واقعيه. احتمالاً ديدينش تا حالا، عکس سينهء زنی که سوراخ سوراخ هست و يه چيزايی مثل ساچمه توی سوراخهاست.
اول فکر کردم عکس الکيه، اما بعد که آدرس رو ديدم، فهميدم يه جور انگله. اومدم خونه ديدم هيچ کار نمی تونم بکنم. درس می خواستم بخونم ممهء وحشتناک کرم خورده رو صفحهء کتاب بود چشمم رو هم که می بستم پشت پلکم چسبيده بود. هميشه وقتی چيزی رو کامل می شناسم ترسم ازش کم می شه و برام عادی می شه برای همين دوباره رفتم کافی نت (خدا رو چه ديدی شايد به تشريح سوسک که رسيديم ترس من از سوسک هم ريخت).
وقتی سرچ کردم اين دوتا صفحه رو پيدا کردم، که اولی ماجرای سوزان مک کينلی هست که می ره زيمباوه و وقتی بر ميگرده می بينه ممهء چپشو لولو برده داده کرمه خورده. و اينکه اگه سوتين هاتونو اتو کنين مبتلا نمی شين ( الان با يه دست دارم تايپ می کنم با اون يکی اتو رو محکم گرفتم).
خلاصهء صفحهء دوم رو که در مورد خود انگل اطلاعاتی داره به فارسی بر می گردونم:
مياز کورَکی پستان؛ ابتلا به لارو انگلی مگس تومبو
مياز (بيماری ناشی از وجود کرم در سوراخی در بدن) پوستی پستان که توسط لارو "کورديلوبيا انتروپوفاگا" ايجاد می شود نادر است. تا آنجائيکه می دانيم، تنها يک مورد از آن کتباً گزارش شده است (با مورد سوزان تا حالا دو مورد- ندا).
با اينحال کسانی که دائم در ناحيهء پستان دچار دمل يا زخم های ناشی از کورک می شوند بايد احتمال مبتلا بودن به آن را در نظر داشته باشند، به خصوص اگر در نواحی ای که در آنها مگس تومبو (ک.انتروپوفاگا) بومی است زندگی می کنند يا به تازگی به آن نواحی سفر کرده اند.
معرفی يک نمونه:
يک مورد گزارش شده خانم هفتاد ساله ای مقيم آبا (جنوب شرقی نيجريه) است که مدت کمی بعد از مشاهدهء حفره های چرکی دردناک در پستان راست به پزشک مراجعه کرد. حفره ها حاوی لارو متحرک ک. انتروپوفاگا بود. با بيرون کشيدن چهارده لارو از سينه، زخم ها بعد از مدتی کاملاً ترميم شد.
دورنما:
مياز نامی است برای آلودگی انگلی انسان يا حيوانات مهره دار به لارو مگس های دو باله (دارای دو بال يا Diptera). در انسان، آلودگی ممکن است در پوست، زخم ها، روده ها يا حفره های بدن (دهان، بينی، گوش و غيره) ايجاد شود. نواحی استوايی آفريقا و آمريکای جنوبی، بوم انواع مگس های دارای لارو انگلی هستند که تخمهايشان توسط حشرات مکنده خون مانند انواع پشه و ساس به ميزبان منتقل می شوند. با اينحال تخمهای گونه های مختلف کورديلوبيا در خاک يا لباسهای خاکی و مرطوب که برای خشک شدن آويزان شده اند گذاشته می شود. لاروهايی که بعدها از تخم بيرون می آيند، به پوست قسمت هايی از بدن که با اين لباس ها در تماس هستند حمله ور می شوند.
نتيجه:
از آنجائيکه به دليل کمياب بودن ابتلا به اين انگل به سادگی با ديگر ضايعه های کورکی پستان استباه گرفته می شود (مثل سل، قارچ زدگی، پرتو قارچ زدگی، کورک زدگی، آبسهء وخيم پستان و قارچ زدگی بدخيم) آگاهی از احتمال ابتلا به آن برای جلوگيری از تشخيص اشتباه يا تاخير در درمان لازم است.
اقدامهای پيشگيرانه مثل اتو کردن لباس ها بعد از خشک شدن کامل آنها و رعايت کامل بهداشت شخصی در کنترل ابتلا به انگل ک. انتروپوفاگا دارای اهميت زيادی است.
آلودگی به لارو انگل (مياز يا ليسه زدگی)، برای اولين بار در 1840 توسط "هوپ" تشريح شد. بعد از آن نمونه های بسياری از مياز در ارگان های مختلف بدن شناسايی شدند. مياز پوستی پستان بسيار نادر است، تا هنگاميکه مورد دوم (سوزان مک کينلی) گزارش شد، تنها يک مورد از آن در نيجريه ديده شده بود.
اندوختگاه (ميزبان ذخيره گر يا reservior) اصلی اين انگل سگ و جوندگان کوچک هستند و انسان تنها به طور تصادفی مبتلا می شود. علائم تشخيصی اين انگل سفر در گذشتهء نزديک به نواحی ای که مگس انتروپوفاگا بومی آنها است، زخم يا زخمهای پوستی که بهبود پيدا نمی کنند، خارش شديد و احساس حرکت چيزی و ناراحتی در زير پوست است.
درمان با خارج کردن لارو از حفره های زير پوست انجام می گيرد و برای جلوگيری از هرگونه آلودگی موازی آنتی بيوتيک تجويز می شود. زخمها بعد از خارج کردن لاروها يا نابود شدنشان به سرعت بهبود می يابند.
طريقهء خارج کردن لارو بستن دهانهء حفره هاست که باعث مسدود شدن راه اکسيژن به لارو شده آنها را وادار به بيرون آمدن می کند. برای اينکار می توان از روغن، وازلين، کره يا پارافين مايع استفاده کرد.
طريقهء ديگر استفاده از پنس يا ايجاد شکافی روی کورک بعد از تزريق داروی بی حس کنندهء موضعی است. در اين روش بايد دقت شود که لارو به طور کامل خارج شود چون تکه های باقی مانده ممکن است باعث التهاب های بعدی شود.
رعايت بهداشت و نظافت شخصی و از بين بردن مگس ها با حشره کش، همينطور زه کشی و تخليهء فاضلاب ها در جلوگيری از ابتلا مهم هستند. همچنين کارهای ساده ای چون خوب شستن لباس ها و اتو کردن آنها بعد از خشک شدن کامل برای هرچه کمتر کردن خطر آلودگی ضروری می باشد.
سه شنبه:
بعضی ها موقعی که می بينن می خوام ازشون عکس بگيرم همچين اخم می کنن انگار می خوام عکس بی ناموسی بگيرم ازشون. بايد تمرين کنم بدون اينکه بفهمن عکس بگيرم، مثل عکس بعدی، از روبرو منتها. آخری رو تقريباَ موفق شدم فقط کادر بندی طبق معمول اونی که می خواستم نشد.
اينبار چون نوشته ها طولانی شد سه روز بيشتر نداره هفته مون.
پنجشنبه، آذر ۲۴، ۱۳۸۴
پنجشنبه:
مهرداد لهراسبی به سختی بیمار است : تعيين 200 ميليون تومان وثيقه براي مرخصي استعلاجي وي
تورا به ازدواج خود در آوردم برای يک ساعت به فلان مبلغ
صحبتهای اهالی شهرک توحيد(لينک از خاله سوسکه)
راستی يه سؤال. کسی هست که فکر کنه معين مثلاً اگه انتخابات رو می برد اين سقوط (قتل عام خبرنگاران) به وقوع نمی پيوست؟ جان من کسی هست؟
***
جمعه:
ما تحت ات را می بويند مبادا داده باشی بادی در.
پ.ن:ماهواره هاتونو جمع کنين هر چه زودتر.
***
شنبه:
يونی الان از تاميل زنگ زد. خيلی خوشحال شدم و خوب با هم گپ زديم.
انگار دانشگاهشون پنجابی پوشيدن رو برای دخترها اجباری کرده و با شلوار جين و تيشرت نمی شه رفت. يه عده ناراضی هستن از اين وضع و تجمع کردن که به جايی نرسيده و... داشتم فکر می کردم اگه مهاراشترايی ها هم از تاميلی ها بخوان يادبگيرن و دوباره درگير لباس اجباری و اين مسخره بازی ها بخوام بشم.. نه فکرشو نکنم. ماهاراشترايی ها قرطی ترن و فکر نکنم تو کت کسی بره. حداقل اميدوارم. من ديگه طاقتشو ندارم. جدی می گم.
***
يکشنبه:
وارد رختکن باشگاه که شدم، يه دختر ديگه هم اونجا بود. لباسش رو عوض کرده بود و داشت با آهنگ تند سالن می رقصيد. خنده م گرفت، نه که به اون بخندم، از شادی اش منم نيشم باز شد. بعد ياد اونهايی افتادم که سر کوچه تکدی می کنن، و اينکه حتی اونام هميشه در حال خنديدن هستن. مردمی که با اين همه مشکل و فقر هيچ فرصتی رو برای شادی کردن از دست نمی دن دوستداشتنی نيستن؟ عاشقشونم.
***
دوشنبه:
هر روز می بينمشون. زنهايی که با يک کيسه يا سطل پلاسيتيکی بزرگ ميان و چوب و کاغذ و برگ جمع می کنن برای سوزندن. يک ماه و نيم بی گاز موندن باعث شده بفهمم اينهايی که قدرت خريدش رو اصلاً ندارن چی می کشن.. اما نه.. فکر نکنم بتونم بفهمم. مال من موقتی بود. اگه گاز هم گيرم نمی اومد از ايران برام پلوپز می فرستادن.
اين خيلی فرق می کنه. هر روز از صبح زود دنبال چوب خشک بگردی، در حاليکه توی دستت يک عالم خار می ره و زخم و زيلی می شه اما بازم چوبهات برای دو وعده غذا درست کردن کافی نيست.. هر روز، تا سالهای پيری.
***
سه شنبه:
وسط اين بساط ميس ورلد که آدمو ياد بازار برده فروشا می ندازه ديدن فيلم "دختر زيبا" خيلی مزه داد. ماجرای خانم معلم تپلی که تصميم می گيره در مسابقهء ملکهء زيبايی شرکت کنه و با شجاعت تمام با دخترهای ترکه ای رقابت کنه. در اين ميون حرفهايی می زنه، و جواب هايی می شنوه که هرکدوم پر از نکته است.
او آواز "دختر زيبا" رو به عنوان کار منحصر به فردش می خونه، و با زيبا دونستن خودش آدمهايی رو که ديگران و خودشونو از روی ظاهر ارزش گذاری می کنن زيرو رو می کنه. فيلم می تونه به هر کسی که با فکر باز اونو می بينه ياد بده خودش رو همونطوری که هست بپذيره و دوست داشته باشه.
دختر تپلی فيلم آدميه که به ديگران اهميت می ده. او حتی به کمک کسانی می ره که به خاطر اضافه وزن و قيافهء معموليش بهش متلک می ندازن و در لفافه بهش می گن "تو اينجا اومدی چيکار؟"، و موفق می شه به دختر باريک و بلوندی که دچار خود کم بينی هست، و اون رو به شکل غرور کاذبی بروز می ده ياد بده چطور با نگاه جديدی به خودش و اطرافش نگاه کنه.
"دختر زيبا" واقعاً ارزش ديدن داره. با اين فيلم باور کردم که تغييراتی اجتناب ناپذير در باورها به وجود اومده. به نظر من اگر فکر می کنيد به اندازهء کافی خوب نيستيد روزی يکبار ببينيدش.
پ.ن1:ماماييم (مامان بزرگم) می گفت قديما خواستگاری که می رفتن، يه کيلو سبزی هم با خودشون می بردن که عروس پاک کنه ببينن اگه بلده بگيرنش. بيشتر موقه هام عروس و تو حموم عمومی می ديدن و می پسنديدن (مادر خواهر داماد). اين مسابقه منو ياد اين خاطرهء ماماييم می ندازه. ميس ورد خانوم - به جای عروس خانوم- هم خوشگل و خوشهيکله و هم خوب قر می ريزه و به چندتا زبون حرف می زنه البته خيلی نااااااااز و با ادا و دائم موقع حرف زدن با اين چندتا زبون پلک می زنه و يواشکی هم قر ميريزه.
پ.ن 2:يه چيزی که در مورد اين مسابقات ميس ورلد بد جوری تو ذوق می زنه همين انحصاری "ميس" ورلد بودنشه. يعنی اگه "مستر ورلد" هم داشتيم در کنارش، با آقايون خوش هيکل و خوش تيپی که اول با کت شلوار بعد بدون کت شلوار(D:)می اومدن قر می دادن و از هر انگشتشون يه هنر می ريخت، قضيه فرق می کرد.
بعدشم آرزوی صلح جهانی می کردن. البته با يه حالت خيلی جذاب.
پ.ن3: ولی حق رامونا اميری ضايع شد اين وسط، از انصاف نگذريم. بايد جايزهء ضخيم ترين خط چشم دنيا رو می گرفت.
پ.ن4: با اين همه من هنوز از اضافه وزن بدم مياد. فرقی نمی کنه مال خودم باشه يا يه آدم ديگه، زن يا مرد، از چربی بيزارم. اما دوست داشتن خود معنيش اين نيست که اگه اضافه وزن داری بذاری بمونه. فقط بايد بتونی برای پذيرفتن خود منتظر رفع اضافه وزنت نشی.
***
چهارشنبه:
سال دوهزارودو که برای اولين بار رفتم ويپاسانا، يه ويلای بزرگ توی کرج برای اينکار اجاره کرده بودن که از مدتی قبل خالی بود و عنکبوتهای بزرگ داشت که زهرهء منو آب می کرد.
سر-داما ورکر اونجا خانمی بود که خيلی هم ديسيپلين داشت و البته بدون ديسيپلين نمی شد اون دوره رو يک روز هم سرپا نگه داشت، خصوصاً اينکه نود درصد اولين بارشون بود و اين يعنی دردسر خيلی زياد.
عنکبوت های ويلاهه حسابی مجلسی و درشت بودن، از اونا که برا آبروداری می شه تو عروسی و عزا گذاشت سر سبد ميوه. يه روز که من و يه دختر کرمونشاهی از دست اين عنکبوتای پررو که ازمون هم نمی ترسيدن کلافه بوديم و دلمون ضعف می رفت با دمپايی خدمتشون برسيم -تو فلسفهء ويپاسانا هيچ موجودی رو نبايد کشت، اما من به استادمون می گفتم اگه اينطوريه باکتری ها هم موجود زنده ان، پس مواد ضد عفونی کننده نبايد به کار برد، درسته؟ اما بعد از کش دادن بحث بی خيال شدم- کجا بودم؟ آهان داشتيم از دست يکی از اين عنکبوتا در می رفتيم که خانم مينچين ديد و به هم دوره ای کرمونشاهيم گفت "يه روزی با همين عنکبوت انقدر رفيق بشی! آره همين خود تو!"
دورهء اول به آخر رسيد و من با عنکبوتها رفيق نشدم. سال بعد جايی بوديم که توی ساختمونش حشره زياد نداشت، شايد چون هوا سرد بود. اما ته دلم می دونستم که هنوز با هيچ موجود بندپايی رفيق نيستم.
امروز يه عنکبوت کوچولو روی ديوار پای طرحی که از مارمولکهای خونه م کشيدم خوابيده بود، دلم می خواست نازش کنم، ازش پرسيدم خوابی کوچولو؟ و نگاه که کردم ديدم همون احساسی رو دارم که وقتی يه سگ نازنازی با گوشهای بلند رو ميبينم، و فهميدم که بالاخره منم با عنکبوتها رفيق شدم.
مهرداد لهراسبی به سختی بیمار است : تعيين 200 ميليون تومان وثيقه براي مرخصي استعلاجي وي
تورا به ازدواج خود در آوردم برای يک ساعت به فلان مبلغ
صحبتهای اهالی شهرک توحيد(لينک از خاله سوسکه)
راستی يه سؤال. کسی هست که فکر کنه معين مثلاً اگه انتخابات رو می برد اين سقوط (قتل عام خبرنگاران) به وقوع نمی پيوست؟ جان من کسی هست؟
***
جمعه:
ما تحت ات را می بويند مبادا داده باشی بادی در.
پ.ن:ماهواره هاتونو جمع کنين هر چه زودتر.
***
شنبه:
يونی الان از تاميل زنگ زد. خيلی خوشحال شدم و خوب با هم گپ زديم.
انگار دانشگاهشون پنجابی پوشيدن رو برای دخترها اجباری کرده و با شلوار جين و تيشرت نمی شه رفت. يه عده ناراضی هستن از اين وضع و تجمع کردن که به جايی نرسيده و... داشتم فکر می کردم اگه مهاراشترايی ها هم از تاميلی ها بخوان يادبگيرن و دوباره درگير لباس اجباری و اين مسخره بازی ها بخوام بشم.. نه فکرشو نکنم. ماهاراشترايی ها قرطی ترن و فکر نکنم تو کت کسی بره. حداقل اميدوارم. من ديگه طاقتشو ندارم. جدی می گم.
***
يکشنبه:
وارد رختکن باشگاه که شدم، يه دختر ديگه هم اونجا بود. لباسش رو عوض کرده بود و داشت با آهنگ تند سالن می رقصيد. خنده م گرفت، نه که به اون بخندم، از شادی اش منم نيشم باز شد. بعد ياد اونهايی افتادم که سر کوچه تکدی می کنن، و اينکه حتی اونام هميشه در حال خنديدن هستن. مردمی که با اين همه مشکل و فقر هيچ فرصتی رو برای شادی کردن از دست نمی دن دوستداشتنی نيستن؟ عاشقشونم.
***
دوشنبه:
هر روز می بينمشون. زنهايی که با يک کيسه يا سطل پلاسيتيکی بزرگ ميان و چوب و کاغذ و برگ جمع می کنن برای سوزندن. يک ماه و نيم بی گاز موندن باعث شده بفهمم اينهايی که قدرت خريدش رو اصلاً ندارن چی می کشن.. اما نه.. فکر نکنم بتونم بفهمم. مال من موقتی بود. اگه گاز هم گيرم نمی اومد از ايران برام پلوپز می فرستادن.
اين خيلی فرق می کنه. هر روز از صبح زود دنبال چوب خشک بگردی، در حاليکه توی دستت يک عالم خار می ره و زخم و زيلی می شه اما بازم چوبهات برای دو وعده غذا درست کردن کافی نيست.. هر روز، تا سالهای پيری.
***
سه شنبه:
وسط اين بساط ميس ورلد که آدمو ياد بازار برده فروشا می ندازه ديدن فيلم "دختر زيبا" خيلی مزه داد. ماجرای خانم معلم تپلی که تصميم می گيره در مسابقهء ملکهء زيبايی شرکت کنه و با شجاعت تمام با دخترهای ترکه ای رقابت کنه. در اين ميون حرفهايی می زنه، و جواب هايی می شنوه که هرکدوم پر از نکته است.
او آواز "دختر زيبا" رو به عنوان کار منحصر به فردش می خونه، و با زيبا دونستن خودش آدمهايی رو که ديگران و خودشونو از روی ظاهر ارزش گذاری می کنن زيرو رو می کنه. فيلم می تونه به هر کسی که با فکر باز اونو می بينه ياد بده خودش رو همونطوری که هست بپذيره و دوست داشته باشه.
دختر تپلی فيلم آدميه که به ديگران اهميت می ده. او حتی به کمک کسانی می ره که به خاطر اضافه وزن و قيافهء معموليش بهش متلک می ندازن و در لفافه بهش می گن "تو اينجا اومدی چيکار؟"، و موفق می شه به دختر باريک و بلوندی که دچار خود کم بينی هست، و اون رو به شکل غرور کاذبی بروز می ده ياد بده چطور با نگاه جديدی به خودش و اطرافش نگاه کنه.
"دختر زيبا" واقعاً ارزش ديدن داره. با اين فيلم باور کردم که تغييراتی اجتناب ناپذير در باورها به وجود اومده. به نظر من اگر فکر می کنيد به اندازهء کافی خوب نيستيد روزی يکبار ببينيدش.
پ.ن1:ماماييم (مامان بزرگم) می گفت قديما خواستگاری که می رفتن، يه کيلو سبزی هم با خودشون می بردن که عروس پاک کنه ببينن اگه بلده بگيرنش. بيشتر موقه هام عروس و تو حموم عمومی می ديدن و می پسنديدن (مادر خواهر داماد). اين مسابقه منو ياد اين خاطرهء ماماييم می ندازه. ميس ورد خانوم - به جای عروس خانوم- هم خوشگل و خوشهيکله و هم خوب قر می ريزه و به چندتا زبون حرف می زنه البته خيلی نااااااااز و با ادا و دائم موقع حرف زدن با اين چندتا زبون پلک می زنه و يواشکی هم قر ميريزه.
پ.ن 2:يه چيزی که در مورد اين مسابقات ميس ورلد بد جوری تو ذوق می زنه همين انحصاری "ميس" ورلد بودنشه. يعنی اگه "مستر ورلد" هم داشتيم در کنارش، با آقايون خوش هيکل و خوش تيپی که اول با کت شلوار بعد بدون کت شلوار(D:)می اومدن قر می دادن و از هر انگشتشون يه هنر می ريخت، قضيه فرق می کرد.
بعدشم آرزوی صلح جهانی می کردن. البته با يه حالت خيلی جذاب.
پ.ن3: ولی حق رامونا اميری ضايع شد اين وسط، از انصاف نگذريم. بايد جايزهء ضخيم ترين خط چشم دنيا رو می گرفت.
پ.ن4: با اين همه من هنوز از اضافه وزن بدم مياد. فرقی نمی کنه مال خودم باشه يا يه آدم ديگه، زن يا مرد، از چربی بيزارم. اما دوست داشتن خود معنيش اين نيست که اگه اضافه وزن داری بذاری بمونه. فقط بايد بتونی برای پذيرفتن خود منتظر رفع اضافه وزنت نشی.
***
چهارشنبه:
سال دوهزارودو که برای اولين بار رفتم ويپاسانا، يه ويلای بزرگ توی کرج برای اينکار اجاره کرده بودن که از مدتی قبل خالی بود و عنکبوتهای بزرگ داشت که زهرهء منو آب می کرد.
سر-داما ورکر اونجا خانمی بود که خيلی هم ديسيپلين داشت و البته بدون ديسيپلين نمی شد اون دوره رو يک روز هم سرپا نگه داشت، خصوصاً اينکه نود درصد اولين بارشون بود و اين يعنی دردسر خيلی زياد.
عنکبوت های ويلاهه حسابی مجلسی و درشت بودن، از اونا که برا آبروداری می شه تو عروسی و عزا گذاشت سر سبد ميوه. يه روز که من و يه دختر کرمونشاهی از دست اين عنکبوتای پررو که ازمون هم نمی ترسيدن کلافه بوديم و دلمون ضعف می رفت با دمپايی خدمتشون برسيم -تو فلسفهء ويپاسانا هيچ موجودی رو نبايد کشت، اما من به استادمون می گفتم اگه اينطوريه باکتری ها هم موجود زنده ان، پس مواد ضد عفونی کننده نبايد به کار برد، درسته؟ اما بعد از کش دادن بحث بی خيال شدم- کجا بودم؟ آهان داشتيم از دست يکی از اين عنکبوتا در می رفتيم که خانم مينچين ديد و به هم دوره ای کرمونشاهيم گفت "يه روزی با همين عنکبوت انقدر رفيق بشی! آره همين خود تو!"
دورهء اول به آخر رسيد و من با عنکبوتها رفيق نشدم. سال بعد جايی بوديم که توی ساختمونش حشره زياد نداشت، شايد چون هوا سرد بود. اما ته دلم می دونستم که هنوز با هيچ موجود بندپايی رفيق نيستم.
امروز يه عنکبوت کوچولو روی ديوار پای طرحی که از مارمولکهای خونه م کشيدم خوابيده بود، دلم می خواست نازش کنم، ازش پرسيدم خوابی کوچولو؟ و نگاه که کردم ديدم همون احساسی رو دارم که وقتی يه سگ نازنازی با گوشهای بلند رو ميبينم، و فهميدم که بالاخره منم با عنکبوتها رفيق شدم.
جمعه، آذر ۱۸، ۱۳۸۴
جعبه سياه هواپيما را بسيجيان جنوب تهران ربودند!
***
مقاومت دربرابر رفتار غيرقانونی و غير انسانی نيروی انتظامی
***
گوشزد: تعدادی قصد ترک پرواز را داشته اند که ماموران ممانعت می کنند. (اين يعنی قتل ديگه هان؟ فقط به جاي زنجيره ای بايد بگيم فله ای)
***
من شديداْ با اين آدم موافقم. الانم مثل سگ هار عصبانيم. بسه ديگه! بسه!
***
به نقل از پرستوی عزيز: لطفاْ بياييد!
***
ملکوت:
شهيد میسازيم و مسئوليت با خدا!
***
هنوز: هندوانه به جاي عذرخواهی.
به نظر من عذرخواهی هم دردی رو دوا نمی کنه.
***
مقاومت دربرابر رفتار غيرقانونی و غير انسانی نيروی انتظامی
***
گوشزد: تعدادی قصد ترک پرواز را داشته اند که ماموران ممانعت می کنند. (اين يعنی قتل ديگه هان؟ فقط به جاي زنجيره ای بايد بگيم فله ای)
***
من شديداْ با اين آدم موافقم. الانم مثل سگ هار عصبانيم. بسه ديگه! بسه!
***
به نقل از پرستوی عزيز: لطفاْ بياييد!
***
ملکوت:
شهيد میسازيم و مسئوليت با خدا!
***
هنوز: هندوانه به جاي عذرخواهی.
به نظر من عذرخواهی هم دردی رو دوا نمی کنه.
شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
جمعه:
برق می ره. شيرجه می زنی تلويزيون و خاموش می کنی.. برای بار صدم به خودت می گی: چرا يه رگيوليتور نمی خرم؟
برق مياد. يه شيرجهء ملايم تر می زنی تلويزيون و روشن می کنی. همون جايی که بايد می ديدی رو نديدی و ديالوگ آخره و بعدشم نوشته ها.
برق می ره. يه کم خسته شدی و حال نداری محکم شيرجه بزنی، می خوای يواش بلغزی طرف دکمهء تلويزيون که يه دفه برق مياد.
پقی و بومممم رنگها قاطی پاتی می شن و يه انفجار نور و بعد پيسسسسسس.. به خودت می گی يادم باشه با تلويزيون بعدی يه رگيوليتورَم بخرم.
***
شنبه: برق می ره..برق مياد..حالا آب می ره. تا يه ساعت پيش ديوترمو نمی شد روشن کرد و حالا آبی نيست که گرم بشه. در نتيجه تو بوگندو می مونی. تو يه بوگندوی بزرگی.
***
يکشنبه: ديروز يعنی ديشب بهم زنگ و گفت خوابمو ديده. خاله مو می گم. همون که تازگی ها -از چهار پنج سال پيش- مؤمن شده و همه اش سوره هايی که آدم رو از عذاب اخروی می ترسونن می خونه و وحشت می کنه. بعد سعی می کنه ديگران رو از اون نجات بده و خوب طبيعتاً بهشون يادآوری می کنه که اينطوری لباس نپوشن و آرايش نکنن. و اونام طبيعتاً به حرفش گوش نمی دن در نتيجه اون خيلی ناراحت می شه آخه می دونه قراره چه اتفاقی برای اينها بيفته بعد به ديگران می گه فلانی اينطوری لباس می پوشه و اونطور می کنه شايد اونها بهش بگن که اين کارا رو نکنه و محجبه بشه که بعد اون اتفاقای خطرناک در زندگی ابدی براشون نيفته.
حالا خودش قبلنا که با اون لباسهای خوشگل تو عروسيا و رستوران ها و سفر دور اروپا و سفرهای ديگه به قاره های ديگه بوده و مدرک هم هست چون عکس هم انداخته بوده چيکار می خواد بکنه فکر کنم خودش می دونه.
نمی دونم چرا بچگی هام هر وقت می رفتيم باغ وحش من بزرگترين شير و نشون می دادم و می گفتم اين خاله س. دومی بابا بود و از همه کوچيکتره مامان. شايد چون اونموقه ها مامانم مريض بود و نقش زيادی برام بازی نمی کرد و همه اش پيش خاله م بودم.
اما الان اگه بخوام تو باغ وحش نشونش بدم بايد دست بذارم رو يه جوجه تيغی که سرتاپاشو با خارهای سياه و براق پوشونده. تام می گی بيز خودشو گوله می کنه و توی خارهاش فرو می ره.
.خواب اون موقه ها رو ديده بود که منو می برد پارک بازی کنم، توی خوابش گم شده بودم، يه بارم توی پارک قبلنا گمم کرده بود
از تنهايی گله می کرد و حسابی ناراحت بود. بهش می گم يه سگ بگير، زندگيتو از اين رو به اون رو می کنه. می گه نجسه. می گم بابا ول کن اين حرفا رو! می گه از واقعيت که نمی شه فرار کرد!
می گم کتاب بخون، می گه هيچی جای آدمو نمی گيره.
ديگه بحث نمی کنم. حرفمون که تموم می شه تصميم می گيرم براش يه نامه بنويسم. می دونم دوای دردش چيه.
ما که نمی تونيم ديگرانو مجبور کنيم تنهايی ما رو پر کنن، اصلاً زندگی اين مدلی نيست. بايد خودت از درون پر و پيمون باشی و به ديگران "نياز" نداشته باشی. برای يه آدم "وحشت زده" يا "مضطرب" هم هيچ چيز تو دنيا مثل مديتيشن کار نمی کنه. می دونستم که قبول نمی کنه، اما برای کسانی که از فرط وحشت از عذاب الهی طرف هيچ چيز ديگه ای چز جانماز نمی رن هم راهی برای مديتيشن هست.
اما می ترسم بهم گير بده که مثلاً : پس تو که خودت اين چيزا رو می دونی چرا عمل نمی کنی؟ چرا فلان نمی کنی؟ چرا بهمان می کنی؟ مگه نمی دونی فلان می کنن و بهمان می کنن اون دنيا؟ و از اين حرفهای بی پايان و آخرشم دعوامون می شه.
بعضی ها خودتو به ديوار هم که بکوبی يه سانتم چونه شونو پايين نمی يارن حتی اگه کارشون اين باشه که دائم خوشونو با ميلهء داغ بسوزونن. بعد از اين همه سال اينطور که فهميدم اين مدلی داره خودش رو عذاب می ده و ديگه به اينکار عادت کرده.
برای همين چيزاست که هنوز نامه رو پست نکردم. هربار که ميخوام بذارمش تو کيفم به خودم می گم تو که می دونی فايده نداره. خودتتو تو دردسر ننداز. اما وقتی ميام پاره اش کنم خودم می گه: اگه روش اثر بذاره و از اين عذاب راحت بشه چی؟
***
دوشنبه:
بعد از بيست و چهار سال انتظار بالاخره يکی از فاميل ها خواستگاری رو معرفی کرد که می شد درباره اش جدی فکر کرد. دختر بزرگه ناخن های بلند لاک پوست پيازی زده اش رو روی زروق آلبوم کشيد و خطاب به گوشی تلفن گفت: می دونی؟ به نظر من خواستگار خيلی بهتره چون هدف از قبل معلومه. اما دوست پسر معلوم نيست آخرش چی می شه...
نامزدی شون سه ماه بيشتر طول نکشيد و با جشن متوسط الحالی رفتن خونهء خودشون.
يک روز صبح جمعه که اومده بودن برای ديدن خونهء مامان و بابای دختر، تازه داماد رفت طبقهء بالا که با بقيه سلام و احوال پرسی کنه. دختر کوچکتر بالا خواب بود، اما کم کم داشت بيدار می شد. وسط خواب و بيداری جسم درشت آدمی رو ديد که از چهار چوب در توی اتاق رو نگاه می کرد. توی خواب و بيداری يادش افتاد شب با اون شلوار لی که پاچه شو از بيخ قيچی کرده خوابيده بود، يادش افتاد تو خواب خيلی لگد می زنه و پتو رو هميشه می ندازه کنار، مخصوصاً اگه هوا زياد سرد نباشه.
***
سه شنبه:
مامانم شديداً به خواهر بزرگش رفته. فکر کنم بابام منو از سر راه ( يا سر کار) آورده چون هيچ شباهتی به اين دو خواهر ندارم، حداقل از اين نظر: مامانم از خاله م هم حرف گوش نکن تره. شما بگين. روزی يه ساعت کفش ورزشی پوشيدن از زيبايی و خانمی آدم کم می کنه؟
می گه يه کفش خيلی راحت خريدم، با اونا برم نمی شه؟
کفشه با يه بند پشت پا رو می گيره و جون می ده پات باهاش پيچ بخوره.
می گم اون خوشگل ترين هنرپيشه هاليوود هم که می بينی انقدر تو مراسم اسکار خانوم شده صبح ها می ره شلنگ تخته می ندازه اونم با کفش ورزشی واقعی.
می گه آهان.. آره منم با اين کفشا خيييييييلی راحتم.
چی بگم ديگه؟ معلومه که هيچی نمی گم. خنده ام می گيره.
***
چارشنبه:
آخر شب اومده بودم کافی نت وبلاگ انگليسيمو به روز کنم، انتظار هر چيزی رو داشتم جز يه همچين تحويلی. ابدالقادر نازنين، ممنون که اين ديوار و کلاغ سوختهء بالاشو تحويل گرفتی! تشکرات اينجانب رو بپذيريد دوست بلوچ من.

***
پنجشنبه:
هی يادم می رفت موتورمو بشورم، روی صندلی خاکيش يکی می نوشت I love you! آخرش نفهميدم کی بود، اما هر کی بود ديگه دوستم نداره. يا شايدم ديگه فيلم هندی زياد نمی بينه.
***
اِ! هفته تموم شد! وايسا! من الان گومبی با موتور خوردم زمين اين هوا! اونم سر چشم چرونی! يه آقاهه سر پيچی که من داشتم بهش می رسيدم از روبرو پيچيد، بعد چون خوشتيپ بود ديدمش، يکی ديگه ام همون موقه پيچيد که چون خوشتيپ نبود نديدمش. بعد يهو آقا اولی تموم شد و من ديدم يه ثانيهء ديگه تو باک بنزين آقا بدتيپه م. يه ترمز شديد بعدشم قيژژژژژ و پخش زمين شدم. راننده ريکشاهايی که هميشه سر کوچه وايميسن دويدن موتورمو برداشتن و منم که فقط يه کم آرنج و زانوم درد می کرد يه لحظه بعد پا شدم.. داشتم می مردم از خنده فقط فرض کن که يکی اون وسط می فهميد من درواقع چرا خوردم زمين.. يادم باشه ديگه سر پيچ هيز بازی در نيارم ...
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
جمعه:
برق می ره. شيرجه می زنی تلويزيون و خاموش می کنی.. برای بار صدم به خودت می گی: چرا يه رگيوليتور نمی خرم؟
برق مياد. يه شيرجهء ملايم تر می زنی تلويزيون و روشن می کنی. همون جايی که بايد می ديدی رو نديدی و ديالوگ آخره و بعدشم نوشته ها.
برق می ره. يه کم خسته شدی و حال نداری محکم شيرجه بزنی، می خوای يواش بلغزی طرف دکمهء تلويزيون که يه دفه برق مياد.
پقی و بومممم رنگها قاطی پاتی می شن و يه انفجار نور و بعد پيسسسسسس.. به خودت می گی يادم باشه با تلويزيون بعدی يه رگيوليتورَم بخرم.
***
شنبه: برق می ره..برق مياد..حالا آب می ره. تا يه ساعت پيش ديوترمو نمی شد روشن کرد و حالا آبی نيست که گرم بشه. در نتيجه تو بوگندو می مونی. تو يه بوگندوی بزرگی.
***
يکشنبه: ديروز يعنی ديشب بهم زنگ و گفت خوابمو ديده. خاله مو می گم. همون که تازگی ها -از چهار پنج سال پيش- مؤمن شده و همه اش سوره هايی که آدم رو از عذاب اخروی می ترسونن می خونه و وحشت می کنه. بعد سعی می کنه ديگران رو از اون نجات بده و خوب طبيعتاً بهشون يادآوری می کنه که اينطوری لباس نپوشن و آرايش نکنن. و اونام طبيعتاً به حرفش گوش نمی دن در نتيجه اون خيلی ناراحت می شه آخه می دونه قراره چه اتفاقی برای اينها بيفته بعد به ديگران می گه فلانی اينطوری لباس می پوشه و اونطور می کنه شايد اونها بهش بگن که اين کارا رو نکنه و محجبه بشه که بعد اون اتفاقای خطرناک در زندگی ابدی براشون نيفته.
حالا خودش قبلنا که با اون لباسهای خوشگل تو عروسيا و رستوران ها و سفر دور اروپا و سفرهای ديگه به قاره های ديگه بوده و مدرک هم هست چون عکس هم انداخته بوده چيکار می خواد بکنه فکر کنم خودش می دونه.
نمی دونم چرا بچگی هام هر وقت می رفتيم باغ وحش من بزرگترين شير و نشون می دادم و می گفتم اين خاله س. دومی بابا بود و از همه کوچيکتره مامان. شايد چون اونموقه ها مامانم مريض بود و نقش زيادی برام بازی نمی کرد و همه اش پيش خاله م بودم.
اما الان اگه بخوام تو باغ وحش نشونش بدم بايد دست بذارم رو يه جوجه تيغی که سرتاپاشو با خارهای سياه و براق پوشونده. تام می گی بيز خودشو گوله می کنه و توی خارهاش فرو می ره.
.خواب اون موقه ها رو ديده بود که منو می برد پارک بازی کنم، توی خوابش گم شده بودم، يه بارم توی پارک قبلنا گمم کرده بود
از تنهايی گله می کرد و حسابی ناراحت بود. بهش می گم يه سگ بگير، زندگيتو از اين رو به اون رو می کنه. می گه نجسه. می گم بابا ول کن اين حرفا رو! می گه از واقعيت که نمی شه فرار کرد!
می گم کتاب بخون، می گه هيچی جای آدمو نمی گيره.
ديگه بحث نمی کنم. حرفمون که تموم می شه تصميم می گيرم براش يه نامه بنويسم. می دونم دوای دردش چيه.
ما که نمی تونيم ديگرانو مجبور کنيم تنهايی ما رو پر کنن، اصلاً زندگی اين مدلی نيست. بايد خودت از درون پر و پيمون باشی و به ديگران "نياز" نداشته باشی. برای يه آدم "وحشت زده" يا "مضطرب" هم هيچ چيز تو دنيا مثل مديتيشن کار نمی کنه. می دونستم که قبول نمی کنه، اما برای کسانی که از فرط وحشت از عذاب الهی طرف هيچ چيز ديگه ای چز جانماز نمی رن هم راهی برای مديتيشن هست.
اما می ترسم بهم گير بده که مثلاً : پس تو که خودت اين چيزا رو می دونی چرا عمل نمی کنی؟ چرا فلان نمی کنی؟ چرا بهمان می کنی؟ مگه نمی دونی فلان می کنن و بهمان می کنن اون دنيا؟ و از اين حرفهای بی پايان و آخرشم دعوامون می شه.
بعضی ها خودتو به ديوار هم که بکوبی يه سانتم چونه شونو پايين نمی يارن حتی اگه کارشون اين باشه که دائم خوشونو با ميلهء داغ بسوزونن. بعد از اين همه سال اينطور که فهميدم اين مدلی داره خودش رو عذاب می ده و ديگه به اينکار عادت کرده.
برای همين چيزاست که هنوز نامه رو پست نکردم. هربار که ميخوام بذارمش تو کيفم به خودم می گم تو که می دونی فايده نداره. خودتتو تو دردسر ننداز. اما وقتی ميام پاره اش کنم خودم می گه: اگه روش اثر بذاره و از اين عذاب راحت بشه چی؟
***
دوشنبه:
بعد از بيست و چهار سال انتظار بالاخره يکی از فاميل ها خواستگاری رو معرفی کرد که می شد درباره اش جدی فکر کرد. دختر بزرگه ناخن های بلند لاک پوست پيازی زده اش رو روی زروق آلبوم کشيد و خطاب به گوشی تلفن گفت: می دونی؟ به نظر من خواستگار خيلی بهتره چون هدف از قبل معلومه. اما دوست پسر معلوم نيست آخرش چی می شه...
نامزدی شون سه ماه بيشتر طول نکشيد و با جشن متوسط الحالی رفتن خونهء خودشون.
يک روز صبح جمعه که اومده بودن برای ديدن خونهء مامان و بابای دختر، تازه داماد رفت طبقهء بالا که با بقيه سلام و احوال پرسی کنه. دختر کوچکتر بالا خواب بود، اما کم کم داشت بيدار می شد. وسط خواب و بيداری جسم درشت آدمی رو ديد که از چهار چوب در توی اتاق رو نگاه می کرد. توی خواب و بيداری يادش افتاد شب با اون شلوار لی که پاچه شو از بيخ قيچی کرده خوابيده بود، يادش افتاد تو خواب خيلی لگد می زنه و پتو رو هميشه می ندازه کنار، مخصوصاً اگه هوا زياد سرد نباشه.
***
سه شنبه:
مامانم شديداً به خواهر بزرگش رفته. فکر کنم بابام منو از سر راه ( يا سر کار) آورده چون هيچ شباهتی به اين دو خواهر ندارم، حداقل از اين نظر: مامانم از خاله م هم حرف گوش نکن تره. شما بگين. روزی يه ساعت کفش ورزشی پوشيدن از زيبايی و خانمی آدم کم می کنه؟
می گه يه کفش خيلی راحت خريدم، با اونا برم نمی شه؟
کفشه با يه بند پشت پا رو می گيره و جون می ده پات باهاش پيچ بخوره.
می گم اون خوشگل ترين هنرپيشه هاليوود هم که می بينی انقدر تو مراسم اسکار خانوم شده صبح ها می ره شلنگ تخته می ندازه اونم با کفش ورزشی واقعی.
می گه آهان.. آره منم با اين کفشا خيييييييلی راحتم.
چی بگم ديگه؟ معلومه که هيچی نمی گم. خنده ام می گيره.
***
چارشنبه:
آخر شب اومده بودم کافی نت وبلاگ انگليسيمو به روز کنم، انتظار هر چيزی رو داشتم جز يه همچين تحويلی. ابدالقادر نازنين، ممنون که اين ديوار و کلاغ سوختهء بالاشو تحويل گرفتی! تشکرات اينجانب رو بپذيريد دوست بلوچ من.
***
پنجشنبه:
هی يادم می رفت موتورمو بشورم، روی صندلی خاکيش يکی می نوشت I love you! آخرش نفهميدم کی بود، اما هر کی بود ديگه دوستم نداره. يا شايدم ديگه فيلم هندی زياد نمی بينه.
***
اِ! هفته تموم شد! وايسا! من الان گومبی با موتور خوردم زمين اين هوا! اونم سر چشم چرونی! يه آقاهه سر پيچی که من داشتم بهش می رسيدم از روبرو پيچيد، بعد چون خوشتيپ بود ديدمش، يکی ديگه ام همون موقه پيچيد که چون خوشتيپ نبود نديدمش. بعد يهو آقا اولی تموم شد و من ديدم يه ثانيهء ديگه تو باک بنزين آقا بدتيپه م. يه ترمز شديد بعدشم قيژژژژژ و پخش زمين شدم. راننده ريکشاهايی که هميشه سر کوچه وايميسن دويدن موتورمو برداشتن و منم که فقط يه کم آرنج و زانوم درد می کرد يه لحظه بعد پا شدم.. داشتم می مردم از خنده فقط فرض کن که يکی اون وسط می فهميد من درواقع چرا خوردم زمين.. يادم باشه ديگه سر پيچ هيز بازی در نيارم ...
اشتراک در:
نظرات (Atom)