شنبه: يلدای همگی مبارک! کريسمستونم مبارک!
اول بذار اينو بگم که آی کيف کردم از اين خبر:
یکشنبه 4 دی اعتصاب سراسری کارگران شرکت واحد
تصميم دارم از سال ديگه شب يلدا درخت تزيين کنم البته اگه مثل امسال سرم با دست راستم بازی نکنه و يادم بمونه. امسال فقط انار گرفتم. دلم می خواد به يلدا بيشتر اهميت بدم. اصلاً می دونين چيه؟ حالا که اينا کمر به قتل هرچی عيد و جشن ايرانيه بستن جشن های ايرانی رو از اين به بعد برگذار می کنم.
جالبه اگه فکر می کنن که مثلاً با خارج کردن سيزده به در از تعطيلات مردم سبزه سبز کردن و يادشون می ره و فقط می چسبن به عزاداری. خيلی احمقانه اس. هر چی زور بزنين و زور بگين بدتره نابغه ها. مگه نمی بينين با چارشنبه سوری نتونستين مبارزه کنين؟ هرچند شکلش رو ناهنجار کردين اما از بين نرفت و نمی ره.
راستی راجع به جشن شادگان (؟) که اواسط مهر هست کسی چيزی می دونه؟ وای چقدر هيجان انگيز می شه اگه مردم تصميم بگيرن به اين جشن های شاد باستانی اهميت بدن.. نکته اينجاست که فکر می کنم اين اتفاق داره يواش يواش می افته..
دکتر «فریدون جنیدی» :جشن شب يلدا، جشن بزرگداشت علم است
نياكان ما، در 7000 سال پيش، به گاهشماري خورشيدي دست پيدا كردند و با تفكر و تامل دريافتند كه اولين شب زمستان بلندترين شب سال است.
بازم يلداتون مبارک.
يکشنبه:
از چند روز پيش اينجا يه کم سرد شده. ماماييم انقدر سرمايی بود که تابستون هم جاکتش هميشه رو شونه اش بود. الان که بحث گازهای گل خونه ای و گرم شدن زمينه احتمالاً اگه بود و اهل اينترنت هم بود يه پتيشن درست می کرد که کارخونه های اين مدلی به گرم کردن زمين ادامه بدن و کسی کاريشون نداشته باشه.
منم انگار به ماماييم رفتم، امروز سردم بود داشتم فکر می کردم عجب انسانهای قهرمانی هستن اينا که پاشدن رفتن نزديک قطب. کانادا و سوئد و نروژ و فنلاند کشورهايی هستن که توشون بلاگر می نشاسيم، مهشيد، خانوادهء نسترن، جينا اينا و حسن آقا، شما چجوری با سرما کنار مياين؟ من که عمراً نمی تونم دمای بيست درجه زير صفرو تصور کنم.. !
دوشنبه:
روزهايی که صبح زود می رم پياده روی، صداهای صبح رو شنيدن، نور کم رنگش رو ديدن و بوی خنکش رو حس کردن، شنيدن آواز پرنده های جورواجور و لذت بردن از اين همه امنيتی که دارن ميون آدمهای رنگ و وارنگ و جورواجوری که يا اومدن پياده روی يا دارن می رن سرکار و زندگيشون، انقدر همهء اينا کيف داره که افسوس می خورم از اين همه صبحی که تا حالا حروم خواب کردم..
راستی! چرا نشستين وبلاگ می خونين؟؟ پاشين برين کينگ کونگ و ببينين! يعنی همين الان ها!
سه شنبه:
يه زمانی پامو می نداختم رو پام کتاب لئو بوسکاليا رو می خوندم و اينکه نبايد دور خود حصار کشيد برای حفاظت از ضربه، اگه پنجاه بار ميوهء عشق کرمو از آب در اومد برای امتحان کردن پنجاه و يکمی ترديد نکن و شديداً هم اين حرفو قبول داشتم. اما حالا خودم چارچشمی مراقبم يه گوشهء اين حصار امن و خوشگلی که دورم کشيدم خراب نشه و کسی به حريم آرامشم ضربه نزنه. شايد يه وقتی آمادگی رسيک پيدا کنم، شايد هم به کسی بربخورم که راه دادنش به درون اين پرچين ريسک آلود به نظر نرسه. شايد هم اصلاً همچين کسی وجود نداشته باشه ولی اگر هم باشه مطمئنم که متولد شصت و يک نخواهد بود.
چارشنبه:
چقدر اين همه سال بی خودی فکر می کردم استعداد رياضی ندارم. حيف. البته اين دوتا مسئله که الان نتونستم حل کنم حساب نيست ها! از اين اسی بد اخلاقمونم مگه ميشه اشکال پرسيد؟ هيچ کدوم از هم کلاسيای ايرونيم هم نتونستن حل کنن. هم کلاسی اهوازيم يادتونه به من می گفت خواهر؟ (ديگه نمی گه خوشبختانه) اون رشته اش تو ايران شيمی بوده، می گفت از اين مسئله ها نمی دن می دونن سخته کسی نمی تونه حل کنه. خوشم مياد روحيه اش خوبه.
پنجشنبه:
از اين سانتيمانتاليَت گيری سياسی مگه همون امام زمان ما رو نجات بده.
پ.ن: خاتمی آدم حسابی بود خصوصاً در مقايسه با اين چماغِ کوچکِ نتراشيده ولی بابا جانا رئيس جمهور رئيس مجلس يا هر کس ديگه ای کارش اينه که به من و تو خدمت کنه من و تو که نبايد بپرستيمش! اين جور نامهء فدايت شوم واسه آدمی در قدرت نوشتن يعنی چی؟ اين يعنی چی واقعاً يعنی يعنی چی؟
پ.ن2: ديشب داشتم فکر می کردم يعنی می شه روزی رو ببينم که چندتا حزب سياسی با هم تو ايران رقابت می کنن؟ به نظر شما می شه؟
جمعه:
چکار کنم از دست اين بقال محلمون؟
يه عادتی که فروشنده های اينجا دارن اينه که هی می گن اينم بخر اونم بخر اينو نمی خوای؟ امروز از اين نبردی ديروز از اون نبردی خلاصه هی می خوان هرچه بيشتر بچپونن تو پاچه ت. يه بقالی درست کنار سوسايتی مون هست که جون می ده واسه آدم تنبلی مثل من که دو قدم اونورتر نره. اما انقدر "اينم بخر اونم بخر" کرد که يه مدت طولانی نرفتم سراغش.
داشت دق می کرد. اول شاگردشو فرستاد که اگه چيزی می خوای بگو بفرستم. بعد هی از مغازه اش سرک می کشيد ببينه از جای ديگه چيزی خريدم يا نه. حالا يکی نيست بگه مگه من چقدر خريد می کنم که اين انقدر ناراحته که از مغازه ش ديگه خريد نمی کنم؟ بعد شروع کرد اخم و تخم، يه بار که رفتم ازش آب بگيرم باهام قهر بود تو دلم قش قش می خنديدم.
ديشب رفتم ماست بخرم انقدر خوشحال شد که جواب مشتری قبلی منو نداده ماست منو داد (لابد گفته بذار بچه زودتر بره ماستشو بخوره) بعد شروع کرد منت کشی! که اگه مشکلی هست فقط به من بگو و خيلی وقته از من خريد نکردی و از اين حرفا! می خواستم بهش بگم بابا ول ل ل ل کن! اما گفتم نه بابا چه مشکلی هه هه هه..
فقط اين يکی اينجوری نيست، همه شون يه جوری هستن بالاخره. بقالی ها و ميوه فروش ها. اگه اومدين هند هيچوقت از يه مغازه به طور ثابت خريد نکنين. چون بعد از يه مدت هی اينو بخر اونو بخرشون شروع می شه اگه هم يه دفه از يه جای ديگه خريد کنين عواقب اينچنينی داره. يک بساطيه خلاصه.
راستی! امروز سه بار برق رفت. سه باررررررر!!!!