پنجشنبه:
مهرداد لهراسبی به سختی بیمار است : تعيين 200 ميليون تومان وثيقه براي مرخصي استعلاجي وي
تورا به ازدواج خود در آوردم برای يک ساعت به فلان مبلغ
صحبتهای اهالی شهرک توحيد(لينک از خاله سوسکه)
راستی يه سؤال. کسی هست که فکر کنه معين مثلاً اگه انتخابات رو می برد اين سقوط (قتل عام خبرنگاران) به وقوع نمی پيوست؟ جان من کسی هست؟
***
جمعه:
ما تحت ات را می بويند مبادا داده باشی بادی در.
پ.ن:ماهواره هاتونو جمع کنين هر چه زودتر.
***
شنبه:
يونی الان از تاميل زنگ زد. خيلی خوشحال شدم و خوب با هم گپ زديم.
انگار دانشگاهشون پنجابی پوشيدن رو برای دخترها اجباری کرده و با شلوار جين و تيشرت نمی شه رفت. يه عده ناراضی هستن از اين وضع و تجمع کردن که به جايی نرسيده و... داشتم فکر می کردم اگه مهاراشترايی ها هم از تاميلی ها بخوان يادبگيرن و دوباره درگير لباس اجباری و اين مسخره بازی ها بخوام بشم.. نه فکرشو نکنم. ماهاراشترايی ها قرطی ترن و فکر نکنم تو کت کسی بره. حداقل اميدوارم. من ديگه طاقتشو ندارم. جدی می گم.
***
يکشنبه:
وارد رختکن باشگاه که شدم، يه دختر ديگه هم اونجا بود. لباسش رو عوض کرده بود و داشت با آهنگ تند سالن می رقصيد. خنده م گرفت، نه که به اون بخندم، از شادی اش منم نيشم باز شد. بعد ياد اونهايی افتادم که سر کوچه تکدی می کنن، و اينکه حتی اونام هميشه در حال خنديدن هستن. مردمی که با اين همه مشکل و فقر هيچ فرصتی رو برای شادی کردن از دست نمی دن دوستداشتنی نيستن؟ عاشقشونم.
***
دوشنبه:
هر روز می بينمشون. زنهايی که با يک کيسه يا سطل پلاسيتيکی بزرگ ميان و چوب و کاغذ و برگ جمع می کنن برای سوزندن. يک ماه و نيم بی گاز موندن باعث شده بفهمم اينهايی که قدرت خريدش رو اصلاً ندارن چی می کشن.. اما نه.. فکر نکنم بتونم بفهمم. مال من موقتی بود. اگه گاز هم گيرم نمی اومد از ايران برام پلوپز می فرستادن.
اين خيلی فرق می کنه. هر روز از صبح زود دنبال چوب خشک بگردی، در حاليکه توی دستت يک عالم خار می ره و زخم و زيلی می شه اما بازم چوبهات برای دو وعده غذا درست کردن کافی نيست.. هر روز، تا سالهای پيری.
***
سه شنبه:
وسط اين بساط ميس ورلد که آدمو ياد بازار برده فروشا می ندازه ديدن فيلم "دختر زيبا" خيلی مزه داد. ماجرای خانم معلم تپلی که تصميم می گيره در مسابقهء ملکهء زيبايی شرکت کنه و با شجاعت تمام با دخترهای ترکه ای رقابت کنه. در اين ميون حرفهايی می زنه، و جواب هايی می شنوه که هرکدوم پر از نکته است.
او آواز "دختر زيبا" رو به عنوان کار منحصر به فردش می خونه، و با زيبا دونستن خودش آدمهايی رو که ديگران و خودشونو از روی ظاهر ارزش گذاری می کنن زيرو رو می کنه. فيلم می تونه به هر کسی که با فکر باز اونو می بينه ياد بده خودش رو همونطوری که هست بپذيره و دوست داشته باشه.
دختر تپلی فيلم آدميه که به ديگران اهميت می ده. او حتی به کمک کسانی می ره که به خاطر اضافه وزن و قيافهء معموليش بهش متلک می ندازن و در لفافه بهش می گن "تو اينجا اومدی چيکار؟"، و موفق می شه به دختر باريک و بلوندی که دچار خود کم بينی هست، و اون رو به شکل غرور کاذبی بروز می ده ياد بده چطور با نگاه جديدی به خودش و اطرافش نگاه کنه.
"دختر زيبا" واقعاً ارزش ديدن داره. با اين فيلم باور کردم که تغييراتی اجتناب ناپذير در باورها به وجود اومده. به نظر من اگر فکر می کنيد به اندازهء کافی خوب نيستيد روزی يکبار ببينيدش.
پ.ن1:ماماييم (مامان بزرگم) می گفت قديما خواستگاری که می رفتن، يه کيلو سبزی هم با خودشون می بردن که عروس پاک کنه ببينن اگه بلده بگيرنش. بيشتر موقه هام عروس و تو حموم عمومی می ديدن و می پسنديدن (مادر خواهر داماد). اين مسابقه منو ياد اين خاطرهء ماماييم می ندازه. ميس ورد خانوم - به جای عروس خانوم- هم خوشگل و خوشهيکله و هم خوب قر می ريزه و به چندتا زبون حرف می زنه البته خيلی نااااااااز و با ادا و دائم موقع حرف زدن با اين چندتا زبون پلک می زنه و يواشکی هم قر ميريزه.
پ.ن 2:يه چيزی که در مورد اين مسابقات ميس ورلد بد جوری تو ذوق می زنه همين انحصاری "ميس" ورلد بودنشه. يعنی اگه "مستر ورلد" هم داشتيم در کنارش، با آقايون خوش هيکل و خوش تيپی که اول با کت شلوار بعد بدون کت شلوار(D:)می اومدن قر می دادن و از هر انگشتشون يه هنر می ريخت، قضيه فرق می کرد.
بعدشم آرزوی صلح جهانی می کردن. البته با يه حالت خيلی جذاب.
پ.ن3: ولی حق رامونا اميری ضايع شد اين وسط، از انصاف نگذريم. بايد جايزهء ضخيم ترين خط چشم دنيا رو می گرفت.
پ.ن4: با اين همه من هنوز از اضافه وزن بدم مياد. فرقی نمی کنه مال خودم باشه يا يه آدم ديگه، زن يا مرد، از چربی بيزارم. اما دوست داشتن خود معنيش اين نيست که اگه اضافه وزن داری بذاری بمونه. فقط بايد بتونی برای پذيرفتن خود منتظر رفع اضافه وزنت نشی.
***
چهارشنبه:
سال دوهزارودو که برای اولين بار رفتم ويپاسانا، يه ويلای بزرگ توی کرج برای اينکار اجاره کرده بودن که از مدتی قبل خالی بود و عنکبوتهای بزرگ داشت که زهرهء منو آب می کرد.
سر-داما ورکر اونجا خانمی بود که خيلی هم ديسيپلين داشت و البته بدون ديسيپلين نمی شد اون دوره رو يک روز هم سرپا نگه داشت، خصوصاً اينکه نود درصد اولين بارشون بود و اين يعنی دردسر خيلی زياد.
عنکبوت های ويلاهه حسابی مجلسی و درشت بودن، از اونا که برا آبروداری می شه تو عروسی و عزا گذاشت سر سبد ميوه. يه روز که من و يه دختر کرمونشاهی از دست اين عنکبوتای پررو که ازمون هم نمی ترسيدن کلافه بوديم و دلمون ضعف می رفت با دمپايی خدمتشون برسيم -تو فلسفهء ويپاسانا هيچ موجودی رو نبايد کشت، اما من به استادمون می گفتم اگه اينطوريه باکتری ها هم موجود زنده ان، پس مواد ضد عفونی کننده نبايد به کار برد، درسته؟ اما بعد از کش دادن بحث بی خيال شدم- کجا بودم؟ آهان داشتيم از دست يکی از اين عنکبوتا در می رفتيم که خانم مينچين ديد و به هم دوره ای کرمونشاهيم گفت "يه روزی با همين عنکبوت انقدر رفيق بشی! آره همين خود تو!"
دورهء اول به آخر رسيد و من با عنکبوتها رفيق نشدم. سال بعد جايی بوديم که توی ساختمونش حشره زياد نداشت، شايد چون هوا سرد بود. اما ته دلم می دونستم که هنوز با هيچ موجود بندپايی رفيق نيستم.
امروز يه عنکبوت کوچولو روی ديوار پای طرحی که از مارمولکهای خونه م کشيدم خوابيده بود، دلم می خواست نازش کنم، ازش پرسيدم خوابی کوچولو؟ و نگاه که کردم ديدم همون احساسی رو دارم که وقتی يه سگ نازنازی با گوشهای بلند رو ميبينم، و فهميدم که بالاخره منم با عنکبوتها رفيق شدم.