شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۴

مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!
مجتبی سميعی نژاد را آزاد کنيد!

جمعه:
برق می ره. شيرجه می زنی تلويزيون و خاموش می کنی.. برای بار صدم به خودت می گی: چرا يه رگيوليتور نمی خرم؟
برق مياد. يه شيرجهء ملايم تر می زنی تلويزيون و روشن می کنی. همون جايی که بايد می ديدی رو نديدی و ديالوگ آخره و بعدشم نوشته ها.
برق می ره. يه کم خسته شدی و حال نداری محکم شيرجه بزنی، می خوای يواش بلغزی طرف دکمهء تلويزيون که يه دفه برق مياد.
پقی و بومممم رنگها قاطی پاتی می شن و يه انفجار نور و بعد پيسسسسسس.. به خودت می گی يادم باشه با تلويزيون بعدی يه رگيوليتورَم بخرم.
***
شنبه: برق می ره..برق مياد..حالا آب می ره. تا يه ساعت پيش ديوترمو نمی شد روشن کرد و حالا آبی نيست که گرم بشه. در نتيجه تو بوگندو می مونی. تو يه بوگندوی بزرگی.
***
يکشنبه: ديروز يعنی ديشب بهم زنگ و گفت خوابمو ديده. خاله مو می گم. همون که تازگی ها -از چهار پنج سال پيش- مؤمن شده و همه اش سوره هايی که آدم رو از عذاب اخروی می ترسونن می خونه و وحشت می کنه. بعد سعی می کنه ديگران رو از اون نجات بده و خوب طبيعتاً بهشون يادآوری می کنه که اينطوری لباس نپوشن و آرايش نکنن. و اونام طبيعتاً به حرفش گوش نمی دن در نتيجه اون خيلی ناراحت می شه آخه می دونه قراره چه اتفاقی برای اينها بيفته بعد به ديگران می گه فلانی اينطوری لباس می پوشه و اونطور می کنه شايد اونها بهش بگن که اين کارا رو نکنه و محجبه بشه که بعد اون اتفاقای خطرناک در زندگی ابدی براشون نيفته.
حالا خودش قبلنا که با اون لباسهای خوشگل تو عروسيا و رستوران ها و سفر دور اروپا و سفرهای ديگه به قاره های ديگه بوده و مدرک هم هست چون عکس هم انداخته بوده چيکار می خواد بکنه فکر کنم خودش می دونه.
نمی دونم چرا بچگی هام هر وقت می رفتيم باغ وحش من بزرگترين شير و نشون می دادم و می گفتم اين خاله س. دومی بابا بود و از همه کوچيکتره مامان. شايد چون اونموقه ها مامانم مريض بود و نقش زيادی برام بازی نمی کرد و همه اش پيش خاله م بودم.
اما الان اگه بخوام تو باغ وحش نشونش بدم بايد دست بذارم رو يه جوجه تيغی که سرتاپاشو با خارهای سياه و براق پوشونده. تام می گی بيز خودشو گوله می کنه و توی خارهاش فرو می ره.
.خواب اون موقه ها رو ديده بود که منو می برد پارک بازی کنم، توی خوابش گم شده بودم، يه بارم توی پارک قبلنا گمم کرده بود
از تنهايی گله می کرد و حسابی ناراحت بود. بهش می گم يه سگ بگير، زندگيتو از اين رو به اون رو می کنه. می گه نجسه. می گم بابا ول کن اين حرفا رو! می گه از واقعيت که نمی شه فرار کرد!
می گم کتاب بخون، می گه هيچی جای آدمو نمی گيره.
ديگه بحث نمی کنم. حرفمون که تموم می شه تصميم می گيرم براش يه نامه بنويسم. می دونم دوای دردش چيه.
ما که نمی تونيم ديگرانو مجبور کنيم تنهايی ما رو پر کنن، اصلاً زندگی اين مدلی نيست. بايد خودت از درون پر و پيمون باشی و به ديگران "نياز" نداشته باشی. برای يه آدم "وحشت زده" يا "مضطرب" هم هيچ چيز تو دنيا مثل مديتيشن کار نمی کنه. می دونستم که قبول نمی کنه، اما برای کسانی که از فرط وحشت از عذاب الهی طرف هيچ چيز ديگه ای چز جانماز نمی رن هم راهی برای مديتيشن هست.
اما می ترسم بهم گير بده که مثلاً : پس تو که خودت اين چيزا رو می دونی چرا عمل نمی کنی؟ چرا فلان نمی کنی؟ چرا بهمان می کنی؟ مگه نمی دونی فلان می کنن و بهمان می کنن اون دنيا؟ و از اين حرفهای بی پايان و آخرشم دعوامون می شه.
بعضی ها خودتو به ديوار هم که بکوبی يه سانتم چونه شونو پايين نمی يارن حتی اگه کارشون اين باشه که دائم خوشونو با ميلهء داغ بسوزونن. بعد از اين همه سال اينطور که فهميدم اين مدلی داره خودش رو عذاب می ده و ديگه به اينکار عادت کرده.
برای همين چيزاست که هنوز نامه رو پست نکردم. هربار که ميخوام بذارمش تو کيفم به خودم می گم تو که می دونی فايده نداره. خودتتو تو دردسر ننداز. اما وقتی ميام پاره اش کنم خودم می گه: اگه روش اثر بذاره و از اين عذاب راحت بشه چی؟
***
دوشنبه:
بعد از بيست و چهار سال انتظار بالاخره يکی از فاميل ها خواستگاری رو معرفی کرد که می شد درباره اش جدی فکر کرد. دختر بزرگه ناخن های بلند لاک پوست پيازی زده اش رو روی زروق آلبوم کشيد و خطاب به گوشی تلفن گفت: می دونی؟ به نظر من خواستگار خيلی بهتره چون هدف از قبل معلومه. اما دوست پسر معلوم نيست آخرش چی می شه...
نامزدی شون سه ماه بيشتر طول نکشيد و با جشن متوسط الحالی رفتن خونهء خودشون.
يک روز صبح جمعه که اومده بودن برای ديدن خونهء مامان و بابای دختر، تازه داماد رفت طبقهء بالا که با بقيه سلام و احوال پرسی کنه. دختر کوچکتر بالا خواب بود، اما کم کم داشت بيدار می شد. وسط خواب و بيداری جسم درشت آدمی رو ديد که از چهار چوب در توی اتاق رو نگاه می کرد. توی خواب و بيداری يادش افتاد شب با اون شلوار لی که پاچه شو از بيخ قيچی کرده خوابيده بود، يادش افتاد تو خواب خيلی لگد می زنه و پتو رو هميشه می ندازه کنار، مخصوصاً اگه هوا زياد سرد نباشه.
***
سه شنبه:
مامانم شديداً به خواهر بزرگش رفته. فکر کنم بابام منو از سر راه ( يا سر کار) آورده چون هيچ شباهتی به اين دو خواهر ندارم، حداقل از اين نظر: مامانم از خاله م هم حرف گوش نکن تره. شما بگين. روزی يه ساعت کفش ورزشی پوشيدن از زيبايی و خانمی آدم کم می کنه؟
می گه يه کفش خيلی راحت خريدم، با اونا برم نمی شه؟
کفشه با يه بند پشت پا رو می گيره و جون می ده پات باهاش پيچ بخوره.
می گم اون خوشگل ترين هنرپيشه هاليوود هم که می بينی انقدر تو مراسم اسکار خانوم شده صبح ها می ره شلنگ تخته می ندازه اونم با کفش ورزشی واقعی.
می گه آهان.. آره منم با اين کفشا خيييييييلی راحتم.
چی بگم ديگه؟ معلومه که هيچی نمی گم. خنده ام می گيره.

***
چارشنبه:
آخر شب اومده بودم کافی نت وبلاگ انگليسيمو به روز کنم، انتظار هر چيزی رو داشتم جز يه همچين تحويلی. ابدالقادر نازنين، ممنون که اين ديوار و کلاغ سوختهء بالاشو تحويل گرفتی! تشکرات اينجانب رو بپذيريد دوست بلوچ من.



***
پنجشنبه:
هی يادم می رفت موتورمو بشورم، روی صندلی خاکيش يکی می نوشت I love you! آخرش نفهميدم کی بود، اما هر کی بود ديگه دوستم نداره. يا شايدم ديگه فيلم هندی زياد نمی بينه.
***
اِ! هفته تموم شد! وايسا! من الان گومبی با موتور خوردم زمين اين هوا! اونم سر چشم چرونی! يه آقاهه سر پيچی که من داشتم بهش می رسيدم از روبرو پيچيد، بعد چون خوشتيپ بود ديدمش، يکی ديگه ام همون موقه پيچيد که چون خوشتيپ نبود نديدمش. بعد يهو آقا اولی تموم شد و من ديدم يه ثانيهء ديگه تو باک بنزين آقا بدتيپه م. يه ترمز شديد بعدشم قيژژژژژ و پخش زمين شدم. راننده ريکشاهايی که هميشه سر کوچه وايميسن دويدن موتورمو برداشتن و منم که فقط يه کم آرنج و زانوم درد می کرد يه لحظه بعد پا شدم.. داشتم می مردم از خنده فقط فرض کن که يکی اون وسط می فهميد من درواقع چرا خوردم زمين.. يادم باشه ديگه سر پيچ هيز بازی در نيارم ...

بايگانی وبلاگ