چهار شنبه:
توت انخ آمون رو می شناسين که؟ فرعون بزرگ مصر که فکر می کنم دو تا قبل از توت اخنآتون بود (فرعون زمان سينوهه، و اولين فرعونی که به تک خدايی اعتقاد پيدا کرد). آمون به مصری قديم يعنی خورشيد. اين فرعون با وجود سن کمش خيلی تغييرات به وجود آورد قدرت خيلی زيادی هم داشت. حالا چرا حرفش رو پيش کشيدم؟ هفتهء پيش نت.جيو يه فيلم مستند نشون می داد از تحقيقی که دانشمندها انجام دادن برای اينکه بفهمن علت مرگ توت انخ آمون چی بوده و چطوری مرده. هر چی گشتن دنبال اثر سم توی بافتهای موميايی، يا ضربهء شمشير و خنجر، چيزی گيرشون نيومد. پس آخه يه نفر تو اون سن کم و با وضعيت جسمانی خوب و در اوج قدرت چی شده که مرده؟
معلوم شد انخ آمون نوزده ساله، احتمالاً يه بار که سوار ارابه بوده، بر اثر تصادف يا از جا دراومدن چرخ ارابه و شکستگی شديد هردو زانو، بيرون پريدن اون استخوان قلمبه که بهش می گن کشکک و زخم بازی که بعداً دچار عفونت شده مرده. به همين کشککی.
***
پنجشنبه : "ماسالا دوسا"
دوسا:
1- يک فنجان برنج خام
2- يک فنجان برنج نيم پخت شده.
3- يک فنجان لپه
4- نصف قاشق چای خوری تخم شنبليله
5- نصف قاشق چای خوری جوش شيرين
6- نصف فنجان کشک*
7- نصف فنجان کره
8- مقداری روغن
برنج و لپه رو با هم بشوريد. آب به مقدار زياد اضافه کنيد و همينطور تخم شنبليله رو. بگذاريد يه شب تا صبح خيس بخوره يا حداقل هفت هشت ساعت. بعد دو- سه بار ديگه بشوريد و آبش رو خالی کنيد. خوردش کنيد تا بصورت خمير دربياد. جوش شيرين و نمک رو اضافه کنيد و خوب هم بزنيد. خمير رو در جای گرمی برای هشت تا ده ساعت ديگه نگه داريد.
کشک رو خوب بزنيد و مقداری کره به اون اضافه کنيد. کمی آب اضافه کنيد تا جاييکه غلظتش در حدی باشه که به قاشق بچسبه. اين مخلوط رو آخر سر در ظرف کوچکتری بريزيد و کنار غذا سرو کنيد، مثل سس.
تابه رو گرم کنيد و يک قاشق کره در اون بندازيد و با پشت قاشق همهء سطح تابه رو با کره بپوشونيد. يک قاشق روغن اضافه کنيد، و دوسا (همون خمير آماده رو) تو تابه پهن کنيد. به وسط دوسا ادويه اضافه کنيد و اگر در دسترس هست چاتنی، يا ترشی هندی.
وقتی دوسا آماده شد، به صورت رول يا سه گوش درش بياريد.
ماسالا:
1- دو عدد پياز بزرگ که از طول خرد شده.
2- دو عدد سيب زمينی بزرگ، پخته و پوست کنده.
3- چهار عدد فلفل (دوتا م قبوله چه خبره چهارتا فلفل؟)
4- يک قاشق گشنيز خرد شده.
5- هشت تا ده کاشو (انگار از تيرهء پسته هاست. اگه در دسترس نيست پسته يا نارگيل بريزين و سخت نگيرين) نصف شده.
6- يک قاشق لپه، يک قاشق چايخوری زيره و دانهء خردل
7- دو قاشق روغن
8- نصف قاشق چايخوری زردچوبه
9- نمک
سيب زمينی ها رو درشت خرد کنيد. فلفل رو هم.
روغن رو داغ کنيد و کاشو رو اضافه کنيد، تفت بديد تا قهوه ای روشن بشه. لپه و دانهء خردل و زيره رو اضافه کنيد. پياز و فلفل رو اضافه کنيد و بگذاريد کمی با هم سرخ بشن. آخر سر سيبزمينی و گشنيز و زرد چوبه رو اضافه کنيد. مواد رو خوب هم بزنيد و وقتی خوب قاطی شدن از روی اتش برداريد.
ماسالا رو در ظرف جدا کنار دوسا سرو کنيد.
پ.ن: بی کارين؟ نمی خواد اينو درست کنين، هم خيلی وقت می گيره هم چاق می شين. همون کوکو سبزی خوبه بی خودم چيز ياد بچه نديد حالا از فردا بونهء ماسالا دوسا می گيره.
*curds= کشک، شير دلمه شده
***
جمعه:
داشتم فکر می کردم اگه يه زن سنتی بودم، چه وضعيتی داشتم. اولاً که حتماً به قسمت اعتقاد داشتم و هر چيزی تو زندگيم دست يه نفر ديگه اون بالا بود. احتمالاً تا حالا ديگه سه تا بچه داشتم. احتمالاً چادری بودم. پلو رو با روغن جامد درست می کردم. آخه آقامون حتماً بيشتر دوست داشت. می دونی که مرد رو بايد شکمش رو پر و پيمون نگه داشت.
برای دخترم که ديگه دوازده سالشه و واسه خودش خانمی شده و تازه "قاعده" هم شده، شروع می کردم کاسه بشقاب جهازی جمع کردن. بهش می گفتم خياطی ياد بگيره (از شما چه پنهون همين الانم اگه وقت بشه خيلی دوست دارم خياطی ياد بگيرم. حداقل آدم دو تا پيرهن برا خودش بتونه بدوزه هوسی، نه؟)
تو خونه رب گوجه و سرکه درست می کردم. ترشی و شور می نداختم.
می دونستم که حرف حرف مرده، مادرم "دخترگی هام" بهم گفته بود و خودم تو "زندگی" به اين حرف رسيده بودم.
می دونستم که وقتی حامله ام بايد به عکس های خوشگل نگاه کنم که بچه ام خوشگل بشه. يه کارت پستال بچه با چشمهای آبی هم داشتم که هر روز بهش نگاه می کردم تا چشمهای بچه ام همون رنگی بشه.
محرم ها رو پله جلو خونه با بقيهء همسايه ها می نشستم و گريه می کردم. هر وقت از گريه خسته می شدم يادم می افتاد که دختر همسايه چه آرايشی می کنه ورپريده.
اول هر ماه عربی آش رشتهء نذری می پختم. سر حاملگی دوم نذر کرده بودم اگه پسر باشه آش بپزم.
سالی يه بار هم شعله زرد. دختر کوچيکم سال وبايی ديفتيری گرفته بود (کی گفته ربطی نداره؟ مرض مرضه ديگه!) و نذر کرده بودم طوريش نشه.
تو حنا بندون ها به فاميل تازه وارد نشون می دادم که همه جور رقصی بلدم.
رمضون ها روزه می گرفتم.
از شب اول قبر می ترسيدم.
زياد سوال بی جواب نداشتم. همه چی رو پيشونيم از قبل نوشته شده بود.. گاهی آهی می کشيدم و می گفتم، پيشونی، کجا می شونی.. بعد خودمو مثل ننو تکون می دادم و می گفتم.. ای خواهر، چی بگم خدا رو شکر.. راضيم به رضای خودش..
هميشه فکر می کنم؛ زندگی ساده تر و آسونتر می بود، اگه يه زن سنتی بودم.
پ.ن: منظورم از زن سنتی، زنی است با باورهای سنتی آميخته به مذهبی. ممکنه خيلی هم شيک تر از من زندگی کنه!
***
شنبه:
تو هر زبونی کلمات حسی دارن که تو اگه به عنوان زبان دوم اونها رو به کار ببری در نود در صد موارد تا حد زيادی اون رو حس و درک نمی کنی. برای همين هندی ها مثلاً، شت يا فاک (با عرض پوزشِ ببخشيد) رو خيلی راحتتر به کار می برن. هر چند که انگليسی خيلی تو کشورشون بيشتر از جاهای ديگهء آسيا رواج داره، عمق حسی که اين کلمات در يه انگليسی زبان به وجود مياره به هيچ وجه در اونها بوجود نمياد.
تو اين کافهء سر گذر که بسيار جای تابلو و در عين حال باحالی هست و من اگه درگير کالری ها نباشم خيلی دوست دارم گاه گاه (که خنده اس!) برم، يه روز يه گروه دختر پسر هندی اومده بودن و اول هر جمله يه فاک (ب.ع.پ.ب) اضافه می کردن. يه اينگيليسيا (از قيافه و رنگ موهاش حدس زدم انگليسيا باشه تازه چشماشم چپ بود) که لباس معبد اوشو هم تنش بود با شنيدن هر فاک (ب.ع.پ.ب) موهای تنش سيخ می شد و بر می گشت اينها رو نگاه می کرد و چشمها[ی چپ]ش گرد شده بود و داشت حسابی چاييش کوفتش می شد. اما گروه دختر و پسر هندی ول کن نبودن و مثلاً می گفتن: آنجلينا جولی؟ فاک (ب.ع.پ.ب)! آی لاو هر! اون کلمهء شنيع بی ناموسی که از تکرار مجدد آن (بيشتر از ده بار تکرارش مجاز نيست) خودداری می کنم اينجا داشت به صورت مثبت به کار گرفته می شد درواقع برای نشون دادن اوج هيجان، که در انگليسی واقعی همچين کاربردی نداره.
بعضی کلمه های فارسی که احتمالاً فقط ما خوب حسشون می کنيم فکر کنم اينا باشن:
زرشک!
زکی!
باقالی!
گلابی!
مذهبتو شکر!
نخراشيده!
چلقوز!
بزمجه! (مثلاً هيچ وقت نميای به يه آدم غول تشن بگی بزمجه.)
اگه بازم سراغ دارين بگين.
***
يکشنبه:
امروز چه مرگمه؟ تجسم کامل يه خردادی "هر دم يه جور" شدم.. فقط شنيدن اسم "Hundred years of solitude" اشکمو در مياره. نه از اين قطره های شاعرانه ها، عرّ مفصل.
اما برو تو بحرش: صد سال تنهايی..
بعد که خوب تنت لرزيد از عمق نمناک و ترسناک عنوان، حالا برو تو بحر داستان...
الان نت-جيو داشت يه زن کلمبيايی (چه جالب مارکز هم کلمبياييه) رو نشون می داد که شوهرش چند سال زندانی سياسی بوده و بعد هم يهو غيب می شه. مرد برای دموکراسی و بر ضد حکومت پتيشن درست می کرده و امضاء جمع می کرده. اما به عنوان تروريست دستگير می شه و الانم به احتمال زياد کشته شده.
فيلم مصاحبه همراه با انيميشنه. زن از زندگی عشقی اش تعريف می کنه و اينکه چهار سال منتظر اورلاندو بوده تا آزاد بشه. دو ماه بعد از آزاد شدنش ناپديد می شه. بهش می گن اگه دنبال شوهرش -يا جسدش- بگرده جون خودش و بچه هاش هم در خطر خواهد بود و بهتره به کل سکوت کنه و به روی خودش نياره. او تصميم می گيره سکوت نکنه. اما بعد مجبور می شه برای حفظ امنيت بچه ها و خودش به انگلستان فرار کنه.
الان تو لندن زندگی نسبتاً خوب و آرومی داره. تئاتر رو دوست داره. می گه اينجا می شه تفريح کرد. می گه شهرهای بزرگ رو دوست داره.
"وقتی به گذشته ام فکر می کنم، می بينم که زندگی خيلی خوبی داشته ام. پای تمام انتخاب هايی که کردم می ايستم، و سعی می کنم خوشحال باشم. هر چند ديگه ازدواج نخواهم کرد، چون توی دلم هنوز زن اورلاندو هستم و خواهم بود، هميشه ."
حالا من زار بزنم يا نزنم؟
***
دوشنبه:
چاق و قد کوتاه بودنش مهم نيست چندان. خود منم نه مانکنم نه زياد قدم بلنده. اگه حرفی برای گفتن داشت و چهارتا چيز می شد ازش ياد گرفت ممکن بود حتی بعد از اون روز که گير نياوردن ميز طبقهء بالای کافه رو انداخت گردن من، باز هم دلم بخواد وقتمو باهاش بگذرونم.
***
سه شنبه: معبد
يکی از چيزهايی که خيلی از ديدنش اينجا لذت می برم قربونی دادن مردم به خداهاشونه . به جای کشتن و جوب خون راه انداختن، از مغازه های پايين معبد نارگيل می گيرن، با گل می ذارن تو سينی، می يارن اين بالا، پوست نارگيل ها رو می کنن و پوستشو می ندازن اين پشت، و نارگيل و گل رو هديه می کنن به خدا.
راستی، يادتونه چند وقت پيش گفتم هوس ساندويچ کثيف کرده بودم؟ از اينا بود.
*************************
خبرهای وحشيگری مامورين با زن و بچه های اعضای سنديکای اتوبوس رانی رو خوندم. من هميشه می گفتم نبايد مردم تشويق به کاری کرد که آسيب ببينن. اما الان می بينم از دست رو دست گذاشتن بيشتر داريم آسيب می بينيم. دنيا هم اگر بيشتر از اين احساس تهديد کنه از سلاح هسته ای دار شدن اين حکومت مياد ما رو می کشه درسته؟ پس مردم کاری کنيد. به خاطر خودتون. به خاطر جونتون، نه آزادی.
سهشنبه، دی ۲۷، ۱۳۸۴
پنجشنبه:
صابخونه پيغام داده زنگ بزن. زنگ می زنم تلفنش خاموشه. اولين واکنش اينه که ديگه يک کلمه درس نمی تونم بخونم. موقع اجاره دادن نيست. لابد می خواد بگه پاشو. فکر پادرهوايی و دنبال خونه گشتن حالمو واقعاً بد می کنه. دومين واکنش: دوتا شيرينی می خورم، بعدشم يه فص نون پنير. خوب مبارکه.
زنگ می زنم اين دفه برميداره. می گه پس چی شد مگه قرار نبود اجاره رو اول ژانويه بدی؟؟ می گم نه من بيست و شيشم بايد اجاره بدم. می گه قرار شد بکنيمش اول به اول، درسته؟ می گم اول فوريه؟ می گه نه اول ژانويه. احتمالاً منو با يه مستأجر ديگه اش اشتباه گرفته، چون با من همچين قراری نگذاشته بود قبلاً.
اينجوری تقريباً يه ماه اجاره اضافه می شه. بهش می گم من دستخت شما رو دارم که بيست و ششم ژانويه بايد اجاره بدم (حالا خوبه رسيد دارم ازش). می گه اِ؟ خوب اگه دستخت داری که پس هيچی!
تا اينجا چهار خط بيشتر نشد، اما همين و فکرهای وسطش که چجوری از حقم دفاع کنم، به اضافهء يه عالم احساس بدبختی و دلتنگی برای خونهء خودمون و ننه بابام که اين جور موقه ها آماس می کنه چنان انرژيمو گرفته و اخمهام رو درهم کشيده که نگو.
می دونم زندگی اين چيزا حاليش نيست. می دونم که اين منم که بايد ياد بگيرم با وجود تمام فشارهای فکری و غير فکری تاريخ امتحان ها همين خواهد بود و خيلی راحت ممکنه يه عالمه عقب بيفتم.
کاش می شد برم خونه.. شده برای ده روز.
زندگی سخته! سخت! بخصوص اگر تو هند مستأجر باشی.
پ.ن: باورم نميشه دستخط رو با ت نوشته بودم.. برگردم تمام کتابهاي درسي دبستان راهنمايي فارسي رو مي گيرم. اصلا دلم هم براشون تنگ شده.. آخ دلم تنگ شده.. دلم تنگ شده.
***
جمعه شب:
خونهء يکی از دوستام شام دعوتم. ميز رو چيدن، اما من می گم صبر کنين برم ماست بخرم با شام بخوريم.
فروشنده دوساعت معطلم می کنه، فکر دوستام که الان گرسنه منتظر من ان و گرسنگی خودم حسابی کلافه ام کرده. موقع برگشتن خيابون عوض شده و با اينکه مطمئنم جهت رو درست اومده م به کل گمشده م... وای کيف م رو هم گم کردم.. ماست هم که دستم نيست!!! عجب غلطی کردم ها! حالا ماست نمی خوردی مرده شور برده ديدی از دست تو شکمو آخر دربدر شدم......
وقتی بيدار می شم بی حال و خسته ام انگار اصلاً نخوابيدم..
***
شنبه:
مامی بربادرفته می گفت بزرگترين آرزوش اينه که ژپن قرمز و براقی داشته باشه که وقتی راه می ره خش خش صدا بده.. بزرگترين آرزوی من اينه که ..اهکی زرنگين؟ بزرگترين آرزوی شما چيه؟
***
يکشنبه شب:
برای اولين بار در تاريخ اينجا برف اومده.. دولت ذوق زده شده و تمام خيابون ها رو بشقابی و کلنگی کشيده که مردم رو همين برف شل و کم عمق اسکی کنن.. کفش و چوبم پامه اما نمی دونم چرا باتوم دستم نيست، برای همين با کلنگی سر می خورم.. همه بی نهايت هيجان زده ان، از جمله خودم..
بيدار که می شم مثل ماهی از آب بيرون افتاده برف می خوام..
شب هنوز آرزوی برف از کله م نرفته.
***
دوشنبه:
دختر خاله م می خواد خونه بخره.
فرض کن اگه يه غير فارسی زبون اين جمله رو بشنوه، فکر می کنه فارسی چقدر خ داره! وگرنه منکه دختر خاله ندارم.
***
سه شنبه:
يه همسايهء بی ملاحظه و کم هوش پيدا کردم، متأسفانه خونه اش ده پله هم بيشتر با من فاصله نداره. دوازده و نيم به بعد شب تازه يادش می افته با موبايل بلند بلند تو راه پله ها حرف بزنه و در فلزی ره رو رو درقی بزنه به در من. ديشب که دوباره در فلزی رو زد به در من، درست دوازده شب بود. ديدم هر شب داره اينکارو می کنه من هيچی نگم خوب فکر می کنه عيبی نداره ديگه. رفتم بيرون بهش گفتم ببخشيدا، اين درو که اينجوری درقی می زنی به در خونهء من ( در و درقی زدم به در)، يه صدا می ده، می شنوی؟ اينو منم از اون ور می شنوم و از خواب می پرم. گفت ساری و رفت بالا. فکرش رو می کردم خرفت باشه چون آدمی که حاليش باشه لزومی به تذکر دادن پيدا نمی کنه. چند دقيقه بعد رفت پايين با دوستاش داد و هوار کرد، اومد بالا. دوباره بعد چند دقيقه ديدم با صدای سر جاليز خيار نشسته تو راه پله داره با تلفن حرف می زنه. رفتم بهش گفتم ببخشيدا، نمی تونی بری تو خونه ات صحبت کنی؟ می خواستم برم عملی ش و هم نشونش بدم که ساری ساری گويان رفت تو.
می دونم بعد يکی دو شب دوباره شروع می کنه. چيکار کنم؟.... بزنم لهش کنم؟
***
چهار شنبه:
ای بابا عجب گرفتاری شديم ها! مرد حسابی به جای دعا کردن ماست منو بده! ملت منتظرن من ماست ببرم شام بخوريم دِ!
صابخونه پيغام داده زنگ بزن. زنگ می زنم تلفنش خاموشه. اولين واکنش اينه که ديگه يک کلمه درس نمی تونم بخونم. موقع اجاره دادن نيست. لابد می خواد بگه پاشو. فکر پادرهوايی و دنبال خونه گشتن حالمو واقعاً بد می کنه. دومين واکنش: دوتا شيرينی می خورم، بعدشم يه فص نون پنير. خوب مبارکه.
زنگ می زنم اين دفه برميداره. می گه پس چی شد مگه قرار نبود اجاره رو اول ژانويه بدی؟؟ می گم نه من بيست و شيشم بايد اجاره بدم. می گه قرار شد بکنيمش اول به اول، درسته؟ می گم اول فوريه؟ می گه نه اول ژانويه. احتمالاً منو با يه مستأجر ديگه اش اشتباه گرفته، چون با من همچين قراری نگذاشته بود قبلاً.
اينجوری تقريباً يه ماه اجاره اضافه می شه. بهش می گم من دستخت شما رو دارم که بيست و ششم ژانويه بايد اجاره بدم (حالا خوبه رسيد دارم ازش). می گه اِ؟ خوب اگه دستخت داری که پس هيچی!
تا اينجا چهار خط بيشتر نشد، اما همين و فکرهای وسطش که چجوری از حقم دفاع کنم، به اضافهء يه عالم احساس بدبختی و دلتنگی برای خونهء خودمون و ننه بابام که اين جور موقه ها آماس می کنه چنان انرژيمو گرفته و اخمهام رو درهم کشيده که نگو.
می دونم زندگی اين چيزا حاليش نيست. می دونم که اين منم که بايد ياد بگيرم با وجود تمام فشارهای فکری و غير فکری تاريخ امتحان ها همين خواهد بود و خيلی راحت ممکنه يه عالمه عقب بيفتم.
کاش می شد برم خونه.. شده برای ده روز.
زندگی سخته! سخت! بخصوص اگر تو هند مستأجر باشی.
پ.ن: باورم نميشه دستخط رو با ت نوشته بودم.. برگردم تمام کتابهاي درسي دبستان راهنمايي فارسي رو مي گيرم. اصلا دلم هم براشون تنگ شده.. آخ دلم تنگ شده.. دلم تنگ شده.
***
جمعه شب:
خونهء يکی از دوستام شام دعوتم. ميز رو چيدن، اما من می گم صبر کنين برم ماست بخرم با شام بخوريم.
فروشنده دوساعت معطلم می کنه، فکر دوستام که الان گرسنه منتظر من ان و گرسنگی خودم حسابی کلافه ام کرده. موقع برگشتن خيابون عوض شده و با اينکه مطمئنم جهت رو درست اومده م به کل گمشده م... وای کيف م رو هم گم کردم.. ماست هم که دستم نيست!!! عجب غلطی کردم ها! حالا ماست نمی خوردی مرده شور برده ديدی از دست تو شکمو آخر دربدر شدم......
وقتی بيدار می شم بی حال و خسته ام انگار اصلاً نخوابيدم..
***
شنبه:
مامی بربادرفته می گفت بزرگترين آرزوش اينه که ژپن قرمز و براقی داشته باشه که وقتی راه می ره خش خش صدا بده.. بزرگترين آرزوی من اينه که ..اهکی زرنگين؟ بزرگترين آرزوی شما چيه؟
***
يکشنبه شب:
برای اولين بار در تاريخ اينجا برف اومده.. دولت ذوق زده شده و تمام خيابون ها رو بشقابی و کلنگی کشيده که مردم رو همين برف شل و کم عمق اسکی کنن.. کفش و چوبم پامه اما نمی دونم چرا باتوم دستم نيست، برای همين با کلنگی سر می خورم.. همه بی نهايت هيجان زده ان، از جمله خودم..
بيدار که می شم مثل ماهی از آب بيرون افتاده برف می خوام..
شب هنوز آرزوی برف از کله م نرفته.
***
دوشنبه:
دختر خاله م می خواد خونه بخره.
فرض کن اگه يه غير فارسی زبون اين جمله رو بشنوه، فکر می کنه فارسی چقدر خ داره! وگرنه منکه دختر خاله ندارم.
***
سه شنبه:
يه همسايهء بی ملاحظه و کم هوش پيدا کردم، متأسفانه خونه اش ده پله هم بيشتر با من فاصله نداره. دوازده و نيم به بعد شب تازه يادش می افته با موبايل بلند بلند تو راه پله ها حرف بزنه و در فلزی ره رو رو درقی بزنه به در من. ديشب که دوباره در فلزی رو زد به در من، درست دوازده شب بود. ديدم هر شب داره اينکارو می کنه من هيچی نگم خوب فکر می کنه عيبی نداره ديگه. رفتم بيرون بهش گفتم ببخشيدا، اين درو که اينجوری درقی می زنی به در خونهء من ( در و درقی زدم به در)، يه صدا می ده، می شنوی؟ اينو منم از اون ور می شنوم و از خواب می پرم. گفت ساری و رفت بالا. فکرش رو می کردم خرفت باشه چون آدمی که حاليش باشه لزومی به تذکر دادن پيدا نمی کنه. چند دقيقه بعد رفت پايين با دوستاش داد و هوار کرد، اومد بالا. دوباره بعد چند دقيقه ديدم با صدای سر جاليز خيار نشسته تو راه پله داره با تلفن حرف می زنه. رفتم بهش گفتم ببخشيدا، نمی تونی بری تو خونه ات صحبت کنی؟ می خواستم برم عملی ش و هم نشونش بدم که ساری ساری گويان رفت تو.
می دونم بعد يکی دو شب دوباره شروع می کنه. چيکار کنم؟.... بزنم لهش کنم؟
***
چهار شنبه:
ای بابا عجب گرفتاری شديم ها! مرد حسابی به جای دعا کردن ماست منو بده! ملت منتظرن من ماست ببرم شام بخوريم دِ!
جمعه، دی ۱۶، ۱۳۸۴
دوشنبه:
داشتم فکر می کردم که چقدر رفتارهامون شبيه خاله بازيه. اينکه اجازه می دی مثلاً بليط سينما رو دوستت بگيره چون می دونی که فکر می کنه چون پسره (پسر يعنی چی؟ خرس گنده يم بازم می گيم پسر و دختر! نمی دونم چرا اين کلمهء مرد و زن سخت تو دهن می چرخه!) بايد اون بگيره بليط رو، و اگه بخوای خودت حساب کنی گيج و دلخور می شه و بعد برای رفع عذاب وجدان به صرف فسنجون دعوتش می کنی. اينجا اون "دست تو جيبش" کرده و تو "خانه داری".
حالا هی برو جلو بوق بزن.
سه شنبه:
ای ملت ايران! ببخشيد يه سوال داشتم. چرا دنبال "سکس با خواهر" و "مامان سکسی" می گردين هر روز؟ فقط می خواستم بدونم اگه اشکال نداره. (مخصوصاً با سين نوشتم که هر کی امروز سرچ کرد به اين سوال بر بخوره بلکه يکی شون جواب بده.)
چارشنبه:
داشتم وبلاگی رو می خوندم که از تغييرات فرهنگی زمان خاتمی نوشته بود، بی اونکه قصد داشته باشم اصولاً عقيده ای رو در اين مورد عوض کنم يه سوال می خوام بکنم.
من منکر کتاب های خوبی که در زمان خاتمی چاپ شدن نيستم، بر پا شدن فرهنگ سراها هم نقطهء عطف بود. اما چرا همهء اينها تاثيری روی مردم نگذاشت؟ چرا آزارهای خيابونی رو کم نکرد؟ اين تغييرات فرهنگی چرا باعث نشد توی تاکسی ها و خيابون ها کمتر فاحشهء بلقوه به حساب بيايم؟ چرا هر روز و هر روز آزارهای مردم به زنان بيشتر شد و می شه؟
غير از اينه که اين تغييرات فرهنگی چون مختص به چيزهايی بود که تنها کسانی سراغش می رن که از قبل خودشون زمينهء فکری اش رو دارن، مثل همون کتاب، همه گير نشد و در نتيجه تاثير چندانی توی زندگی همه نتونست بگذاره؟
اگه اشتباه می گم، بگيد، بازم می گم قصد ندارم عقيدهء شمايی که فکر می کنيد باز هم با رای دادن ممکن بود همهء اينها تغيير کنه رو عوض کنم. فقط نمی فهمم چطور کسانی که از تغيير فرهنگی می گن، فکر نمی کنن که پس چرا اين تغيير فرهنگی تو خيابون ها ديده نمی شه. چرا باز هم صرفاً به جرم زن بودن باهامون مثل فاحشه رفتار می کنن مردمی که فرهنگشون به اصطلاح تغيير کرده؟
يه مثال ديگه می زنم. فرض کنين اين تبليغی که برای کم مصرف کردن برق و آب يا رعايت قوانين رانندگی به جای اون انيميشن های "اسی" و "مصرف بی رويه کار خيلی بديه"، می اومدن صفحهء اول هر کتابی که چاپ می شد، اين پيام ها رو می نوشتن. يا از اونم مخفی تر، داستانی چاپ می شد که در اون خانواده ای در مصرف آب و برق صرف جويی می کردن و خوب رانندگی می کردن.
فکر می کنيد چند درصد مردم روشون تاثير می گذاشت؟
موضوع اين نيست که بخوايم تغييرات سريع داشته باشيم، فکر نکنيد اگر رسانه های اصلی هم همت می کردن برای اصلاحات فرهنگی به سرعت چيزی عوض می شد. قضيه اينه که با کتاب نمی شه تغييرات فرهنگی همه گير به وجود آورد در کشوری که ميانگين مطالعهء مردم از چند دقيقه بيشتر نيست.
پنجشنبه:
برادر هم رزم اهوازی ما بسی برافروخته بود. می گفت با کسی از اهالی سنت بحثش شده بوده؛ " بهش گفتم اسم يکی امام ها توی قرآن اومده. هی می گفت نيومده!"
از روی کنجکاوی پرسيدم تو کدوم سوره است؟ گفت نمی دونم. بعد يه خورده فکر کرد و گفت "پس تو هم می گی نيست؟"
گفتم نه، نمی گم نيست. من همهء قرآن و نخوندم. می خواستم ببينم تو می دونی کجا نوشته شده که انقدر با اطمينان می گی و سرش بحث هم کردی يا نه.
جمعه:
امروز صبح يه موتوريه داشت مزاحم هر کی سر راهش بود می شد. اول به يه دختر اوشويی که جلوی من بود گير داد بعد که رسيد به من هم شروع کرد ويز ويز کردن. دوربينم تو کيف کمريم بود در آوردم عکس بگيرم از خودش و نمرهء موتورش اگه حال داشتم ببرم بدم پليس و خلاصه حسابی ادبش کنم. باتری دوربينم تموم شده بود و عکس نگرفت اما همين باعث شد دمش رو بذاره رو کولش و در بره.
چند وقته تو فکرم عکس اينهايی که مزاحم می شن و بذارم تو فتو پيج، يه رسوايی براشون راه بندازم. اما يه چيزی که هست بعضی آدما کلاً توجه رو دوست دارن، حالا اگرم متوجه بشن که عکسشون به عنوان مزاحم ناموسی تو اينترنت هست حال هم بکنن. البته اگه بر حسب احتمال خيلی کم اصلاً خبردار بشن. که در صورت خبردار نشدن ادب هم نمی شن. حالا فعلاً اين عکس گرفتن برای در دادنشون مؤثر ممکنه واقع بشه. گرچه اينجا اين اتفاق تو اين دو سال جمعاً چهاربار افتاده (گوش شيطون کر) شمايی که تو ايران هستين و اين برخوردا براتون زياد پيش مياد می تونين امتحان کنين. فقط مواظب باشين طرف ممکنه هار هم باشه يه وقت نياد بدتر اذيتتون کنه!
اصلاً ولش کنين.
بدويتِ شنبه ای:
راستش زياد از کفش و شلوار خوشم نمياد. بچه که بودم بهم می گفتن پا ته ديگی(اثرات پابرهنه راه رفتن). تقريباً تو نصف عکس های بچه گيم نه شلوار پامه نه کفش. الانم همينطوريه فقط ديگه کسی عکس نمی گيره.
يکشنبه:
اگه وقت بشه می خوام برای اولين بار يه منظره بکشم. يه کنتراست نور و تاريکی خيلی قشنگ اينجا هست که اگه چند دقيقه زودتر بيای همراه يه نور صورتی به رنگ همون علف های خشک جلوی خونه ست که منو ياد کارهای مونه می ندازه که عاشقشم (چقدر گفتم که!).
اين امپرسينويسم جاذبهء استخوان سوزی داره.. به خصوص اگه نسبت به طبيعت کنجکاو باشی.
پ.ن: از حراجی کراس ورلد دوتا کتاب خريدم؛ مونه بای هيم سلف و سزان بای هيم سلف، نقاشی هاشون رو هم داره. کی می شه بخونمشون... راستی، ديدين بعضی ها قرون به قرونشون رو حساب می کنن و هميشه سعی می کنن چيز ارزون بخرن اما شديداً وانمود می کنن پول براشون مهم نيست؟
داشتم فکر می کردم که چقدر رفتارهامون شبيه خاله بازيه. اينکه اجازه می دی مثلاً بليط سينما رو دوستت بگيره چون می دونی که فکر می کنه چون پسره (پسر يعنی چی؟ خرس گنده يم بازم می گيم پسر و دختر! نمی دونم چرا اين کلمهء مرد و زن سخت تو دهن می چرخه!) بايد اون بگيره بليط رو، و اگه بخوای خودت حساب کنی گيج و دلخور می شه و بعد برای رفع عذاب وجدان به صرف فسنجون دعوتش می کنی. اينجا اون "دست تو جيبش" کرده و تو "خانه داری".
حالا هی برو جلو بوق بزن.
سه شنبه:
ای ملت ايران! ببخشيد يه سوال داشتم. چرا دنبال "سکس با خواهر" و "مامان سکسی" می گردين هر روز؟ فقط می خواستم بدونم اگه اشکال نداره. (مخصوصاً با سين نوشتم که هر کی امروز سرچ کرد به اين سوال بر بخوره بلکه يکی شون جواب بده.)
چارشنبه:
داشتم وبلاگی رو می خوندم که از تغييرات فرهنگی زمان خاتمی نوشته بود، بی اونکه قصد داشته باشم اصولاً عقيده ای رو در اين مورد عوض کنم يه سوال می خوام بکنم.
من منکر کتاب های خوبی که در زمان خاتمی چاپ شدن نيستم، بر پا شدن فرهنگ سراها هم نقطهء عطف بود. اما چرا همهء اينها تاثيری روی مردم نگذاشت؟ چرا آزارهای خيابونی رو کم نکرد؟ اين تغييرات فرهنگی چرا باعث نشد توی تاکسی ها و خيابون ها کمتر فاحشهء بلقوه به حساب بيايم؟ چرا هر روز و هر روز آزارهای مردم به زنان بيشتر شد و می شه؟
غير از اينه که اين تغييرات فرهنگی چون مختص به چيزهايی بود که تنها کسانی سراغش می رن که از قبل خودشون زمينهء فکری اش رو دارن، مثل همون کتاب، همه گير نشد و در نتيجه تاثير چندانی توی زندگی همه نتونست بگذاره؟
اگه اشتباه می گم، بگيد، بازم می گم قصد ندارم عقيدهء شمايی که فکر می کنيد باز هم با رای دادن ممکن بود همهء اينها تغيير کنه رو عوض کنم. فقط نمی فهمم چطور کسانی که از تغيير فرهنگی می گن، فکر نمی کنن که پس چرا اين تغيير فرهنگی تو خيابون ها ديده نمی شه. چرا باز هم صرفاً به جرم زن بودن باهامون مثل فاحشه رفتار می کنن مردمی که فرهنگشون به اصطلاح تغيير کرده؟
يه مثال ديگه می زنم. فرض کنين اين تبليغی که برای کم مصرف کردن برق و آب يا رعايت قوانين رانندگی به جای اون انيميشن های "اسی" و "مصرف بی رويه کار خيلی بديه"، می اومدن صفحهء اول هر کتابی که چاپ می شد، اين پيام ها رو می نوشتن. يا از اونم مخفی تر، داستانی چاپ می شد که در اون خانواده ای در مصرف آب و برق صرف جويی می کردن و خوب رانندگی می کردن.
فکر می کنيد چند درصد مردم روشون تاثير می گذاشت؟
موضوع اين نيست که بخوايم تغييرات سريع داشته باشيم، فکر نکنيد اگر رسانه های اصلی هم همت می کردن برای اصلاحات فرهنگی به سرعت چيزی عوض می شد. قضيه اينه که با کتاب نمی شه تغييرات فرهنگی همه گير به وجود آورد در کشوری که ميانگين مطالعهء مردم از چند دقيقه بيشتر نيست.
پنجشنبه:
برادر هم رزم اهوازی ما بسی برافروخته بود. می گفت با کسی از اهالی سنت بحثش شده بوده؛ " بهش گفتم اسم يکی امام ها توی قرآن اومده. هی می گفت نيومده!"
از روی کنجکاوی پرسيدم تو کدوم سوره است؟ گفت نمی دونم. بعد يه خورده فکر کرد و گفت "پس تو هم می گی نيست؟"
گفتم نه، نمی گم نيست. من همهء قرآن و نخوندم. می خواستم ببينم تو می دونی کجا نوشته شده که انقدر با اطمينان می گی و سرش بحث هم کردی يا نه.
جمعه:
امروز صبح يه موتوريه داشت مزاحم هر کی سر راهش بود می شد. اول به يه دختر اوشويی که جلوی من بود گير داد بعد که رسيد به من هم شروع کرد ويز ويز کردن. دوربينم تو کيف کمريم بود در آوردم عکس بگيرم از خودش و نمرهء موتورش اگه حال داشتم ببرم بدم پليس و خلاصه حسابی ادبش کنم. باتری دوربينم تموم شده بود و عکس نگرفت اما همين باعث شد دمش رو بذاره رو کولش و در بره.
چند وقته تو فکرم عکس اينهايی که مزاحم می شن و بذارم تو فتو پيج، يه رسوايی براشون راه بندازم. اما يه چيزی که هست بعضی آدما کلاً توجه رو دوست دارن، حالا اگرم متوجه بشن که عکسشون به عنوان مزاحم ناموسی تو اينترنت هست حال هم بکنن. البته اگه بر حسب احتمال خيلی کم اصلاً خبردار بشن. که در صورت خبردار نشدن ادب هم نمی شن. حالا فعلاً اين عکس گرفتن برای در دادنشون مؤثر ممکنه واقع بشه. گرچه اينجا اين اتفاق تو اين دو سال جمعاً چهاربار افتاده (گوش شيطون کر) شمايی که تو ايران هستين و اين برخوردا براتون زياد پيش مياد می تونين امتحان کنين. فقط مواظب باشين طرف ممکنه هار هم باشه يه وقت نياد بدتر اذيتتون کنه!
اصلاً ولش کنين.
بدويتِ شنبه ای:
راستش زياد از کفش و شلوار خوشم نمياد. بچه که بودم بهم می گفتن پا ته ديگی(اثرات پابرهنه راه رفتن). تقريباً تو نصف عکس های بچه گيم نه شلوار پامه نه کفش. الانم همينطوريه فقط ديگه کسی عکس نمی گيره.
يکشنبه:
اگه وقت بشه می خوام برای اولين بار يه منظره بکشم. يه کنتراست نور و تاريکی خيلی قشنگ اينجا هست که اگه چند دقيقه زودتر بيای همراه يه نور صورتی به رنگ همون علف های خشک جلوی خونه ست که منو ياد کارهای مونه می ندازه که عاشقشم (چقدر گفتم که!).
اين امپرسينويسم جاذبهء استخوان سوزی داره.. به خصوص اگه نسبت به طبيعت کنجکاو باشی.
پ.ن: از حراجی کراس ورلد دوتا کتاب خريدم؛ مونه بای هيم سلف و سزان بای هيم سلف، نقاشی هاشون رو هم داره. کی می شه بخونمشون... راستی، ديدين بعضی ها قرون به قرونشون رو حساب می کنن و هميشه سعی می کنن چيز ارزون بخرن اما شديداً وانمود می کنن پول براشون مهم نيست؟
اشتراک در:
نظرات (Atom)