دوشنبه:
داشتم فکر می کردم که چقدر رفتارهامون شبيه خاله بازيه. اينکه اجازه می دی مثلاً بليط سينما رو دوستت بگيره چون می دونی که فکر می کنه چون پسره (پسر يعنی چی؟ خرس گنده يم بازم می گيم پسر و دختر! نمی دونم چرا اين کلمهء مرد و زن سخت تو دهن می چرخه!) بايد اون بگيره بليط رو، و اگه بخوای خودت حساب کنی گيج و دلخور می شه و بعد برای رفع عذاب وجدان به صرف فسنجون دعوتش می کنی. اينجا اون "دست تو جيبش" کرده و تو "خانه داری".
حالا هی برو جلو بوق بزن.
سه شنبه:
ای ملت ايران! ببخشيد يه سوال داشتم. چرا دنبال "سکس با خواهر" و "مامان سکسی" می گردين هر روز؟ فقط می خواستم بدونم اگه اشکال نداره. (مخصوصاً با سين نوشتم که هر کی امروز سرچ کرد به اين سوال بر بخوره بلکه يکی شون جواب بده.)
چارشنبه:
داشتم وبلاگی رو می خوندم که از تغييرات فرهنگی زمان خاتمی نوشته بود، بی اونکه قصد داشته باشم اصولاً عقيده ای رو در اين مورد عوض کنم يه سوال می خوام بکنم.
من منکر کتاب های خوبی که در زمان خاتمی چاپ شدن نيستم، بر پا شدن فرهنگ سراها هم نقطهء عطف بود. اما چرا همهء اينها تاثيری روی مردم نگذاشت؟ چرا آزارهای خيابونی رو کم نکرد؟ اين تغييرات فرهنگی چرا باعث نشد توی تاکسی ها و خيابون ها کمتر فاحشهء بلقوه به حساب بيايم؟ چرا هر روز و هر روز آزارهای مردم به زنان بيشتر شد و می شه؟
غير از اينه که اين تغييرات فرهنگی چون مختص به چيزهايی بود که تنها کسانی سراغش می رن که از قبل خودشون زمينهء فکری اش رو دارن، مثل همون کتاب، همه گير نشد و در نتيجه تاثير چندانی توی زندگی همه نتونست بگذاره؟
اگه اشتباه می گم، بگيد، بازم می گم قصد ندارم عقيدهء شمايی که فکر می کنيد باز هم با رای دادن ممکن بود همهء اينها تغيير کنه رو عوض کنم. فقط نمی فهمم چطور کسانی که از تغيير فرهنگی می گن، فکر نمی کنن که پس چرا اين تغيير فرهنگی تو خيابون ها ديده نمی شه. چرا باز هم صرفاً به جرم زن بودن باهامون مثل فاحشه رفتار می کنن مردمی که فرهنگشون به اصطلاح تغيير کرده؟
يه مثال ديگه می زنم. فرض کنين اين تبليغی که برای کم مصرف کردن برق و آب يا رعايت قوانين رانندگی به جای اون انيميشن های "اسی" و "مصرف بی رويه کار خيلی بديه"، می اومدن صفحهء اول هر کتابی که چاپ می شد، اين پيام ها رو می نوشتن. يا از اونم مخفی تر، داستانی چاپ می شد که در اون خانواده ای در مصرف آب و برق صرف جويی می کردن و خوب رانندگی می کردن.
فکر می کنيد چند درصد مردم روشون تاثير می گذاشت؟
موضوع اين نيست که بخوايم تغييرات سريع داشته باشيم، فکر نکنيد اگر رسانه های اصلی هم همت می کردن برای اصلاحات فرهنگی به سرعت چيزی عوض می شد. قضيه اينه که با کتاب نمی شه تغييرات فرهنگی همه گير به وجود آورد در کشوری که ميانگين مطالعهء مردم از چند دقيقه بيشتر نيست.
پنجشنبه:
برادر هم رزم اهوازی ما بسی برافروخته بود. می گفت با کسی از اهالی سنت بحثش شده بوده؛ " بهش گفتم اسم يکی امام ها توی قرآن اومده. هی می گفت نيومده!"
از روی کنجکاوی پرسيدم تو کدوم سوره است؟ گفت نمی دونم. بعد يه خورده فکر کرد و گفت "پس تو هم می گی نيست؟"
گفتم نه، نمی گم نيست. من همهء قرآن و نخوندم. می خواستم ببينم تو می دونی کجا نوشته شده که انقدر با اطمينان می گی و سرش بحث هم کردی يا نه.
جمعه:
امروز صبح يه موتوريه داشت مزاحم هر کی سر راهش بود می شد. اول به يه دختر اوشويی که جلوی من بود گير داد بعد که رسيد به من هم شروع کرد ويز ويز کردن. دوربينم تو کيف کمريم بود در آوردم عکس بگيرم از خودش و نمرهء موتورش اگه حال داشتم ببرم بدم پليس و خلاصه حسابی ادبش کنم. باتری دوربينم تموم شده بود و عکس نگرفت اما همين باعث شد دمش رو بذاره رو کولش و در بره.
چند وقته تو فکرم عکس اينهايی که مزاحم می شن و بذارم تو فتو پيج، يه رسوايی براشون راه بندازم. اما يه چيزی که هست بعضی آدما کلاً توجه رو دوست دارن، حالا اگرم متوجه بشن که عکسشون به عنوان مزاحم ناموسی تو اينترنت هست حال هم بکنن. البته اگه بر حسب احتمال خيلی کم اصلاً خبردار بشن. که در صورت خبردار نشدن ادب هم نمی شن. حالا فعلاً اين عکس گرفتن برای در دادنشون مؤثر ممکنه واقع بشه. گرچه اينجا اين اتفاق تو اين دو سال جمعاً چهاربار افتاده (گوش شيطون کر) شمايی که تو ايران هستين و اين برخوردا براتون زياد پيش مياد می تونين امتحان کنين. فقط مواظب باشين طرف ممکنه هار هم باشه يه وقت نياد بدتر اذيتتون کنه!
اصلاً ولش کنين.
بدويتِ شنبه ای:
راستش زياد از کفش و شلوار خوشم نمياد. بچه که بودم بهم می گفتن پا ته ديگی(اثرات پابرهنه راه رفتن). تقريباً تو نصف عکس های بچه گيم نه شلوار پامه نه کفش. الانم همينطوريه فقط ديگه کسی عکس نمی گيره.
يکشنبه:
اگه وقت بشه می خوام برای اولين بار يه منظره بکشم. يه کنتراست نور و تاريکی خيلی قشنگ اينجا هست که اگه چند دقيقه زودتر بيای همراه يه نور صورتی به رنگ همون علف های خشک جلوی خونه ست که منو ياد کارهای مونه می ندازه که عاشقشم (چقدر گفتم که!).
اين امپرسينويسم جاذبهء استخوان سوزی داره.. به خصوص اگه نسبت به طبيعت کنجکاو باشی.
پ.ن: از حراجی کراس ورلد دوتا کتاب خريدم؛ مونه بای هيم سلف و سزان بای هيم سلف، نقاشی هاشون رو هم داره. کی می شه بخونمشون... راستی، ديدين بعضی ها قرون به قرونشون رو حساب می کنن و هميشه سعی می کنن چيز ارزون بخرن اما شديداً وانمود می کنن پول براشون مهم نيست؟