پنجشنبه:
صابخونه پيغام داده زنگ بزن. زنگ می زنم تلفنش خاموشه. اولين واکنش اينه که ديگه يک کلمه درس نمی تونم بخونم. موقع اجاره دادن نيست. لابد می خواد بگه پاشو. فکر پادرهوايی و دنبال خونه گشتن حالمو واقعاً بد می کنه. دومين واکنش: دوتا شيرينی می خورم، بعدشم يه فص نون پنير. خوب مبارکه.
زنگ می زنم اين دفه برميداره. می گه پس چی شد مگه قرار نبود اجاره رو اول ژانويه بدی؟؟ می گم نه من بيست و شيشم بايد اجاره بدم. می گه قرار شد بکنيمش اول به اول، درسته؟ می گم اول فوريه؟ می گه نه اول ژانويه. احتمالاً منو با يه مستأجر ديگه اش اشتباه گرفته، چون با من همچين قراری نگذاشته بود قبلاً.
اينجوری تقريباً يه ماه اجاره اضافه می شه. بهش می گم من دستخت شما رو دارم که بيست و ششم ژانويه بايد اجاره بدم (حالا خوبه رسيد دارم ازش). می گه اِ؟ خوب اگه دستخت داری که پس هيچی!
تا اينجا چهار خط بيشتر نشد، اما همين و فکرهای وسطش که چجوری از حقم دفاع کنم، به اضافهء يه عالم احساس بدبختی و دلتنگی برای خونهء خودمون و ننه بابام که اين جور موقه ها آماس می کنه چنان انرژيمو گرفته و اخمهام رو درهم کشيده که نگو.
می دونم زندگی اين چيزا حاليش نيست. می دونم که اين منم که بايد ياد بگيرم با وجود تمام فشارهای فکری و غير فکری تاريخ امتحان ها همين خواهد بود و خيلی راحت ممکنه يه عالمه عقب بيفتم.
کاش می شد برم خونه.. شده برای ده روز.
زندگی سخته! سخت! بخصوص اگر تو هند مستأجر باشی.
پ.ن: باورم نميشه دستخط رو با ت نوشته بودم.. برگردم تمام کتابهاي درسي دبستان راهنمايي فارسي رو مي گيرم. اصلا دلم هم براشون تنگ شده.. آخ دلم تنگ شده.. دلم تنگ شده.
***
جمعه شب:
خونهء يکی از دوستام شام دعوتم. ميز رو چيدن، اما من می گم صبر کنين برم ماست بخرم با شام بخوريم.
فروشنده دوساعت معطلم می کنه، فکر دوستام که الان گرسنه منتظر من ان و گرسنگی خودم حسابی کلافه ام کرده. موقع برگشتن خيابون عوض شده و با اينکه مطمئنم جهت رو درست اومده م به کل گمشده م... وای کيف م رو هم گم کردم.. ماست هم که دستم نيست!!! عجب غلطی کردم ها! حالا ماست نمی خوردی مرده شور برده ديدی از دست تو شکمو آخر دربدر شدم......
وقتی بيدار می شم بی حال و خسته ام انگار اصلاً نخوابيدم..
***
شنبه:
مامی بربادرفته می گفت بزرگترين آرزوش اينه که ژپن قرمز و براقی داشته باشه که وقتی راه می ره خش خش صدا بده.. بزرگترين آرزوی من اينه که ..اهکی زرنگين؟ بزرگترين آرزوی شما چيه؟
***
يکشنبه شب:
برای اولين بار در تاريخ اينجا برف اومده.. دولت ذوق زده شده و تمام خيابون ها رو بشقابی و کلنگی کشيده که مردم رو همين برف شل و کم عمق اسکی کنن.. کفش و چوبم پامه اما نمی دونم چرا باتوم دستم نيست، برای همين با کلنگی سر می خورم.. همه بی نهايت هيجان زده ان، از جمله خودم..
بيدار که می شم مثل ماهی از آب بيرون افتاده برف می خوام..
شب هنوز آرزوی برف از کله م نرفته.
***
دوشنبه:
دختر خاله م می خواد خونه بخره.
فرض کن اگه يه غير فارسی زبون اين جمله رو بشنوه، فکر می کنه فارسی چقدر خ داره! وگرنه منکه دختر خاله ندارم.
***
سه شنبه:
يه همسايهء بی ملاحظه و کم هوش پيدا کردم، متأسفانه خونه اش ده پله هم بيشتر با من فاصله نداره. دوازده و نيم به بعد شب تازه يادش می افته با موبايل بلند بلند تو راه پله ها حرف بزنه و در فلزی ره رو رو درقی بزنه به در من. ديشب که دوباره در فلزی رو زد به در من، درست دوازده شب بود. ديدم هر شب داره اينکارو می کنه من هيچی نگم خوب فکر می کنه عيبی نداره ديگه. رفتم بيرون بهش گفتم ببخشيدا، اين درو که اينجوری درقی می زنی به در خونهء من ( در و درقی زدم به در)، يه صدا می ده، می شنوی؟ اينو منم از اون ور می شنوم و از خواب می پرم. گفت ساری و رفت بالا. فکرش رو می کردم خرفت باشه چون آدمی که حاليش باشه لزومی به تذکر دادن پيدا نمی کنه. چند دقيقه بعد رفت پايين با دوستاش داد و هوار کرد، اومد بالا. دوباره بعد چند دقيقه ديدم با صدای سر جاليز خيار نشسته تو راه پله داره با تلفن حرف می زنه. رفتم بهش گفتم ببخشيدا، نمی تونی بری تو خونه ات صحبت کنی؟ می خواستم برم عملی ش و هم نشونش بدم که ساری ساری گويان رفت تو.
می دونم بعد يکی دو شب دوباره شروع می کنه. چيکار کنم؟.... بزنم لهش کنم؟
***
چهار شنبه:
ای بابا عجب گرفتاری شديم ها! مرد حسابی به جای دعا کردن ماست منو بده! ملت منتظرن من ماست ببرم شام بخوريم دِ!