جمعه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۴

من ديگه فمينيست نيستم. هشت مارس نبودم که با تو کتک بخورم پس چه حقی دارم که خودم رو فمينيست بدونم؟
ببخش دوستم.. ببخش که نبودم.. جايی که حيوانات مسلح با باتوم به جان زنان و مردان فرهيخته می افتند، شما چقدر زيبا برگ تاريخ هشت مارس رو نقاشی کرديد خواهرانم.
سيمين بهبهانی عزيزم.. ببخش که نبودم کنارت..
خواهران شجاعم.. تا زمانی که با شما همدوش نشوم، لياقت ندارم خودم رو فمينيست بدونم..
روز زن متعلق به توئه که ايستادی زير ضربهء باتوم، تو که فحشی که سزاوارت نبود رو شنيدی..تو که رفتی اگرچه می ترسيدی.. اگرچه می دونستی..
***

finding your way through hell to some kind of life...
نمی دونم رو ديگران هم همين تاثير رو داره يا نه، اما مخ من موقع درس خوندن اين اواخر خيلی در مورد خودم هم کار می کنه. وقتی دارم ياد می گيرم، به طور موازی اتفاقات زندگيم و همينطور تصويری از خودم مياد توی بک گراند ذهنم. بعضی وقتها مجبور می شم درس خوندن رو کنار بذارم و به اون فکر کنم.
مثل يه پازل بزرگ که تيکه هاش دونه به دونه کشف می شن، هر چی تصوير بيشتر تکميل می شه، بهتر می تونم ببينم که چقدر اتفاقات تلخ و عذاب آوری که افتادن تک تکشون لازم بودن و چطور منو هل دادن به سمت راهی که هرچی در اون بيشتر پيش می رم تغييرات مثبت بيشتری درونم ايجاد می شه.
ياد اين اعتقاد مسيحی ها به نقشهء الهی (god's plan) می افتم، و فکر می کنم چقدر آسونه به همچين چيزی اعتقاد داشتن، چون خيلی درست به نظر می رسه.
***
- ديروز هر دو لاستيکامو پنجر کردن. تو جلويی يه ميخ فرو کرده بودن و عقبی رو با چاقو بريده بودن!
- اِ؟ کی بوده يعنی؟
- نمی دونم.. هر کاری می کنم نمی تونم ازش ساده بگذرم. دو ساعت و نيم وقتم توی پنچرگيری حروم شد.. خيلی حرصم گرفته..
- شايد اتفاقی بوده، پيش مياد که ميخ بره توی تاير
- و همزمان اون يکی چرخ هم جر بخوره طوری تميز و صاف که معلومه با چاقو بريده شده؟
- ...نه نمی شه..
- امروز برگشتم به محل جنايت، يکی از راننده ريکشاهايی که اونجا وايميسته رو شب قبل کنار موتورم ديده بودم. رفتم بهش گفتم ديروز اينجا هر دو لاستيک منو پنچر کردن، ازش پرسيدم می دونه کار کی بوده يا نه.. يه لبخند هيستريک موزيانه زد، بهش شک کردم. اگه بفهمم کار خودش بوده هر چهارتا لاستيک ريکشاشو پنچر می کنم.
-می دونی چيکار کن؟ بهش بگو من ازت عکس دارم موقعی که داشتی اينکارو می کردی، اگه می خوای به پليس نشون ندمش بگو کار کی بوده....
- هان؟؟؟
- ا نه نمی شه که اونوقت بايد خودشو بهت لو بده!!
-هاهاها!!
-هاهاها!! اصن فهميدم! کار اون بزه بوده که تو می گی گوسفند نيست!
- نه کار اون بزه که تو بهش می گی گوسفند!
***
مضنون شماره يک
دستگاه شربت گيری. نيشکر رو می گذارن بين اين دوتا چرخ و با چرخوندن يک اهرم شيرهء اون رو می گيرن. بعد با آب ليمو ترش قاطی می کنن و با دستی که همين الان بعد از جيش کردن کنار خيابون شلوارشونو بالا کشيدن ليوان شربت رو می دن دستتون. حالا خوبه کافرن و احتمالاً اهل استبراء نيستن!

هيزم آوران خانه
***
دوستان لطفاً حتماً برای ايميل زدن به من فقط از همين ايميل که بالای صفحه هست استفاده کنيد. بقيهء ميل باکس ها رو چک نمی کنم.

بايگانی وبلاگ