دوشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۴

با حسی بين غم سنگين و خشم شروع شد، ده سالگيمو می گم، اولين باری که می ديدم بايد خودمو ناديده بگيرم، خودم رو انکار کنم، از چيزی ناگفته محروم هستم، نه، چيزهايی، خيلی چيزها، بعضی هاش رو هنوز نمی دونستم چی ان اما می دونستم که هستن.
هيچ وقت دلم نخواست که پسر باشم، دلم می خواست اما بچه می موندم، انقدر سريع به دنيای غمگين و پر انکار زن پرتاب نمی شدم. اما اين اتفاق از سال پيشش افتاده بود، اتفاقی که سعی داشتم با پوشاندنش زير بلوزهای ضخيم کمی عقب بندازم اش.. بعدن بزرگ می شم، الان نه، بگذار يه کم ديگه طعم آزادی رو بچشم..
اونروز که مادربزرگ دوستم گفت بايد خجالت بکشم که با اين سينه های قد کوه(!) هنوز تو کوچه بازی می کنم، از انکار در اومدم، سيلی اين حرف ريسمان نازکی رو که خودمو باهاش نزديک خط بچگی و زنانگی نگه داشته بودم پاره کرد و پرتابم کرد ده متر پشت خط.
يادم نيست کی بود، اما با گذشت زمان کمی کرخ شدم و غم رو حس نکردم، اما خشم هميشه با من بود، بعدها نمی دونستم از چی انقدر عصبانی هستم، يادم رفته بود اصل قضيه رو، اما می دونستم اين درست نيست، اينطوری نبايد باشه.
هيچ وقت دلم نخواست کاش زن نبودم.
خونهء ما پر بود از کتاب های فلسفه، اما هيچ کتابی که سوال های منو جواب بده توشون نبود. فلسفهء زن بودن چيزی نبود که بزرگترهای خونهء ما دغدغه اش رو داشته باشن. تنها يک چيز، بحث های طولانی، -چرا بيست و هفت تا زن؟؟ -شوهرها تو جنگ شهيد می شدن، زنها بی سرپرست می موندن، -چرا سيصدتا صيغه؟ - اينطور صلاح بوده ما نمی فهميم...سوالها و جوابهايی که مال من نبود، سوالهای من اينها بود: چرا هر وقت کسی دنبالم راه می افته و آزارم می ده مردم منو ناجور نگاه می کنن؟ چرا از من کسی دفاع نمی کنه؟ کرم از خود درخته يعنی چی؟ چرا نبايد با همبازی های بچگيم ديگه سلام و عليک کنم؟ چرا موذيانه می خندن وقتی باهاشون حرف می زنم؟
چيزی که نمی دونستم اين بود که به طرز سيری ناپذيری دنبال برابری هستم، دنبال عادی بودن، اما دنيای زنانگی هيچ شباهتی به يک دنيای عادی نداشت، زن موجودی بود که مرد رو به انحراف می کشيد، زن بايد ناز می کرد، بايد با دست پيش می کشيد، بايد با پا پس می زد، هيچ وقت نبايد منظورش رو مستقيم می گفت، و اگر ميل جنسی داشت فاحشه بود.
بالاخره جايی پيدا کردم که خشممو خالی کنم، مجله های خانواده، با يک مشاور خانواده. با زن های کتک خورده، با زنهای تحقير شده از پشت نامه هاشون آشنا شدم. به زنهای پشت نامه ها گوش می کردم و جوابی متفاوت از مشاور می دادم، سازش های بی پايان و سوختن ها و ساختن ها جواب من نبود.
يک روز با ديدن نقاشی مردی خشمگين که با چوب دنبال زنی وحشت زده بود به دفتر مجله زنگ زدم و اعتراض کردم، و ديگه مجله نخريدم. بعد از اون خودم رو توی دنيای عشق های دروغين و آزار دهنده، الکل و موزيک و مهمونی غرق کردم، نابرابری يادم رفت، کم کم به زن بودن عادت کردم.. بی حس تر و کرخ تر. تنها کاری که کردم اين بود که چند بار سعی کردم خودم رو بکشم و يکبار که نزديک بود موفق بشم، يک روز توی کما بودم.
بيست سالگی با عشقی سوزنده و زجرآور شروع شد، زجری که لذت بخش بود، روزها به انتظار برای ديدن او می گذشت و لحظه های با او بودن عميق ترين لذت دنيا بود، اثری از حس نابرابری باقی نمونده بود، يعنی چرا، اما تا او بود وقتی برای شکايت نبود و وقت نبودن همه انتظار بود و حسی برای دغدغه های ديگه نبود.
چهار سال و نيم وقت لازم بود تا ببينم اونچه دنبالش هستم در وجود اين آدم نيست، و من اونچه او عميقاً و عاشقانه خواهانش باشه نيستم.
نقاشی رو شروع کردم، اولين نقاشی؛ درد، وقتی کشيده شد که فهميدم با خوندن کتاب دستان شفا بخش نمی تونم لختهء خون رو جابه جا کنم. با رفتن مادربزرگم به قدر کافی سنگ شدم تا از او دست بکشم.
چيزی که نمی دونستم اين بود که دارم پا به دورهء تاريک و ترسناکی می گذارم که از من چيزی خواهد ساخت که هيچ شباهتی به قبل نداره. افسردگی عميق مامانم و هر روز شدت گرفتن اش، شدت گرفتن اختلاف مامان و بابام و رفتن بابام و بعد خيانت خواهرم چيزهايی بود که باهاشون بايد دست و پنجه نرم می کردم، اون موقع اگر کسی بهم می گفت اين اتفاقها قراره بيفته هرگز باور نمی کردم، مگر می شد اين همه بدبختی يکجا؟
دو سال با شعرهای صالحی -نامه ها و نشانی ها- گل و مجسمه و سيگار و سيگار و سيگار و چيزهای شبيه سيگار گذشت، و من کرخ بودم.
نابرابری؟ په! برو بابا دل خوش سيری چند؟ راستی، چرا اين دخترهء احمق که می گه "معلومه که مردها باهوش ترن!" اومده سر کلاس فيزيک نشسته؟
با هر روز شدت گرفتن بيماری مامانم، بيدار شدن های شديد اش نيمه های شب و ترس از اينکه به خودش آسيب جدی بزنه، و هر روز ديدن و تحمل دست های کبود و بنفش اش توانايی خوابيدن رو تقريباً از دست دادم. با هر صدای تق با فکر اينکه خودش رو پرت کرده پايين از جا می پريدم، و بعد اون اتفاق... خواهرم هيچ وقت دوستم نداشت، مقصر هم نبود، اما هيچ وقت فکر نمی کردم... و اونچه فکرش رو نمی کردم اتفاق افتاد، و ديگه هرگز مثل قبل نخوابيدم.
کامپيوتر خريدم، و بعد از مدتی کار با اينترنت رو ياد گرفتم. با وبلاگ ها آشنا شدم و بعد، کم کم با زنانی که مثل بقيه نبودن. من که شديد غرق سياهی گذرای زندگی خودم بودم، هرگز با يک فمينيست برخورد نداشتم.
هنوز زندگيم شباهتی با زندگی عادی نداشت، گاهی در آروزی يک شب خواب درست اشک می ريختم. ويپاسانا هم کمک چندانی نکرد.
عاشق شدم، عاشق يک وبلاگ. يک سال منتظر موندم، و تنها کار مثبتی که کردم زبان خوندن بود، هنوز انقدر احمق بودم که زبان رو برای "با او بودن" بخونم. وقتی به ايران اومد، من اونی نبودم که می خواست، و او هيچ شباهتی با وبلاگش نداشت.
مامانم خوب شد، بابام برگشت، شايدم اول بابام برگشت بعد مامانم خوب شد، بابام بيشتر می خنديد و کمتر اخم می کرد، مامانم خوشحال بود.
با اومدن به هند، دورهء کاملاً جديد و متفاوتی رو شروع کردم. شباهت زيادی با کسی که دو سال پيش بودم ندارم. سخت بود اين دو سال، شيرين و سخت، هر روز با خودم می گم، زندگی اينطور هم می تونست باشه...
حالا هر جای دنيا که باشم، تنهای تنها هم که باشم، درمونده نخواهم بود، عميقاً به خودم باور دارم.
خوشحالم که دنبال يادگرفتن هستم، دنبال چيزهای تازه. خوشحالم که می تونم به فکر مردم باشم.
حالا تقريباً می تونم آروم و عميق بخوابم، اگر مديتيشن های روزانه ام رو انجام بدم. اونقدر قوی و محکم شدم که بتونم برای حقوق همجنس هام کاری بکنم، و اگر لازم باشه ضربه باتوم رو تحمل کنم (کاش بتونم باشم و کاری کنم)
با ايميل و زبان انگليسی، ارتباط تازه ای رو با بابام شروع کردم. موفق شدم وادارش کنم به تک تک حرفهام فکر کنه، همونطور که برای ترجمه کردن يک صفحه نمی تونه کلمه ای رو ناديده بگيره. نه که کاری کنه که من می خوام، فقط هميشه آرزو داشتم به حرف هام گوش کنه و دردهام رو حس کنه، بتونم نشونش بدم که می تونه باورم داشته باشه و توانايی هام رو ببينه.
در سالی که امشب خواهد اومد، با يک دهه عشق و رنج، شادی و غم، رکود و پيشرفت و تجربه خداحافظی می کنم، با بيست و اندی ساله بودن، با ده سيصد و شصت و پنج روز که بيشتر از ده سال بود و ابری تر از اونچه بايد.
اواخر بهار سی ساله خواهم شد، و فکر خواهم کرد؛ هيچ وقت به اندازهء حالا از زن بودن خوشحال نبودم.






پ.ن:چرا برای اين پست ترديد کنم؟ يه روزی نه چندان دور نقاش مشهوری می شم، و زندگی نامه ام به هر حال نوشته خواهد شد. می گی نه؟

بايگانی وبلاگ