یکشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۵

موتور و موبايل دوستم دستمه. مثل هميشه وقتی امانتی پيشمه اضطراب دارم. توی سفر هستيم، می ريم بيرون که يه چيزی بخوريم. می رم توی دستشويی رستوران دستهامو بشورم. وقتی بر می گردم دوستم نيست. بدون اينکه چيزی بخورم برمی گردم به اتاقی که گرفتيم. توی راه دختر ايرانی که منو می شناسه می بينم اما من يادم نمياد کجا ديدمش، احتمالاً از همون موقع که همه مون رسيديم پونه ديديم همو. انگار گم شده. سوارش می کنم. وقتی می رسم هنوز دوستم نيومده. ای وای موبايلش کو؟ حالا چيکار کنم؟ بعد از چند ساعت گشتن اضطراب آلود توی اون يکی کيفم پيداش می کنم. اما نه اين که گوشی اون نيست! اين مال کيه اصن؟ اون سفيد بود و قديمی اين سورمه ايه ديگه مال کيه تو کيف من؟ همين موقع اون دختره که تو راه سوار کردم توی لباسهای دوستم که تو کمد آويزونه دو بسته اسکناس پيدا می کنه. خدايا اين بشر کجا غيبش زده؟ دختره می گه چرا دلواپسی؟ خودم برات پولا رو نگه می دارم. می گم ممنون لازم نکرده. می رم بيرون دنبالش بگردم... تا موتور هردومون و با خودم گم نکردم بهتره پيداش کنم..
چشمامو که باز می کنم انقدر خسته م انگار دو روز بی استراحت دويده م... از گم کردن چی انقدر وحشت دارم؟ نکنه خودم گم شدم؟ چه سوالی... معلومه که گم شدم. هميشه گم بودم. درست مثل يه گياه اتفاقی که زير يه بته اتفاقی ديگه سبز شده باشه. يه گياه اتفاقی هر چقدر هم زور بزنه هميشه ميوه نداره.




می گن سرونوشت اژدها اينه که چند وقت يکبار آتش بگيره و بعد دوباره از خاکستر خودش متولد بشه.
پس تا بعد.

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

يکشنبه:
اون پرنده شيپورچيه بود، يه نر از همون نوع با رنگ مشکی و منقار مدل دار با يه لکه قرمز چند روزه مياد رو اين درخت کنار پنجره و بالکن من چنان شيپور می زنه که جيگرت کباب می شه. از چهار صبح شروع می کنه تا شب. نمی دونم چرا هيچ ماده ای هم محلش نمی ذاره. خدا کنه زودتر يکی بياد زنش بشه اين صدای گوشخراشش رو ببره...
دوشنبه:
از وقتی دستور کوکوسبزی حسن آقا رو خوندم که با کاهو درست کرده بود شروع کردم به کوکو درست کردن با هر سبزی ای که اينجا گير مياد. قبل از اينکه بيام هند فکر می کردم خيلی تنوع سبزيجات اينجا زياد باشه. اين قضيه در مورد ميوه صدق می کنه اما بعضی سبزی های ايران اينجا پيدا نمی شه يا اگر هست گرونه. مثلاً يه دستهء خيلی کوچيک جعفری انقدر که بريزی رو سوپ می شه هشتصد تومن. حالا من می گيرم ها، ولی خوب به هر حال قيمتش انقدره. کدو سبز هم که من خيلی دوست دارم همينطور. شاهی و تره که اصلا پيدا نمی شه فقط تره فرنگی هست که من جديدن می ريزم تو کوکو.
ديروز يه سبزی ناشناخته گرفتم که شکل اسفناج بود اما کوچيکتر، وقتی امتحانش کردم ديدم ترش ترشه! از برگ مو هم ترش تر. فکر کنم قرمه سبزی يا دلمه باهاش مهشر بشه اما فعلاً امروز می خوام سبزی پلو با کوکو درست کنم با ماست و خيار و ريحون.
راستی، يه دونه امتحانم بيشتر نمونده..
***
همون دوشنبه، بعد از ظهر:
سبزی پلو سوخت، کوکو وا رفت، ماست و خيارم حالشو ندارم درست کنم. فکر کنم اين قابلمه نفرين شده اس وگرنه حتی منم انقدر (هرروز) غذا نمی سوزونم... می گما، من رو دماغ عقابی نقطه ضعف دارم. کاش صاحب اون دماغ عقابی هم روی چونهء تشديدی نقطه ضعف داشت.. چکار کنم بهم شماره بده؟
***
سه شنبه:
يه خورده می خوام از وضعيت هنری ايران غر بزنم. يه استاد تصويرسازی داشتيم که دو سال پيش برای کلاس تصوير سازی خصوصيش آقا صد و پنجاه تومن شهريه می گرفت، (همون که اول اسمش يه فاله که می گن خيلی راسته.. آفرين، آره همون.) يه نمايشگاه گذاشته بود وقتی رفتيم به شدت وا رفتيم، نقاشی هاش از اونا بود که قلمو رو می کنی تو مرکب سياه می پاشی به بوم بعد قابش می کنی. اغراق نمی کنم. اما چون آدم نسبتا معروفيه -حداقل تو جمع دانشجوهای هنر- هيچ کس نمی گه چرا پادشاه لخته که يه وقت خنگ به نظر نياد.
يا مثلاً ديدم نقاشی رو که منظره می کشه بعد می گه من "رئال" کار می کنم! بالام جان هر چيزی که شبيه طبيعت بود که اسمش رئال نيست! تو طبعيت گرا هستی و به عبارتی سبکت نچراليسمه. يه نقاش رئاليست احساسات خودش رو در کارش بروز نمی ده و صحنه رو همونطوری که هست تصوير می کنه کمابيش مثل يک گزارشگر بی طرف. مثلاً کارهای گوستاو کوربه.
يه استاد ديگه هست فيگور رو مهشر درس می ده، اما هر چند وقت يه بار تو کلاسی که همه هم دختر هستن می گه کار پسرها بهتر از دخترهاست، و چون آماری حرف نمی زنه و فقط نگاهش به جنس تبعيض آميزه ديگه حال کار کردن سر کلاسش رو نداشتم و نرفتم. اون هم تو نمايشگاه سی يه کار خيلی بزرگ گذاشته بود که منو ياد اتودهای داوينچی می نداخت. طراحی های قبل از نقاشی که مثلاً يه دست کشيده و يه کله هر گوشهء کاغذ. اينم شد کار که برداری لنگ يه اسب رو مثل فريم های پشت هم بکشی؟ نمی دونم دارم بی انصافی می کنم يا نه.. تو همون نمايشگاه همون استاد بالايی و زنش هم شرکت کرده بودن. خودش يه کار گذاشته بود شبيه اين.

تازه مشکوک می زد که جوهر و کاغذ فتوکپی باشه. انگار نشسته بود بی حوصله يه چيزی گوشه کاغذ کشيده بود بعد يه زيراکس بزرگ ازش گرفته بود و قاب کرده بود. به حرضت عباس اگه دروغ بگم! استاد دومی - که فاميليش شبيه اسم منه،...؟ آره همون- باز خيلی بيشتر بارشه. ولی خوب يه کم جو گرفته تش ديگه.
يه استاد خيلی معروف ديگه هست که ما البته به چشم خودمان چيزی نديديم اما يه بار مهتاب (قدس سره) پيشنهادهای بی شرمانه ای ازش دريافت کرده بوده.
اين چيزها وقتی ميای (مثلاً) هند می بينی چقدر آدم تحصيل کرده بی ادعا زياده، بيشتر تو چشم می خوره.
گرچه شنيدم توی دانشکده هنرهای زيبايی که تو حومهء شهر پونه هست هم وضع زياد جالب نيست. يکی از بچه های ايرانی که اومده بوده اينجا هنر بخونه هيچ راضی نبود. انگار بيشتر جاها آسمون هنر همين رنگه. به قول غول تبتی هنرمندين ديگه! بيشتر از اينم ازتون انتظار نيست!
***
چهارشنبه:.
هيچ عشقی و رابطه ای اونقدر ارزش نداره که اگر احساس خوبی بهت نمی ده برای نگه داشتنش تلاش کنی.
***
پنجشنبه: می گما، کاشف "اوزون" ترک نبوده؟

***
جمعه:
گفت کارتون تلويزيونشو دزديدن و خواهش کرد کارتون خودمو بهش قرض بدم. تلويزيون اونم بيست و يک اينچه. وقتی اسباب کشی اش تموم شد گفت من الان پيش برادرم هستم و بيست روز ديگه دوباره اسباب کشی دارم می شه نگه اش دارم تا اون موقه؟ گفتم باشه.
چهار پنج روز پيش زنگ زدم که بياره تش، گفت تو اين هفته مياره فقط اگه می شه يادش بندازم. امروز ظهر زنگ زدم بر نداشت. ساعت پنج و نيم از سر جلسه اومدم می بينم پنج تا ميش کال گذاشته. زنگ می زنم می گه کارتونت و ديدی پشت در؟
خوب معلومه که نديدم. همسايه ها هم می گن نمی دونن و نديدن.
کی می خوام يادبگيرم که وقتی احتمال دردسر برای خودم هست به کسی کمک نکنم؟ حالا من چطوری اسباب کشی کنم؟ چطوری وقتی خواستم از اينجا برم اين تلويزيونو بفروشم؟
***
شنبه:
دو تا خط زير چشمم افتاده که داره ديونه م می کنه. دقت که کردم ديدم مال موتور سواری بدون کلاه و ماسکه. بيشتر دخترها اينجا سر و صورتشونو با روسری خوب می پوشونن که وقتی باد شديد و آفتاب هست پوستشون آسيب نبينه. من انقدر که از روسری بی زارم و دوست دارم باد بره لای موهام همينطوری مث گاو می رم بيرون و وقتی باد شديده هی چشمامو چين می دم. از ديروز شروع کردم کلاه می ذارم سرم. روسری رو هم می برم که اگه لازم شد بپوشم.



راستی، آدم هر وقت يک دماغ عقابی ديد که روی کله ای بود که روی اون لبی بود که به آدم لبخند هرچند خفيفی می زد بايد دمش را بگذارد روی کولش و برود کوهن گوش کند...


اين رو هم ببينين.

شنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۵

آره والا خيلی لشه اين احمدی نژاد...

جمعه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۵

مطلبی که برای پست بعدی دارم آماده می کنم از همون تقویمی هاست و هنوز هم کامل نشده اما الان قاط زدم و حتما باید این پست رو بفرستم.
بدون مقدمه می رم سر اصل مطلب.. گرچه این روزا اصل مطلب پی پی زرده که هر وقت یادش می افتم اشکمو در میاره اما فعلا وسط این قاطی بازار که هر دقیقه سی ان ان تشدیدش می کنه من یه موضوع دیگه هم پیدا کردم واسه قاط زدن هرچه بیشتر به اضافه امتحان شیمی ای که دو ساعت دیگه دارم.
با دیدن این کتاب، یادم اومد که دوتا از دوستهام که باهم ندار هستیم(پسر) چی بهم گفته بودن یه بار. از داشتن رابطه جنسی با دوست های پسرشون و اینکه گی نیستن و کاملاْ کشش به سمت دختر دارن اما از صکص با پسر خیلی لذت می برن.

فکر نکنید این اتفاق فقط در آمریکا اتفاق می افته. اتفاقا در ایران که محدودیت ها زیاده خیلی بیشتر هست. فقط من و شما نمی شنویم. حالا چطور می شه یه مرد از صکص با مرد دیگه ای لذت ببره در حالیکه گی هم نیست بر میگرده به آناتومی بدن مرد.

غده پروستات تقریبا نزدیک رکتوم هست. با تحریک شدن این غده منی خارج می شه و حالت ارضاء جنسی بدون استفاده از پینس (ببخشید اسم بردن به انگلسی آسون تره) به دست میاد.این هم دلیل گرایش به این عمل. خوب حالا من چرا قاط زدم...الان بیشتر این ناراحتم می کنه که این قضیه کاملا پنهان می مونه بخصوص تو جامعه ای مثل ایران که قبحش بیشتره و زنها و دخترهای زیادی در معرض خطر ابتلا به HIV قرار می گیرن چون بیشتر مردانی که با هم رابطه برقرار می کنن از کاندوم هم استفاده نمی کنن. البته تو ایران که انگار اصولا کاندوم مد نیست..

***

اینجا برای بیان بعضی حقایق محبور شدم پشت سر خودمون یه کم صفحه بذارم. بذار در حدی که یه نفر می تونه اثر گذار باشه این توهم رو کمک کنیم از بین بره که مردم ایران گروگان هایی هستن که باید نحاتشون داد... گرچه فکر نکنم فرقی هم بکنه..

فعلا...

***

الان از کالج برگشتم. قبل از رفتن با خودم گفته بودم آخ اگه يه روز دیگه هم وقت داشتم برای اين امتحان چه خوب بودها.. رسيدم ديدم پرنده پر نمی زنه. از يکی از نگهبانها پرسيدم، گفت به دستور رييس امروز تعطيله و چیزهای از یه جشن گفت که البته از اين قسمت زياد چيزی نفهميدم اما با دم گردو شکنان برگشتم خونه...
اما در مورد مطلب بالا -که البته براي خيلي ها شايد يه شوک باشه براي بعضي هام جوک-، شايد از نظر اخلاقي نشه جامعه رو يا حتي شريک زندگي يا دوست رو اصلاح کرد، اما از سلامتي خودش که آدم مي تونه مراقبت کنه؟ من فکر می کنم ما بلاگرها بخصوص اونهايی که دغدغهء مسئهء ايدز رو دارن، بايد هر چند وقت يکبار در مورد اهميت صکص حفاظت شده (اسفتاده از کاندوم) مطلب بنويسيم.
الان وضع طوری شده که من فکر می کنم حتی در ازدواج هم شده به بهانهء جلوگيری از بارداری بايد از کاندوم استفاده کرد.

شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵

-تيش تيش مدَسينا!
-مگه مامان نگفت حرف ندَدِينا؟
-الحمدودودينا، که منک حرف نددينا!
داستان مال سه خواهره که زبونشون می گيره و برای همين هيچ کس به خواستگاريشون نمياد. يه بار که قرار بوده يه خواستگار براشون بياد، مادره سفارش کرده بوده که مبادا حرف بزنينا! اين طفلکيها هم سعی خودشونو می کنن، ولی ناگهان يه مدَس (مگس) مياد تو اتاق و رشته هاشونو پنبه می کنه...
***
چهار سال پيش، دوم آوريل دوهزارودو اولين نوشتهء وبلاگم رو پست کردم. با ناشی بازی نفهميدم چطور شد که چند روز بعد غيب شد. غول تبتی وبلاگمو ساخت. (چقدر دلم براش تنگ شده لندهور دماغ گنده.. خوبه ديگه وبلاگ نمی خونه که اين توصيف منو ببينه.. گرچه ببينه هم انقدر جنبه داره) با هم فکر کرديم برای اسمش. من از بچگی عاشق از ديوار بالا رفتن و نشستن اون بالا بودم. خونهء خودمون دائم از چارچوب در بالا می رفتم و بعد از اون بالا می پريدم پايين. خونهء خاله ام حياطش ديوارهای کوتاه داشت و من عاشق اين بودم که برم روشون بشينم. از ديوار دست راستی با دختر همسايه دست راستی گپ می زدم و از اون يکی ديوار انگورهای درخت موی حياط رو می چيدم و می رفتم رو سقف ماشين خاله م و جيغشو در مياوردم.. آخرين سندی که از ديوار نوردی من به جا مونده مربوط به سفر شماله که با دوستام رفتيم. ويلايی که گرفته بوديم ديوارهای بلندی داشت. گوشهء حياط يه کپه هيزم و جعبه و خرت و پرت بود. من با يکی ديگه از دوستام رفتيم بالا. اين دوستم خيلی پايه اين کاراست. وقتی رفتيم بالا اون طرف يه دشت خيلی وسيع بود و منظرهء عالی ای داشت. اما درست زير ديوار يه عالم بوته پر از خارهای خيلی درشت و خفن در اومده بود که سرتاسر زير ديوار ادامه داشت. ميفتادی روش حسابت پاک پاک بود. من يه کم ترسيده بودم و چون ديوارش بلند بود بايد برای پايين اومدن برمیگشتم سر همون کپهء خرت و پرت. در حين اين دور زدن هراس آلود دوستم يه عکس تاريخی ازم گرفت که قيافهء ترسيدهء من اون بالا با بوت های پاشنه بلندم ترکيب خنده داری شده..
به غول تبتی گفتم می خوام اسم وبلاگمو بذارم از بالای ديوار.. گفت خوبه. بعد يه کاری کرد که تيتر فارسی بشه. آره اون زمان هنوز وبلاگ يونی کد نداشت ننه جون.. وبلاگا ذغالی بود.. حالا نمی خوام بگم من خيلی بلاگر قديمی ای هستما.. همينجوری واسه خنده گفتم اينو.
خلاصه، اينم تولد وبلاگ ما...
***
آدم مقتصديه. هميشه مراقبه تا جاييکه به کيفيت چيزهايی که می خره لطمه نخوره، با قيمت بالا چيزی نخره و تا اونجاييکه جا داره کمتر ريخت و پاش کنه. مناسب با خلق و خويی که داره، رشته اش هم حسابداريه و اينجا فوق ليسانس اش رو گرفت. الان ايرانه. با مناسبت و بی مناسبت زنگ می زنه. ايميل و آی ديم رو هم داره. زنگ زدن به هند از ايران تقريبا دو سه برابر جاهای ديگه است، حتی با مصافت خيلی دورتر.
هر چند وقت يکبار به مامانم زنگ می زنه و می ره ديدنش، با اينکه يک ماهی که مامانم اينجا بود پنج شش بار بيشتر نديده بودش.
از اينجور آدمهاييه که کمتر پيدا می شن.
***
هر چند روز يکبار می اومد پيشم، هميشه کلی چيز داشت که تعريف کنه، از اينکه امروز سر کار پسورد دوست پسرش که همکارش هم بود کش رفته و فهميده که به دوست دختر برزيليش ايميل عاشقانه زده، از اينکه دختره شوهر داره و پسره داره زندگيش رو به هم می ريزه و به همين دليل می خواد جلوشو بگيره، از همکار طبقهء پايينی شون که قبلاً با پسره دوست بوده و حالا می خواد بره رومانی، از اينکه بهش گفته آلمان خيلی بهتره و اگه می خواد واقعاً بگرده بهتره بره اونجا، از اينکه با اين حرف روی دختره رو کم کرده.. از سليقهء مارياکری ای دوست پسرش و اينکه خودش پاهاش کوتاهه...
الان سه ساله همديگه رو نديديم. برام ايمل های فورواردی زياد می فرسته. حتی يکبار هم تو مسنجر يا با ايميل نپرسيده که تو اين سه سال چطور بودم و چيکار می کنم.
از اون دسته آدمهاييه که.. من که زياد نديدم.
***
وضعيت مضحک عذاب آور مجبوری: بعد از ظهر امتحان داری و از سر ميز کار تککککون نمی تونی بخوری. يه نفر زير پنجره ات آتش پر دودی روشن کرده که چشماتو می سوزونه و تنفست رو مشکل کرده. هوا به شدت گرمه و پنجره رو نمی تونی ببندی.. دود که رفت خوب تو چشم و چالت می فهمی دودش تو چشم خودت می ره يعنی چی..
***
خوب... بريم سر اصل مطلب يعنی شکمو گيری...
قديما يکی که موقع حاملگی پهلوهاش چاق می شد می گفتن بچه اش توی پهلوشه (!).. الان که از شدت انجير خوری پشتم درد گرفته ياد اين افتادم..
***
بايد حدس می زدم دچار ناتوانی در هضم شدم.. معده من که هيچی معده رستم هم اون همه انجير و انار و انگور و سيب (بتتتتتترکی!) رو يه شبه ريخته بودی توش پکيده بود.. کاش صبح دوتا نون تست کمتر خورده بودم ... يکی نيست بگه حالا اين همه ناهار چرا خوردی ذليل مرده؟ وای نمی تونم حتی بشينم.. کاش يکی بود يه قرص دايجستيو می داد دستم...ننه جونم کجايی؟
***
هنوز زنده ام، اما فردا معلوم می شه.. با خودم فکر می کنم؛ مردن در اين مقطع زمانی زيادم بد نيست، از امتحان چهارشنبه که بهتره..
راستی، يه دوستی داشتم که حدود هشت ساله نديدمش.. تو اينترنت هم که سرچ می کنم پيداش نمی کنم.. تو ارکات گشتم، گوگل، ياهو.. هيچ جا نبود.. هيچ دوست مشترکی هم نداريم که ازش سراغش رو بگيرم.. مامانم يه بار چند سال پيشا تو داروخانه ديده بودش، شايد بازم اين اتفاق بيفته. چقدر بده انقدر دلت بخواد از يکی خبر داشته باشی اما تنها شانست شانسکی ديدنش باشه!


***
با حذف شام و صبحونهء فردا تقريبا خوب شدم، اونقدر که برم داروخانه و يه بسته دايجستيو بگيرم. ظهره و به شدت گرسنمه، بعد از مدت ها که گوشت نخوردم، بد جوری هوس کباب کردم.. هر دو رستوران های ايرانی بسته ان.. زنگ می زنم به يکی که زياد رستوران می ره، شمارهء يکی شونو بهم می ده.. زنگ می زنم خط نمی ده. می رم يه رستوران هندی. اصلاً تو مود غذا هندی نيستم.. يه غذای گوشتی سفارش می دم، ندارن. با ترس و لرز جوجه تندوری می گيرم، يه روزنامه با تيتر آنفولانزای مرغی روی ميزمه.. از گارسون می پرسم "مرغتون سارس که نداره؟" تو دلم می گم نيست حالا اگه داشته باشه اين مياد به تو بگه! پاشو برو ذليل مرگ شده آخرش فدای اون شکمت می شی ها! جواب خودمو می دم: ديگه دير شده سفارش دادم. الان اگه پاشم برم از گشنگی می ميرم پس حالا که به هر حال ميميرم بذار با شکم سير باشه نه با آرزوی جوجه تندوری..
غذا رو با آب هندونه می خورم.. چقدر چسبيد.. خوبه تنهام، وگرنه مجبور بودم اينجوری وحشيانه نخورم.. راستی شما جلو يکی می خواين جوجه کباب بخورين که همهء گوشتهای لذيذش چسيده به استخون چيکار می کنين؟ کلاس رو حفظ می کنين و بيخيال نصف غذا می شين يا قشنگ دلی از عزا در ميارين؟ يا اصلاً بدون استخون سفارش می دين؟
صاحب رستوران ايرانيه زنگ زد.. می فهمم که جاشون عوض شده.. الان که من سارس خوردم می گی؟؟ حالا سارس به درک! دلم کباب کوبيده می خواست نه جوجه!
فرداش می رم غذا بگيرم، رستوارانه رو پيدا نمی کنم. يه دونه رستوران ايرانی هست تو اين کوچه که ديروز صاحب رستوران آدرس داده بود، اما اين که ممد آقاست! تازه نه کوبيده داره نه جوجه. ميام بيرون دنبال همون رستوارن بگردم که بهش زنگ زدم، آخر سر می فهمم همون ممد آقا بوده. تو دلم می گم اوا ممد آقا شوما بودين شافتک زدين؟
استيک سفارش می دم و می رم که از بوفه سلف سرويس سالاد و ماست بردارم. وقتی بر می گردم يه دختر ايرانی مياد. آرايش زيادش صورتش رو کمی دهاتی کرده وگرنه صورت قشنگی داره. به چندتا پسر که نشستن پيش ممدآقا سلام می کنه و اونام جوابشو می دن. يکی شون کشدار می گه سللللام عزيزم!!! و با هم گپ می زنن. نمی شينه چيزی بخوره، می گه فردا بايد پروژه اش رو تحويل بده و هنوز هيچ کار نکرده، الان می خواد بره از اينترنت يه چيزی پيدا کنه کپی کنه فردا تحويل بده. وقتی می ره پسرها با هم چيزهايی آهسته می گن و می خندن..
بعد از يک هفته هوس گوشت کردن اين استيک بسيار زياد لذت بخش بود..
***
می گم پاشيم اسبابامونو جمع کنيم بريم بلومون.. هم آدم شب امتحان پنج روز وقت داره، هم اينکه ديرتر پير می شه. چيه اينجا همه اش می گن زندگی دو روزه زندگی دوروزه؟ راستم می گن ديگه! انگار همين ديروز بود من اومدم هند. الکی الکی دو سال گذشت. اقلاً تو بلومون زندگی پنج روزه!
اما يه چيزی، اين سياره بزرگ گازی که بلومون ماهشه، حتماً هم جذرومد های خيلی شديد به وجود مياره، هم رو اعصاب مصاب اثر می ذاره. آخه می گن ماه زمين هم وقتی کامل باشه رو بعضیا اثر می ذاره، لابد برای همين يکی از معادل های ديونه به انگليسی لونتيکه. حالا حساب کن سياره به اون گندگی! تازه اين داستان گرگينه و اين بساطا هم حتماً چيزکی بوده که بعداً چيزهايی شده. مثلاً احتمالاً الان اگه رو بلومون بوديم، اين انبه فروش نابکار رو که ديروز اشتباهی بهش پونزده روپيه زياد داده بودم و امروز پولمو پس نداد به جای اينکه بگم خوب پولمو نده ولی اين دزديه، زده بودم ناقص کرده بودم..
چرت و پرت بسه.. برم امتحان فردامو خاکی بر سر کنم..

راستی، اگه ایمیل زدین به غیر از این آدرس که بالای صفحه است دلخور نشین اگه جواب نیومد.

بايگانی وبلاگ