موتور و موبايل دوستم دستمه. مثل هميشه وقتی امانتی پيشمه اضطراب دارم. توی سفر هستيم، می ريم بيرون که يه چيزی بخوريم. می رم توی دستشويی رستوران دستهامو بشورم. وقتی بر می گردم دوستم نيست. بدون اينکه چيزی بخورم برمی گردم به اتاقی که گرفتيم. توی راه دختر ايرانی که منو می شناسه می بينم اما من يادم نمياد کجا ديدمش، احتمالاً از همون موقع که همه مون رسيديم پونه ديديم همو. انگار گم شده. سوارش می کنم. وقتی می رسم هنوز دوستم نيومده. ای وای موبايلش کو؟ حالا چيکار کنم؟ بعد از چند ساعت گشتن اضطراب آلود توی اون يکی کيفم پيداش می کنم. اما نه اين که گوشی اون نيست! اين مال کيه اصن؟ اون سفيد بود و قديمی اين سورمه ايه ديگه مال کيه تو کيف من؟ همين موقع اون دختره که تو راه سوار کردم توی لباسهای دوستم که تو کمد آويزونه دو بسته اسکناس پيدا می کنه. خدايا اين بشر کجا غيبش زده؟ دختره می گه چرا دلواپسی؟ خودم برات پولا رو نگه می دارم. می گم ممنون لازم نکرده. می رم بيرون دنبالش بگردم... تا موتور هردومون و با خودم گم نکردم بهتره پيداش کنم..
چشمامو که باز می کنم انقدر خسته م انگار دو روز بی استراحت دويده م... از گم کردن چی انقدر وحشت دارم؟ نکنه خودم گم شدم؟ چه سوالی... معلومه که گم شدم. هميشه گم بودم. درست مثل يه گياه اتفاقی که زير يه بته اتفاقی ديگه سبز شده باشه. يه گياه اتفاقی هر چقدر هم زور بزنه هميشه ميوه نداره.

می گن سرونوشت اژدها اينه که چند وقت يکبار آتش بگيره و بعد دوباره از خاکستر خودش متولد بشه.
پس تا بعد.