شنبه، فروردین ۱۲، ۱۳۸۵

-تيش تيش مدَسينا!
-مگه مامان نگفت حرف ندَدِينا؟
-الحمدودودينا، که منک حرف نددينا!
داستان مال سه خواهره که زبونشون می گيره و برای همين هيچ کس به خواستگاريشون نمياد. يه بار که قرار بوده يه خواستگار براشون بياد، مادره سفارش کرده بوده که مبادا حرف بزنينا! اين طفلکيها هم سعی خودشونو می کنن، ولی ناگهان يه مدَس (مگس) مياد تو اتاق و رشته هاشونو پنبه می کنه...
***
چهار سال پيش، دوم آوريل دوهزارودو اولين نوشتهء وبلاگم رو پست کردم. با ناشی بازی نفهميدم چطور شد که چند روز بعد غيب شد. غول تبتی وبلاگمو ساخت. (چقدر دلم براش تنگ شده لندهور دماغ گنده.. خوبه ديگه وبلاگ نمی خونه که اين توصيف منو ببينه.. گرچه ببينه هم انقدر جنبه داره) با هم فکر کرديم برای اسمش. من از بچگی عاشق از ديوار بالا رفتن و نشستن اون بالا بودم. خونهء خودمون دائم از چارچوب در بالا می رفتم و بعد از اون بالا می پريدم پايين. خونهء خاله ام حياطش ديوارهای کوتاه داشت و من عاشق اين بودم که برم روشون بشينم. از ديوار دست راستی با دختر همسايه دست راستی گپ می زدم و از اون يکی ديوار انگورهای درخت موی حياط رو می چيدم و می رفتم رو سقف ماشين خاله م و جيغشو در مياوردم.. آخرين سندی که از ديوار نوردی من به جا مونده مربوط به سفر شماله که با دوستام رفتيم. ويلايی که گرفته بوديم ديوارهای بلندی داشت. گوشهء حياط يه کپه هيزم و جعبه و خرت و پرت بود. من با يکی ديگه از دوستام رفتيم بالا. اين دوستم خيلی پايه اين کاراست. وقتی رفتيم بالا اون طرف يه دشت خيلی وسيع بود و منظرهء عالی ای داشت. اما درست زير ديوار يه عالم بوته پر از خارهای خيلی درشت و خفن در اومده بود که سرتاسر زير ديوار ادامه داشت. ميفتادی روش حسابت پاک پاک بود. من يه کم ترسيده بودم و چون ديوارش بلند بود بايد برای پايين اومدن برمیگشتم سر همون کپهء خرت و پرت. در حين اين دور زدن هراس آلود دوستم يه عکس تاريخی ازم گرفت که قيافهء ترسيدهء من اون بالا با بوت های پاشنه بلندم ترکيب خنده داری شده..
به غول تبتی گفتم می خوام اسم وبلاگمو بذارم از بالای ديوار.. گفت خوبه. بعد يه کاری کرد که تيتر فارسی بشه. آره اون زمان هنوز وبلاگ يونی کد نداشت ننه جون.. وبلاگا ذغالی بود.. حالا نمی خوام بگم من خيلی بلاگر قديمی ای هستما.. همينجوری واسه خنده گفتم اينو.
خلاصه، اينم تولد وبلاگ ما...
***
آدم مقتصديه. هميشه مراقبه تا جاييکه به کيفيت چيزهايی که می خره لطمه نخوره، با قيمت بالا چيزی نخره و تا اونجاييکه جا داره کمتر ريخت و پاش کنه. مناسب با خلق و خويی که داره، رشته اش هم حسابداريه و اينجا فوق ليسانس اش رو گرفت. الان ايرانه. با مناسبت و بی مناسبت زنگ می زنه. ايميل و آی ديم رو هم داره. زنگ زدن به هند از ايران تقريبا دو سه برابر جاهای ديگه است، حتی با مصافت خيلی دورتر.
هر چند وقت يکبار به مامانم زنگ می زنه و می ره ديدنش، با اينکه يک ماهی که مامانم اينجا بود پنج شش بار بيشتر نديده بودش.
از اينجور آدمهاييه که کمتر پيدا می شن.
***
هر چند روز يکبار می اومد پيشم، هميشه کلی چيز داشت که تعريف کنه، از اينکه امروز سر کار پسورد دوست پسرش که همکارش هم بود کش رفته و فهميده که به دوست دختر برزيليش ايميل عاشقانه زده، از اينکه دختره شوهر داره و پسره داره زندگيش رو به هم می ريزه و به همين دليل می خواد جلوشو بگيره، از همکار طبقهء پايينی شون که قبلاً با پسره دوست بوده و حالا می خواد بره رومانی، از اينکه بهش گفته آلمان خيلی بهتره و اگه می خواد واقعاً بگرده بهتره بره اونجا، از اينکه با اين حرف روی دختره رو کم کرده.. از سليقهء مارياکری ای دوست پسرش و اينکه خودش پاهاش کوتاهه...
الان سه ساله همديگه رو نديديم. برام ايمل های فورواردی زياد می فرسته. حتی يکبار هم تو مسنجر يا با ايميل نپرسيده که تو اين سه سال چطور بودم و چيکار می کنم.
از اون دسته آدمهاييه که.. من که زياد نديدم.
***
وضعيت مضحک عذاب آور مجبوری: بعد از ظهر امتحان داری و از سر ميز کار تککککون نمی تونی بخوری. يه نفر زير پنجره ات آتش پر دودی روشن کرده که چشماتو می سوزونه و تنفست رو مشکل کرده. هوا به شدت گرمه و پنجره رو نمی تونی ببندی.. دود که رفت خوب تو چشم و چالت می فهمی دودش تو چشم خودت می ره يعنی چی..
***
خوب... بريم سر اصل مطلب يعنی شکمو گيری...
قديما يکی که موقع حاملگی پهلوهاش چاق می شد می گفتن بچه اش توی پهلوشه (!).. الان که از شدت انجير خوری پشتم درد گرفته ياد اين افتادم..
***
بايد حدس می زدم دچار ناتوانی در هضم شدم.. معده من که هيچی معده رستم هم اون همه انجير و انار و انگور و سيب (بتتتتتترکی!) رو يه شبه ريخته بودی توش پکيده بود.. کاش صبح دوتا نون تست کمتر خورده بودم ... يکی نيست بگه حالا اين همه ناهار چرا خوردی ذليل مرده؟ وای نمی تونم حتی بشينم.. کاش يکی بود يه قرص دايجستيو می داد دستم...ننه جونم کجايی؟
***
هنوز زنده ام، اما فردا معلوم می شه.. با خودم فکر می کنم؛ مردن در اين مقطع زمانی زيادم بد نيست، از امتحان چهارشنبه که بهتره..
راستی، يه دوستی داشتم که حدود هشت ساله نديدمش.. تو اينترنت هم که سرچ می کنم پيداش نمی کنم.. تو ارکات گشتم، گوگل، ياهو.. هيچ جا نبود.. هيچ دوست مشترکی هم نداريم که ازش سراغش رو بگيرم.. مامانم يه بار چند سال پيشا تو داروخانه ديده بودش، شايد بازم اين اتفاق بيفته. چقدر بده انقدر دلت بخواد از يکی خبر داشته باشی اما تنها شانست شانسکی ديدنش باشه!


***
با حذف شام و صبحونهء فردا تقريبا خوب شدم، اونقدر که برم داروخانه و يه بسته دايجستيو بگيرم. ظهره و به شدت گرسنمه، بعد از مدت ها که گوشت نخوردم، بد جوری هوس کباب کردم.. هر دو رستوران های ايرانی بسته ان.. زنگ می زنم به يکی که زياد رستوران می ره، شمارهء يکی شونو بهم می ده.. زنگ می زنم خط نمی ده. می رم يه رستوران هندی. اصلاً تو مود غذا هندی نيستم.. يه غذای گوشتی سفارش می دم، ندارن. با ترس و لرز جوجه تندوری می گيرم، يه روزنامه با تيتر آنفولانزای مرغی روی ميزمه.. از گارسون می پرسم "مرغتون سارس که نداره؟" تو دلم می گم نيست حالا اگه داشته باشه اين مياد به تو بگه! پاشو برو ذليل مرگ شده آخرش فدای اون شکمت می شی ها! جواب خودمو می دم: ديگه دير شده سفارش دادم. الان اگه پاشم برم از گشنگی می ميرم پس حالا که به هر حال ميميرم بذار با شکم سير باشه نه با آرزوی جوجه تندوری..
غذا رو با آب هندونه می خورم.. چقدر چسبيد.. خوبه تنهام، وگرنه مجبور بودم اينجوری وحشيانه نخورم.. راستی شما جلو يکی می خواين جوجه کباب بخورين که همهء گوشتهای لذيذش چسيده به استخون چيکار می کنين؟ کلاس رو حفظ می کنين و بيخيال نصف غذا می شين يا قشنگ دلی از عزا در ميارين؟ يا اصلاً بدون استخون سفارش می دين؟
صاحب رستوران ايرانيه زنگ زد.. می فهمم که جاشون عوض شده.. الان که من سارس خوردم می گی؟؟ حالا سارس به درک! دلم کباب کوبيده می خواست نه جوجه!
فرداش می رم غذا بگيرم، رستوارانه رو پيدا نمی کنم. يه دونه رستوران ايرانی هست تو اين کوچه که ديروز صاحب رستوران آدرس داده بود، اما اين که ممد آقاست! تازه نه کوبيده داره نه جوجه. ميام بيرون دنبال همون رستوارن بگردم که بهش زنگ زدم، آخر سر می فهمم همون ممد آقا بوده. تو دلم می گم اوا ممد آقا شوما بودين شافتک زدين؟
استيک سفارش می دم و می رم که از بوفه سلف سرويس سالاد و ماست بردارم. وقتی بر می گردم يه دختر ايرانی مياد. آرايش زيادش صورتش رو کمی دهاتی کرده وگرنه صورت قشنگی داره. به چندتا پسر که نشستن پيش ممدآقا سلام می کنه و اونام جوابشو می دن. يکی شون کشدار می گه سللللام عزيزم!!! و با هم گپ می زنن. نمی شينه چيزی بخوره، می گه فردا بايد پروژه اش رو تحويل بده و هنوز هيچ کار نکرده، الان می خواد بره از اينترنت يه چيزی پيدا کنه کپی کنه فردا تحويل بده. وقتی می ره پسرها با هم چيزهايی آهسته می گن و می خندن..
بعد از يک هفته هوس گوشت کردن اين استيک بسيار زياد لذت بخش بود..
***
می گم پاشيم اسبابامونو جمع کنيم بريم بلومون.. هم آدم شب امتحان پنج روز وقت داره، هم اينکه ديرتر پير می شه. چيه اينجا همه اش می گن زندگی دو روزه زندگی دوروزه؟ راستم می گن ديگه! انگار همين ديروز بود من اومدم هند. الکی الکی دو سال گذشت. اقلاً تو بلومون زندگی پنج روزه!
اما يه چيزی، اين سياره بزرگ گازی که بلومون ماهشه، حتماً هم جذرومد های خيلی شديد به وجود مياره، هم رو اعصاب مصاب اثر می ذاره. آخه می گن ماه زمين هم وقتی کامل باشه رو بعضیا اثر می ذاره، لابد برای همين يکی از معادل های ديونه به انگليسی لونتيکه. حالا حساب کن سياره به اون گندگی! تازه اين داستان گرگينه و اين بساطا هم حتماً چيزکی بوده که بعداً چيزهايی شده. مثلاً احتمالاً الان اگه رو بلومون بوديم، اين انبه فروش نابکار رو که ديروز اشتباهی بهش پونزده روپيه زياد داده بودم و امروز پولمو پس نداد به جای اينکه بگم خوب پولمو نده ولی اين دزديه، زده بودم ناقص کرده بودم..
چرت و پرت بسه.. برم امتحان فردامو خاکی بر سر کنم..

راستی، اگه ایمیل زدین به غیر از این آدرس که بالای صفحه است دلخور نشین اگه جواب نیومد.

بايگانی وبلاگ