اون پرنده شيپورچيه بود، يه نر از همون نوع با رنگ مشکی و منقار مدل دار با يه لکه قرمز چند روزه مياد رو اين درخت کنار پنجره و بالکن من چنان شيپور می زنه که جيگرت کباب می شه. از چهار صبح شروع می کنه تا شب. نمی دونم چرا هيچ ماده ای هم محلش نمی ذاره. خدا کنه زودتر يکی بياد زنش بشه اين صدای گوشخراشش رو ببره...
دوشنبه:
از وقتی دستور کوکوسبزی حسن آقا رو خوندم که با کاهو درست کرده بود شروع کردم به کوکو درست کردن با هر سبزی ای که اينجا گير مياد. قبل از اينکه بيام هند فکر می کردم خيلی تنوع سبزيجات اينجا زياد باشه. اين قضيه در مورد ميوه صدق می کنه اما بعضی سبزی های ايران اينجا پيدا نمی شه يا اگر هست گرونه. مثلاً يه دستهء خيلی کوچيک جعفری انقدر که بريزی رو سوپ می شه هشتصد تومن. حالا من می گيرم ها، ولی خوب به هر حال قيمتش انقدره. کدو سبز هم که من خيلی دوست دارم همينطور. شاهی و تره که اصلا پيدا نمی شه فقط تره فرنگی هست که من جديدن می ريزم تو کوکو.
ديروز يه سبزی ناشناخته گرفتم که شکل اسفناج بود اما کوچيکتر، وقتی امتحانش کردم ديدم ترش ترشه! از برگ مو هم ترش تر. فکر کنم قرمه سبزی يا دلمه باهاش مهشر بشه اما فعلاً امروز می خوام سبزی پلو با کوکو درست کنم با ماست و خيار و ريحون.
راستی، يه دونه امتحانم بيشتر نمونده..
***
همون دوشنبه، بعد از ظهر:
سبزی پلو سوخت، کوکو وا رفت، ماست و خيارم حالشو ندارم درست کنم. فکر کنم اين قابلمه نفرين شده اس وگرنه حتی منم انقدر (هرروز) غذا نمی سوزونم... می گما، من رو دماغ عقابی نقطه ضعف دارم. کاش صاحب اون دماغ عقابی هم روی چونهء تشديدی نقطه ضعف داشت.. چکار کنم بهم شماره بده؟
***
سه شنبه:
يه خورده می خوام از وضعيت هنری ايران غر بزنم. يه استاد تصويرسازی داشتيم که دو سال پيش برای کلاس تصوير سازی خصوصيش آقا صد و پنجاه تومن شهريه می گرفت، (همون که اول اسمش يه فاله که می گن خيلی راسته.. آفرين، آره همون.) يه نمايشگاه گذاشته بود وقتی رفتيم به شدت وا رفتيم، نقاشی هاش از اونا بود که قلمو رو می کنی تو مرکب سياه می پاشی به بوم بعد قابش می کنی. اغراق نمی کنم. اما چون آدم نسبتا معروفيه -حداقل تو جمع دانشجوهای هنر- هيچ کس نمی گه چرا پادشاه لخته که يه وقت خنگ به نظر نياد.
يا مثلاً ديدم نقاشی رو که منظره می کشه بعد می گه من "رئال" کار می کنم! بالام جان هر چيزی که شبيه طبيعت بود که اسمش رئال نيست! تو طبعيت گرا هستی و به عبارتی سبکت نچراليسمه. يه نقاش رئاليست احساسات خودش رو در کارش بروز نمی ده و صحنه رو همونطوری که هست تصوير می کنه کمابيش مثل يک گزارشگر بی طرف. مثلاً کارهای گوستاو کوربه.
يه استاد ديگه هست فيگور رو مهشر درس می ده، اما هر چند وقت يه بار تو کلاسی که همه هم دختر هستن می گه کار پسرها بهتر از دخترهاست، و چون آماری حرف نمی زنه و فقط نگاهش به جنس تبعيض آميزه ديگه حال کار کردن سر کلاسش رو نداشتم و نرفتم. اون هم تو نمايشگاه سی يه کار خيلی بزرگ گذاشته بود که منو ياد اتودهای داوينچی می نداخت. طراحی های قبل از نقاشی که مثلاً يه دست کشيده و يه کله هر گوشهء کاغذ. اينم شد کار که برداری لنگ يه اسب رو مثل فريم های پشت هم بکشی؟ نمی دونم دارم بی انصافی می کنم يا نه.. تو همون نمايشگاه همون استاد بالايی و زنش هم شرکت کرده بودن. خودش يه کار گذاشته بود شبيه اين.
تازه مشکوک می زد که جوهر و کاغذ فتوکپی باشه. انگار نشسته بود بی حوصله يه چيزی گوشه کاغذ کشيده بود بعد يه زيراکس بزرگ ازش گرفته بود و قاب کرده بود. به حرضت عباس اگه دروغ بگم! استاد دومی - که فاميليش شبيه اسم منه،...؟ آره همون- باز خيلی بيشتر بارشه. ولی خوب يه کم جو گرفته تش ديگه.
يه استاد خيلی معروف ديگه هست که ما البته به چشم خودمان چيزی نديديم اما يه بار مهتاب (قدس سره) پيشنهادهای بی شرمانه ای ازش دريافت کرده بوده.
اين چيزها وقتی ميای (مثلاً) هند می بينی چقدر آدم تحصيل کرده بی ادعا زياده، بيشتر تو چشم می خوره.
گرچه شنيدم توی دانشکده هنرهای زيبايی که تو حومهء شهر پونه هست هم وضع زياد جالب نيست. يکی از بچه های ايرانی که اومده بوده اينجا هنر بخونه هيچ راضی نبود. انگار بيشتر جاها آسمون هنر همين رنگه. به قول غول تبتی هنرمندين ديگه! بيشتر از اينم ازتون انتظار نيست!
***
چهارشنبه:.
هيچ عشقی و رابطه ای اونقدر ارزش نداره که اگر احساس خوبی بهت نمی ده برای نگه داشتنش تلاش کنی.
***
پنجشنبه: می گما، کاشف "اوزون" ترک نبوده؟
***
جمعه:
گفت کارتون تلويزيونشو دزديدن و خواهش کرد کارتون خودمو بهش قرض بدم. تلويزيون اونم بيست و يک اينچه. وقتی اسباب کشی اش تموم شد گفت من الان پيش برادرم هستم و بيست روز ديگه دوباره اسباب کشی دارم می شه نگه اش دارم تا اون موقه؟ گفتم باشه.
چهار پنج روز پيش زنگ زدم که بياره تش، گفت تو اين هفته مياره فقط اگه می شه يادش بندازم. امروز ظهر زنگ زدم بر نداشت. ساعت پنج و نيم از سر جلسه اومدم می بينم پنج تا ميش کال گذاشته. زنگ می زنم می گه کارتونت و ديدی پشت در؟
خوب معلومه که نديدم. همسايه ها هم می گن نمی دونن و نديدن.
کی می خوام يادبگيرم که وقتی احتمال دردسر برای خودم هست به کسی کمک نکنم؟ حالا من چطوری اسباب کشی کنم؟ چطوری وقتی خواستم از اينجا برم اين تلويزيونو بفروشم؟
***
شنبه:
دو تا خط زير چشمم افتاده که داره ديونه م می کنه. دقت که کردم ديدم مال موتور سواری بدون کلاه و ماسکه. بيشتر دخترها اينجا سر و صورتشونو با روسری خوب می پوشونن که وقتی باد شديد و آفتاب هست پوستشون آسيب نبينه. من انقدر که از روسری بی زارم و دوست دارم باد بره لای موهام همينطوری مث گاو می رم بيرون و وقتی باد شديده هی چشمامو چين می دم. از ديروز شروع کردم کلاه می ذارم سرم. روسری رو هم می برم که اگه لازم شد بپوشم.
راستی، آدم هر وقت يک دماغ عقابی ديد که روی کله ای بود که روی اون لبی بود که به آدم لبخند هرچند خفيفی می زد بايد دمش را بگذارد روی کولش و برود کوهن گوش کند...
اين رو هم ببينين.