سلام... صبحه و شما اولين کسي هستيد که دارم باهاش صحبت مي کنم. از کجا شروع کنم؟.... اول يه ضد حال اونم اينکه شارژر خيلي گرونه و بايد از بابام اينا بخوام شارژر خودمو برام بفرستن و بنابراين گذاشتن عکسها تو وبلاگ و گرفتن عکس بيشتر يک ماهي طول مي کشه... خيلي حيف شد چون ماه ديگه معلوم نيست وقت واسه پرسه زدن و عکس گرفتن داشته باشم. اما حالا دوباره مي رم يه جايي که کمتر دودره بازي باشه مي پرسم.
بالاخره خونه پيدا کردم. زياد نزديک نيست به کالجم اما از محلهء قبلي نزديکتره. يه خيابون مستقيم درازه -تو مايه هاي سيد خندان اما کج و کوله و کثيف- و اين حسن رو داره که گم و گور نمي شم تا اونجا. آخه اين نابغه ها فقط به هندي اسم خيابونا رو نوشتن.
دلم مي خواست ( هميشه آرزو داشتم ) با دوچرخه هر روز برم جايي و بيام. اما چون راه دوره و يه پل هم وسط راه هست بايد موتور بخرم. موتور هم خوبه اما من دلم دوچرخه مي خواست.
... دلم مي خواد بقيهء حرفامو همراه عکسش بزنم... نعلت به اين حواس جمع چيز جا گذار.
آهان راستي! صاحبخونهء جديدم معرکه ست! همه جا باهام مياد خريد و چونه مي زنه واسم -آخه اين کاسب هاي هندي بدجوري دودره بازن- و کلي هم وسايل خونه بهم داده که تا وقتي اينجا هستم مي تونم استفاده کنم.
واي راستي! خونه ام سوسک داره! موش هم ممکنه داشته باشه. سوسکها ريزن اما پر مي زنن لامصب ها.