اينهمه تفاوت بين ما دو ملت يعنی فقط به خاطر گوشت خوردن و گوشت نخوردن؟
*****
ايشالا گوش شيطون کر فردا مي رم لوازم کامپيوتر فروشی و کامپيوترمو راه مي ندازم. فقط به خاطر عکس وگرنه اين کوچه که توش الان ساکن هستم -بودا پارادايز- با اينکه اسفالت نداره و هر روز و هر شب تو گودال هاش عروسی قورباغه است (و حتي چراغ هم نداره) اما سه تا کافی نت داره به چه گندگی و پر سرعتی و ارزونی.
******
صاحبخونه ام (صاحب اتاق موقتم) زن بسيار مهربونيه و اجازه مي ده از آشپزخونه اش هم استفاده کنيم. اتاق من و همراه
ايراني ام - که يه دختر رشتی بامزه و تپله و در حال حاضر با من قهره - طبقهء سوم (همونطور که گفتم آشپزخونه نداريم) يه خونه است که صاحبش از راه اجارهء اتاقهای اون زندگی می کنه.
زن خيلي تميزيه - چيزي که اينجا يه کم عجيبه - با اين حال از اينکه دو تا غربيهء شلخته تو آشپزخونه اش غذا بپزن اصلاْ خم به ابروش نمياد و همه اش هم اصرار داره کمک کنه. حتي براي ظرف شستن.
از غذاهايي که من مي پزم هيچ خوشش نمياد و دائم مي پرسه : not chilly ؟؟ ديروز داشتم ليموترش مي خوردم يهو ديدم لپشو گرفته و مي گه اوی اوی اوی که يعنی تو اينو چه جوری داری می خوری و بعدم رفت از آشپزخونه بيرون!
*****
خيلی دوست دارم از چيزهايی که باعث حيرت و تحسينم می شه بنويسم. اما تو کافی نت نوشتن اصلاْ راحت و صميمی نيست. "صميمی نيست" شايد معنی نداشته باشه اما احساسم از اين محيط همينه. براي نوشتن با فراغ بال به اندازهء کافی صميمی نيست.