سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴

هر چی بيشتر با مرام و مسلک هندی ها آشنا می شم دلم بيشتر برای ايران می سوزه. ما سالهاست که خودمونو دست کم می گيريم و بهترين بهانه مون هم اين بوده که: کار کار انگليس (و يا آمريکا) است. اونا اينا رو آوردن و خودشونم باید ببرن. عين خدا نه؟ خودش می ده خودشم می گيره.
اما اصلاْ به اين توجه نمی کنيم که خيلی ها بدتر از ما بودنمثلا همين هند که رسماْ مستعمرهء انگليس بوده.

تو هر خونهء هندی که بری برق می زنه از تميزی. بدن هاشون تو چلهء تابستون هم بو نمی ده حتی به ندرت راننده ريکشای کثيف می بينی. اون وقت خيابون‌ها کثيفه. شنيدم اين يه جور نافرمانی مدنی بوده برای بيرون کردن انگليس.از ما خيلی بيشتر با هم متحدن. تو رو خدا بياين ازشون يه کم ياد بگيريم.

راستی امروز آخرين روزيه که من بيست و هشت ساله هستم. دوست ندارم پير بشم. شما چطور؟البته اگه ريخت و قيافه ام بر نگرده اشکال نداره ها... به شرط اينکه هيچ وقت نميرم.

می دونستم بالاخره يکی اينو درست می کنه.

چندوقت پيش از يه جريانی روی کاغذ نوشتم اما پستش نکردم. دربارهء کسی بود که نقش زيادی توی زندگيم بازی کرده بود و من هم همينطور برای اون. مدتی پيش طلاق گرفت و من زياد پيشش می رفتم -خودش اينو ازم می خواست- تا سختی جدايی رو پشت سر بگذاره. اما بعد از يه مدت چيزهای دستگيرم شد که از دوستی ام باهاش صرف نظر کردم. خيلی هاش حتی مستقيما مربوط به خودم نمی شد. اما کسی که به خودم نزديک می دونم رو انتظار دارم بعضی رفتارها رو با ديگران هم نکنه.

موضوع برام دردناک تر از اونه که ازش بنويسم. فقط محض اينکه فراموشم نشه اينا رو نوشتم.

یکشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۴

شيرين عبادی: در هيچ انتخاباتی شرکت نخواهم کرد.
Human Rights

متن نامه به ارگان‌ها، مقامات و رسانه‌های بین‌المللی

اکبر گنجی قدیمی‌ترین روزنامه‌نگار ایرانی‌ست که به دلیل ابراز عقيده و دفاع از آزادی و حقوق حرفه‌ی روزنامه‌نگاری، زندانی است. وی به بهانه‌ی انتقاد از مقامات دولتی به دست بالاترین مقامات قوه‌ی قضائیه‌ی جمهوری اسلامی، محكوم شده است و تا این لحظه بيش از ٦١ ماه است كه در زندان به‌سر می‌برد. او در طول اسارتش به انتشار "مانیفست جمهوری‌خواهی" -اثری که به قصد ارائه راه کار برای رسیدن به جامعه‌ی باز و دموکرات نگاشته شده است- و دعوت مردم به نافرمانی مدنی مبادرت ورزیده است و از همین‌رو به سختی مورد خشم و کینه‌ی حاکمان و مسئولان قضایی قرار گرفته است که از طریق سوء استفاده از قدرت قانونی سعی در خاموش ساختن صدای وی دارند، به‌طوری که حتی دکتر ناصر زرافشان وکیل مدافع گنجی نیز هم‌اکنون در زندان به‌سر می‌برد. اكبر گنجی در اعتراض به برخورد ناعادلانه و غير قانونی با وی و عدم برخورداری از مرخصی استعلاجی، از ساعت ‌١٩ پنجشنبه ‌٢٩ ارديبهشت ‌٨٤ اعتصاب غذای نامحدودی را آغاز کرده است و این در حالی‌ست که وی به‌شدت بیمار است و نیاز مبرم به درمان‌های ویژه دارد. ما روزنامه‌نگاران و وبلاگ‌نویسان ایرانی نگران سلامتی گنجی هستیم و به دلیل خودداری مسئولین قوه قضائیه از آزادی و درمان وی، خواهان اقدام فوری نهادهای حقوق بشری برای تحت فشار گذاشتن قوه‌ی قضائیه ایران برای آزادی و درمان وی هستیم. تحت شرایط فعلی، مسئولیت جان اکبر گنجی با نهادهای بین‌المللی حقوق بشر و آزادیخواهان جهان است.

متن نامه به انگلیسی

Akbar Ganji is the longest-serving political prisoner in Iran’s journalistic community, jailed for expressing his opinion in defense of freedom and the professional rights of journalists. He was convicted by high-ranking judiciary officials in the Islamic Republic for criticizing government officials, and has so far spent more than sixty-one months in prison. Since his imprisonment, Ganji has published “The Republican Manifesto,” a work that outlines plans for achieving an open and democratic society, and has invited the people to engage in civil disobedience. These actions have brought him further wrath from the officials of the judiciary, who are abusing their legal powers to silence his voice, so much so that even his attorney, Dr. Nasser Zarafshan, has been sent to prison. At 7 PM on Thursday, May 19th 2005, Ganji went on an indefinite hunger strike to protest his unfair and illegal treatment, including the refusal to grant him medical leave. This is while he is severely ill and is in dire need of special medical attention. We Iranian journalists and bloggers are extremely concerned about Ganji’s health, and we call on human rights organizations to take immediate measures to pressure Iran’s judiciary to release and treat him. In the present circumstances, international human rights organizations and freedom-loving people all over the word are responsible for the protection of Akbar Ganji’s life

شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۴

هووم... می خواستم همونطور که گفته بودم نوشتهء قبلی رو کمی ادامه بدم اما خلاصه. چون موضوع اکبر گنجی خيلی مهمتره. همينطور هم حکم سنگسار جديدی که صادر شده.
اما خوب اين هم خشونت فرهنگيه که هر روز و آهسته آهسته آدم رو رنج می ده. خانومای با سليقه می دونن من چی می گم..

لازمه توضيح بدم که ما بردهء غريزه‌مون هستيم و همه‌گی به اين جهان آمده‌ايم تا توليد مثل نماييم و بقای گونهء خود رو تضمين کنيم؟ اين امر بديهی نزد بعضی از ما هميشه چماقی بوده برای کوبيدن هر چه بيشتر زنان.
بچه که بودم يه بار که نحس شده بودم يکی که يادم نيست چه نسبتی با من داشت -شايد خالهء مامانم- گفت بداخلاقی نکن مي‌گن دلش شوهر می خوادها!!! آخ من چقدر شرمنده شدم که نکنه يکی فکر کرده باشه من ممکنه دلم شوهر بخواد.
مادربزرگم شايد در واکنش به همين قضيه هر چند وقت يکبار تاکيد می کرد: ما که شوهرمونو دوست نداشتيم.. شب عروسی بالشتم خيس شده بود از اشک مادر.
همينجا توقف کنيد. بسه. بله نابغه لازم نيست باشی تا بدونی هر انسان دگرجنس گرائی جنس مخالفش رو می خواد. آره آقاجون اين خانم دلش شوهر می خواد تازه تو از کجا می دونی؟ شايد اصلاْ دلش دوست پسر بخواد؟ که نه هفته ای يکبار مجبور باشه خونهء کسانی بره که دوست نداره و نه مجبور باشه داستانهايی بسازه از قبيل خوردم به در تو تاريکی تا کبودی صورتش کمتر شرم آور باشه و يا اگه يه وقت خواست به هم بزنه مجبور نباشه از روباه که ملا شده بود اجازه بگيره. هميشه فکر می کردم نصف زنهای مصيبت کشيده ای که
می شناسم و يا درباره شون خوندم اگر با مغزی که ارضاء جسمی رو تجربه کرده بود تصميم می گرفتند الان اينجا ايستاده بودن؟

صورت ديگه اين قضيهء چماق جوک هايی هست که حتی تو مجله‌ای مثل دانستنيها می شد گير آورد با قالب موضوعی ذوجی که آقا بسيار دلسرد و خانم بسيار اينترستد هست.

چيزی که شايد لازم باشه کمی بهش فکر کنيم اينه: اگه بيايم با زن و زنانگی آشتی کنيم و دوستی دو جنس رو - که با جدا کردن مدارس از ما گرفته شده- امتحان کنيم روابط و زندگي‌مون چه تغييراتی خواهد کرد؟

اصلاْ​ انگار اينم همينو می گه اما به هر حال منو ياد اين موضوع انداخت و اين موضوع هم لج منو در آورد طبق معمول هه هه.


و اما اکبر گنجی که خيلی اين روزها داستانش داستان مرگ و زندگی شده...

لينک از گوشزد نازنين و مه‌جبين.



فراتر از فاجعه: مرگ يک جوان در ايستگاه مترو، توسط يک مامور نيروي انتظامي غير بومي! همين خبر با روايت متفاوت.

الان نمي‌دونم اوضاع چطور حس مي‌شه اما تا ده ماه پيش که ايران بودم احساس می کردم يه جور جنگ داخلی موزيانه و زير پوستی در جريانه. الان ياد اون حسم افتادم. جنگ چيه؟ توی جنگ حداقل هر دو طرف مسلح هستن. چند وقته اينا بالا سر مردم بي‌دفاع ايستادن با اسلحه و هر چند وقت يکبار قربونی هم می گيرن؟
خيلی ببخشين اين اتفاق در مزارع و مرغداری ها اتفاق می افته و اينها ما رو تا اين حد پايين آوردن.

جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۴

هميشه وقتی به کسی نياز دارم اون هست. ازش هيچ توقعی ندارم اما گاهی برام کادو می‌خره که دلم نمياد رد کنم. اما همين آدم نمی‌دونم چرا انقدر ازش لجم می‌گيره. وای خدا چقدر بده. چکار کنم؟ تو رو خدا نگين مهم احساس خودت هست و اگر نمی‌خوای ديگه نبينش چون واقعاْ به اين سادگی نيست. کسی که هميشه هر وقت خواستی و حتی نخواستی اومده کاری برات انجام داده و بهت محبت کرده رو راحت بذاری کنار وقتی می‌دونی بهت نياز داره.
ديروز باباش توی لندن زير عمل قلب بود و چون سنش زياده ممکن بود زنده نمونه. می‌گفت نمی‌تونم يه جا بند شم. بی‌قرار بود و دائم حرفهای نااميدی می‌زد. می‌گفت امروز تا شب با هم باشيم اگر هم نمی‌گفت من تنهاش نمیگذاشتم. آخ... ولی اگه بدونين چقدر همون حرفهايی رو می‌زنه که من لجم می‌گيره؟
بدتر اينکه وقتی بهش اعتراض می‌کنم که اين چه حرفی بود سريع عوضش می‌کنه که خيلی لج آورتره. مثلاْ اين يکی: دخترای ايرانی خيلی بد شدن. سريع خودشون و در اختيار پسره می‌گذارن. می‌گم اولاْ تو هنوز نمی‌تونی اينو مجسم کنی که دختره هم به سکس نياز داره -سريع می‌پره وسط حرفم: چرا اتفاقاْ خيلی هم خوب می‌دونم. اما آخه آدم انقدر راحت خودشو در اختيار...- بعد هم ببين همين فرهنگ جنس/مصرف کننده که تو نمی‌فهمی و تو حرفهات خيلی راحت نمود می‌کنه منو عذاب می‌ده. (تو دلم می‌گم واسه همين با شما ايرونی ها دلم نمی‌خواد معاشرت کنم) باز هم يه چيزی می‌گه و انکار می‌کنه...

امروز برداشته اين لينک رو فرستاده.
فردا می‌گم چرا از اين لينک لجم می‌گيره الان دارن کافی نت رو می‌بندن.

آخ راستی! کادوی تولد پيش پيش برا خودم کتاب خريدم آخجون آخجون آخجون پرسپوليس مرجان ساتراپی رو آخجون آخجون که گيرم نمی‌اومد بالاخره پيدا کردم آخجون که يه خورده گرون بود اما شديدا می‌ارزه... انقدر گريه‌ام گرفت ولی... مخصوصاْ وقتی عموی مرجان رو اعدام کردن.. چقدر قشنگ ذهنيات و احساسات بچگيش يادش مونده! آُفرين مرجان بهت افتخار می‌کنم! راز کد داوينچی رو هم خريدم. با دوتا کتاب در مورد تغذيه و کالری‌ها. پدر ثروتمند پدر فقير رو هم خريدم هه هه هو هو .. آخر سر يه کتاب هم از صندوق کتابهای حراجی برداشتم واسه روزهای بی کتابی برای رفع کُتی: تنگ ماهی! از اون رمان‌های فهيمه رحيمی خارجی بايد باشه! آخه جلدشم صورتيه.

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۴







کيميا چقدر قشنگ گفته و درست:

چه حکومتی بهتر از این میشود که رییس جمهور از نوع بد را انتخاب کنند تا بدتر سر کار نیاید و بدتر انقدر بر بد تسلط داشته باشد که مردم در بدترین حالت زندگی کنند ...

چهارشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۴

بله صلاحيت دار شدن با نامهء حداد عادل و حکم حکومتی رهبر خيلی باعث افتخار نیست ولی اگه فکر کردين معين يا کس ديگه انقدر برای آبرو داشتن پيش من و شمای مردم ارزش قائل هست که از انتصابات رياست جمهوری انصراف بده در اشتباه هستين. انقدر اين بازی لوث شده که ...خود سانسوری شد. من برم.
راستی به قول عبدالقادر بلوچ رد شدن صلاحيت هشتاد و نه زن هم عادی است و پذيرفتنی.



از غربتستان:

بذاريد در اين دنيا که پر از بکن نکن و زور و اجبار و تحميل و توسريه، ما يه گوشه‌ای داشته باشيم برای آزادانه نفس کشيدن و اون جور که باب ميلمونه حرف زدن. حتی اگر بدون نيم‌فاصله باشه!

سه‌شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۴

so.. I was molested...
امروز طبق معمول بعضی روزها داشتم شوی اُپرا رو می‌ديدم. اول يه دختری به اسم اليسون که معتاد به کرک و هروئين بود رو نشون داد و بعد دختر ديگه‌ای با نوع غير متعارف‌تری از اعتياد. دختر دوم عادت داشت خودش رو با تيغ زخمی کنه و خونريزي‌های نه چندان شديد ايجاد کنه... و اين کاری بود که من قبلاْ با خودم مي‌کردم.
گفته شد درصد زيادی که خودشون رو مي‌برن در بچه‌گی مورد سوءاستفادهء جنسی قرار گرفته‌ن. من اين موقع داشتم با خودم فکر مي‌کردم که خوب.. پس من جزء اون دستهء اقليت بودم که به دلايل ديگه به اين کار رو آورده بودم...تقريبا آخرای شو اپرا يه چيزی گفت که نشونم داد اشتباه مي‌کنم. گفت بعضي‌ها با اين چيزی که مي‌خوام الان بگم راحت نيستن اما اهميتی نداره و اون اينه که وقتی يه بچه مورد تعرض جنسی قرار مي‌گيره مهم نيست حتماْ اينتر کورس اتفاق افتاده باشه، چون برای بچه‌ای که هيچی از سکس نمي‌دونه هر حرکت جنسی در هر حدی که انجام بشه همون اثرات رو روی اون مي‌گذاره. چيزهايی که فرد تا سالها با اون زندگی خواهد کرد.
خدايا.. من تا حالا فکر مي‌کردم اينکه پسر فلان دوست خاله‌ام حرکتی در حد دست زدن به بدن من کرده وقتی چهار-پنج سالم بيشتر نبود يا دائی فلان دوستم موقعی که داشت همه‌مون رو تاب مي‌داد -و من با تمام بچگيم از اين عصبانی بودم که چرا فقط داره اينکارو با من مي‌کنه و به بچه‌های فاميل خودشون کاری نداره!- سوء‌استفادهء جنسی کامل به حساب نمياد... و امروز فهميدم اشتباه مي‌کردم..دختر دوم شو دقيقاْ مثل من بود تو يه دورهء خيلی تاريک از زندگيم.
حالا نه تنها از کسانی که اينکارو کردن -که نصف زندگی منو تا الان خراب کرده -متنفرم، بلکه از کسانی که جای تيغ‌های روی دستم رو طوری نگاه مي‌کنن که خجالتم بدن.ای مردم آبرو دار! من اهل آبرو داری نيستم. از اين به بعد وای به حالتون اگه طوری به اين جای زخم‌ها نگاه کنين که انگر چيزهای شرم‌آوری هستن.

دوشنبه، خرداد ۰۲، ۱۳۸۴

بفرما معين تاييد شد. انقدر هم که فکر می کردم اينا احمق نيستن. اميدوارم اين بازی محبوبيت معين رو بيشتر نکرده باشه. حداقل مردم تاحالا ديگه بايد اينها روشناخته باشن نبايد?

و اما خبری از ايران امروز: حکم سنگسار برای یک زن در تهران
آخيششششش!ديگه کسی رای نمی ده . بابا ايول شماها نابغه اين.



وااااااااااااااااااای نمی‌دونين اين روزا شبا(!) چقدر گرمه. من تا بوق سگ تو خيابون ولگردی می‌کنم که هرچه ديرتر برم خونه. پريشب ملافهء رواندازمو توی تشت خيس کردم و انداختم روم تا خوابم برده. اون هم دوبار! يعنی يه‌بار خشک شد دوباره رفتم خيسش کردم. دوستام می‌گن پادرد می‌گيری ميميری.

اما خوبیش اينه که تا جولای همه چيز تموم می‌شه. با شروع شدن بارون لوله آفتابه‌ای اينجا از اواسط جولای همهء اين گرماها تموم
می‌شه اون هم وقتی بيشتر نيمکرهء شمالی تازه گرماش شروع شده. انقدر کيف می‌ده‌ه‌ه‌ه!

و اما آقای معین

خواهش مي‌کنم توجه داشته باشيد به اين نکته که معين از همين حالا با جملای نظير : من سخنگوی مردم نيستم از جواب دادن کامل -و نه حتی صريح- طفره مي‌ره. به خاطر خدا بگيد آخه به رو چه حساب و کتابی دل‌خوش کرده بود بهش؟

اولش هم مي‌گه: طرف صحبت من مردم هستند و من با شوراينگهبان حرفی ندارم. آقاجان چرا باشورای نگهبان حرفی نداری؟ مردم ؛حرف؛ نمی خواهند ديگه بشنوند! بابا مرديم لز بس حرف زديد و چوب رو تا دسته .. استخفرلله!!!
اگه حرفی هم داشتی بايد به شورای نگهبان می زدی آقای معين نه مردم! ما حرفی با شما نداريم!


مذاکره، پافشاری برتغییر حکومت يا تغيير رهبران


آخرین خبرها از اعتصاب غذای نامحدود اکبر گنجی
دلم خيلی برای گنجی می‌سوزه. مريضی و گرسنگی با هم خيلی بده. هر چی تف تو دنياست توی صورتت مرتضوی! نمی‌دونی چقدر دلم می‌خواد روز محاکمه‌ات رو ببينم.


حداد عادل: مجلس مظلوم است و باید لباس سیاه بپوشد و بدین وسیله از خود دفاع نماید نه خبرنگاران وروزنامه نگاران.»
اين فرهنگ برخورد با مردم از طريق "بخش کودک شخصيت" اين سردمداران هم منو می خندونه هم می‌گریونه. ديدين چطوری مظلوم
نمایي و گريه و زاری می‌کنن؟

جاده‌ای که اصلاح طلبان در آن گام می‌زنند مسيری نيست که به نظام دموکراتيک منتهی شود.
از مانيفست جمهوری خواهی اکبر گنجی دفتر دوم


دخو: تحریم انتخابات


یه قصه تلخ اما واقعی( قسمت اول)...

اوه راستی!!! هوشيار باشيد که اين رد صلاحيت معين می تونه موقتی و در جهت محبوبيت خريدن برای او از مردم باشه.. کاش اينطور نباشه چون فکر می کنم در اين صورت عدهء بيشتری رای بدن.

یکشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۴

برای اعتراض به دربند بودن مجتبی و همهء کسان ديگری که برای عقيده و قلم خود اکنون در زندان هستند و اعلام همبستگی با آنها اين وبلاگ امروز تا اون پايين سفيد می شود اگر هم نشد تا همين بالا اوکی؟

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ممنون از ف.م.سخن عزيز بابت پيشنهاد اين حرکت.

شنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۴

من برگشتم. آخيش... هيچ جا خونهء آدم نمی شه.


بايگانی وبلاگ