شنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۴

هووم... می خواستم همونطور که گفته بودم نوشتهء قبلی رو کمی ادامه بدم اما خلاصه. چون موضوع اکبر گنجی خيلی مهمتره. همينطور هم حکم سنگسار جديدی که صادر شده.
اما خوب اين هم خشونت فرهنگيه که هر روز و آهسته آهسته آدم رو رنج می ده. خانومای با سليقه می دونن من چی می گم..

لازمه توضيح بدم که ما بردهء غريزه‌مون هستيم و همه‌گی به اين جهان آمده‌ايم تا توليد مثل نماييم و بقای گونهء خود رو تضمين کنيم؟ اين امر بديهی نزد بعضی از ما هميشه چماقی بوده برای کوبيدن هر چه بيشتر زنان.
بچه که بودم يه بار که نحس شده بودم يکی که يادم نيست چه نسبتی با من داشت -شايد خالهء مامانم- گفت بداخلاقی نکن مي‌گن دلش شوهر می خوادها!!! آخ من چقدر شرمنده شدم که نکنه يکی فکر کرده باشه من ممکنه دلم شوهر بخواد.
مادربزرگم شايد در واکنش به همين قضيه هر چند وقت يکبار تاکيد می کرد: ما که شوهرمونو دوست نداشتيم.. شب عروسی بالشتم خيس شده بود از اشک مادر.
همينجا توقف کنيد. بسه. بله نابغه لازم نيست باشی تا بدونی هر انسان دگرجنس گرائی جنس مخالفش رو می خواد. آره آقاجون اين خانم دلش شوهر می خواد تازه تو از کجا می دونی؟ شايد اصلاْ دلش دوست پسر بخواد؟ که نه هفته ای يکبار مجبور باشه خونهء کسانی بره که دوست نداره و نه مجبور باشه داستانهايی بسازه از قبيل خوردم به در تو تاريکی تا کبودی صورتش کمتر شرم آور باشه و يا اگه يه وقت خواست به هم بزنه مجبور نباشه از روباه که ملا شده بود اجازه بگيره. هميشه فکر می کردم نصف زنهای مصيبت کشيده ای که
می شناسم و يا درباره شون خوندم اگر با مغزی که ارضاء جسمی رو تجربه کرده بود تصميم می گرفتند الان اينجا ايستاده بودن؟

صورت ديگه اين قضيهء چماق جوک هايی هست که حتی تو مجله‌ای مثل دانستنيها می شد گير آورد با قالب موضوعی ذوجی که آقا بسيار دلسرد و خانم بسيار اينترستد هست.

چيزی که شايد لازم باشه کمی بهش فکر کنيم اينه: اگه بيايم با زن و زنانگی آشتی کنيم و دوستی دو جنس رو - که با جدا کردن مدارس از ما گرفته شده- امتحان کنيم روابط و زندگي‌مون چه تغييراتی خواهد کرد؟

اصلاْ​ انگار اينم همينو می گه اما به هر حال منو ياد اين موضوع انداخت و اين موضوع هم لج منو در آورد طبق معمول هه هه.


و اما اکبر گنجی که خيلی اين روزها داستانش داستان مرگ و زندگی شده...

لينک از گوشزد نازنين و مه‌جبين.



فراتر از فاجعه: مرگ يک جوان در ايستگاه مترو، توسط يک مامور نيروي انتظامي غير بومي! همين خبر با روايت متفاوت.

الان نمي‌دونم اوضاع چطور حس مي‌شه اما تا ده ماه پيش که ايران بودم احساس می کردم يه جور جنگ داخلی موزيانه و زير پوستی در جريانه. الان ياد اون حسم افتادم. جنگ چيه؟ توی جنگ حداقل هر دو طرف مسلح هستن. چند وقته اينا بالا سر مردم بي‌دفاع ايستادن با اسلحه و هر چند وقت يکبار قربونی هم می گيرن؟
خيلی ببخشين اين اتفاق در مزارع و مرغداری ها اتفاق می افته و اينها ما رو تا اين حد پايين آوردن.

بايگانی وبلاگ