سه‌شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۴

هر چی بيشتر با مرام و مسلک هندی ها آشنا می شم دلم بيشتر برای ايران می سوزه. ما سالهاست که خودمونو دست کم می گيريم و بهترين بهانه مون هم اين بوده که: کار کار انگليس (و يا آمريکا) است. اونا اينا رو آوردن و خودشونم باید ببرن. عين خدا نه؟ خودش می ده خودشم می گيره.
اما اصلاْ به اين توجه نمی کنيم که خيلی ها بدتر از ما بودنمثلا همين هند که رسماْ مستعمرهء انگليس بوده.

تو هر خونهء هندی که بری برق می زنه از تميزی. بدن هاشون تو چلهء تابستون هم بو نمی ده حتی به ندرت راننده ريکشای کثيف می بينی. اون وقت خيابون‌ها کثيفه. شنيدم اين يه جور نافرمانی مدنی بوده برای بيرون کردن انگليس.از ما خيلی بيشتر با هم متحدن. تو رو خدا بياين ازشون يه کم ياد بگيريم.

راستی امروز آخرين روزيه که من بيست و هشت ساله هستم. دوست ندارم پير بشم. شما چطور؟البته اگه ريخت و قيافه ام بر نگرده اشکال نداره ها... به شرط اينکه هيچ وقت نميرم.

می دونستم بالاخره يکی اينو درست می کنه.

چندوقت پيش از يه جريانی روی کاغذ نوشتم اما پستش نکردم. دربارهء کسی بود که نقش زيادی توی زندگيم بازی کرده بود و من هم همينطور برای اون. مدتی پيش طلاق گرفت و من زياد پيشش می رفتم -خودش اينو ازم می خواست- تا سختی جدايی رو پشت سر بگذاره. اما بعد از يه مدت چيزهای دستگيرم شد که از دوستی ام باهاش صرف نظر کردم. خيلی هاش حتی مستقيما مربوط به خودم نمی شد. اما کسی که به خودم نزديک می دونم رو انتظار دارم بعضی رفتارها رو با ديگران هم نکنه.

موضوع برام دردناک تر از اونه که ازش بنويسم. فقط محض اينکه فراموشم نشه اينا رو نوشتم.

بايگانی وبلاگ