جمعه، خرداد ۰۶، ۱۳۸۴

هميشه وقتی به کسی نياز دارم اون هست. ازش هيچ توقعی ندارم اما گاهی برام کادو می‌خره که دلم نمياد رد کنم. اما همين آدم نمی‌دونم چرا انقدر ازش لجم می‌گيره. وای خدا چقدر بده. چکار کنم؟ تو رو خدا نگين مهم احساس خودت هست و اگر نمی‌خوای ديگه نبينش چون واقعاْ به اين سادگی نيست. کسی که هميشه هر وقت خواستی و حتی نخواستی اومده کاری برات انجام داده و بهت محبت کرده رو راحت بذاری کنار وقتی می‌دونی بهت نياز داره.
ديروز باباش توی لندن زير عمل قلب بود و چون سنش زياده ممکن بود زنده نمونه. می‌گفت نمی‌تونم يه جا بند شم. بی‌قرار بود و دائم حرفهای نااميدی می‌زد. می‌گفت امروز تا شب با هم باشيم اگر هم نمی‌گفت من تنهاش نمیگذاشتم. آخ... ولی اگه بدونين چقدر همون حرفهايی رو می‌زنه که من لجم می‌گيره؟
بدتر اينکه وقتی بهش اعتراض می‌کنم که اين چه حرفی بود سريع عوضش می‌کنه که خيلی لج آورتره. مثلاْ اين يکی: دخترای ايرانی خيلی بد شدن. سريع خودشون و در اختيار پسره می‌گذارن. می‌گم اولاْ تو هنوز نمی‌تونی اينو مجسم کنی که دختره هم به سکس نياز داره -سريع می‌پره وسط حرفم: چرا اتفاقاْ خيلی هم خوب می‌دونم. اما آخه آدم انقدر راحت خودشو در اختيار...- بعد هم ببين همين فرهنگ جنس/مصرف کننده که تو نمی‌فهمی و تو حرفهات خيلی راحت نمود می‌کنه منو عذاب می‌ده. (تو دلم می‌گم واسه همين با شما ايرونی ها دلم نمی‌خواد معاشرت کنم) باز هم يه چيزی می‌گه و انکار می‌کنه...

امروز برداشته اين لينک رو فرستاده.
فردا می‌گم چرا از اين لينک لجم می‌گيره الان دارن کافی نت رو می‌بندن.

آخ راستی! کادوی تولد پيش پيش برا خودم کتاب خريدم آخجون آخجون آخجون پرسپوليس مرجان ساتراپی رو آخجون آخجون که گيرم نمی‌اومد بالاخره پيدا کردم آخجون که يه خورده گرون بود اما شديدا می‌ارزه... انقدر گريه‌ام گرفت ولی... مخصوصاْ وقتی عموی مرجان رو اعدام کردن.. چقدر قشنگ ذهنيات و احساسات بچگيش يادش مونده! آُفرين مرجان بهت افتخار می‌کنم! راز کد داوينچی رو هم خريدم. با دوتا کتاب در مورد تغذيه و کالری‌ها. پدر ثروتمند پدر فقير رو هم خريدم هه هه هو هو .. آخر سر يه کتاب هم از صندوق کتابهای حراجی برداشتم واسه روزهای بی کتابی برای رفع کُتی: تنگ ماهی! از اون رمان‌های فهيمه رحيمی خارجی بايد باشه! آخه جلدشم صورتيه.

بايگانی وبلاگ