daram mimiram az bas harroz midoo'am donbal e karham.
faghat ye chiz begam o beram. oomadin hend bayad hamash choone bezanin. makhsoo ba ruksha (taxi).
felan zat ziad.
چهارشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۳
یکشنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۳
تا زمانی که آدمهای همه چيزدان مدعی مثل شما بين ما هستن من جداً هيچ اميدی ندارم. شما حتی کتاب رو هم برای اين می خونيد که دوستان خودتون رو بتونيد توی بحث ها بکوبيد.
شمايی که می خواهی جهان زمان نو کردن سال رو هم مطابق سليقهء شما تغيير بده چون فکر می کنی اينطور بهتره.
شمايی که فکر می کنی هيچ کس حق نداره بگه دوست داره کجا زندگی کنه و کجا زندگی نکنه چون فکر می کنی به حس وطن پرستی ات توهين می شه.
شما که فکر می کنی اتحاد يعنی اينکه همه مشابه باشند. راستی شما چه فرقی با اين سيستم داری می شه بگی؟
باز هم به اين حرف می رسم؛ هر ملتی با فرهنگ خود حکومتش رو می سازه.
شمايی که می خواهی جهان زمان نو کردن سال رو هم مطابق سليقهء شما تغيير بده چون فکر می کنی اينطور بهتره.
شمايی که فکر می کنی هيچ کس حق نداره بگه دوست داره کجا زندگی کنه و کجا زندگی نکنه چون فکر می کنی به حس وطن پرستی ات توهين می شه.
شما که فکر می کنی اتحاد يعنی اينکه همه مشابه باشند. راستی شما چه فرقی با اين سيستم داری می شه بگی؟
باز هم به اين حرف می رسم؛ هر ملتی با فرهنگ خود حکومتش رو می سازه.
جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۳
يکي از دلايل علاقه (عشق) من به داستان هاي هري پاتر اينه که زندگي رو خيلي قابل تحمل تر مي کنه برام. مثلاً وحشت و نا اميدي و کلاً احساس مضخرفي که بعد از خوندن جريان تولد نا موفقي که در اثر بي لياقتي دکتر منجر به مرگ نوزاد و بعد هم عمل وحشتناک بريدن سر بچه در اتاق عمل و ...اَه.. که در وبلاگ چاي تلخ امروز خوندم، با به ياد آوردن رسم غريب خانوادهء بلک؛ بريدن سر جنهاي خونگي بعد از پير شدنشون، چسبوندنش به يک لوح و آويزان کردن لوح به ديوار، نمي دونم چرا و چطور اما قابل تحمل تر مي شه.
حالا که دنيا جاييه که به اين اندازه بي رحمي و وحشت و حماقت توش وجود داره، داستاني که وحشت و طنز رو به اين زيبايي با هم مخلوط کرده براي من يکي، يه کافهء گرمه وسط يه جادهء زمستوني کولاک زده.
راستي بنيادگراهاي اسلامي يه گروگان آمريکايي ديگه رو گرفتن و تهديد کردن اگه نمي دونم چند نفر از اعضاء القاعده آزاد نشن مثل نيکلاس برگ سرش رو جلوي دوربين مي برّن.
امروز چه روز تهوع آوري داره مي شه.
*******
بعضي آدمها عکس العمل نشون نمي دن. توجه کني، نکني، حرفي بزني، نزني، دست تکون بدي براشون، ندي، سلام کني، نکني... شايد اگر وشگون(مي دونم بابا نيشگون!) شون بگيري يه کم خودشون رو جمع کنن و کنار بکشن، اما همينه، همين.
يا زندگي شون خيلي درونيه، يا خيلي مغرورن، يا اصلاً زنده نيستن، يا من بيلميرمشون.
********
بعضي آدمها انقدر از خود واقعي شون فاصله دارن که کاملاً مي شن يه موجود غيرواقعي. آدمهايي که حتي بعد از مدت طولاني از نديدن نگاهشون با يادآوري چشمهاشون حس بدي بهت دست مي ده. درست مثل اينکه جلوي يه پردهء موّاج سياه ايستاده باشي، و حتي ندوني چه منبعي از انرژي باعث حرکت پرده مي شه، ندوني پشت پرده چيه. هم بترسي کنارش بزني و هم نتوني از جلوش کنار بري.
صداهاي جذابي از مصافت دوري از پشت پرده مياد، اما درست نمي فهمي مفهومشون چيه. يه کم که وايميستي مي بيني جذابيت صداها فقط به خاطر اين بوده که از دور مي اومدن.
لعنت به تو اگه يک سال از عمرت رو جلوي همچين پردهء ديوانه کننده اي حروم کرده باشي.
آدمها، انسانهاي عزيز، چه خوب مي شه اگه خودتون رو با همون بوگندي که قسمتي از درونتون رو مزين کرده بپذيرين و تکليف بقيه رو هم از اول مشخص کنين.
********
فرشته يک موجود ترکيبي خيالي است. ما فرشته نيستيم.
فرشته آش رشته، بابات بزغاله کشته
تويي که اينارو کشتي، کار ديگه اي نداشتي؟*
*بيت دوم شعر از بد عنق روح مزاحم قلعه است.
راستي من نتونستم کامل اون فرم اعتراض به متن پيش نويس جرائم اينترنتي رو امضاء کنم. چون قادر به نوشتن يا جواب دادن هيچ ايميلي نيستم به دليل نقص فني اکسپلرور و يکي از مراحل امضاء جواب دادن ايميليه که برات مي رسه.
راستي! اسم اون گروگان بدبخت آمريکايي که توش "پل" داره رو من يادم رفته. هرچي هم از صبح اخبار نگاه مي کنم ديگه خبرشو نمي گن.
راستی!! من هيچ وقت برای هيچ فرشته يا آدم بوگندويی بدون انکه اسم خودم رو بنويسم چيزی ننوشتم، نفرستادم و نخواهم نوشت و نخواهم فرستاد. اين کار آدمهای بسيار حقيره. اگه بخوام چيزی بگم هيچ ابايی ندارم از اينکه کسی بدونه اين من بودم که اونو گفتم.
متوجيه سن؟
حالا که دنيا جاييه که به اين اندازه بي رحمي و وحشت و حماقت توش وجود داره، داستاني که وحشت و طنز رو به اين زيبايي با هم مخلوط کرده براي من يکي، يه کافهء گرمه وسط يه جادهء زمستوني کولاک زده.
راستي بنيادگراهاي اسلامي يه گروگان آمريکايي ديگه رو گرفتن و تهديد کردن اگه نمي دونم چند نفر از اعضاء القاعده آزاد نشن مثل نيکلاس برگ سرش رو جلوي دوربين مي برّن.
امروز چه روز تهوع آوري داره مي شه.
*******
بعضي آدمها عکس العمل نشون نمي دن. توجه کني، نکني، حرفي بزني، نزني، دست تکون بدي براشون، ندي، سلام کني، نکني... شايد اگر وشگون(مي دونم بابا نيشگون!) شون بگيري يه کم خودشون رو جمع کنن و کنار بکشن، اما همينه، همين.
يا زندگي شون خيلي درونيه، يا خيلي مغرورن، يا اصلاً زنده نيستن، يا من بيلميرمشون.
********
بعضي آدمها انقدر از خود واقعي شون فاصله دارن که کاملاً مي شن يه موجود غيرواقعي. آدمهايي که حتي بعد از مدت طولاني از نديدن نگاهشون با يادآوري چشمهاشون حس بدي بهت دست مي ده. درست مثل اينکه جلوي يه پردهء موّاج سياه ايستاده باشي، و حتي ندوني چه منبعي از انرژي باعث حرکت پرده مي شه، ندوني پشت پرده چيه. هم بترسي کنارش بزني و هم نتوني از جلوش کنار بري.
صداهاي جذابي از مصافت دوري از پشت پرده مياد، اما درست نمي فهمي مفهومشون چيه. يه کم که وايميستي مي بيني جذابيت صداها فقط به خاطر اين بوده که از دور مي اومدن.
لعنت به تو اگه يک سال از عمرت رو جلوي همچين پردهء ديوانه کننده اي حروم کرده باشي.
آدمها، انسانهاي عزيز، چه خوب مي شه اگه خودتون رو با همون بوگندي که قسمتي از درونتون رو مزين کرده بپذيرين و تکليف بقيه رو هم از اول مشخص کنين.
********
فرشته يک موجود ترکيبي خيالي است. ما فرشته نيستيم.
فرشته آش رشته، بابات بزغاله کشته
تويي که اينارو کشتي، کار ديگه اي نداشتي؟*
*بيت دوم شعر از بد عنق روح مزاحم قلعه است.
راستي من نتونستم کامل اون فرم اعتراض به متن پيش نويس جرائم اينترنتي رو امضاء کنم. چون قادر به نوشتن يا جواب دادن هيچ ايميلي نيستم به دليل نقص فني اکسپلرور و يکي از مراحل امضاء جواب دادن ايميليه که برات مي رسه.
راستي! اسم اون گروگان بدبخت آمريکايي که توش "پل" داره رو من يادم رفته. هرچي هم از صبح اخبار نگاه مي کنم ديگه خبرشو نمي گن.
راستی!! من هيچ وقت برای هيچ فرشته يا آدم بوگندويی بدون انکه اسم خودم رو بنويسم چيزی ننوشتم، نفرستادم و نخواهم نوشت و نخواهم فرستاد. اين کار آدمهای بسيار حقيره. اگه بخوام چيزی بگم هيچ ابايی ندارم از اينکه کسی بدونه اين من بودم که اونو گفتم.
متوجيه سن؟
چهارشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۳
شرق تهران از بغلت که رد مي شن دستشونو مي زنن به دستت. تو ميدون انقلاب با مشت مي زنن به مچت همچين که يه ربع بماليش تا خوب شه.
*****
با عرض معذرت از مادران و ايضاً پدران عزيز اينجانب مجدداً اعلام مي دارم که بچه دار شدن به چند دليل کار بسيار نادرستي است. يکي اينکه، موجود بسيار مستقلي رو به وجود مياري که بي نهايت بهش وابسته هستي. موجودي رو خلق مي کني که هرگز به اندازهء تو نگران خودش نيست.
بچه که هست تو حوصله اش رو نداري بزرگ که مي شه اون حوصله تو نداره.
فرقي نمي کنه چقدر گنده بشه تو تا آخر عمر مي خواي به فکر جا و مکان و غذا و رفت و آمد و بگير و نگير و بپوش و نپوشش باشي.
ديگه اينکه، جداً هيچ فکر کردين ده سال و بيست سال و پنجاه سال آيندهء اينجا و حتي همه جاي دنيا ممکنه به مراتب از الانش مضخرف تر باشه؟
نه فقط از نظر سياسي، هيچ ديدين چه گندي دارن به محيط زيست مي زنن براي پر کردن جيبشون؟
پس يوز کاندوم.
******
بچهء چند روزه شو با لذت بي نظيري بغل کرده بود و با لبخند مي گفت که هيچ لذتي تو دنيا بالاتر از اين نيست. مي خواستم نگم بهش که بعدن مي گي عجب غلطي کردم، اما ديدم خيلي اصرار داره به من بقبولونه، اين بود که هم گفتم هم نگفتم. کاش اصلاً هيچي نمي گفتم.
ايشالا من هم ياد مي گيرم جلو زبونمو بگيرم.
******
نمي دونم چند نفرتون راجع به مهتاب دوستم که سال پيش فوت کرد خوندين اينجا. به هر حال مهتاب يکي از دوستان من بود که چند سال پيش مسيحي شد و پارسال رفت ارمنستان و بعد هم ترکيه که الهيات مسيحي بخونه اما تو ترکيه شبونه معده اش خونريزي کرد و چون کسي نبود که خبردار بشه و برسونه تش بيمارستان فوت کرد.
چند روز پيش با يکي از دوستان مشترکمون راجع به اين قضيه حرف مي زديم. گفت به نظر من مادرش تو اين قضيه مقصر بود... نگاهش کردم، من هم قبلن به اين فکر کرده بودم. فکر مي کردم مادرش به طور کاملاً ناخودآگاه، تو اين قضيه مقصر بوده.
مادر مهتاب، در رفتارش با او دقيقاً برعکس اون چيزي بود که بازگو مي کرد. دائم مي گفت بچه بايد از هجده سالگي مستقل باشه، چنين باشه و چنان کنه، اما عملاً مهتاب رو طوري بار آورده بود - شايد از شدت وابستگي و علاقه - که يک هفته هم نمي تونست بدون مادرش زندگي کنه.
مادر مهتاب زن بسيار دوست داشتني اي بود(هنوز هم هست، اما ديگه ايران نيست) که مهتاب رو از ازدواج دومش داشت. بعد از اينکه چند سال آمريکا زندگي و تحصيل کرد اومد ايران و با پدر مهتاب ازدواج کرد.
چند سال بعد از به دنيا اومدن مهتاب پدرش فوت کرد و او با مادرش بزرگ شد.
مادر تحت تأثير فرهنگ غير ايراني دوست داشت دخترش مستقل باشه و چون خيلي بهش علاقه داشت -طوري که حتي نسبت به فرزندان ديگه اش تقريباً بي توجه شده بود- در عين حال اون رو وابسته به خودش بار آورده بود.
مهتاب هر وقت يه هفته مي رفت مسافرت مريض مي شد، يا تو دردسر مي افتاد. بالاخره يه گندي مي زد وقتي دور بود از مادرش... اين سفر آخري هم که باعث مرگش شد.
*****
پس اگه با تمام اين احوال بازم مي خواين بچه دار شين، يادتون باشه که فرزندتون خيلي بيشتر به استقلال روحي و اعتماد به نفس نياز داره تا حتی به شما.
حداقل اگه نمي تونيد اينها رو بهش بديد، دم به دقيقه ندا در نديد که بچه بايد از هيژده سالگي اينطور باشه و اونطور باشه. چون تضادي در او به وجود مياد که مي تونه باعث مرگش بشه.
*****
با عرض معذرت از مادران و ايضاً پدران عزيز اينجانب مجدداً اعلام مي دارم که بچه دار شدن به چند دليل کار بسيار نادرستي است. يکي اينکه، موجود بسيار مستقلي رو به وجود مياري که بي نهايت بهش وابسته هستي. موجودي رو خلق مي کني که هرگز به اندازهء تو نگران خودش نيست.
بچه که هست تو حوصله اش رو نداري بزرگ که مي شه اون حوصله تو نداره.
فرقي نمي کنه چقدر گنده بشه تو تا آخر عمر مي خواي به فکر جا و مکان و غذا و رفت و آمد و بگير و نگير و بپوش و نپوشش باشي.
ديگه اينکه، جداً هيچ فکر کردين ده سال و بيست سال و پنجاه سال آيندهء اينجا و حتي همه جاي دنيا ممکنه به مراتب از الانش مضخرف تر باشه؟
نه فقط از نظر سياسي، هيچ ديدين چه گندي دارن به محيط زيست مي زنن براي پر کردن جيبشون؟
پس يوز کاندوم.
******
بچهء چند روزه شو با لذت بي نظيري بغل کرده بود و با لبخند مي گفت که هيچ لذتي تو دنيا بالاتر از اين نيست. مي خواستم نگم بهش که بعدن مي گي عجب غلطي کردم، اما ديدم خيلي اصرار داره به من بقبولونه، اين بود که هم گفتم هم نگفتم. کاش اصلاً هيچي نمي گفتم.
ايشالا من هم ياد مي گيرم جلو زبونمو بگيرم.
******
نمي دونم چند نفرتون راجع به مهتاب دوستم که سال پيش فوت کرد خوندين اينجا. به هر حال مهتاب يکي از دوستان من بود که چند سال پيش مسيحي شد و پارسال رفت ارمنستان و بعد هم ترکيه که الهيات مسيحي بخونه اما تو ترکيه شبونه معده اش خونريزي کرد و چون کسي نبود که خبردار بشه و برسونه تش بيمارستان فوت کرد.
چند روز پيش با يکي از دوستان مشترکمون راجع به اين قضيه حرف مي زديم. گفت به نظر من مادرش تو اين قضيه مقصر بود... نگاهش کردم، من هم قبلن به اين فکر کرده بودم. فکر مي کردم مادرش به طور کاملاً ناخودآگاه، تو اين قضيه مقصر بوده.
مادر مهتاب، در رفتارش با او دقيقاً برعکس اون چيزي بود که بازگو مي کرد. دائم مي گفت بچه بايد از هجده سالگي مستقل باشه، چنين باشه و چنان کنه، اما عملاً مهتاب رو طوري بار آورده بود - شايد از شدت وابستگي و علاقه - که يک هفته هم نمي تونست بدون مادرش زندگي کنه.
مادر مهتاب زن بسيار دوست داشتني اي بود(هنوز هم هست، اما ديگه ايران نيست) که مهتاب رو از ازدواج دومش داشت. بعد از اينکه چند سال آمريکا زندگي و تحصيل کرد اومد ايران و با پدر مهتاب ازدواج کرد.
چند سال بعد از به دنيا اومدن مهتاب پدرش فوت کرد و او با مادرش بزرگ شد.
مادر تحت تأثير فرهنگ غير ايراني دوست داشت دخترش مستقل باشه و چون خيلي بهش علاقه داشت -طوري که حتي نسبت به فرزندان ديگه اش تقريباً بي توجه شده بود- در عين حال اون رو وابسته به خودش بار آورده بود.
مهتاب هر وقت يه هفته مي رفت مسافرت مريض مي شد، يا تو دردسر مي افتاد. بالاخره يه گندي مي زد وقتي دور بود از مادرش... اين سفر آخري هم که باعث مرگش شد.
*****
پس اگه با تمام اين احوال بازم مي خواين بچه دار شين، يادتون باشه که فرزندتون خيلي بيشتر به استقلال روحي و اعتماد به نفس نياز داره تا حتی به شما.
حداقل اگه نمي تونيد اينها رو بهش بديد، دم به دقيقه ندا در نديد که بچه بايد از هيژده سالگي اينطور باشه و اونطور باشه. چون تضادي در او به وجود مياد که مي تونه باعث مرگش بشه.
سهشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۳
جمعه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۳
اوهوي خانوم دکتر! سلام بلد نيستي پيرسگ؟
بعضي از آدم ها سعي مي کنن به کلمات يا رفتارشون حالت اکسپرسيو بدن ( شدت بخشيدن و غلو کردن براي بر انگيختن احساسات طرف مقابل و تأثير گذاري بيشتر. در نقاشي سبک اکسپرسيون با به کار بردن خطوط پرقدرت و غلو در حالت ها رنج و احساسات عميقي رو بيان مي کنه) تا روي محيط تأثير بيشتري داشته باشن. اين دسته با ادبيات و رفتار خشن آدم رو به ياد آثار اکسپرسيو نقاش هاي آلماني بعد از جنگ جهاني دوم مي اندازن.
تعجبي نداره که توي سنين تين ايجري نياز به ديده شدن شديدتره و به همين دليل اين رفتار از پسرهاي شانزده هفده ساله بيشتر ديده مي شه.
جايي که من زندگي مي کنم جوانها هر روز عصر رو اختصاص مي دن به اين عمر مهم؛ يعني تأثير گذاري شديد روي محيط اطرافشون.
ديروز صبح نتونستم برم باشگاه و بعداز ظهر راه افتادم که تو کلاس ايروبيک عصر شرکت کنم.
موفع برگشتن سر يکي از همين پاتوق ها که معمولاً سر نبش هر کوچه تشکيل مي شه اون جمله رو شنيدم. از اونجايي که نه دکتر هستم و نه پيرسگ، اولش اصلاً توجهم جلب نشد. چند قدمي که رفتم جلو متوجه شدم که کسي جز من اونجا سرتاپا روشن نپوشيده و با دکترها اشتباه گرفته نمي شه. لااقل خانم هايي که کنار و جلوي من راه مي رفتند (و سرگرم تماشاي مغازه ها بودند) همه شون يا مشکي پوشيده بودن يا نارنجي يا آبي.
بعد فکر کردم يعني پير شدم؟ دلم مي خواست به گونهء راستم دست بکشم ببينم کجاهاش خط داره، علامت پيري صورتم چي بود؟ شايد ديشب چون کم خوابيده بودم و بيشتر به پهلوي راست، صورتم خط افتاده باشه...
بعد اين سؤال برام پيش اومد، که اگه الان با همون روپوش و شلوار شيري رنگ و کلاه آفتابي به اضافهء يه عصا از جلوي اينها رد مي شدم و اين کلمه رو مي شنيدم آيا باز هم بي خيال از جلوشون رد مي شدم؟ آيا دلم مي شکست؟ آيا مي تونستم به اين فکر کنم که اينها نياز دارن به ديده شدن، به شنيده شدن؟
آيا مي تونستم درکشون کنم؟
الان يعني درکشون کردم؟ نمي دونم. اما از يه چيز مطمئن هستم؛ اين که اگه بخوام يک چيز رو از زندگيم حذف کنم، اون شنيدن اظهار نظر مردهاي گنده راجع به بدن و اندامم توي خيابونه، نه شنيدن کلمهء پيرسگ از بچه اي که دوران نوجوونيش رو مي گذرونه.
و اگه قدرت حذف چيز ديگه اي رو هم داشتم، ديدن زن هايي مي بود که از سر و وضعشون معلومه زياد هم روي حجاب تعصب ندارن و مؤمن دو آتشه نيستن، و مي دوني مي توني توي آلبوم خونشون عکسهاي زيادي از دوران جوانيشون پيدا کني که با لباس هاي باز و آرايش هفت قلم توي کاباره ها و مهموني ها انداختن، اما دو وجب پاي دخترهاي امروز رو که با پوشيدن يه شلوار کوتاه زده بيرون نمي تونن تحمل کنن.
يا يه مانتوي صورتي رو که اگه مجبور نبودي هزار سال هم تو اين گرما تنت نمي کردي.
اين خانم هايي که مي گم همه شون در سنين ميان سالي هستند، خانم هاي مسن تر که بحران اين دوره رو رد کردند با علاقه و محبت به دخترهاي جوون نگاه مي کنند. يعني بعد اين که اين دوره رو بگذرونن و به سن مادربزرگي و مهربوني کردن برسن اسمشون مي شه پيرسگ؟
الان دنياي اطرافم چه صفتي به من مي ده؟ من وقتي جايي غير از خونهء خودم توي شهر خودم راه مي رم چي هستم؟ رهگذر ساکتي که (هميشه موفق نمي شه ساکت بمونه) ديگران بدون پرسيدن نظرش خطاب قرارش مي دن، فاحشه اي که راننده ها بدون ديدن علامتي که نشون دهندهء تمايل به سوار شدن باشه براش چراغ و نيش ترمز مي زنن، يا يه پيرسگ که نمي دونه به آقايون نورستهء محترمي که سر کوچه منتظر مي ايستن تا شاهد رد شدن اش باشن بايد سلام کنه؟
چه کسي به خودش زحمت مي ده -و يا تا به حال داده- که آدمي مثل من رو درک کنه؟ آدمي که به جز دوران کوتاه و طلائي بچگي اش، بقيهء زندگيش صرف اين تلاش شده که مثل يک آدم عادي زندگي کنه، اما هر روز و هر روز ناچاره زن بودن رو تحمل کنه؟
آدمي که (آدمهاي زيادي، که حتي وقتي از توي اتوبوس بهشون نگاه مي کني که اون پائين ايستادن يا راه مي رن نگاهشون عميقاً آشناست) همون دوران طلائي رو هم به خاطر ياد گرفتن الفبا مجبور شد زير روپوش ضخيم و سرمه اي و مقنعه بگذرونه و حالا به خاطر جايگزين کردن رنگ نارنجي يا صورتي به جاي سورمه اي و سياه از زناني که همسن مادرش هستند نگاه هاي خشمگين و دشنام هاي زيرلبي دريافت مي کنه.
بعضي از آدم ها سعي مي کنن به کلمات يا رفتارشون حالت اکسپرسيو بدن ( شدت بخشيدن و غلو کردن براي بر انگيختن احساسات طرف مقابل و تأثير گذاري بيشتر. در نقاشي سبک اکسپرسيون با به کار بردن خطوط پرقدرت و غلو در حالت ها رنج و احساسات عميقي رو بيان مي کنه) تا روي محيط تأثير بيشتري داشته باشن. اين دسته با ادبيات و رفتار خشن آدم رو به ياد آثار اکسپرسيو نقاش هاي آلماني بعد از جنگ جهاني دوم مي اندازن.
تعجبي نداره که توي سنين تين ايجري نياز به ديده شدن شديدتره و به همين دليل اين رفتار از پسرهاي شانزده هفده ساله بيشتر ديده مي شه.
جايي که من زندگي مي کنم جوانها هر روز عصر رو اختصاص مي دن به اين عمر مهم؛ يعني تأثير گذاري شديد روي محيط اطرافشون.
ديروز صبح نتونستم برم باشگاه و بعداز ظهر راه افتادم که تو کلاس ايروبيک عصر شرکت کنم.
موفع برگشتن سر يکي از همين پاتوق ها که معمولاً سر نبش هر کوچه تشکيل مي شه اون جمله رو شنيدم. از اونجايي که نه دکتر هستم و نه پيرسگ، اولش اصلاً توجهم جلب نشد. چند قدمي که رفتم جلو متوجه شدم که کسي جز من اونجا سرتاپا روشن نپوشيده و با دکترها اشتباه گرفته نمي شه. لااقل خانم هايي که کنار و جلوي من راه مي رفتند (و سرگرم تماشاي مغازه ها بودند) همه شون يا مشکي پوشيده بودن يا نارنجي يا آبي.
بعد فکر کردم يعني پير شدم؟ دلم مي خواست به گونهء راستم دست بکشم ببينم کجاهاش خط داره، علامت پيري صورتم چي بود؟ شايد ديشب چون کم خوابيده بودم و بيشتر به پهلوي راست، صورتم خط افتاده باشه...
بعد اين سؤال برام پيش اومد، که اگه الان با همون روپوش و شلوار شيري رنگ و کلاه آفتابي به اضافهء يه عصا از جلوي اينها رد مي شدم و اين کلمه رو مي شنيدم آيا باز هم بي خيال از جلوشون رد مي شدم؟ آيا دلم مي شکست؟ آيا مي تونستم به اين فکر کنم که اينها نياز دارن به ديده شدن، به شنيده شدن؟
آيا مي تونستم درکشون کنم؟
الان يعني درکشون کردم؟ نمي دونم. اما از يه چيز مطمئن هستم؛ اين که اگه بخوام يک چيز رو از زندگيم حذف کنم، اون شنيدن اظهار نظر مردهاي گنده راجع به بدن و اندامم توي خيابونه، نه شنيدن کلمهء پيرسگ از بچه اي که دوران نوجوونيش رو مي گذرونه.
و اگه قدرت حذف چيز ديگه اي رو هم داشتم، ديدن زن هايي مي بود که از سر و وضعشون معلومه زياد هم روي حجاب تعصب ندارن و مؤمن دو آتشه نيستن، و مي دوني مي توني توي آلبوم خونشون عکسهاي زيادي از دوران جوانيشون پيدا کني که با لباس هاي باز و آرايش هفت قلم توي کاباره ها و مهموني ها انداختن، اما دو وجب پاي دخترهاي امروز رو که با پوشيدن يه شلوار کوتاه زده بيرون نمي تونن تحمل کنن.
يا يه مانتوي صورتي رو که اگه مجبور نبودي هزار سال هم تو اين گرما تنت نمي کردي.
اين خانم هايي که مي گم همه شون در سنين ميان سالي هستند، خانم هاي مسن تر که بحران اين دوره رو رد کردند با علاقه و محبت به دخترهاي جوون نگاه مي کنند. يعني بعد اين که اين دوره رو بگذرونن و به سن مادربزرگي و مهربوني کردن برسن اسمشون مي شه پيرسگ؟
الان دنياي اطرافم چه صفتي به من مي ده؟ من وقتي جايي غير از خونهء خودم توي شهر خودم راه مي رم چي هستم؟ رهگذر ساکتي که (هميشه موفق نمي شه ساکت بمونه) ديگران بدون پرسيدن نظرش خطاب قرارش مي دن، فاحشه اي که راننده ها بدون ديدن علامتي که نشون دهندهء تمايل به سوار شدن باشه براش چراغ و نيش ترمز مي زنن، يا يه پيرسگ که نمي دونه به آقايون نورستهء محترمي که سر کوچه منتظر مي ايستن تا شاهد رد شدن اش باشن بايد سلام کنه؟
چه کسي به خودش زحمت مي ده -و يا تا به حال داده- که آدمي مثل من رو درک کنه؟ آدمي که به جز دوران کوتاه و طلائي بچگي اش، بقيهء زندگيش صرف اين تلاش شده که مثل يک آدم عادي زندگي کنه، اما هر روز و هر روز ناچاره زن بودن رو تحمل کنه؟
آدمي که (آدمهاي زيادي، که حتي وقتي از توي اتوبوس بهشون نگاه مي کني که اون پائين ايستادن يا راه مي رن نگاهشون عميقاً آشناست) همون دوران طلائي رو هم به خاطر ياد گرفتن الفبا مجبور شد زير روپوش ضخيم و سرمه اي و مقنعه بگذرونه و حالا به خاطر جايگزين کردن رنگ نارنجي يا صورتي به جاي سورمه اي و سياه از زناني که همسن مادرش هستند نگاه هاي خشمگين و دشنام هاي زيرلبي دريافت مي کنه.
پنجشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۳
سهشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳
اگه کتاب شفای کودک درون رو نخونده بودم حداقل يه فايده داشت اونم اين بود که شايد هيچ وقت نمی فهميدم بابام چه عامل بازدارندهء قوی ای تو زندگيم بوده و روي اعتماد به نفسم چه اثری گذاشته. به هر حال حالا هم که می دونم هيچ راه حل (حداقل راه حل سريع با اثر عميق) براش سراغ ندارم.
نمونه اش الان. اين نهصد و بيست و پنج تا ويروسی که داره کامپيتورم و حسابي بيچاره ام کرده، اگه سی دی آنتی ويروسش نصب نشه هيچ کاری نمی شه براش کرد. پسر عمه ام (که پزشکه اما تو کار کامپيوتره و من نمی فهمم چرا اينهمه سال وقتشو گذاشته پزشکی خونده اگه می خواسته ادامه نده) وقتي بابام مي خواسته اين سی دی رو ازش قرض کنه و بده به من که رو پي سي م نصب کنم، فرموده من هم نتونستم بدون اشکال از اين استفاده کنم و بابام به اين نتيجه رسيده که خوارزاده اش وقتی نتونسته من عمرن نمی تونم.
خيلي قاطعانه می گه نمی تونی. حالا چه اصراري داره، من نفهميدم. اون موقه ها که خيلي تحت تأثيرش بودم هميشه در هم می شکستم و مطمئن می شدم که نمی تونم. خوب منم زيادی حساسم اما خوب اين منم ديگه، با اين خصوصيت زود رنجي و حساس بودن.
اما حالا بهش می گم بابا جان تو چه اصراری داری که من نمی تونم؟ سی دی رو بده من، من يه کپي ازش مي گيرم بهت پس مي دم. اگه تونستم، که هيچی. نتونستمم، بازم هيچي.
گفتگو همينجا ختم می شه، اما درون من هنوز متلاتمه چون برای هزارمين بار از کسی که بهترين انرژی هارو مي تونست بهم بده با يه ذره قبول داشتن محبت آميز، نه شنيدم و نمی توني.
همون بهتر که با هم سر سنگين باشيم بابا.
نمونه اش الان. اين نهصد و بيست و پنج تا ويروسی که داره کامپيتورم و حسابي بيچاره ام کرده، اگه سی دی آنتی ويروسش نصب نشه هيچ کاری نمی شه براش کرد. پسر عمه ام (که پزشکه اما تو کار کامپيوتره و من نمی فهمم چرا اينهمه سال وقتشو گذاشته پزشکی خونده اگه می خواسته ادامه نده) وقتي بابام مي خواسته اين سی دی رو ازش قرض کنه و بده به من که رو پي سي م نصب کنم، فرموده من هم نتونستم بدون اشکال از اين استفاده کنم و بابام به اين نتيجه رسيده که خوارزاده اش وقتی نتونسته من عمرن نمی تونم.
خيلي قاطعانه می گه نمی تونی. حالا چه اصراري داره، من نفهميدم. اون موقه ها که خيلي تحت تأثيرش بودم هميشه در هم می شکستم و مطمئن می شدم که نمی تونم. خوب منم زيادی حساسم اما خوب اين منم ديگه، با اين خصوصيت زود رنجي و حساس بودن.
اما حالا بهش می گم بابا جان تو چه اصراری داری که من نمی تونم؟ سی دی رو بده من، من يه کپي ازش مي گيرم بهت پس مي دم. اگه تونستم، که هيچی. نتونستمم، بازم هيچي.
گفتگو همينجا ختم می شه، اما درون من هنوز متلاتمه چون برای هزارمين بار از کسی که بهترين انرژی هارو مي تونست بهم بده با يه ذره قبول داشتن محبت آميز، نه شنيدم و نمی توني.
همون بهتر که با هم سر سنگين باشيم بابا.
یکشنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۳
جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۳
از فرط بی سوژگي دارم يکی از عکس های وبشاتز رو مي کشم. چرا کردن يه گله گاو وحشی. از هيچی بهتره گو اينکه من از بوفالو سانان(اين سانان يعنی شبيه و ربطی به طبقه بندی های زيست شناسی نداره) خوشم مياد. از اسمش بگير تا اون کلهء سنگين و گردن خميده.
رنگ ها تو مايه های قهوه ای و زرد دور می زنه اما خوب من آبی و نارنجی اگه قاطی رنگم نکنم اموراتم نمي گذره.
يکي از واجبات اينه که حتماً دستمو باز بذارم و يه جاهايی رو به ميل خودم تغيير بدم، خيلي به ندرت پيش مياد يه چيزی رو با علاقه عين خودش بکشم.
چندين گاو وحشي رو حذف مي کنم تا يه ترکيب بندي منحني از اونها درست بشه.
حس گاوهارو بايد بگيری. فرض کن داری تو يه چراگاه پاييزی عصرونه مي خوری. گاهي نوک دماغت می خوره به خارهاي لابه لای علف ها، اما چون گرسنه ای ادامه می دی. ترجيح می داديی با هر لقمه علف يه قلپ آب هم می خوردی آخه علف ها خشکن، اما می دونی که رودخونه از اونجا دوره و بدون گله نمی تونی راه دور بری.
اما اينجا و آرامشش رو خيلی و دوست داری. هنوز خاطرهء پسرعموت که دم رودخونه موقهء آبخوری دست جمعي طعمهء کروکوديل ها شد رو فراموش نکردی.
اينجا استيل کلی گاوهای وحشی رو با قلم موی نسبتاً درشت درآوردم. وسوسه می شم همينجا کار رو ول کنم آخه معما کاری رو خيلي دوست دارم ( گاوه سرش کدوم وره؟ کجا رو داره نگاه مي کنه؟ اون لکهء تيره يه گاو ديگه س يا چاله چوله اس؟) همه چيز رو لقمه نکنی برای تماشاگر، بذاری هرکسی گاو خودش رو تماشا کنه.
اما نه. اينجا ولش نمی کنم. هنو زوده.
رنگ ها تو مايه های قهوه ای و زرد دور می زنه اما خوب من آبی و نارنجی اگه قاطی رنگم نکنم اموراتم نمي گذره.
يکي از واجبات اينه که حتماً دستمو باز بذارم و يه جاهايی رو به ميل خودم تغيير بدم، خيلي به ندرت پيش مياد يه چيزی رو با علاقه عين خودش بکشم.
چندين گاو وحشي رو حذف مي کنم تا يه ترکيب بندي منحني از اونها درست بشه.
حس گاوهارو بايد بگيری. فرض کن داری تو يه چراگاه پاييزی عصرونه مي خوری. گاهي نوک دماغت می خوره به خارهاي لابه لای علف ها، اما چون گرسنه ای ادامه می دی. ترجيح می داديی با هر لقمه علف يه قلپ آب هم می خوردی آخه علف ها خشکن، اما می دونی که رودخونه از اونجا دوره و بدون گله نمی تونی راه دور بری.
اما اينجا و آرامشش رو خيلی و دوست داری. هنوز خاطرهء پسرعموت که دم رودخونه موقهء آبخوری دست جمعي طعمهء کروکوديل ها شد رو فراموش نکردی.
اينجا استيل کلی گاوهای وحشی رو با قلم موی نسبتاً درشت درآوردم. وسوسه می شم همينجا کار رو ول کنم آخه معما کاری رو خيلي دوست دارم ( گاوه سرش کدوم وره؟ کجا رو داره نگاه مي کنه؟ اون لکهء تيره يه گاو ديگه س يا چاله چوله اس؟) همه چيز رو لقمه نکنی برای تماشاگر، بذاری هرکسی گاو خودش رو تماشا کنه.
اما نه. اينجا ولش نمی کنم. هنو زوده.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
ژوئن
(16)
- daram mimiram az bas harroz midoo'am donbal e karh...
- salam, man hendam va felan nemitoonam farsi type k...
- in matlab hazf shod.
- تا زمانی که آدمهای همه چيزدان مدعی مثل شما بين ما ...
- يکي از دلايل علاقه (عشق) من به داستان هاي هري پاتر...
- شرق تهران از بغلت که رد مي شن دستشونو مي زنن به دس...
- اين تبليغات کنار صفحهء ياهو ميل، که فکر کنم آخريش ...
- فرض کن بعد از رسيدن اينهمه اوراق استراتژيک به دستت...
- اوهوي خانوم دکتر! سلام بلد نيستي پيرسگ؟ بعضي از آ...
- يه اينستال معمولی بود، از همونا که همه مون هزار با...
- اگه کتاب شفای کودک درون رو نخونده بودم حداقل يه فا...
- نمايندهء انجمن تابلوهای معترض به وضعيت نصفه کاره
- گاهی خواب می بينم دو ساعت حاضر می شم برم جايی، اما...
- خدا مرگم بده!!
- از فرط بی سوژگي دارم يکی از عکس های وبشاتز رو مي ک...
- احتمالاً ويروس جديد گرفتم چون اکسپلورر به محض باز ...
-
▼
ژوئن
(16)