سه‌شنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۳

اگه کتاب شفای کودک درون رو نخونده بودم حداقل يه فايده داشت اونم اين بود که شايد هيچ وقت نمی فهميدم بابام چه عامل بازدارندهء قوی ای تو زندگيم بوده و روي اعتماد به نفسم چه اثری گذاشته. به هر حال حالا هم که می دونم هيچ راه حل (حداقل راه حل سريع با اثر عميق) براش سراغ ندارم.
نمونه اش الان. اين نهصد و بيست و پنج تا ويروسی که داره کامپيتورم و حسابي بيچاره ام کرده، اگه سی دی آنتی ويروسش نصب نشه هيچ کاری نمی شه براش کرد. پسر عمه ام (که پزشکه اما تو کار کامپيوتره و من نمی فهمم چرا اينهمه سال وقتشو گذاشته پزشکی خونده اگه می خواسته ادامه نده) وقتي بابام مي خواسته اين سی دی رو ازش قرض کنه و بده به من که رو پي سي م نصب کنم، فرموده من هم نتونستم بدون اشکال از اين استفاده کنم و بابام به اين نتيجه رسيده که خوارزاده اش وقتی نتونسته من عمرن نمی تونم.

خيلي قاطعانه می گه نمی تونی. حالا چه اصراري داره، من نفهميدم. اون موقه ها که خيلي تحت تأثيرش بودم هميشه در هم می شکستم و مطمئن می شدم که نمی تونم. خوب منم زيادی حساسم اما خوب اين منم ديگه، با اين خصوصيت زود رنجي و حساس بودن.

اما حالا بهش می گم بابا جان تو چه اصراری داری که من نمی تونم؟ سی دی رو بده من، من يه کپي ازش مي گيرم بهت پس مي دم. اگه تونستم، که هيچی. نتونستمم، بازم هيچي.

گفتگو همينجا ختم می شه، اما درون من هنوز متلاتمه چون برای هزارمين بار از کسی که بهترين انرژی هارو مي تونست بهم بده با يه ذره قبول داشتن محبت آميز، نه شنيدم و نمی توني.

همون بهتر که با هم سر سنگين باشيم بابا.

بايگانی وبلاگ