جمعه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۳

يکي از دلايل علاقه (عشق) من به داستان هاي هري پاتر اينه که زندگي رو خيلي قابل تحمل تر مي کنه برام. مثلاً وحشت و نا اميدي و کلاً احساس مضخرفي که بعد از خوندن جريان تولد نا موفقي که در اثر بي لياقتي دکتر منجر به مرگ نوزاد و بعد هم عمل وحشتناک بريدن سر بچه در اتاق عمل و ...اَه.. که در وبلاگ چاي تلخ امروز خوندم، با به ياد آوردن رسم غريب خانوادهء بلک؛ بريدن سر جنهاي خونگي بعد از پير شدنشون، چسبوندنش به يک لوح و آويزان کردن لوح به ديوار، نمي دونم چرا و چطور اما قابل تحمل تر مي شه.

حالا که دنيا جاييه که به اين اندازه بي رحمي و وحشت و حماقت توش وجود داره، داستاني که وحشت و طنز رو به اين زيبايي با هم مخلوط کرده براي من يکي، يه کافهء گرمه وسط يه جادهء زمستوني کولاک زده.

راستي بنيادگراهاي اسلامي يه گروگان آمريکايي ديگه رو گرفتن و تهديد کردن اگه نمي دونم چند نفر از اعضاء القاعده آزاد نشن مثل نيکلاس برگ سرش رو جلوي دوربين مي برّن.

امروز چه روز تهوع آوري داره مي شه.


*******

بعضي آدمها عکس العمل نشون نمي دن. توجه کني، نکني، حرفي بزني، نزني، دست تکون بدي براشون، ندي، سلام کني، نکني... شايد اگر وشگون(مي دونم بابا نيشگون!) شون بگيري يه کم خودشون رو جمع کنن و کنار بکشن، اما همينه، همين.

يا زندگي شون خيلي درونيه، يا خيلي مغرورن، يا اصلاً زنده نيستن، يا من بيلميرمشون.


********

بعضي آدمها انقدر از خود واقعي شون فاصله دارن که کاملاً مي شن يه موجود غيرواقعي. آدمهايي که حتي بعد از مدت طولاني از نديدن نگاهشون با يادآوري چشمهاشون حس بدي بهت دست مي ده. درست مثل اينکه جلوي يه پردهء موّاج سياه ايستاده باشي، و حتي ندوني چه منبعي از انرژي باعث حرکت پرده مي شه، ندوني پشت پرده چيه. هم بترسي کنارش بزني و هم نتوني از جلوش کنار بري.

صداهاي جذابي از مصافت دوري از پشت پرده مياد، اما درست نمي فهمي مفهومشون چيه. يه کم که وايميستي مي بيني جذابيت صداها فقط به خاطر اين بوده که از دور مي اومدن.

لعنت به تو اگه يک سال از عمرت رو جلوي همچين پردهء ديوانه کننده اي حروم کرده باشي.

آدمها، انسانهاي عزيز، چه خوب مي شه اگه خودتون رو با همون بوگندي که قسمتي از درونتون رو مزين کرده بپذيرين و تکليف بقيه رو هم از اول مشخص کنين.

********

فرشته يک موجود ترکيبي خيالي است. ما فرشته نيستيم.


فرشته آش رشته، بابات بزغاله کشته
تويي که اينارو کشتي، کار ديگه اي نداشتي؟*

*بيت دوم شعر از بد عنق روح مزاحم قلعه است.

راستي من نتونستم کامل اون فرم اعتراض به متن پيش نويس جرائم اينترنتي رو امضاء کنم. چون قادر به نوشتن يا جواب دادن هيچ ايميلي نيستم به دليل نقص فني اکسپلرور و يکي از مراحل امضاء جواب دادن ايميليه که برات مي رسه.

راستي! اسم اون گروگان بدبخت آمريکايي که توش "پل" داره رو من يادم رفته. هرچي هم از صبح اخبار نگاه مي کنم ديگه خبرشو نمي گن.

راستی!! من هيچ وقت برای هيچ فرشته يا آدم بوگندويی بدون انکه اسم خودم رو بنويسم چيزی ننوشتم، نفرستادم و نخواهم نوشت و نخواهم فرستاد. اين کار آدمهای بسيار حقيره. اگه بخوام چيزی بگم هيچ ابايی ندارم از اينکه کسی بدونه اين من بودم که اونو گفتم.

متوجيه سن؟

بايگانی وبلاگ