رنگ ها تو مايه های قهوه ای و زرد دور می زنه اما خوب من آبی و نارنجی اگه قاطی رنگم نکنم اموراتم نمي گذره.
يکي از واجبات اينه که حتماً دستمو باز بذارم و يه جاهايی رو به ميل خودم تغيير بدم، خيلي به ندرت پيش مياد يه چيزی رو با علاقه عين خودش بکشم.
چندين گاو وحشي رو حذف مي کنم تا يه ترکيب بندي منحني از اونها درست بشه.
حس گاوهارو بايد بگيری. فرض کن داری تو يه چراگاه پاييزی عصرونه مي خوری. گاهي نوک دماغت می خوره به خارهاي لابه لای علف ها، اما چون گرسنه ای ادامه می دی. ترجيح می داديی با هر لقمه علف يه قلپ آب هم می خوردی آخه علف ها خشکن، اما می دونی که رودخونه از اونجا دوره و بدون گله نمی تونی راه دور بری.
اما اينجا و آرامشش رو خيلی و دوست داری. هنوز خاطرهء پسرعموت که دم رودخونه موقهء آبخوری دست جمعي طعمهء کروکوديل ها شد رو فراموش نکردی.
اينجا استيل کلی گاوهای وحشی رو با قلم موی نسبتاً درشت درآوردم. وسوسه می شم همينجا کار رو ول کنم آخه معما کاری رو خيلي دوست دارم ( گاوه سرش کدوم وره؟ کجا رو داره نگاه مي کنه؟ اون لکهء تيره يه گاو ديگه س يا چاله چوله اس؟) همه چيز رو لقمه نکنی برای تماشاگر، بذاری هرکسی گاو خودش رو تماشا کنه.
اما نه. اينجا ولش نمی کنم. هنو زوده.