شرق تهران از بغلت که رد مي شن دستشونو مي زنن به دستت. تو ميدون انقلاب با مشت مي زنن به مچت همچين که يه ربع بماليش تا خوب شه.
*****
با عرض معذرت از مادران و ايضاً پدران عزيز اينجانب مجدداً اعلام مي دارم که بچه دار شدن به چند دليل کار بسيار نادرستي است. يکي اينکه، موجود بسيار مستقلي رو به وجود مياري که بي نهايت بهش وابسته هستي. موجودي رو خلق مي کني که هرگز به اندازهء تو نگران خودش نيست.
بچه که هست تو حوصله اش رو نداري بزرگ که مي شه اون حوصله تو نداره.
فرقي نمي کنه چقدر گنده بشه تو تا آخر عمر مي خواي به فکر جا و مکان و غذا و رفت و آمد و بگير و نگير و بپوش و نپوشش باشي.
ديگه اينکه، جداً هيچ فکر کردين ده سال و بيست سال و پنجاه سال آيندهء اينجا و حتي همه جاي دنيا ممکنه به مراتب از الانش مضخرف تر باشه؟
نه فقط از نظر سياسي، هيچ ديدين چه گندي دارن به محيط زيست مي زنن براي پر کردن جيبشون؟
پس يوز کاندوم.
******
بچهء چند روزه شو با لذت بي نظيري بغل کرده بود و با لبخند مي گفت که هيچ لذتي تو دنيا بالاتر از اين نيست. مي خواستم نگم بهش که بعدن مي گي عجب غلطي کردم، اما ديدم خيلي اصرار داره به من بقبولونه، اين بود که هم گفتم هم نگفتم. کاش اصلاً هيچي نمي گفتم.
ايشالا من هم ياد مي گيرم جلو زبونمو بگيرم.
******
نمي دونم چند نفرتون راجع به مهتاب دوستم که سال پيش فوت کرد خوندين اينجا. به هر حال مهتاب يکي از دوستان من بود که چند سال پيش مسيحي شد و پارسال رفت ارمنستان و بعد هم ترکيه که الهيات مسيحي بخونه اما تو ترکيه شبونه معده اش خونريزي کرد و چون کسي نبود که خبردار بشه و برسونه تش بيمارستان فوت کرد.
چند روز پيش با يکي از دوستان مشترکمون راجع به اين قضيه حرف مي زديم. گفت به نظر من مادرش تو اين قضيه مقصر بود... نگاهش کردم، من هم قبلن به اين فکر کرده بودم. فکر مي کردم مادرش به طور کاملاً ناخودآگاه، تو اين قضيه مقصر بوده.
مادر مهتاب، در رفتارش با او دقيقاً برعکس اون چيزي بود که بازگو مي کرد. دائم مي گفت بچه بايد از هجده سالگي مستقل باشه، چنين باشه و چنان کنه، اما عملاً مهتاب رو طوري بار آورده بود - شايد از شدت وابستگي و علاقه - که يک هفته هم نمي تونست بدون مادرش زندگي کنه.
مادر مهتاب زن بسيار دوست داشتني اي بود(هنوز هم هست، اما ديگه ايران نيست) که مهتاب رو از ازدواج دومش داشت. بعد از اينکه چند سال آمريکا زندگي و تحصيل کرد اومد ايران و با پدر مهتاب ازدواج کرد.
چند سال بعد از به دنيا اومدن مهتاب پدرش فوت کرد و او با مادرش بزرگ شد.
مادر تحت تأثير فرهنگ غير ايراني دوست داشت دخترش مستقل باشه و چون خيلي بهش علاقه داشت -طوري که حتي نسبت به فرزندان ديگه اش تقريباً بي توجه شده بود- در عين حال اون رو وابسته به خودش بار آورده بود.
مهتاب هر وقت يه هفته مي رفت مسافرت مريض مي شد، يا تو دردسر مي افتاد. بالاخره يه گندي مي زد وقتي دور بود از مادرش... اين سفر آخري هم که باعث مرگش شد.
*****
پس اگه با تمام اين احوال بازم مي خواين بچه دار شين، يادتون باشه که فرزندتون خيلي بيشتر به استقلال روحي و اعتماد به نفس نياز داره تا حتی به شما.
حداقل اگه نمي تونيد اينها رو بهش بديد، دم به دقيقه ندا در نديد که بچه بايد از هيژده سالگي اينطور باشه و اونطور باشه. چون تضادي در او به وجود مياد که مي تونه باعث مرگش بشه.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
ژوئن
(16)
- daram mimiram az bas harroz midoo'am donbal e karh...
- salam, man hendam va felan nemitoonam farsi type k...
- in matlab hazf shod.
- تا زمانی که آدمهای همه چيزدان مدعی مثل شما بين ما ...
- يکي از دلايل علاقه (عشق) من به داستان هاي هري پاتر...
- شرق تهران از بغلت که رد مي شن دستشونو مي زنن به دس...
- اين تبليغات کنار صفحهء ياهو ميل، که فکر کنم آخريش ...
- فرض کن بعد از رسيدن اينهمه اوراق استراتژيک به دستت...
- اوهوي خانوم دکتر! سلام بلد نيستي پيرسگ؟ بعضي از آ...
- يه اينستال معمولی بود، از همونا که همه مون هزار با...
- اگه کتاب شفای کودک درون رو نخونده بودم حداقل يه فا...
- نمايندهء انجمن تابلوهای معترض به وضعيت نصفه کاره
- گاهی خواب می بينم دو ساعت حاضر می شم برم جايی، اما...
- خدا مرگم بده!!
- از فرط بی سوژگي دارم يکی از عکس های وبشاتز رو مي ک...
- احتمالاً ويروس جديد گرفتم چون اکسپلورر به محض باز ...
-
▼
ژوئن
(16)