استراق سمع اجباری...
ببين چی بهت می گم. سعی کن همين جا يه دختر خوب پيدا کنی. دوست من با خانومش اينجا آشنا شد. الان با هم خيلی خوشبختن...
دختری که اينجا خودشو گم نکنه کسيه که می تونی يه عمر باهاش زندگی کنی.. بعضی دخترا تا ميان اينجا بايد بری هر شب از ديسکو جمعشون کنی، اما بعضيام حجابشونم حفظ می کنن.. بگرد دنبال يه دختر خوب..
من تو دلم: که تو هر کاری کردی و هر جا رفتی اون با روسری وايسه برات پياز داغ درست کنه و منتظر بشينه تا تو بيای بخوری، يه عمر.
چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳
سهشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳
ديروز جشن تولد خدای فيل سر با مراسم رنگ پاشی مردم به همديگه به پايان رسيد.
همه جا دسته های مردم ديده می شدن که طبل زنان می رفتن و به هر کس که رد می شد رنگ می پاشيدن. نمی دونم توی شوهای هندی تا به حال اين رنگ پاشی رو ديدين يا نه. پودر هايی با رنگ تند قرمز و آبی و ارغوانی و نارنجی و...
بعضی ها گل می نداختند و خيابون غرق گل و رنگ شده بود.
دسته ها عجيب شبيه دسته های محرم ما بودند حتی ريتم آهنگ های طبل و دهلی هم خيلی شبيه به نوحه بود فقط مردم باهاشون می رقصيدند.
با حسرت آهی کشيدم و آرزو کردم ما هم ملت شادی بشيم.. تو رو خدا بياين ملت شادی بشيم...
****
امروز دوباره من از بالای ديوار می شم. از وبلاگ هايی که فيلتر شدن و من خبر نداشتم که اسم وبلاگشون رو بيارم معذرت می خوام.
همه جا دسته های مردم ديده می شدن که طبل زنان می رفتن و به هر کس که رد می شد رنگ می پاشيدن. نمی دونم توی شوهای هندی تا به حال اين رنگ پاشی رو ديدين يا نه. پودر هايی با رنگ تند قرمز و آبی و ارغوانی و نارنجی و...
بعضی ها گل می نداختند و خيابون غرق گل و رنگ شده بود.
دسته ها عجيب شبيه دسته های محرم ما بودند حتی ريتم آهنگ های طبل و دهلی هم خيلی شبيه به نوحه بود فقط مردم باهاشون می رقصيدند.
با حسرت آهی کشيدم و آرزو کردم ما هم ملت شادی بشيم.. تو رو خدا بياين ملت شادی بشيم...
****
امروز دوباره من از بالای ديوار می شم. از وبلاگ هايی که فيلتر شدن و من خبر نداشتم که اسم وبلاگشون رو بيارم معذرت می خوام.
یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۳
نشريه های زنان هميشه جزو اولين سانسور شده ها هستند و بيشتر از همه سانسور می شوند.
انگاز زنان ايران هم برای دومين بار فيلتر شده.
پس امروز و فردا اينجا زنان ايران است و دوشنبه دوباره بالای ديوار می شود.
******
هيچ نمی دونستم انقدر کردم های خوشگل و جورواجور وجود دارن. ايشالا خدا زيادشون کنه که هيچ وقت به سوسک نرسيم.
راستی به نظر شما اگه يه وقت سوسک اومد تو خونه، به پسر صابخونه بگم بياد بکشه فکرای بی ناموسی می کنه؟
******
اين فيلم رو ببينين. به يه بار حداقل می ارزه. خصوصاْ اگه به کمدی علاقه دارين.
******
ابطحی: نمي دانم از کي مرسوم شده است که روحانيت نبايد در کاريکاتور باشد.
آقا خداييش خيلی ظلم کردن شما رو از اين حق محروم کردن. من حاضرم به عنوان يکی از اعضای انجمن وبلاگستون از اين حق شما دفاع کنم. فقط به من رای بدين...
فعلاْ می تونيد از همين لوگوی خودتون استفاده کنيد.
انگاز زنان ايران هم برای دومين بار فيلتر شده.
پس امروز و فردا اينجا زنان ايران است و دوشنبه دوباره بالای ديوار می شود.
******
هيچ نمی دونستم انقدر کردم های خوشگل و جورواجور وجود دارن. ايشالا خدا زيادشون کنه که هيچ وقت به سوسک نرسيم.
راستی به نظر شما اگه يه وقت سوسک اومد تو خونه، به پسر صابخونه بگم بياد بکشه فکرای بی ناموسی می کنه؟
******
اين فيلم رو ببينين. به يه بار حداقل می ارزه. خصوصاْ اگه به کمدی علاقه دارين.
******
ابطحی: نمي دانم از کي مرسوم شده است که روحانيت نبايد در کاريکاتور باشد.
آقا خداييش خيلی ظلم کردن شما رو از اين حق محروم کردن. من حاضرم به عنوان يکی از اعضای انجمن وبلاگستون از اين حق شما دفاع کنم. فقط به من رای بدين...
فعلاْ می تونيد از همين لوگوی خودتون استفاده کنيد.
شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳
چند روزه تولد يکی از خداهای هندی هاست (نمی دونم شايدم عروسيش باشه) که انگار سر دستهء خداهای اين شهره. همه جا عين قارچ پر معبد اينه و بقيه تک و توک ديده می شن.
اين خدا سر فيل و بدن آدم داره. خيلی هم خيکيه و شکمش بزنم به تخته سه تا چين می خوره.
خلاصه چند روزه گله به گله چراغونيه و شبا مردم دور مجمسه جمع می شن و ايچی کی دانا می ذارن وايمستن به دست زدن و آواز خوندن و دور خدا شيرينی ميوه گذاشتن.
اين همسايه بغلی مام يه دونه از اين پايگاه ها درست کرده تو حياط خونه اش و شبا اهالی محل جمع می شن. ديشب خيلی هيجان زده شده بودن و حسابی خلوت روحانی مارو ريخته بودن به هم. خوشبختانه امروز کالج تعطيل بود و امتحانام ديگه تموم شده وگرنه نمی دونستم چيکار کنم.
موزيکه هيچ جوری به گروه خونيم نمی خورد و انقدر بلند بود که نمی شد نشنيده اش گرفت. آخر پاشدم باز برم سينما. نمی ذارن يه شب آدم مثل بچهء آدم بشينه خونه اش که..
وقتی رفتم بيرون ديدمشون (آخه ديوار بين خونه ها مون يه متره و بقيه اش نرده است واسه همين اونطرف ديده می شه) با اون ساری های قشنگ و گل به موها زده وايسادن دست می زنن و آواز می خونن انقد خوشم اومد که نگو.. آخی نازی.. اصن تا صبح صدای اين نوار هندی تونم بلند کنين...خيلی موشن اين هندی ها...
آخ راستی گفتم موش! ديشب تلویزيون يه معبد توی هندو نشون می داد که خداشون مجسمهء موش بود و توی معبد هم موش از در و ديوار می رفت بالا و مردم براشون غذا می ذاشتن.. ای ی ی ی ی !! خوب شد من اونجا نيستم!
بعد بلافاصله يه رستوران چينی رو نشون داد که گوشت موش سرو می کرد.
گرچه نمی تونم تصور کنم که موش، معاون سوسک در ايجاد چندش و وحشت رو بخورم، اما فکرشو بکنين، با اينهمه هزينه و جايی که انسان صرف نگهداری گاو می کنه، اگه به جاش غذای اصلی گوشتی بشه موش چندتا فايده داره؟
اول اينکه موش کم می شه و آلودگی شهرها هم به نسبت کمتر. کم شدنش هم صدمه ای به اکوسيستم نمی زنه چون زاد و ولدش زياده و سريع هم به سن زاد و ولد می رسه. تازه توليد و نگه داريش هم خيلی هزينه اش کمتره.
حالا گاو. قد گااااوووو در روز می خوره و به اندازهء هفت تا آدم گردن کلفت جا می گيره... نچ. نمی صرفه.
تازه،مشتری های رستورانه می گفتن خيلی هم گوشت موش خوشمزه است.
راستی، چرا هروقت من اين شلوارو می پوشم بارون می گيره؟
اين خدا سر فيل و بدن آدم داره. خيلی هم خيکيه و شکمش بزنم به تخته سه تا چين می خوره.
خلاصه چند روزه گله به گله چراغونيه و شبا مردم دور مجمسه جمع می شن و ايچی کی دانا می ذارن وايمستن به دست زدن و آواز خوندن و دور خدا شيرينی ميوه گذاشتن.
اين همسايه بغلی مام يه دونه از اين پايگاه ها درست کرده تو حياط خونه اش و شبا اهالی محل جمع می شن. ديشب خيلی هيجان زده شده بودن و حسابی خلوت روحانی مارو ريخته بودن به هم. خوشبختانه امروز کالج تعطيل بود و امتحانام ديگه تموم شده وگرنه نمی دونستم چيکار کنم.
موزيکه هيچ جوری به گروه خونيم نمی خورد و انقدر بلند بود که نمی شد نشنيده اش گرفت. آخر پاشدم باز برم سينما. نمی ذارن يه شب آدم مثل بچهء آدم بشينه خونه اش که..
وقتی رفتم بيرون ديدمشون (آخه ديوار بين خونه ها مون يه متره و بقيه اش نرده است واسه همين اونطرف ديده می شه) با اون ساری های قشنگ و گل به موها زده وايسادن دست می زنن و آواز می خونن انقد خوشم اومد که نگو.. آخی نازی.. اصن تا صبح صدای اين نوار هندی تونم بلند کنين...خيلی موشن اين هندی ها...
آخ راستی گفتم موش! ديشب تلویزيون يه معبد توی هندو نشون می داد که خداشون مجسمهء موش بود و توی معبد هم موش از در و ديوار می رفت بالا و مردم براشون غذا می ذاشتن.. ای ی ی ی ی !! خوب شد من اونجا نيستم!
بعد بلافاصله يه رستوران چينی رو نشون داد که گوشت موش سرو می کرد.
گرچه نمی تونم تصور کنم که موش، معاون سوسک در ايجاد چندش و وحشت رو بخورم، اما فکرشو بکنين، با اينهمه هزينه و جايی که انسان صرف نگهداری گاو می کنه، اگه به جاش غذای اصلی گوشتی بشه موش چندتا فايده داره؟
اول اينکه موش کم می شه و آلودگی شهرها هم به نسبت کمتر. کم شدنش هم صدمه ای به اکوسيستم نمی زنه چون زاد و ولدش زياده و سريع هم به سن زاد و ولد می رسه. تازه توليد و نگه داريش هم خيلی هزينه اش کمتره.
حالا گاو. قد گااااوووو در روز می خوره و به اندازهء هفت تا آدم گردن کلفت جا می گيره... نچ. نمی صرفه.
تازه،مشتری های رستورانه می گفتن خيلی هم گوشت موش خوشمزه است.
راستی، چرا هروقت من اين شلوارو می پوشم بارون می گيره؟
جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳
دوست من نگران فرديت من نباش. کارم شايد جالب نباشد، مثل خيلی کارهای ديگرم که شايد اشتباه باشد. اما اين تصميم فرد خودم بود که چند روز اسم وبلاگم رو عوض کنم. اسم خودم رو هم اگر عوض می کردم فرديتم سر جاش باقی بود.
فرديت من وقتی مورد تهديد قرار می گيره که کسی بخواد مجبورم کنه مطابق سليقهء او رفتار کنم، آنطور که او می پسنده لباس بپوشم، جاهايی که ديگران فکر می کنند برايم مناسب نيست برايم ممنوع باشد و خيلی چيزهای ديگر..
می دانی که چه می گم؟ از روسری حرف می زنم ( يا روسری يا توسری رو يادت هست؟ ) از در بستهء ورزشگاه آزادی به روی خودم حرف می زنم.. و اينکه نمی تونم توی شهر خودم دوچرخه سوار بشم.. نمی تونم موتور داشته باشم.. هيچ غلطی نمی تونم بکنم که فرديتم رو نشون بدم.
می فهمی چی می گم؟؟؟
در ضمن اينم آدرس جديد گويا. فردا اسم وبلاگمو می ذارم گويا.
فرديت من وقتی مورد تهديد قرار می گيره که کسی بخواد مجبورم کنه مطابق سليقهء او رفتار کنم، آنطور که او می پسنده لباس بپوشم، جاهايی که ديگران فکر می کنند برايم مناسب نيست برايم ممنوع باشد و خيلی چيزهای ديگر..
می دانی که چه می گم؟ از روسری حرف می زنم ( يا روسری يا توسری رو يادت هست؟ ) از در بستهء ورزشگاه آزادی به روی خودم حرف می زنم.. و اينکه نمی تونم توی شهر خودم دوچرخه سوار بشم.. نمی تونم موتور داشته باشم.. هيچ غلطی نمی تونم بکنم که فرديتم رو نشون بدم.
می فهمی چی می گم؟؟؟
در ضمن اينم آدرس جديد گويا. فردا اسم وبلاگمو می ذارم گويا.
چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۳
ديروز با اينکه فرداش يعنی امروز امتحان خفنی داشتم طاقت نياوردم و رفتم شرک دو رو ديدم. توی سينما همونطور که داشتم با صفحهء بزرگ و جزييات صحنه ها کيف می کردم فکر کردم من چرا تا حالا زياد سينما نمی رفتم؟ بعد به این نتيجه رسيدم که احتمالاْ ۱- تنبل بودم
۲- فيلم ديدن با مانتو روسری و عرق ريختن رو دوست نداشتم
۳- می ترسيدم سينما آزادی رو وقتی آتيش بزنن که من توشم
۴- می ترسيدم قبل از اينکه سينما رو آتیش بزنن منو دم سینما بگیرن ( مردمو زیاد دم سینما می گرفتن)
۵- زياد به فيلم سانسور شده علاقه نداشتم
۶ - ... ول کن بابا شرک رو عشق است...
اينهفته می خوام خودمو با سينما خفه کنم.ديروز دو تا فيلم پشت سر هم (the Bourn Supremacy و the Terminal )
بازی تام هنکس فراتر از حد تصور عالی بود اما راستش از زتا جونز خوشم نیومد. انگار اصلاْ هنرپيشگی يادش رفته.. خانم جان با چهار تا اشک و دوتا نگاه عاشق کش که بازی درست نمی شه!
امروز هم دور دنيا در هشتاد روز.. اگه تونستم از اين کافی نت بيام بيرون البته. جان شما باسنم داره خواب می ره روی اين صندلی. اما نمی تونم دل بکنم بازم...
۲- فيلم ديدن با مانتو روسری و عرق ريختن رو دوست نداشتم
۳- می ترسيدم سينما آزادی رو وقتی آتيش بزنن که من توشم
۴- می ترسيدم قبل از اينکه سينما رو آتیش بزنن منو دم سینما بگیرن ( مردمو زیاد دم سینما می گرفتن)
۵- زياد به فيلم سانسور شده علاقه نداشتم
۶ - ... ول کن بابا شرک رو عشق است...
اينهفته می خوام خودمو با سينما خفه کنم.ديروز دو تا فيلم پشت سر هم (the Bourn Supremacy و the Terminal )
بازی تام هنکس فراتر از حد تصور عالی بود اما راستش از زتا جونز خوشم نیومد. انگار اصلاْ هنرپيشگی يادش رفته.. خانم جان با چهار تا اشک و دوتا نگاه عاشق کش که بازی درست نمی شه!
امروز هم دور دنيا در هشتاد روز.. اگه تونستم از اين کافی نت بيام بيرون البته. جان شما باسنم داره خواب می ره روی اين صندلی. اما نمی تونم دل بکنم بازم...
سهشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۳
دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۳
نمی خوام نمی خوام نمی خوام!من نمی خوام. من همينم که هستم. من خيلی بهتر از اونم که امروز بشم اصن. چون اصلاح طلبا اخن من اسمی که اونا انتخاب کرده باشن انتخاب نمی کنم! من با هيچ کس که اسمی که اونا انتخاب کرده باشن انتخاب کرده باشه متحد نمشم! اصن من چيم از حسين درخشان کمتره؟ تازه خيلی هم موهای سرم بيشتره. اون وقت بيام ازش الگو برداری کنم؟
نه آقا!!!!
من اتحادی که پيش کسوتیمو زير سوال ببره نمی خوام!
در ضمن، ما پيروزيم!
نه آقا!!!!
من اتحادی که پيش کسوتیمو زير سوال ببره نمی خوام!
در ضمن، ما پيروزيم!
یکشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۳
شنبه، شهریور ۲۸، ۱۳۸۳
پدر سينا مطلبي رو گرفتن فقط چون پدر سينا مطلبيه... ساكت نمونيم.
*****
سر كلاس زمين شناسی ، وقتى استاد از توضيح دقيق چگونگی باريدن برف طورى كه همه بهفمند عاجز می مونه، من به ياد روزهاي برفی، برفهاى پرپری و بخارى نفتی قديمى كلاس، و بچه هايى كه به جاي تخته سياه به شوق تعطيلى فردا به سفيدى اونها ذل زده ان.. مى بارم.
دلم می خواد بلند شم برم پاي تخته، بگم برف اين شكليه، تو شهر من برف مياد، در خونه’ ما آبيه، شيشه هاش قرمز و سبزن. بابام می ره بالا پشت بوم برفها رو پارو می کنه منم باهاش می رم اما زود سردم می شه و می رم دم بخاری..عصر وقتی با يه كاسه پر از برف ميام خونه، مادربزرگم توش برام شربت آلبالو كه خودش درست كرده مي ريزه..
*****
من هم از روز دوشنبه تا هر وقت كه دوباره بيام كافي نت اسم وبلاگم رو به "امروز" تغيير مي دم و خبر ها رو منعكس مى كنم.
*****
سر كلاس زمين شناسی ، وقتى استاد از توضيح دقيق چگونگی باريدن برف طورى كه همه بهفمند عاجز می مونه، من به ياد روزهاي برفی، برفهاى پرپری و بخارى نفتی قديمى كلاس، و بچه هايى كه به جاي تخته سياه به شوق تعطيلى فردا به سفيدى اونها ذل زده ان.. مى بارم.
دلم می خواد بلند شم برم پاي تخته، بگم برف اين شكليه، تو شهر من برف مياد، در خونه’ ما آبيه، شيشه هاش قرمز و سبزن. بابام می ره بالا پشت بوم برفها رو پارو می کنه منم باهاش می رم اما زود سردم می شه و می رم دم بخاری..عصر وقتی با يه كاسه پر از برف ميام خونه، مادربزرگم توش برام شربت آلبالو كه خودش درست كرده مي ريزه..
*****
من هم از روز دوشنبه تا هر وقت كه دوباره بيام كافي نت اسم وبلاگم رو به "امروز" تغيير مي دم و خبر ها رو منعكس مى كنم.
یکشنبه، شهریور ۲۲، ۱۳۸۳
تقاضاي تلفن كرده بودم و قرار بود بعد از دو سه روز بياد. امروز بعد از يه هفته كه رفتم شركت گفتن تقاضاي شما رد شده چون خارجي هستين.
صاحبخونه ام هم رفته دوبي پيش دخترش و تا يك ماه نمياد. اگه بود حتماَ يه جوري برام درستش مي كرد.
مي خواستم امروز مامانم اينا رو با وب كم ببينم و خونه مو نشونشون بدم. خيلي حالم گرفته شد و نمي فهمم چرا خارجي بودن معني اش اينه كه نمي تونم تلفن داشته باشم.
برگشتنه دم يه كتاب فروشي، جايي كه هيچ علامت پارك ممنوعي نبود پارك كردم كه يه كتاب بخرم. بعد از دو ثانيه ديدم موتورمو دارن با كاميون مي برن.
خلاصه تقريباَ داشت گريه ام مي گرفت كه پليس قبول كرد با يه مبلغي جريمه ( رشوه) موتورمو پس شده. منم كه مي دونستم اگه موتورمو ببره بايد ده برابرشو بدم از خدا خواسته پولو دادم و رفتم...
وقتي اومدم خونه دستمو موقه’ خورد كردن سير ناجور بريدم طوري كه يه قسمت از گوشت انگشتم به پوست آويزون شد. هر طوري بود ضد افوني و پانسمانش كردم و بعد يه قهوه براي خودم درست كردم ( شكر تموم شده بود و يادم رفته بود بخرم) و نشستم به گريه كردن و قهوه خوردن.
تا حالا فكر مي كردم پليس ايران بدترين پليس دنياست اما مثل اينكه پليس كلاَ چيز مزخرفيه. بي خود نيست انقدر سريال هاي پليسي كه قهرمان هاي دوست داشتني داره مي سازن.
بعد ديدم نمي شه بايد حتماّ زنگ بزنم به خونه مون. آخه يه هفته اي كه فكر مي كردم تلفنم مياد زنگ نزده بودم.
بعد كه اومدم زنگ زدم خونه، ديدم نمي شه نيام كفي نت و اينا رو ننويسم...
××××××
تو روخدا مواظب خودتون باشين. حتي من از اينجا دارم احساس نا امني مي كنم.بلاگرهايي كه سر شناس هستين، ننويسين. چند وقت ننويسين خواهش مي كنم!
××××××
زيتون از غرق شدن دو تا پسر توي درياي شوم شمال نوشته بود. از خوندنش خيلي غصه دار شدم. بابا نرين شمال تورو خدا برين استخر!
خيلي ابريم امروز... نمياين پيشم يه قهوه بخوريم؟
×××××××
براي يازدهم سپتامبر..
بهت و وحشتم رو موقه’ ديدن صحنه’ برخورد هواپيما به برج هيچ وقت فراموش نمي كنم...
به ياد قربانيان بي گناه وحشيگري مذهبي و غير مذهبي.. به احترام بازمانده هاشون.. و به احترام دختر نوجواني كه در نكا به تازگي اعدام شده.. سرم رو خم مي كنم.. اشكم مي چكد.
صاحبخونه ام هم رفته دوبي پيش دخترش و تا يك ماه نمياد. اگه بود حتماَ يه جوري برام درستش مي كرد.
مي خواستم امروز مامانم اينا رو با وب كم ببينم و خونه مو نشونشون بدم. خيلي حالم گرفته شد و نمي فهمم چرا خارجي بودن معني اش اينه كه نمي تونم تلفن داشته باشم.
برگشتنه دم يه كتاب فروشي، جايي كه هيچ علامت پارك ممنوعي نبود پارك كردم كه يه كتاب بخرم. بعد از دو ثانيه ديدم موتورمو دارن با كاميون مي برن.
خلاصه تقريباَ داشت گريه ام مي گرفت كه پليس قبول كرد با يه مبلغي جريمه ( رشوه) موتورمو پس شده. منم كه مي دونستم اگه موتورمو ببره بايد ده برابرشو بدم از خدا خواسته پولو دادم و رفتم...
وقتي اومدم خونه دستمو موقه’ خورد كردن سير ناجور بريدم طوري كه يه قسمت از گوشت انگشتم به پوست آويزون شد. هر طوري بود ضد افوني و پانسمانش كردم و بعد يه قهوه براي خودم درست كردم ( شكر تموم شده بود و يادم رفته بود بخرم) و نشستم به گريه كردن و قهوه خوردن.
تا حالا فكر مي كردم پليس ايران بدترين پليس دنياست اما مثل اينكه پليس كلاَ چيز مزخرفيه. بي خود نيست انقدر سريال هاي پليسي كه قهرمان هاي دوست داشتني داره مي سازن.
بعد ديدم نمي شه بايد حتماّ زنگ بزنم به خونه مون. آخه يه هفته اي كه فكر مي كردم تلفنم مياد زنگ نزده بودم.
بعد كه اومدم زنگ زدم خونه، ديدم نمي شه نيام كفي نت و اينا رو ننويسم...
××××××
تو روخدا مواظب خودتون باشين. حتي من از اينجا دارم احساس نا امني مي كنم.بلاگرهايي كه سر شناس هستين، ننويسين. چند وقت ننويسين خواهش مي كنم!
××××××
زيتون از غرق شدن دو تا پسر توي درياي شوم شمال نوشته بود. از خوندنش خيلي غصه دار شدم. بابا نرين شمال تورو خدا برين استخر!
خيلي ابريم امروز... نمياين پيشم يه قهوه بخوريم؟
×××××××
براي يازدهم سپتامبر..
بهت و وحشتم رو موقه’ ديدن صحنه’ برخورد هواپيما به برج هيچ وقت فراموش نمي كنم...
به ياد قربانيان بي گناه وحشيگري مذهبي و غير مذهبي.. به احترام بازمانده هاشون.. و به احترام دختر نوجواني كه در نكا به تازگي اعدام شده.. سرم رو خم مي كنم.. اشكم مي چكد.
شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۳
چند هفتهء ديگه پرکتيکال جانورشناسيم مي رسه به سوسکولوجي. دقت بفرماييد، در يک آزمايشگاه پر از سوسک مرده، ندا جانتان بايد سوسک رو تشريح کرده و آن را خوب زير و رو نمايد و شکل آن را بکشد و بعد تشريف ببرد نهار بخورد.
هيچ جوري هم نمي تونم از زيرش در برم وگرنه حتما مي افتم..... کمکم کنين..
فعلن برم که خورد و خاکشيرم.
هيچ جوري هم نمي تونم از زيرش در برم وگرنه حتما مي افتم..... کمکم کنين..
فعلن برم که خورد و خاکشيرم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)
بايگانی وبلاگ
-
▼
2004
(181)
-
▼
سپتامبر
(12)
- استراق سمع اجباری... ببين چی بهت می گم. سعی کن هم...
- ديروز جشن تولد خدای فيل سر با مراسم رنگ پاشی مردم ...
- نشريه های زنان هميشه جزو اولين سانسور شده ها هستند...
- چند روزه تولد يکی از خداهای هندی هاست (نمی دونم شا...
- دوست من نگران فرديت من نباش. کارم شايد جالب نباشد،...
- ديروز با اينکه فرداش يعنی امروز امتحان خفنی داشتم ...
- تا آخر اين هفته، اسم وبلاگمو به يکی از سايت های خب...
- نمی خوام نمی خوام نمی خوام!من نمی خوام. من همينم ک...
- امروز او میخواهد صدای وبسایتهای اصلاحطلب به گ...
- پدر سينا مطلبي رو گرفتن فقط چون پدر سينا مطلبيه......
- تقاضاي تلفن كرده بودم و قرار بود بعد از دو سه روز ...
- چند هفتهء ديگه پرکتيکال جانورشناسيم مي رسه به سوسک...
-
▼
سپتامبر
(12)