جمعه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۴

رستوران ايرانی ها که می ری، طرف زورش مياد بهت سرويس بده، همکار هنديشو می فرسته جلو. آقا پسری که دوست دختر ايرانی داره، توقع داره لباسشم دختره براش اتو کنه (و دختره هم می کنه، و عجيب لج من در وامده بود وقتی اين ماجرا رو شنيدم) همين آقا (نه دقيقاً همين)، اگه يه دختر غربی به تورش بخوره، (که تازه توريسته و معلومه که زود بر می گرده کشورش و چه بسا همه چيز تموم می شه) زنگ می زنه به مامانش اينا، می گه براش دوهزار دلار بفرستن چون بايد برای دوست دخترش خرج کنه (و مامانش اينا فرستاده بودن).
مامانه اومده پسرش رو ببينه، دختر همکلاسيش رو می بينه و بهش می گه تو چه بامزه ای بيا با پسر من دوست شو. سفر بعدی وقتی می بينه پسرش با دختره جور شده و دارن تو يه سوسايتی و واحد های روبروی هم زندگی می کنن قرقرش شروع می شه و به فاصلهء کمی از اومدنش دوستی اينا به هم می خوره. اما دختره تا يکماه بعد از به هم خوردن دوستيشون (تا اين مدتش رو من خبر دارم) دنبال اينه که به سر و وضع پسره برسه و مراقب تميزی و اتوشدگی لباسهاش باشه.


***


دخترهايی رو می بينم که اينجا درست همونجوری که تو ايران هستن می گردن. يعنی با مانتوی کوتاه، روسری يه کم عقب و يه عالم آرايش. تحليل اگه بخوايم بکنيم؛ عقب بودن روسری يعنی اينکه اين خانم اعتقادات مذهبی آنچنانی نداره. اين به اضافهء آرايش غليظ، يعنی اينکه شديداً مهمه براش ديگران (عموماً آقايون) بهش به چشم دختر خانم زيبا و نجيب و وفادار نگاه کنن. در اينکه کسی سعی کنه هر جور که فکر می کنه درسته از نظر ديگران شايسته به نظر بياد ايرادی نيست. اما با اين رفتار و نگاه تحقير آميزی که بيشتر اين آقايون به دخترهای ايرانی دارن، آيا اين همه خود کشون جايی می تونه داشته باشه؟ پس چرا يه کم فارغ از نظر ديگران زندگی نکنيم؟

آرايش بد نيست. خيلی هم فرح بخش و خوبه. اما وقتی می شه ماسکی برای قايم کردن صورت پشت خودش، ديگه هيچ احساس خوبی نمی تونه به آدم بده. فقط ترس دائمی از پاک شدن (ديده شدن واقعيتی که نمی خوايم ديگران ببينن؟) و کج و کوله شدننش می مونه. آدم دلش می خواد بهشون بگه خانم، اين صورت مال توئه، تنها صورتی که داری. چرا هر وقت خودت دلت می خواد آرايشش نمی کنی؟ چرا از نشون دادنش به مردم وحشت داری؟ اگه فکر می کنی اونقدرها زيبا نيستی که بدون آرايش بری بيرون، يه لحظه بشين فکر کن، آيا هميشه تو خيابون مسابقهء زيبايی به پاست؟ کی به تو گفته وظيفه داری هميشه خوشگل باشی؟ ( هر کی بوده الهی به تير غيب گرفتار بشه.) حالا که اومدی اينجا و داری سختی اش رو تحمل می کنی، بازم اون روسری رو می ندازی سرت که هيچ اعتقادی به پوشيدنش نداری؟ چرا از اين فرصت برای "خود بودن" استفاده نمی کنی؟ يک بار تصميم بگير همونطور که خودت اعتقاد داری درسته لباس بپوشی (ممکنه در اين صورت چادر سرت کنی يا با شلوار کوتاه بگردی). يک روز با صورت شسته برو بيرون بذار يه آدم معمولی باشی (پوستت هم کمی آفتاب و باد بخوره بهش) نه يک دختر خوشگل. گاهی وقتها معمولی بودن بهت فرصت می ده زندگی کنی.
راستی، می دونستی زندگی خيلی کوتاهه؟


***


نمی دونم برای بقيه هم پيش اومده يا نه، بعضی وقعا احساس می کنم بعضی جاهای بی ربط مغزم شديداً نزديک هم هستن. مثلاً قسمت يادگيری با قسمت خاطرات بد و معمولاً دور دست. مثلاً وقت درس خوندن، به خصوص جاهای مشکلتر که يادگيريش هم به طبع تمرکز بيشتری لازم داره، يه دفعه ياد اون کفش ورزشی ساق دار خوشگلم می افتم که فلان همکلاسی زورگوم ازم گرفت و وقتی می خواستم ازش پس بگيرم نزديک بود کتکم بزنه. بيشتر هم اين که ازش ترسيدم وبی خيال کفشم شدم حواسمو پرت می کنه و بعد تو خيالم يه کتک مفصل بهش می زنم و می گم يالا همينجا کفشامو دربيار و پابرهنه و خاکی می فرستمش خونه و دوباره شروع می کنم خوندن. بعد به فاصلهء چند ثانيه دوباره مثلاً يه سوتی عجيب غريب ده سال پيشم يادم مياد و فکر مي کنم اين چه کاری بود آخه من کردم؟ و بعد دوباره سعی می کنم تمرکز کنم و همينجوری تا آخر.


***


يه بار سر کلاس يه استاد خيلی بداخلاق و پر ديسيپلينی که رئيس ديپارتمان جئولوجی هم هست، اون موقه که شديداً دلتنگ شده بودم، استاده داشت زور می زد به بچه ها بگه برف چيه جريانش، من به ياد برف های درشت آذر ماه که هيچوقت هم روی زمين نمی نشست بی اختيار اشکام می اومد. بلدم چطوری گريه کنم کسی متوجه نشه اما به شرطی که روبروم نباشه. اين استاده ديد، اما من شروع کردم با لبخند و سرزندگی ساختگی سر تکون دادن و تأييد کردن.. يه کم مضحک بود اما باعث شد به جای توجه بيشتر به درس دادنش ادامه بده. اما از اون به بعد يه جور استثنائی با من خوب شد، که شديداً به نفعم شد چون ژورنال ناقص جئولوجی مو اون بايد امضا می کرد.
يه بار هم سر يه کلاس فوق العادهء توپوگرافی نقشه امو يادم رفته بود با خودم ببرم، همون موقه بود که صابخونهء عزيز و درستکارم از اگريمنت نداشتنم سوء استفاده کرد و بی موقع و غير منتظره گفت يا بايد اجاره رو زياد کنی و يا بلند شی، و من اون روزا به خاطر اين اصلاً تمرکز نداشتم و حواسم به کارهام نبود. استاده وقتی ديد بعضی ها نقشه جلوشون نيست شروع کرد به داد و بی داد که يالا هرکی نقشه نداره بلند شه بره خونه اش. حال صبح يکشنبه کلاس فوق العاده رفتن به اندازهء کافی زور داشت منم ديرم شده بود و صبحونه نخورده رفته بودم خودم هم که قاطی پاتی ديدم اصلاً حوصلهء داد و بی داد اين آقا و بعدش گوش کردن به درسش رو ندارم پا شدم اومدم بيرون، رفتم خونه صبحونه خوردم، بعد برگشتم کالج که اولين کسی که از در اومد بيرون يقه شو بگيرم و جزوه شو قرض کنم و بنويسم. نشسته بودم لب حرهء بالکن که ديدم اومد جلو گفتم الان از همونجا پرتم می کنه پايين اما با لبخند و لحن خيلی مؤدبانه ای گفت من دنبالت اومدم وقتی کلاس رو ترک کردی که بگم من اينو گفتم که بقيه حساب کارشونو بکنن اما تو حرفمو رو جدی گرفتی و اعتراف کردی که نقشه نداری که نشانهء صداقتت بود (لبخند وسيع). من اومددم دنبالت اما ديگه رفته بودی حالا ازت خواهش می کنم به کلاس بپيوندی. منم پيونديدم و تو دلم کلی خنديدم. اين آقاهه با اون همه بد اخلاقی و سختگيريش يه نقطه ضعف بزرگ داشت که من ناخواسته قاپيده بودمش.


***


شنيده بودم با بالا رفتن سن ابروهای آدم می ريزه. چند وقت بود دم ابروی چپم کم پشت شده بود و داشت تا وسط اش خالی می شد و منم گذاشته بودم به حساب پيری زود رس در ناحيهء ابرو. اما از چند وقت پيش ديدم دوباره داره مثل سابق می شه کم کم و الان خوب شده. احتمال می دم که به خاطر اين باشه که وقت نمی کنم زياد به سر و صورتم برسم و ابروهام رو روشن نکردم. البته رنگ برای ابرو فکر نکنم بد باشه (به غير از اينکه ممکنه موهای ابرو و سخت و خشن کنه) من برمی داشتم با کرم بی رنگ کننده ابروهام رو همراه بقيهء صورتم روشن می کردم.


***


متريکس دو يه جوريه که آدم فکر می کنه بايد اسمشو می ذاشتن "سوپر منِ تيپ مشکی با عينک آفتابی و نومزد موتوری و دوقلوهای شرور گيس بريده با ماشين بژ نقره ای فرمون جوانان". ما که جز يه عالم کتک کاری و به احتزاز در اومدن ردای مشکی آقای کيانو (اين آقا بندر عباسی نبوده؟) چيز ديگه ای تو اين فيلم نديديم. آهان يه چيز ديگه ام داره، يه بوسهء آخر هاليوودی در حاليکه قلب خانوم در دست آقا و توسط ايشون شروع می کنه به تپيدن! کارگردانش اون آقاهه که پيکانشو با کشتی برده بود کانادا نبوده؟


***


چند شب پيش يه دسته راه افتاده بود عجيب شبيه دسته های زنجير زنی عاشورا تو ايران، اما دقيقاٌ برعکس. موزيک تو همون مايه های نوحه اما خيلی شادتر، يه عالم علم که به هر کدوم نارگيل يا گل مريم و پارچهء رنگی آويزونه، و به جای زنجير رشته های کنفی (؟) و آدمهايی که در حال رقص و تکون دادن رشته ها از اين کوچه به اون کوچه می رن و مردم هم دنبالشون راه می افتن و تماشا می کنن. موقع گرفتن اين عکسها داشتم فکر می کردم نمی شه مردم تصميم بگيرن محرم ها به جای زنجير، از يه چيزی مثل اين استفاده کنن و به عنوان نماد عزاداری به پشتشون بزنن که به بدنشون آسيب نزنه؟ مگه نمی گن آسيب رسوندن به بدن گناه داره؟

یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴

-خاله دم قرمزی، بنزين منو ندیدی؟
-وا! چه حرفا! من اينجا نشستم روی تخمام، چکار به بنزين تو دارم؟
-آخه نيست هميشه بالای مهتابی پارکينگ نشستی، گفتم شايد ديده باشی کی اومده کی نيومده... تازه يه عالم بنزين زده بودما.. باکم خالی خاليه....
-خدا ازش نگذره خواهر.. راستش منم واسه اين تخمام خيلی دلواپسم ..چرا واچمن تون روزا نمياد؟
-آره فقط شبا هست.. اون دفه م آينه امو از جا کنده بودن.
-يکی از تخمای منم اين کلاغ بی همه چيز برداشته بود.. خدا رحم کرد همه شو نبرد..يعنی اگه آقامون به موقع نرسيده بود همهء جيگرگوشه هامو برده بود..الهی خير نبينه..
-الهی... خوب خاله دم قرمزی، مواظب خودت باش.
- توهم مواظب مال و اموالت باش ..به کلاغجون هم سلام برسون.


-آقا شلواره، بنزين منو نديدی؟
-دهه آبجی چشماتو درويش کن! مث که ما تازه از پا در اومديما!
-واه واه حالا چه از آسمون افتاده ای درش آورده باشه خوبه... بفرمايين اينم درويش. حالا بنزين منو ديدی يا نه؟
-والا آبجی اين دور و ورا يه بنزينی بايد باشه.. صاحابم هر وقت می ره اونجا کلی بنزين می پاشه به من.. راستش هيچ خوب نگه م نداشته..می بينی که چطوری قالبی درم آورده و معلوم نيست ک*ن برهنه کجا گذاشته رفته...هی.. جوونی.. اون موقه ها که نو بودم تام می کرد می ذاشتم تو کمد، گاهی ام اوتوم می کرد.. راستش از اوتو زياد خوشم نمی اومد، نيس که فلزی بود، مورمورم می شد، گاهی م خيلی داغ بود می سوختم...
-آهان.. پس اينطور.. باشه، پس من برم. مرسی از راهنماييت.
-خواهش می شه آبجی.. می گما، شوما يه وقت شلوارتو اينجوری ول نکنی وسط خيابون، گناه داره به خدا...
-آهان، باشه. سعی می کنم يادم بمونه شلوارمو وسط خيابون در نيارم. مرسی از يادآوريت.


-آقا علمی، بنزين منو نديدی؟
-نهی، ميای با هم دور علم برقصيم؟
-آره ، صبر کن کيفمو بدم يکی نگه داره.....


-آقا بوداهه، بنزين منو نديدی؟
-می ذاری مديتيشنمو بکنم يا نه ای کافر بيگانه؟
-چرا می زنی؟ خوب بگو نديدم!
-عجب بچه پروييه ها! پامی شم ميام سنگت می کنما! برو بينم! دهه...
-تو برو دستتو بگير زير نافت يه وقت نيفته زمين.


***

شکلات رو قبلاً از فيلمی مون کرايه کرده بودم و ديده بودم. اما هر وقت تلويزيون نشونش می ده بازم دوست دارم ببينم و تا حالا ازش سير نشدم.



"ويان" با دخترش وارد دهکده ای شده که در اون زنی بعد از چهل و سه سال که از کشته شدن شوهرش گذشته هنوز نمی تونه به خودش اجازه بده به بودن با مرد ديگه ای فکر کنه، حتی اگه اين "بودن" در حد نشستن روی دو صندلی کنار هم تو کليسا برای شنيدن موعظهء هفتگی کشيش باشه. اما او بدون توجه به اين واقعيت ها از اينکه بگه هرگز ازدواج نکرده ابايی نداره، و مثل دفعه های قبل بهاش رو هم می پردازه.
از ميون نکته های ظريف و زيباش اينو خيلی دوست دارم:
اونجايی که داره تابلوی مغازه شو نسب می کنه و ريناود مياد رد می شه و بعد بر می گرده اين موجود رنگارنگ و پر از تفاوت بالای نردبون رو برانداز می کنه، ديان انقدر احساس طبيعی بودن داره که فکر می کنه يه جای تابلو -يا طرز نسب شدنش- بايد ايراد داشته باشه و اصلاً متوجه نمی شه که موضوع زير سؤال خود اونه.

اينجا عکس های بيشتری هست.
***

خونه های هندی يه فضای تاقچه مانند داره نزديک سقف، که يه جور انباری به حساب مياد اما اينطور که من ديدم بيشتر مورد استفادهء مارمولک ها برای قايم شدن قرار می گيره. تو خونهء من اين فضا بالای حمومه و صاحبخونه ام هر چی چيز اضافه داشته ريخته اون بالا. بهش گفتم برشون داره و گفت نمی تونه منم سعی کردم خودمو وفق بدم و بعد از چند وقت هم عادت کردم به اينکه فکر نکنم چه جور اکوسيستمی ممکنه اون بالا وجود داشته باشه.
چند وقت پيش ديدم صدای خش خش و پِرپر مياد. اول فکر کردم صدا از پره های فن هست، بعد ديدم نه، انگار از همون طرف مياد. چون کاری از دستم بر نمی اومد سعی کردم نشنيده بگيرم و صدای موزيک رو يه کم بلند کردم.
گذشت تا اينکه نسيم اومد خونه م. يه شب که صدا شديد شده بود بهش گفتم چی فکر می کنم و بعد يه ميلهء بلند برداشتيم و اون بالا حرکتش داديم. اما هيچ موجودی پيداش نشد.
بهش گفتم می دونی چيه؟ فکر کنم بدبخت شدم. يه موجودی اون بالا زخمی و در حال مرگه وگرنه با اين همه چوب زدن بيرون می اومد. حالا وقتی بميره من چطوری بايد اون بالا رو تميز کنم؟
نسيم گفت من می رم بالا می بينم. منم با اينکه به نظرم خيلی فداکاری عميقی بود چيزی نگفتم که پيشمون نشه. براش قلاب گرفتم و رفت اون بالا. بعد از يه فصل هرهر و کرکر سر بالا رفتنش، گفت می دونی جريان چيه؟ اين بالا يه پنجرهء کوچيک هست که توری هم داره، يه کبوتر اومده پشت اين دريچه لونه کرده. صدای پرپر و خش خش مال اينه...
بعد هم با کلی هرهر و کرکر از روی کلهء من اومد پايين.
گذشت تا اينکه يه روز تو حموم بودم که با کمال حيرت صدای ضربهء انگشت به شيشهء پنجره رو شنيدم. با چشم و چال کفی و بسته يه لحظه تجسم کردم که يه نفر پشت پنجرهء طبقه چهارم توی هوا شناوره و داره خيلی مودبانه به پنجره می زنه که بگه "ببخشين مزاحم شدم، می شه يه کم آهسته تر آواز بخونين؟"
چشممو هر جوری بود باز کردم، ديدم اين کبوتره از بالا اومده پنجره و داره نوک می زنه به پنجره. از پشت شيشهء مشجر نفهميدم داشت چی کار می کرد، شايد پرهاشو پوش می داد يا چيزی می خورد که کله اش هی می خورد به پنجره. منم از اين طرف چند تا ضربه زدم به شيشه ببينم چکار می کنه. يه خورده ديگه کارش رو ادامه داد و بعد رفت.

***

من: اين که سفارش دادی اسمش چی بود؟
اون: رست لم...امتحان کن خيلی خوش مزه اس..
من: نه مرسی.. چربه
اون: نه بابا گوشت بزه.. گوسفند نر می شه بز ديگه نه؟
من (با دهن باز): چی گفتی؟ هاها!... يه بار ديگه بگو..
اون: آهان، نه! بز ماده گوسفنده!
من: !!!
اون: اِ نه همون اول درست گفتم ديگه! اگه راست می گی پس چرا بچه شون می شه بره؟
من: آهااااااااااان چون بچهء گوسفد بره اس پس باباش بزه! هاها! صبر کن اينو بنويسم حيفه.
اون: نه اول جواب منو بده!!! اگه اينطوری نيست اين چرا اسمش لمه؟

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۴

لنس آرمسترانگ نویسندهء live strong می گه:
سرطان بهترين چيزی بود که در زندگی برای من پيش اومد.

چطور ممکنه کسی همچين حرفی بزنه؟

توی مغز ما کلمهء سرطان با عبارت "علاج ناپذير" به هم چسبيدن چون دائم دربارهء شيمی درمانی های طولانی و کمتر نتيجه بخش و جراحی و جدا کردن بافت سرطانی شنيديم و شايد همه به نوعی از پيش اومدنش برای خودمون وحشت داريم.
آيا آدمی هست که حتی در مقابل اين هم از پا در نياد؟ آيا کسی هست که از اين آجر علاج ناپذير که افتاده روی سرش پله ای زير پاش برای بالا رفتن بسازه؟

مثل اينکه هست.

چند سال پيش يه جا خوندم تو هر موقعيتی، بايد دقت کرد به اين که سوال درست رو پرسيد. فکر کنم تو يکی از کتاب های آنتونی رابينز بود من اون موقه ها زياد از اين نوع کتابها می خوندم. همهء اون نظريه ها رو الان قبول ندارم اما اين حرف تو خيلی موقعيت ها مشکل منو حل کرده. پرسيدن سوال درست..
تو همون کتاب نوشته بود، مردی در اردوگاه کار اجباری آلمان نازی گير افتاده بوده و خانواده اش همه توسط نازی ها کشته شده بودن. اين مرد هر روز از خودش می پرسيده: برای رهايی از اينجا چه کار بايد بکنم؟ چطور بايد از اينجا خلاص بشم؟و بالاخره راهش رو هم پيدا می کنه.


سوال غلط اينجا چی می تونست باشه؟
-چرا خوانواده ام کشته شدن؟ بچه م (مثلاً ) چه گناهی کرده بود؟ ای خدا چرا من؟ مگه من چه کار کرده بودم؟
و تا دلت بخواد از اين سؤالها می شه رديف رد.

سرطان چيزيه که ممکنه برای هر کسی پيش بياد. يک سری سلول های بدن شروع می کنن به رشد بی رويه و دائم غذای بيشتری مصرف می کنن و دفرمه می شن و روز به روز شروع می کنن به زياد شدن (اگه اطلاعاتم غلطه درستش رو بگين لطفاً). تو يه همچين موقعيتی چکار می شه کرد؟

می شه هر روز يه تيکه از بدن رو بريد و دور انداخت. می شه نشست و تموم شدن رو تماشا کرد.. می شه نقش قربانی رو به خوبی ايفا کرد.

اما راه ديگه ای هم انگار هست. آدمهايی هستن که ادعا می کنن به سرطان پيروز شدن.
برای آدمی که زندگيش در خطره چيزی برای از دست دادن هست؟ پس چرا روش اونها رو -هر چی که هست- امتحان نکرد؟

من اگه روزی تو اين موقعيت قرار بگيرم، حتماً می رم دنبالش و حسابی تحقيق می کنم. کسانی که می گن از راه تجسم سلول های سرطانی رو نابود کردن حتماً جايی مطالب بيشتری ازشون هست. مثلاً اون خانم مسنی که با کمک بازی کامپيوتری و نيروی تخيل خودش سرطان خونش رو از بين برد و چند سال پيش مصاحبه اش رو ديدم. چقدر بچه ها و نوه هاش از اينکه مادرشون رو دوباره به دست آورده بودن خوشحال بودن.. و خودش چقدر محکم و پر ابهت به نظر می اومد.

راستی کسی که از دست و پنجه نرم کردن با يه همچين حريفی پيروز بيرون بياد، تبديل به چه جور آدمی می شه؟ با شکوه..؟ شايد اين برای توصيفش کم باشه.

***

به جرأت می تونم بگم مزخرف ترين داستانی که ممکنه يه نفر ازش فيلم بسازه چيزيه که تو اسپايدر من اتفاق می افته.
اگه با گاز يا نيش يه عنکبوت کسی دی ان ای هاش تغيير کنه و بشه يه همچين چيزی من تو اين فصل تخم ريزی تا حالا پشه بانو شده بودم.
خلاصه خيلی لوس و آبکيه اين اسپايدرمن.

***

دقت کردين انسان هر چه در جادهء تمدن و مدرنيته جلوتر می ره بد تيپ تر می شه؟
از نقاشی ها و فيلم هايی که قرن نوزدهم اروپا رو نشون می ده می شه ديد که مردم وحشتناک خوشتيپ بودن. البته زنها زلم زيمبو زياد به خودشون آويزون می کردن. ايران قرن نوزده که از بی کفايتی قاجار در غذاب بوده و مردم شديداً گرفتار فقر و بيماری و نا امنی بودن.از شرق دور هم چيزی نمی دونم.

اما در کل آدم هر چی می گذره داره راحت طلب تر و آسون گيرتر می شه (به جز هندی ها که هنوز هم در آويزون کردن انواع زلم و زيمبو و پيچيدن يه پارچهء هفت متری به دور خودشون پشتکار تحسين برانگيزی نشون می دن) و همينطور هم کمتر وقت به خود رسيدن رو داره.


***

برای گرفتن عکس قبلی اين دوربين رو زوم کرده بودم، برای همين اينجوری افتاد. ميون گداهای پونه اينا از همه رنگی تر هستن. حکمت اون مار خشک شده که انداخته گردنش نمی دونم چيه اما توی چيزهايی که به هندی گفت برای اينکه منو مجاب به پول دادن کنه کلمهء شيوا رو شنيدم، شايد مثل اين گداهای ايرانی که به ابولفضل و بقيهء شخصيت های مذهبی آدم رو قسم می دن.

بقيهء عکس ها هم فکر می کنم توضيح لازم نداشته باشه.

***
اينو نخونين.

تازگی ها انقدر موهام می ريزه که همه جا تو خونه می تونم مو پيدا کنم. و تقريباً تو هر غذايی که درست می کنم ( گفتم که نخون!). فرض کن من مامان بودم. بچهء بيچاره لابد از غذا خوردن می افتاد.

***
انواع و اقسام فروشنده ها و بازارياب ها گاه و بی گاه در خونه ام رو می زنن و سعی می کنن چيزی بهم بفروشن. از بليط استخر گرفته تا ظروف چينی. گاهی هم اونهايی که در می زنن خودشون رو از طرف مؤسسه های خيريه يا مثلاً مبارزه با الکليسم و از اين حرفا معرفی می کنن.
چند وقت پيش تصميم گرفتم تا بابای طفلکيم داره خرجمو می ده به هيچ گدای رسمی و غير رسمی کمکی نکنم. اون موقع هام که اينکارو می کردم هميشه درگير اين بودم که اين کار درسته اصلاً يا نه. البته بگذريم که تو بارون از جلوی اون مادر و دختر که رد می شم به هيچ وجه قلبمو با مقاومت بی جا خراش نمی دم. تازه يه خورده نازشون هم می کنم.
خلاصه، داشتم از اينهايی که ميان در خونه ام رو می گفتم. راستش هيچ از حرکت هيچ کدومشون خوشم نمياد. خيلی وقتا غرق کاری هستم يا موقع استراحتم هست و اينها عجيب سر به زنگاه مزاحم می شن.
امروز يه پسری اومده بود، سينه شو که اسمش با پلاکی روش نوشته شده بود سپر کرده بود و اصرار داشت که چيزی رو امضاء کنم. از حرفاش فقط اينو فهميدم که همسايه پايينيم هم امضا کرده و پونزدهم هم يه خبريه.
هر چی هم بهش می گفتم بابا جان من هندی بيلميرم انگليش سننه؟؟ باز شروع می کرد هندی حرف زدن. آخر سر داشت به زور تقريباً می اومد تو که در و روش بستم. دوباره ديدم داره در می زنه. ايندفه که در و باز کردم گفتم که بابا جانا "مه يه ساين نهی!" تا بالاخره رفت.
يه ساعت بعد با يه نفر مثل خودش يونيفرم پوش اما بزرگ تر اومد. اين آقا اينگيلسی بلد بود و گفت که بايد دفترش رو امضا کنم و يه مقدار هم پول بهشون بدم. گفتم برای چی " بايد" اينکار و بکنم؟ گفت آخه پونزدهم سای بابا قراره بياد ماهاراشترا و فانکشن داره.. (خدايا فانکشن داره يعنی چی؟ لابد منظورش اينه که سای بابا خانشون می خواد به مردم ماهاشراشترا خاکستر از تو کوزه در بياره نشون بده و از اون معجزه پعجزه هاش و اين منظورش از فانکشن اينه...) تو دلم می گم من به اون شارلاتان يک متری تون يه نخود هم نمی دم و بلند می گم گوش کن. من هندی نيستم و سای بابا رو نمی شناسم، يه روپيه هم بهت نمی دم، چيزی رو هم امضا نمی کنم. اگه يه بار ديگه مزاحمم بشين يه راست به پليس ازتون شکايت می کنم.
معذرت خواهی می کنه و می ره.
پليس اينها مثل اينکه خيلی کاربرد لولويی داره من چند بار امتحان کردم.

***

سنی نداره که ازش توقع داشته باشم منو يادش مونده باشه. ديروز وقتی گوشی رو از دست مامانش گرفت گفتم مثل هميشه می گه سلام و تندی بدون اينکه منتظر جواب بشه گوشی رو می ندازه و می ره. فسقلی می گه دلم برات تنگ شده، بيا ببينمت! هاها! ايکبيلی!شايد دفهء ديگه که ببينمش زياد فسقلی نباشه و ديگه خرس بازی و کاميون بازی و تفنگ بازی بهش مزه نده.. افسوس که اونقدرها باهاش بازی نکردم. خيلی بچهء باهوش و بامزه ايه و اگه با حوصله و علاقه باهاش بازی کنی يک لحظه لوس بازی و نق نق و اذيت نداره. اما من هميشه حوصلهء بازی نداشتم. هر وقت می رفتم خونه شون دوست داشتم با مامانش- بهترين دوستم- قهوه بخورم و چرت و پرت بگيم و بخنديم. يا اگه شوهرش خونه بود با هم سه تايی قليون بکشيم. اما اگه الان می تونستم ببينمش حتماً هر کاری می تونستم برای به پا کردن يه ميدون بازی های رنگ وارنگ می کردم.

پنجشنبه، مرداد ۲۰، ۱۳۸۴

بهترین دوست هندیم که همکلاسی هم بوديم امروز رفت تاميل دامپزشکی بخونه. يه دختر هندوچينی مسيحی از ايالت آسام که تو اين مدت که همو شناختيم سعی خودش رو کرد منو به راه راست هدايت کنه.

می گه تا حالا بايبل خوندی؟ می گم آره، اما از موضعش در مورد زنان خوشم نيومد.. با انعطاف لبخند می زنه...
می گه من هميشه توی دعاهام برای تو هم دعا می کنم. آخه تنهايی زندگی کردن خيلی سخته. کاش يه روم ميت داشتی... می گم نگران من نباش، اژدها تنها خوشبخت تره، به نشونهء شوخی بودن حرفم يه چشمک هم حواله می دم..
می گم می ری تاميل مواظب سونامی باش، می گه مهم نيست، هر جا برم خدا با منه، و با آرامش لبخند می زنه.


***

حيف اون همه هويجی که اين همه سال باهاش اينو درست نکردم... احساس می کنم همهء هويجای عمرمو تا حالا حروم کردم.
ان.جی جون، يه غذای معرکهء هندی طلبت! (دوست هم نداشه باشی به زور بايد بخوری. نمی شه که!)



تولد و لپ تاپت هم با هم مبارک. من اون روز انقدر حواسم به دستور کيک هويج بود نديدمش. فکرهای بد و خطرناکم از سرت بيرون کن.. زندگي همين نفسش فقط ارزش داره. يه روزی همه آخريشو می کشيم و بعد برای هميشه هيچ... هيچ مطلق. پس هيچ شادی ای و هيچ غمی و هيچ ترسی اونقدرها بزرگ نمی تونه باشه.. می دونی چی می خوام بگم؟

پ.ن: من هويج رو دو برابر کردم و شکر اصلاً نريختم. برای ذائقه های کم شيرين دوست معرکه می شه. با گردو کشمش هم ريختم، اونم بد نمی شه اگه کشمش دوست دارين.
پ.ن2: همه اش يه طرف عطر دارچينش يه طرف...

***

ديشب خواب می ديدم دوساعت دارم لباس می پوشم. با يه عده که نمی شناختم مهمونی گرفته بوديم و لباسه انقدر قشنگ بود (با کفشای برق برقی) که بيدار که شدم کيفور بودم. با اين وضع ديسکوهای مهاراشترا که نمی دونم چرا يه مدته دوازده تعطيل می شن، و ناياب بودن مهمونی اين خواب خيلی ذوغ آفرين بود.


***

اجارهء نيمهء دوم سالو يه جا دادم و تا فوريه از صابخونه خبری نيست... نفس راحت.. قدر خونه تونو بدونين اگه مستأجر نيستين. تو خونهء يکی ديگه زندگی کردن خيلی حس جالبی نداره. اصفهانيا اول از هر کاری سعی می کنن برای خودشون يه خونه دست و پا کنن، اينو از يه دوست اصفهانی شنيدم. بعد با خيال راحت می رن سراغ کسب و کار و با اون زرنگی خاص خودشون و با صرفه جويی به زندگيشون هر روز وسعت می دن.
يه بلايی که دنيای سرمايه داری سر آدم مياره مکيدن همهء شيرهء زندگی با رواج دادن مصرف گرايیه. با اين هيولا فقط با دانش و آگاهی می شه مبارزه کرد، نه با انقلاب و ديکتاتوری های کارگری به وجود آوردن. با ديدن يه تبليغ تلويزيونی اگر آگاه باشيم چه پيامهايی دقيقاً قراره بهمون ديکته بشه، ديگه گولش رو نمی خوريم و تنها بالای چيزهايی که واقعاً نياز داريم سرمايه مون رو خرج می کنيم.
يه کتاب جديداً اومده نمی دونم ايران ترجمه شده يا نه. فکر می کنم هر کسی بايد بخونه. اسمش هست "rich dad, poor dad خيلی قشنگ به آدم آگاهی می ده در مورد پول و اقتصاد، روش منو که کاملاً عوض کرده.

***

اين خيار چنبرهای ناهنجار تو اين بارون هيچ کار ديگه ای جز رشد کردن ازشون انگار بر نيومده...

اين جون ميده برای اونايی که دوست دارن نقاشی بکشن و شعرهای سهارب سپهری رو تو حاشيه اش بنويسن...

اين کاکتوس سه متری هم تقديم به تيلا خانم
پ.ن: هر گونه رشوه دهی در زمنيهء مسابقهء اسم مظفره خانم دختر تيلا خانم که قرار ماه آينده تشريف بيارن دنيا به منظور برنده شدن اسم پيشنهادی بنده يعنی آناهيتا که خيلی قشنگه و نيازی به رشوه دادن و اين حرفام نداره شديداً تکذيب می شود.

اينم تقديم به آقای قمشه ای که فرموده بودن فقط هنر متقارن هنره بعدشم اضافه نمودن اصلاً خدا متقارنه.
پ.ن:جمعی از هنر دوستان بالای ديوار به دنبال ابراز نگرانی در مورد مختصر گرفتگی صدای آقای قمشه ای در آخرين سخنرانی بيانه ای صادر کردند به اين مضمون: اوا آقای قمشه ای خدا مرگمون بده هنوزم بدون کلاه سخنرانی می فرمايين؟ يه وقت کلهء مبارک سرما نخوره! فکر خودتون نيستين فکر ما باشين تو رو خدا...

خونهء پا درختی
می گن طبيعت حق خودشو می گيره.. اينم ثابتش: خونه ای که داره تو پيچک ها غرق می شه.


***

من حالم خيلی گرفته است.

شنبه، مرداد ۱۵، ۱۳۸۴

همبستگی با مردم کردستان



(ترجيح می دم به انتخاب خودشون کردستانِ ايران باشن يا کردستان خالی. فکر می کنم اولی می شه حمايت مشروط.)

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۴

این لینک گوریلا گرلز رو که گذاشتم بالای دیوار تا حالا نگاه کردید؟ یه جورایی بدیع و خلاق هستن. هنرمندن دیگه بالاخره. فمينيسم بعد از اين همه سال- که شايد بشه گفت بيشتر موضع دفاعی داشته و انرژی زياده صرف تعريف خودش کرده- به نظر من نياز به نو آوری داره. وقتی یکی جلوی شما مثلاً بیاد یه حرکت رقص رو تکرار کنه بعد از نیم دقیقه چشم و مغزتون بهش عادت می کنه و دیگه نمی بیننش یعنی با حواس پرتی نگاهش می کنید. اما بلافاصله وقتی حرکت رو عوض می کنه دوباره توجه تون بهش جلب می شه.این گوریلا گرلز هم متخصص "عوض کردن حرکت" و شوکه کردن مردم هستن.
مقاله نوشتن ها و سخنرانیهای کسانی که در زمنیهء فمنیسم مطالعه و دغدغه دارند خیلی ارزشمنده، اما در کنارش هم می شه به طراحی پوسترهای تأثير گذار و گيرا با پيامهای کوتاه اما تکان دهنده فکر کرد. اشکال پيشتر و بيشتر از کلمات روی بيننده اثر می گذارن.


***

موزيک دههء نود مال آدمهای های بود که با هد زدن می رقصيدن، مسائل خيلی فراتر و شايد جدی تر از روزمره رو بيان می کردن و به طبع فکر می کردن آخرشن. موزيک الان مال اونهاييه که بی دريغ قر می دن بدون لحظه ای فروختن فخر فلسفی و فقط با استفاده از پايين تنه. هر کس سعی می کنه سکس بيشتری از خودش انتشار بده و "سکسی تر" باشه.

الان کانال موزيک نيروانا رو گذاشت و فکرم رفت روی اين قضيه که چرا ديگه از موزيک های قديمی لذت نمی برم. ديدم ديگه "های" بودن کرت کوبين حالت رمز آلودش رو از دست داده. اصلاً از اول هم رمز و رازی در کار نبود، ما سر کار بوديم. بعضی ها هنوز رو همون مود موندن درست مثل اونهايی که بعد از مد شدن فرق وسط هنوز کاکل می ذاشتن. يکی اش دوست خودم که به هر کی برقصه می گه طرف عقب مونده است به نظرش انرژی داشتن هم بی کلاسيه.
يا مثلاً پينک فلويد، با ليريک های معما گونه که در شرايط نشئگی بالا سروده شده و به شدت دچار پيچيدگی های غير واقعيه، يا متاليکا که به نظر مياد قضيه رو خيلی جدی گرفته. در حاليکه به نظر مياد مردم اين روزا خيلی ساده تر از اين ها با زندگی کنار ميان.
چيزی که بی رحمانه حقيقيه اينه که همهء ما يه کار داريم تو دنيا اونم اينه که گونهء انسان رو بقا بديم و برای اينکار نياز به جذب يه نر يا ماده از گونه مون با قر کمر يا خوش تيپی داريم. اين انگار تبديل به يه جور مسابقه شده برای باند های موزيک که از اين نياز و وظيفهء انسان مراقبت کنن و در اين راه به رقابت شديدی با هم دچار شدن. کارهای "50cent" رو ديديد؟ هميشه فکر می کنم اين آدم تا حالا تو زندگيش چندبار به چيز ديگه ای غير از سکس فکر کرده؟ ويل اسميت (switch) رودربايستی رو کنار می ذاره و با اشاره به باسن خانم رقاص که انگار به ويبره وصله می فرمايد that's what I'm talking about و بقيه اش ديگه حاشيه است و اصل مطلب همين است.
اين ميون کارهايی مثل مال کلد پلی يا آوريل لاوينگ که نه دست نيافتنی و اون دنيايی و نه مختص به روم به ديوار بايولوجی هست، هم اون "واقعيت" رو داره و هم خوب از "چيپ گيری (!)" اون يکی دور شده.


پ.ن: اسم دختر اينا منو کشته. سيب! دختره بزرگ بشه چی بهشون می گه؟
پ.ن2: ايشون خيلی آدم خوبی هست، از اونم بالاتر خيلی آدم کول ی هست، خيلی هم رفته آفريقا و به فکر گرسنه هاست، من عاشق کارهاش هستم و تنها خوانندهء صدا تو دماغیه که ساعت های آوازش رو گوش می کنم، ولی تو روخدا، سکسی ترين وجترين دنيا؟؟!


***

چندتا عکس از باغ اوشو
مادر و دختر فقير
ديروز تو کوچه بالايی قارچ پيدا کردم.. خيلی دوست دارم يه روز برم از يه جايی مثل جنگل قارچ بچينم، قارچ وحشی بايد خوشمزه باشه. اما اينا از نظر بهداشتی به هيچ وجه قابل اطمينان نبودن.
آفتاب و بارون تند با هم.
من بيچاره بدون چتر به هوای اينکه هوا آفتابيه اينجا داشتم می رفتم قبض برقم رو بدم. راستی شنيدين برق اينجا نسبتاْ خيلی گرونه؟ من نمی دونم اين هنديا پس با انرژی اتمی چکار می کنن؟ چرا انقدر اينجا برق قطع می شه و توليدش هزينه داره؟

پ.ن: يه بدی دوربين ديجيتال اينه که عکس رو که می گيری يکی دو ثانيه بعد از فشار دادن کليد زمان می بره تا عکس گرفته بشه و تو اين مدت هر چيزی ممکنه بياد تو کادر. اينجا چون چتر نداشتم و بارون هم تند بود واينستادم تا کادر خالی شکار کنم. اما برای عکسی که دفعهء می خوام بذارم بالا ديوار ده دقيقه وقت صرف گرفتن موضوعی که اون طرف خيابون بود کردم تا موفق شدم بدون ماشين و موتور داخل کادر عکس رو بگيرم.

بايگانی وبلاگ