رستوران ايرانی ها که می ری، طرف زورش مياد بهت سرويس بده، همکار هنديشو می فرسته جلو. آقا پسری که دوست دختر ايرانی داره، توقع داره لباسشم دختره براش اتو کنه (و دختره هم می کنه، و عجيب لج من در وامده بود وقتی اين ماجرا رو شنيدم) همين آقا (نه دقيقاً همين)، اگه يه دختر غربی به تورش بخوره، (که تازه توريسته و معلومه که زود بر می گرده کشورش و چه بسا همه چيز تموم می شه) زنگ می زنه به مامانش اينا، می گه براش دوهزار دلار بفرستن چون بايد برای دوست دخترش خرج کنه (و مامانش اينا فرستاده بودن).
مامانه اومده پسرش رو ببينه، دختر همکلاسيش رو می بينه و بهش می گه تو چه بامزه ای بيا با پسر من دوست شو. سفر بعدی وقتی می بينه پسرش با دختره جور شده و دارن تو يه سوسايتی و واحد های روبروی هم زندگی می کنن قرقرش شروع می شه و به فاصلهء کمی از اومدنش دوستی اينا به هم می خوره. اما دختره تا يکماه بعد از به هم خوردن دوستيشون (تا اين مدتش رو من خبر دارم) دنبال اينه که به سر و وضع پسره برسه و مراقب تميزی و اتوشدگی لباسهاش باشه.
***
دخترهايی رو می بينم که اينجا درست همونجوری که تو ايران هستن می گردن. يعنی با مانتوی کوتاه، روسری يه کم عقب و يه عالم آرايش. تحليل اگه بخوايم بکنيم؛ عقب بودن روسری يعنی اينکه اين خانم اعتقادات مذهبی آنچنانی نداره. اين به اضافهء آرايش غليظ، يعنی اينکه شديداً مهمه براش ديگران (عموماً آقايون) بهش به چشم دختر خانم زيبا و نجيب و وفادار نگاه کنن. در اينکه کسی سعی کنه هر جور که فکر می کنه درسته از نظر ديگران شايسته به نظر بياد ايرادی نيست. اما با اين رفتار و نگاه تحقير آميزی که بيشتر اين آقايون به دخترهای ايرانی دارن، آيا اين همه خود کشون جايی می تونه داشته باشه؟ پس چرا يه کم فارغ از نظر ديگران زندگی نکنيم؟
آرايش بد نيست. خيلی هم فرح بخش و خوبه. اما وقتی می شه ماسکی برای قايم کردن صورت پشت خودش، ديگه هيچ احساس خوبی نمی تونه به آدم بده. فقط ترس دائمی از پاک شدن (ديده شدن واقعيتی که نمی خوايم ديگران ببينن؟) و کج و کوله شدننش می مونه. آدم دلش می خواد بهشون بگه خانم، اين صورت مال توئه، تنها صورتی که داری. چرا هر وقت خودت دلت می خواد آرايشش نمی کنی؟ چرا از نشون دادنش به مردم وحشت داری؟ اگه فکر می کنی اونقدرها زيبا نيستی که بدون آرايش بری بيرون، يه لحظه بشين فکر کن، آيا هميشه تو خيابون مسابقهء زيبايی به پاست؟ کی به تو گفته وظيفه داری هميشه خوشگل باشی؟ ( هر کی بوده الهی به تير غيب گرفتار بشه.) حالا که اومدی اينجا و داری سختی اش رو تحمل می کنی، بازم اون روسری رو می ندازی سرت که هيچ اعتقادی به پوشيدنش نداری؟ چرا از اين فرصت برای "خود بودن" استفاده نمی کنی؟ يک بار تصميم بگير همونطور که خودت اعتقاد داری درسته لباس بپوشی (ممکنه در اين صورت چادر سرت کنی يا با شلوار کوتاه بگردی). يک روز با صورت شسته برو بيرون بذار يه آدم معمولی باشی (پوستت هم کمی آفتاب و باد بخوره بهش) نه يک دختر خوشگل. گاهی وقتها معمولی بودن بهت فرصت می ده زندگی کنی.
راستی، می دونستی زندگی خيلی کوتاهه؟
***
نمی دونم برای بقيه هم پيش اومده يا نه، بعضی وقعا احساس می کنم بعضی جاهای بی ربط مغزم شديداً نزديک هم هستن. مثلاً قسمت يادگيری با قسمت خاطرات بد و معمولاً دور دست. مثلاً وقت درس خوندن، به خصوص جاهای مشکلتر که يادگيريش هم به طبع تمرکز بيشتری لازم داره، يه دفعه ياد اون کفش ورزشی ساق دار خوشگلم می افتم که فلان همکلاسی زورگوم ازم گرفت و وقتی می خواستم ازش پس بگيرم نزديک بود کتکم بزنه. بيشتر هم اين که ازش ترسيدم وبی خيال کفشم شدم حواسمو پرت می کنه و بعد تو خيالم يه کتک مفصل بهش می زنم و می گم يالا همينجا کفشامو دربيار و پابرهنه و خاکی می فرستمش خونه و دوباره شروع می کنم خوندن. بعد به فاصلهء چند ثانيه دوباره مثلاً يه سوتی عجيب غريب ده سال پيشم يادم مياد و فکر مي کنم اين چه کاری بود آخه من کردم؟ و بعد دوباره سعی می کنم تمرکز کنم و همينجوری تا آخر.
***
يه بار سر کلاس يه استاد خيلی بداخلاق و پر ديسيپلينی که رئيس ديپارتمان جئولوجی هم هست، اون موقه که شديداً دلتنگ شده بودم، استاده داشت زور می زد به بچه ها بگه برف چيه جريانش، من به ياد برف های درشت آذر ماه که هيچوقت هم روی زمين نمی نشست بی اختيار اشکام می اومد. بلدم چطوری گريه کنم کسی متوجه نشه اما به شرطی که روبروم نباشه. اين استاده ديد، اما من شروع کردم با لبخند و سرزندگی ساختگی سر تکون دادن و تأييد کردن.. يه کم مضحک بود اما باعث شد به جای توجه بيشتر به درس دادنش ادامه بده. اما از اون به بعد يه جور استثنائی با من خوب شد، که شديداً به نفعم شد چون ژورنال ناقص جئولوجی مو اون بايد امضا می کرد.
يه بار هم سر يه کلاس فوق العادهء توپوگرافی نقشه امو يادم رفته بود با خودم ببرم، همون موقه بود که صابخونهء عزيز و درستکارم از اگريمنت نداشتنم سوء استفاده کرد و بی موقع و غير منتظره گفت يا بايد اجاره رو زياد کنی و يا بلند شی، و من اون روزا به خاطر اين اصلاً تمرکز نداشتم و حواسم به کارهام نبود. استاده وقتی ديد بعضی ها نقشه جلوشون نيست شروع کرد به داد و بی داد که يالا هرکی نقشه نداره بلند شه بره خونه اش. حال صبح يکشنبه کلاس فوق العاده رفتن به اندازهء کافی زور داشت منم ديرم شده بود و صبحونه نخورده رفته بودم خودم هم که قاطی پاتی ديدم اصلاً حوصلهء داد و بی داد اين آقا و بعدش گوش کردن به درسش رو ندارم پا شدم اومدم بيرون، رفتم خونه صبحونه خوردم، بعد برگشتم کالج که اولين کسی که از در اومد بيرون يقه شو بگيرم و جزوه شو قرض کنم و بنويسم. نشسته بودم لب حرهء بالکن که ديدم اومد جلو گفتم الان از همونجا پرتم می کنه پايين اما با لبخند و لحن خيلی مؤدبانه ای گفت من دنبالت اومدم وقتی کلاس رو ترک کردی که بگم من اينو گفتم که بقيه حساب کارشونو بکنن اما تو حرفمو رو جدی گرفتی و اعتراف کردی که نقشه نداری که نشانهء صداقتت بود (لبخند وسيع). من اومددم دنبالت اما ديگه رفته بودی حالا ازت خواهش می کنم به کلاس بپيوندی. منم پيونديدم و تو دلم کلی خنديدم. اين آقاهه با اون همه بد اخلاقی و سختگيريش يه نقطه ضعف بزرگ داشت که من ناخواسته قاپيده بودمش.
***
شنيده بودم با بالا رفتن سن ابروهای آدم می ريزه. چند وقت بود دم ابروی چپم کم پشت شده بود و داشت تا وسط اش خالی می شد و منم گذاشته بودم به حساب پيری زود رس در ناحيهء ابرو. اما از چند وقت پيش ديدم دوباره داره مثل سابق می شه کم کم و الان خوب شده. احتمال می دم که به خاطر اين باشه که وقت نمی کنم زياد به سر و صورتم برسم و ابروهام رو روشن نکردم. البته رنگ برای ابرو فکر نکنم بد باشه (به غير از اينکه ممکنه موهای ابرو و سخت و خشن کنه) من برمی داشتم با کرم بی رنگ کننده ابروهام رو همراه بقيهء صورتم روشن می کردم.
***
متريکس دو يه جوريه که آدم فکر می کنه بايد اسمشو می ذاشتن "سوپر منِ تيپ مشکی با عينک آفتابی و نومزد موتوری و دوقلوهای شرور گيس بريده با ماشين بژ نقره ای فرمون جوانان". ما که جز يه عالم کتک کاری و به احتزاز در اومدن ردای مشکی آقای کيانو (اين آقا بندر عباسی نبوده؟) چيز ديگه ای تو اين فيلم نديديم. آهان يه چيز ديگه ام داره، يه بوسهء آخر هاليوودی در حاليکه قلب خانوم در دست آقا و توسط ايشون شروع می کنه به تپيدن! کارگردانش اون آقاهه که پيکانشو با کشتی برده بود کانادا نبوده؟
***
چند شب پيش يه دسته راه افتاده بود عجيب شبيه دسته های زنجير زنی عاشورا تو ايران، اما دقيقاٌ برعکس. موزيک تو همون مايه های نوحه اما خيلی شادتر، يه عالم علم که به هر کدوم نارگيل يا گل مريم و پارچهء رنگی آويزونه، و به جای زنجير رشته های کنفی (؟) و آدمهايی که در حال رقص و تکون دادن رشته ها از اين کوچه به اون کوچه می رن و مردم هم دنبالشون راه می افتن و تماشا می کنن. موقع گرفتن اين عکسها داشتم فکر می کردم نمی شه مردم تصميم بگيرن محرم ها به جای زنجير، از يه چيزی مثل اين استفاده کنن و به عنوان نماد عزاداری به پشتشون بزنن که به بدنشون آسيب نزنه؟ مگه نمی گن آسيب رسوندن به بدن گناه داره؟
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
اوت
(6)
- رستوران ايرانی ها که می ری، طرف زورش مياد بهت سروي...
- -خاله دم قرمزی، بنزين منو ندیدی؟-وا! چه حرفا! من ا...
- لنس آرمسترانگ نویسندهء live strong می گه:سرطان بهت...
- بهترین دوست هندیم که همکلاسی هم بوديم امروز رفت تا...
- همبستگی با مردم کردستان(ترجيح می دم به انتخاب خودش...
- این لینک گوریلا گرلز رو که گذاشتم بالای دیوار تا ح...
-
▼
اوت
(6)