لنس آرمسترانگ نویسندهء live strong می گه:
سرطان بهترين چيزی بود که در زندگی برای من پيش اومد.
چطور ممکنه کسی همچين حرفی بزنه؟
توی مغز ما کلمهء سرطان با عبارت "علاج ناپذير" به هم چسبيدن چون دائم دربارهء شيمی درمانی های طولانی و کمتر نتيجه بخش و جراحی و جدا کردن بافت سرطانی شنيديم و شايد همه به نوعی از پيش اومدنش برای خودمون وحشت داريم.
آيا آدمی هست که حتی در مقابل اين هم از پا در نياد؟ آيا کسی هست که از اين آجر علاج ناپذير که افتاده روی سرش پله ای زير پاش برای بالا رفتن بسازه؟
مثل اينکه هست.
چند سال پيش يه جا خوندم تو هر موقعيتی، بايد دقت کرد به اين که سوال درست رو پرسيد. فکر کنم تو يکی از کتاب های آنتونی رابينز بود من اون موقه ها زياد از اين نوع کتابها می خوندم. همهء اون نظريه ها رو الان قبول ندارم اما اين حرف تو خيلی موقعيت ها مشکل منو حل کرده. پرسيدن سوال درست..
تو همون کتاب نوشته بود، مردی در اردوگاه کار اجباری آلمان نازی گير افتاده بوده و خانواده اش همه توسط نازی ها کشته شده بودن. اين مرد هر روز از خودش می پرسيده: برای رهايی از اينجا چه کار بايد بکنم؟ چطور بايد از اينجا خلاص بشم؟و بالاخره راهش رو هم پيدا می کنه.
سوال غلط اينجا چی می تونست باشه؟
-چرا خوانواده ام کشته شدن؟ بچه م (مثلاً ) چه گناهی کرده بود؟ ای خدا چرا من؟ مگه من چه کار کرده بودم؟
و تا دلت بخواد از اين سؤالها می شه رديف رد.
سرطان چيزيه که ممکنه برای هر کسی پيش بياد. يک سری سلول های بدن شروع می کنن به رشد بی رويه و دائم غذای بيشتری مصرف می کنن و دفرمه می شن و روز به روز شروع می کنن به زياد شدن (اگه اطلاعاتم غلطه درستش رو بگين لطفاً). تو يه همچين موقعيتی چکار می شه کرد؟
می شه هر روز يه تيکه از بدن رو بريد و دور انداخت. می شه نشست و تموم شدن رو تماشا کرد.. می شه نقش قربانی رو به خوبی ايفا کرد.
اما راه ديگه ای هم انگار هست. آدمهايی هستن که ادعا می کنن به سرطان پيروز شدن.
برای آدمی که زندگيش در خطره چيزی برای از دست دادن هست؟ پس چرا روش اونها رو -هر چی که هست- امتحان نکرد؟
من اگه روزی تو اين موقعيت قرار بگيرم، حتماً می رم دنبالش و حسابی تحقيق می کنم. کسانی که می گن از راه تجسم سلول های سرطانی رو نابود کردن حتماً جايی مطالب بيشتری ازشون هست. مثلاً اون خانم مسنی که با کمک بازی کامپيوتری و نيروی تخيل خودش سرطان خونش رو از بين برد و چند سال پيش مصاحبه اش رو ديدم. چقدر بچه ها و نوه هاش از اينکه مادرشون رو دوباره به دست آورده بودن خوشحال بودن.. و خودش چقدر محکم و پر ابهت به نظر می اومد.
راستی کسی که از دست و پنجه نرم کردن با يه همچين حريفی پيروز بيرون بياد، تبديل به چه جور آدمی می شه؟ با شکوه..؟ شايد اين برای توصيفش کم باشه.
***
به جرأت می تونم بگم مزخرف ترين داستانی که ممکنه يه نفر ازش فيلم بسازه چيزيه که تو اسپايدر من اتفاق می افته.
اگه با گاز يا نيش يه عنکبوت کسی دی ان ای هاش تغيير کنه و بشه يه همچين چيزی من تو اين فصل تخم ريزی تا حالا پشه بانو شده بودم.
خلاصه خيلی لوس و آبکيه اين اسپايدرمن.
***
دقت کردين انسان هر چه در جادهء تمدن و مدرنيته جلوتر می ره بد تيپ تر می شه؟
از نقاشی ها و فيلم هايی که قرن نوزدهم اروپا رو نشون می ده می شه ديد که مردم وحشتناک خوشتيپ بودن. البته زنها زلم زيمبو زياد به خودشون آويزون می کردن. ايران قرن نوزده که از بی کفايتی قاجار در غذاب بوده و مردم شديداً گرفتار فقر و بيماری و نا امنی بودن.از شرق دور هم چيزی نمی دونم.
اما در کل آدم هر چی می گذره داره راحت طلب تر و آسون گيرتر می شه (به جز هندی ها که هنوز هم در آويزون کردن انواع زلم و زيمبو و پيچيدن يه پارچهء هفت متری به دور خودشون پشتکار تحسين برانگيزی نشون می دن) و همينطور هم کمتر وقت به خود رسيدن رو داره.
***
برای گرفتن عکس قبلی اين دوربين رو زوم کرده بودم، برای همين اينجوری افتاد. ميون گداهای پونه اينا از همه رنگی تر هستن. حکمت اون مار خشک شده که انداخته گردنش نمی دونم چيه اما توی چيزهايی که به هندی گفت برای اينکه منو مجاب به پول دادن کنه کلمهء شيوا رو شنيدم، شايد مثل اين گداهای ايرانی که به ابولفضل و بقيهء شخصيت های مذهبی آدم رو قسم می دن.
بقيهء عکس ها هم فکر می کنم توضيح لازم نداشته باشه.
***
اينو نخونين.
تازگی ها انقدر موهام می ريزه که همه جا تو خونه می تونم مو پيدا کنم. و تقريباً تو هر غذايی که درست می کنم ( گفتم که نخون!). فرض کن من مامان بودم. بچهء بيچاره لابد از غذا خوردن می افتاد.
***
انواع و اقسام فروشنده ها و بازارياب ها گاه و بی گاه در خونه ام رو می زنن و سعی می کنن چيزی بهم بفروشن. از بليط استخر گرفته تا ظروف چينی. گاهی هم اونهايی که در می زنن خودشون رو از طرف مؤسسه های خيريه يا مثلاً مبارزه با الکليسم و از اين حرفا معرفی می کنن.
چند وقت پيش تصميم گرفتم تا بابای طفلکيم داره خرجمو می ده به هيچ گدای رسمی و غير رسمی کمکی نکنم. اون موقع هام که اينکارو می کردم هميشه درگير اين بودم که اين کار درسته اصلاً يا نه. البته بگذريم که تو بارون از جلوی اون مادر و دختر که رد می شم به هيچ وجه قلبمو با مقاومت بی جا خراش نمی دم. تازه يه خورده نازشون هم می کنم.
خلاصه، داشتم از اينهايی که ميان در خونه ام رو می گفتم. راستش هيچ از حرکت هيچ کدومشون خوشم نمياد. خيلی وقتا غرق کاری هستم يا موقع استراحتم هست و اينها عجيب سر به زنگاه مزاحم می شن.
امروز يه پسری اومده بود، سينه شو که اسمش با پلاکی روش نوشته شده بود سپر کرده بود و اصرار داشت که چيزی رو امضاء کنم. از حرفاش فقط اينو فهميدم که همسايه پايينيم هم امضا کرده و پونزدهم هم يه خبريه.
هر چی هم بهش می گفتم بابا جان من هندی بيلميرم انگليش سننه؟؟ باز شروع می کرد هندی حرف زدن. آخر سر داشت به زور تقريباً می اومد تو که در و روش بستم. دوباره ديدم داره در می زنه. ايندفه که در و باز کردم گفتم که بابا جانا "مه يه ساين نهی!" تا بالاخره رفت.
يه ساعت بعد با يه نفر مثل خودش يونيفرم پوش اما بزرگ تر اومد. اين آقا اينگيلسی بلد بود و گفت که بايد دفترش رو امضا کنم و يه مقدار هم پول بهشون بدم. گفتم برای چی " بايد" اينکار و بکنم؟ گفت آخه پونزدهم سای بابا قراره بياد ماهاراشترا و فانکشن داره.. (خدايا فانکشن داره يعنی چی؟ لابد منظورش اينه که سای بابا خانشون می خواد به مردم ماهاشراشترا خاکستر از تو کوزه در بياره نشون بده و از اون معجزه پعجزه هاش و اين منظورش از فانکشن اينه...) تو دلم می گم من به اون شارلاتان يک متری تون يه نخود هم نمی دم و بلند می گم گوش کن. من هندی نيستم و سای بابا رو نمی شناسم، يه روپيه هم بهت نمی دم، چيزی رو هم امضا نمی کنم. اگه يه بار ديگه مزاحمم بشين يه راست به پليس ازتون شکايت می کنم.
معذرت خواهی می کنه و می ره.
پليس اينها مثل اينکه خيلی کاربرد لولويی داره من چند بار امتحان کردم.
***
سنی نداره که ازش توقع داشته باشم منو يادش مونده باشه. ديروز وقتی گوشی رو از دست مامانش گرفت گفتم مثل هميشه می گه سلام و تندی بدون اينکه منتظر جواب بشه گوشی رو می ندازه و می ره. فسقلی می گه دلم برات تنگ شده، بيا ببينمت! هاها! ايکبيلی!شايد دفهء ديگه که ببينمش زياد فسقلی نباشه و ديگه خرس بازی و کاميون بازی و تفنگ بازی بهش مزه نده.. افسوس که اونقدرها باهاش بازی نکردم. خيلی بچهء باهوش و بامزه ايه و اگه با حوصله و علاقه باهاش بازی کنی يک لحظه لوس بازی و نق نق و اذيت نداره. اما من هميشه حوصلهء بازی نداشتم. هر وقت می رفتم خونه شون دوست داشتم با مامانش- بهترين دوستم- قهوه بخورم و چرت و پرت بگيم و بخنديم. يا اگه شوهرش خونه بود با هم سه تايی قليون بکشيم. اما اگه الان می تونستم ببينمش حتماً هر کاری می تونستم برای به پا کردن يه ميدون بازی های رنگ وارنگ می کردم.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
اوت
(6)
- رستوران ايرانی ها که می ری، طرف زورش مياد بهت سروي...
- -خاله دم قرمزی، بنزين منو ندیدی؟-وا! چه حرفا! من ا...
- لنس آرمسترانگ نویسندهء live strong می گه:سرطان بهت...
- بهترین دوست هندیم که همکلاسی هم بوديم امروز رفت تا...
- همبستگی با مردم کردستان(ترجيح می دم به انتخاب خودش...
- این لینک گوریلا گرلز رو که گذاشتم بالای دیوار تا ح...
-
▼
اوت
(6)