یکشنبه، مرداد ۳۰، ۱۳۸۴

-خاله دم قرمزی، بنزين منو ندیدی؟
-وا! چه حرفا! من اينجا نشستم روی تخمام، چکار به بنزين تو دارم؟
-آخه نيست هميشه بالای مهتابی پارکينگ نشستی، گفتم شايد ديده باشی کی اومده کی نيومده... تازه يه عالم بنزين زده بودما.. باکم خالی خاليه....
-خدا ازش نگذره خواهر.. راستش منم واسه اين تخمام خيلی دلواپسم ..چرا واچمن تون روزا نمياد؟
-آره فقط شبا هست.. اون دفه م آينه امو از جا کنده بودن.
-يکی از تخمای منم اين کلاغ بی همه چيز برداشته بود.. خدا رحم کرد همه شو نبرد..يعنی اگه آقامون به موقع نرسيده بود همهء جيگرگوشه هامو برده بود..الهی خير نبينه..
-الهی... خوب خاله دم قرمزی، مواظب خودت باش.
- توهم مواظب مال و اموالت باش ..به کلاغجون هم سلام برسون.


-آقا شلواره، بنزين منو نديدی؟
-دهه آبجی چشماتو درويش کن! مث که ما تازه از پا در اومديما!
-واه واه حالا چه از آسمون افتاده ای درش آورده باشه خوبه... بفرمايين اينم درويش. حالا بنزين منو ديدی يا نه؟
-والا آبجی اين دور و ورا يه بنزينی بايد باشه.. صاحابم هر وقت می ره اونجا کلی بنزين می پاشه به من.. راستش هيچ خوب نگه م نداشته..می بينی که چطوری قالبی درم آورده و معلوم نيست ک*ن برهنه کجا گذاشته رفته...هی.. جوونی.. اون موقه ها که نو بودم تام می کرد می ذاشتم تو کمد، گاهی ام اوتوم می کرد.. راستش از اوتو زياد خوشم نمی اومد، نيس که فلزی بود، مورمورم می شد، گاهی م خيلی داغ بود می سوختم...
-آهان.. پس اينطور.. باشه، پس من برم. مرسی از راهنماييت.
-خواهش می شه آبجی.. می گما، شوما يه وقت شلوارتو اينجوری ول نکنی وسط خيابون، گناه داره به خدا...
-آهان، باشه. سعی می کنم يادم بمونه شلوارمو وسط خيابون در نيارم. مرسی از يادآوريت.


-آقا علمی، بنزين منو نديدی؟
-نهی، ميای با هم دور علم برقصيم؟
-آره ، صبر کن کيفمو بدم يکی نگه داره.....


-آقا بوداهه، بنزين منو نديدی؟
-می ذاری مديتيشنمو بکنم يا نه ای کافر بيگانه؟
-چرا می زنی؟ خوب بگو نديدم!
-عجب بچه پروييه ها! پامی شم ميام سنگت می کنما! برو بينم! دهه...
-تو برو دستتو بگير زير نافت يه وقت نيفته زمين.


***

شکلات رو قبلاً از فيلمی مون کرايه کرده بودم و ديده بودم. اما هر وقت تلويزيون نشونش می ده بازم دوست دارم ببينم و تا حالا ازش سير نشدم.



"ويان" با دخترش وارد دهکده ای شده که در اون زنی بعد از چهل و سه سال که از کشته شدن شوهرش گذشته هنوز نمی تونه به خودش اجازه بده به بودن با مرد ديگه ای فکر کنه، حتی اگه اين "بودن" در حد نشستن روی دو صندلی کنار هم تو کليسا برای شنيدن موعظهء هفتگی کشيش باشه. اما او بدون توجه به اين واقعيت ها از اينکه بگه هرگز ازدواج نکرده ابايی نداره، و مثل دفعه های قبل بهاش رو هم می پردازه.
از ميون نکته های ظريف و زيباش اينو خيلی دوست دارم:
اونجايی که داره تابلوی مغازه شو نسب می کنه و ريناود مياد رد می شه و بعد بر می گرده اين موجود رنگارنگ و پر از تفاوت بالای نردبون رو برانداز می کنه، ديان انقدر احساس طبيعی بودن داره که فکر می کنه يه جای تابلو -يا طرز نسب شدنش- بايد ايراد داشته باشه و اصلاً متوجه نمی شه که موضوع زير سؤال خود اونه.

اينجا عکس های بيشتری هست.
***

خونه های هندی يه فضای تاقچه مانند داره نزديک سقف، که يه جور انباری به حساب مياد اما اينطور که من ديدم بيشتر مورد استفادهء مارمولک ها برای قايم شدن قرار می گيره. تو خونهء من اين فضا بالای حمومه و صاحبخونه ام هر چی چيز اضافه داشته ريخته اون بالا. بهش گفتم برشون داره و گفت نمی تونه منم سعی کردم خودمو وفق بدم و بعد از چند وقت هم عادت کردم به اينکه فکر نکنم چه جور اکوسيستمی ممکنه اون بالا وجود داشته باشه.
چند وقت پيش ديدم صدای خش خش و پِرپر مياد. اول فکر کردم صدا از پره های فن هست، بعد ديدم نه، انگار از همون طرف مياد. چون کاری از دستم بر نمی اومد سعی کردم نشنيده بگيرم و صدای موزيک رو يه کم بلند کردم.
گذشت تا اينکه نسيم اومد خونه م. يه شب که صدا شديد شده بود بهش گفتم چی فکر می کنم و بعد يه ميلهء بلند برداشتيم و اون بالا حرکتش داديم. اما هيچ موجودی پيداش نشد.
بهش گفتم می دونی چيه؟ فکر کنم بدبخت شدم. يه موجودی اون بالا زخمی و در حال مرگه وگرنه با اين همه چوب زدن بيرون می اومد. حالا وقتی بميره من چطوری بايد اون بالا رو تميز کنم؟
نسيم گفت من می رم بالا می بينم. منم با اينکه به نظرم خيلی فداکاری عميقی بود چيزی نگفتم که پيشمون نشه. براش قلاب گرفتم و رفت اون بالا. بعد از يه فصل هرهر و کرکر سر بالا رفتنش، گفت می دونی جريان چيه؟ اين بالا يه پنجرهء کوچيک هست که توری هم داره، يه کبوتر اومده پشت اين دريچه لونه کرده. صدای پرپر و خش خش مال اينه...
بعد هم با کلی هرهر و کرکر از روی کلهء من اومد پايين.
گذشت تا اينکه يه روز تو حموم بودم که با کمال حيرت صدای ضربهء انگشت به شيشهء پنجره رو شنيدم. با چشم و چال کفی و بسته يه لحظه تجسم کردم که يه نفر پشت پنجرهء طبقه چهارم توی هوا شناوره و داره خيلی مودبانه به پنجره می زنه که بگه "ببخشين مزاحم شدم، می شه يه کم آهسته تر آواز بخونين؟"
چشممو هر جوری بود باز کردم، ديدم اين کبوتره از بالا اومده پنجره و داره نوک می زنه به پنجره. از پشت شيشهء مشجر نفهميدم داشت چی کار می کرد، شايد پرهاشو پوش می داد يا چيزی می خورد که کله اش هی می خورد به پنجره. منم از اين طرف چند تا ضربه زدم به شيشه ببينم چکار می کنه. يه خورده ديگه کارش رو ادامه داد و بعد رفت.

***

من: اين که سفارش دادی اسمش چی بود؟
اون: رست لم...امتحان کن خيلی خوش مزه اس..
من: نه مرسی.. چربه
اون: نه بابا گوشت بزه.. گوسفند نر می شه بز ديگه نه؟
من (با دهن باز): چی گفتی؟ هاها!... يه بار ديگه بگو..
اون: آهان، نه! بز ماده گوسفنده!
من: !!!
اون: اِ نه همون اول درست گفتم ديگه! اگه راست می گی پس چرا بچه شون می شه بره؟
من: آهااااااااااان چون بچهء گوسفد بره اس پس باباش بزه! هاها! صبر کن اينو بنويسم حيفه.
اون: نه اول جواب منو بده!!! اگه اينطوری نيست اين چرا اسمش لمه؟

بايگانی وبلاگ