يه نمونه از قشر نه چندان فقیر اما زحمت کش هند. شغلشون باغبانی است، پس تحصيلات چندان بالايی هم نباید داشته باشن. اما می تونی به راحتی، با لبخند، ازشون بپرسی که می تونی عکس بگيری يا نه، با خوشرويی جواب مثبت می دن، برات لبخند هم می زنن، بدون اينکه ذره ای، لحظه ای برخوردشون "جنسی" بشه.
وقتی داشتم ازشون دور می شدم، ياد اون روزی افتادم که داشتم پياده جايی می رفتم، تهران. يادم اومد يه نفر از توی ماشينش داد زد: بيست نومن بسه؟ يادم اومد که من طبق معمول اون روزها اخموترين ماسکم رو زده بودم تا بگم فاحشه نيستم، اما مدتی بود اون ماسک هم ديگه کار نمی کرد.. يادم افتاد اون باری که سوار پيکان مسافر کش شدم و پيشنهاد راننده رو شنيدم، اون دفعه که مردی به همراهش گفت به نظرش چقدر می ارزم.. و يک بار ديگه يادم افتاد چرا انقدر اين شهر آروم و شلوغ و بارونی رو دوست دارم..
پ.ن: معنی این نوشته اين نيست که کسی اينجا برای date کردن به آدم پيشنهادی نمی ده.
اما برخوردها خيلی متفاوته از اونچه بين ايرانی ها ميبينيم. حتی جمع ايرانی های دانشجوی اينجا، نه به غلظت و شدت و داخل ايران، اما همون الگوی توهين آميز رو دنبال می کنن، همون نگاه های زهر آلود و پر از چرک "داوری" رو به سرتاپات می ندازن و راجع به خصوصی ترين مسائلی که ممکنه تو زندگی تو به عنوان يک موجود زنده وجود داشته باشه نظر می دن.
هندی ها هم مثل ما سنتی هستن. حتی خيلی کمتر از ما وارد دورهء گذار شدن. شايد فقط جمع کوچک "باليوود" تازه تکانی به خودشون داده باشن و قشر مرفه هند که لايهء نازکی رو تشکيل می دن. اما بين همين قشر متوسط که سنتش می چربه به همه چيزش، برخوردها خيلی خيلی دوستانه تر و محترمانه تر از اونی هست که بين ما اتفاق می افته.
***
کدوم بی مزه ای منو بی خودی پينگ کرده بود؟
***
تو اين هوا پورتريکو انقده مزه می ده ه ه ه... عکس بعدی، اين برگ غول آساست، و چتر من به هيچ وجه چتر نقلی ای نيست!
کسی می دونه چرا اين درختا ريشه شون می ره رو سرشون؟
***
باورتون می شه پسره تو کافی نت داشت خود ارضايی می کرد؟ تصور کن بغل دست منم نشسته بود اَی ی ی.... نمی شد عکس ها رو پرينت می گرفت می برد خونه اش هر کار دلش می خواست می کرد؟
پسره رو می شناسم. جنوبيه. تو کافه يه بار گير داده بود به يکی از دوستای من و درددل از همخونهء هنديش می کرد. آخر حرفهاش هم گفت می شه من گاهی شما رو ببينم و باهاتون درددل کنم؟
تصورشو بکن..
***
ديشب بی بی سی نمايشگاه "امپراطوری فراموش شده" رو نشون داد، به همراه يه موزيک ايرانی (نی).. حداقل نمرديم و يه بار صدای گزارشگر يه رسانهء خارجی رو شنيديم که اسم ايران رو با تحسين به زبون آورد.. با دل زخمی و کمی هم غرور، اما بی اميد نگاه می کردم.
فکر کردم کاش آرامگاه کورش و تخت جمشيد رو هم می شد کند برد گذاشت تو موزه ای چيزی، دور از اينجا، دور از گلسنگ ها و خطر زير آب رفتن برای هميشه. دور از اين
خوره های هر چی خوبی..دور از اين طاعون های ناگزير.
***
نسل الان رو نمی دونم چطوری بچه تربيت می کنن.. اما در کل با بچه های پسر و دخترمون خيلی متفاوت رفتار می کنيم. حاضريم پسرمون از دختر مردم "استفاده اش" رو بکنه و دخترمون رو حبس می کنيم تا پسر مردم ازش "استفاده" نکنه.
نمونه اش همون فاميل خودمون که يه بار نوشتم سر بحث آرايش مردها نزديک بود با من حسابی قاط بزنه. اون روز نوهء اين آقا هم خونه شون بود. پسره حدودای بيست سالشه. با دوست دخترش بحثش شد تلفنی، و وقتی از اتاق بيرون اومد دلخور و دمق بود. بابابزرگش زد پشتش و با يه لحن رضايتمندانه ای گفت: حالا کدومشون بود پسرم؟
(فک منو داشته باشين) اين آقا دو تا دختر داره که هردوشون ازدواج کردن. هيچ وقت اجازه نداشتن با کسی دوست باشن البته بزرگه آخر با دوست دانشگاهيش ازدواج کرد، اما هيچ وقت نتونست ازش جدا بشه (در حاليکه خيلی دلش می خواست اينکارو بکنه). خلاصه خيلی محدود بودن. اما به نظر آقا اين افتخار بود اگه نوه اش چندتا دوست دختر داشته باشه.
دخترها اينطوری باور می کنن که بی ارزشن، ناخودآگاه خودشون رو در حد اشياء پايين ميارن. روش تربيتی مون رو بايد عوض کنيم. نگاهمون رو هم.
***
کباب ديگی با کته.. از اون کباب ديگی های پر از رب............
***
اين پست هم که شد سرتاپا حسرت.. احتمالاً مال بی گازيه. می گن شکم گرسنه عاشق نمی شه، اما انگاز شکم پر از جوانه و هويج و کاهو پر حسرت می شه!
پاشم برم اين کالباس فروشيه ببينم دنيا دست کيه.. هر کسی رو بهر کاری ساخته اند، ما رو هم از برای خام خواری انگار نساخته بيده ن.
***
يه کرمی هست به اسم ليچ، که انگل خارجی موجودات ديگه است. اگه کسی پاشو بکنه تو لجنی که اين کرم توش کمين کرده، دهان مکنده اش رو می چسبونه به پوستش و خونش رو می ممکه. آره، همون زالوی خودمون.
قديمی ها باور داشتن که مکيده شدن خون توسط اين کرم خاصيت درمانی داره. اما آدمی که منو ياد اين کرم می ندازه، هيچ خاصيتی نداره.
***
من از حالا تا بيست اکتبر احتمال داره به روز نکنم چون امتحان داشته بيدم. شايدم يهو داغ کردم و ظرفيتم تموم شد و به روز کردم.
سهشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴
بهم گاز ندادن. هنوز کمبود گاز ادامه داره و مشترک جديد قبول نمی کنن، تازه انگار مشتری های خودشونم درست و حسابی نمی تونن تآمين کنن.
مهم ترين خوردنی گرم روزانه به نظر من چای و قهوه است که برای اونها کتری برقی هست، اما کاش حرف کسانی که گفته بودن با خودت پلو پز ببر رو جدی کرفته بودم.
اينها غر نيست. دارم به اين فکر می کنم که، به خاطر آرامشی که اينجا پيدا کردم، راه رفتن زير بارون و وزيدن باد لای موهام، به خاطر آفتاب خوردن شونه هام ، و دانشگاهی که دم درش خواهر چادری ای نيست که سر تا پاتو برات بکنه تو لجن و تحويلت بده و توش هم "حراست" ی وجود نداره، به خاطر طبيعت قشنگی که هر روز می بينم بايد متشکر باشم.
***
اگه اومدين هند و رفتين تو مغازه و فروشنده خيلی تميز بهتون برگشت گفت what do you want? بهتون بر نخوره. قشر تحصيل نکردهء پونا انگليسی بلدن اما نمی دونن چی مؤدبانه است و چی نه.
يه کار ديگه شون اينه که، مثلاً کافيه پات بره تو گل، قاه قاه بهت می خندن، يعنی با دست نشونت می دن، اون يکی دستشونم می ذارن رو دلشون و با صدای بلند و خودنمايانه می خندن. من فکر می کنم زياد باهوش نبايد باشه کسی که همچين چيزی انقدر به نظرش خنده دار بياد.
اون موقع آدم ناراحت می شه، اما بعدن که بهش فکر می کنی می بينی که به هر حال دنبال بهانه بودن برای خنديدن عيب بزرگی نيست، گرچه اگه موضوع تو باشی خوشايند نيست، اما بعدش خودت هم ممکنه به جريان بخندی.
امروز که داشتم برای گرفتن گاز با مدير آژانس صحبت می کردم، بحثمون شد، من می گفتم انقدر منو نفرست اين ور اونور، اگه نمی تونی گاز بدی بهم خوب بگو، بعدشم بگو بايد چه کار کنم، راهنمايی کن، اون هم گير داده بود که تو ديروز يه چيز ديگه گفتی و من چيز ديگه جواب دادم و اصلاً انگار نمی فهميديم حرف همو. يه بار ديگه من يادم رفته بود که هندی ها دوست ندارن به آدم بگم نه، رک و راست بگن نمی تونم، حتی وقتی آدرس ازشون می پرسی دوست ندارن بگم نمی دونم، اگه بلد نباشن آدرس عوضی بهت می دن اما زير بار جواب منفی رک و صريح نمی رن.
اين وسط منشی آژانس تو اتاق بغلی شورع کرده هرهر خنديدن. انقد حرصم گرفت!
ولی الان که رسيدم خونه و دارم اينارو می نويسم ديگه ناراحت نيستم. خودم هم به سوء تفاهم احمقانه ای که باعث شد تو اين گل و شل کپسول گاز رو بردارم ببرم و دست خالی برگردم خنده ام گرفته، و چون مدل مغز هندی يه کم دستم اومده می فهمم چرا منشيه خندش گرفته بود و دارم مدل اون به جريان نگاه می کنم..
***
راستی ان فرصت خيلی خوبيه که يه مدت خام خواری رو امتحان کنم، نه؟ خوبه با جوانه شروع کنم...
***
نه ديگه..بلال فروشی که مشتری اش هستی، ازش می پرسی ذغالهاتو از کجا خريدی، بهت نمی گه که خودش يه کيسه بتونه بهت بفروشه، هرچی هم می گی بابا من زياد می خوام، بگو از کجا خريدی.. خودشو بزنه به اون راه. کودن نمی فهمه تابلوئه که حاليش می شه من چی می گم. هی ذغال برا من ميريزه تو کيسهء يه وجبی.
دوباره به گازی سر زدم، اول می گه گاز همينجوری غير رسمی می تونم بهت بدم، اگه می تونی وسيله جور کنی که ببری. می رم ريکشا می گيرم ميام گازو ببرم، می گه تو که نگفتی می خوای (من گفته بودم برم ببينم چه کار می تونم بکنم!) منم مدارک و آماده نکردم (حالا گفته بود غير رسمی ها!) تازه اگه گفته بودی می خوای بهت می گفتم که تا هفتهء ديگه نمی تونم بهت گاز بدم.. بعد هم بهش می گم چرا هر دفعه يه حرفی می زنی؟ اگه اصلاً يه نفر همين امروز وارد هند بشه و گاز بخواد بايد چکار کنه، بی ادبانه و تند برگشته می گه سعی کن يه چيزی رو بفهمی، کانکشنمون بسته اس! چرا هم نداره! می رم يه ايجنسی ديگه، اونم کانکشنش بسته اس يه شماره می نويسه بهم می ده که بعداً زنگ بزنم بپرسم برای کانکشن، فرداش زنگ می زنم، يه صدای ضبط شده می گه شماره اشتباهه..
***
ای بابا من چه توقع بی جايی دارما! وقتی با وجود اين همه بارون آب هنوز هر روز قطع می شه -آبی که خوردنی هم نيست که بگی اشکالی برای تصفيه اش پيش اومده- می خوای گاز گير آدم بياد؟
آدرس يه ذغال فروشی رو پيدا کردم که يک مغازهء ايرانی هست.. بعدش بايد سيخ کباب گير بيارم يا يه توری که بشه روش کباب درست کرد..
اين سريال lost رو خوب شد امشب نشون داد.. کلی روحيه گرفتم. فکر کن اگه الان تو يه جزيره بودم و همهء آب خوردنی گم شده بود و منم داشتم می زائيدم چی؟
***
می گم که، من خيلی وقتها اينو ديدم. هر وقت يه چيزی يهو ورمی پره، مثلاً مثل همين گاز، يا خط اينترنتم. يه چيز بهتری جاشو می گيره، به شرطی که دست از نق نق برداری و گوش و چشم به زنگ باشی برای کشف چيز جديد.
ورپريدن خط اينترنت باعث شد اعتيادمو به خوندن خبرهای بد از دست بدم، و الان می بينم خيلی قشنگ تر داره زندگيم می گذره. آقاجان من اين گوشهء دنيا نشستم خيلی هنر کنم زندگی خودمو و چهارتا اونيای که دستم بهشون می رسه بهتر کنم. چه کاريه با خوندن هر روز اينا اونم ساعتها، اونم به حالت قوز کرده پشت کامپيوتر، زندگيمو به معنای واقعی کلمه حروم کنم؟ ساعتها آن لاين بودن انرژيمو می کشيد اما حالا همه اش رو می تونم صرف پياده روی کنم و زندگی رو بهتر حس کنم.. خلاصه خيلی خوشحالم که ديگه اينترنت ندارم بعدها هم سعی می کنم هيچ وقت نداشته باشم.
تو اين موقعيت جديد هم، يه جور نون برشتهء فلفلی کشف کردم که ترکيبش با پنير و گوجه فرنگی.. آخ نمی دونی چی می شه..
***
اين نقاشی رو توی تعطيلات کشيدم. خيلی وقتمو گرفت، هنوز هم کامل نيست و به هيچ وجه اونی که بايد می شد نشد. اون موقع که دانشجوی گرافيک بودم يه ترم کلاس طراحی با آب مرکب داشتيم. من خيلی زود پيشرفت کردم، و خيلی هم بيشتر از طراخی با مداد لذت می بردم. اما با تموم شدن کلاس و بعد هم خارج شدن من (فرار در واقع) از دانشگاه گذاشتمش کنار و نقاشی هام رو هم با رنگ روغن می کشيدم. اما خيلی از همون رنگ روغن هارو هم مثل آبرنگ کار کردم، يعنی رنگ رو رقيق رقيق می کردم، يه جوری که نه آبرنگ بود و نه رنگ و روغن. الان احساس حماقت می کنم. چرا هيچ وقت سراغ آبرنگ نرفتم؟ چرا دوزاريم نيفتاد؟ من اصلاً رنگ روغنی نبودم از اول زور بی خود زدم... افسوس که حالا ديگه نه وقتش هست نه اينجا به احتمال زياد کلاس درست و حسابی ... نکنه هيچ وقت نتونم...؟
***
عکس های امروز.
مهم ترين خوردنی گرم روزانه به نظر من چای و قهوه است که برای اونها کتری برقی هست، اما کاش حرف کسانی که گفته بودن با خودت پلو پز ببر رو جدی کرفته بودم.
اينها غر نيست. دارم به اين فکر می کنم که، به خاطر آرامشی که اينجا پيدا کردم، راه رفتن زير بارون و وزيدن باد لای موهام، به خاطر آفتاب خوردن شونه هام ، و دانشگاهی که دم درش خواهر چادری ای نيست که سر تا پاتو برات بکنه تو لجن و تحويلت بده و توش هم "حراست" ی وجود نداره، به خاطر طبيعت قشنگی که هر روز می بينم بايد متشکر باشم.
***
اگه اومدين هند و رفتين تو مغازه و فروشنده خيلی تميز بهتون برگشت گفت what do you want? بهتون بر نخوره. قشر تحصيل نکردهء پونا انگليسی بلدن اما نمی دونن چی مؤدبانه است و چی نه.
يه کار ديگه شون اينه که، مثلاً کافيه پات بره تو گل، قاه قاه بهت می خندن، يعنی با دست نشونت می دن، اون يکی دستشونم می ذارن رو دلشون و با صدای بلند و خودنمايانه می خندن. من فکر می کنم زياد باهوش نبايد باشه کسی که همچين چيزی انقدر به نظرش خنده دار بياد.
اون موقع آدم ناراحت می شه، اما بعدن که بهش فکر می کنی می بينی که به هر حال دنبال بهانه بودن برای خنديدن عيب بزرگی نيست، گرچه اگه موضوع تو باشی خوشايند نيست، اما بعدش خودت هم ممکنه به جريان بخندی.
امروز که داشتم برای گرفتن گاز با مدير آژانس صحبت می کردم، بحثمون شد، من می گفتم انقدر منو نفرست اين ور اونور، اگه نمی تونی گاز بدی بهم خوب بگو، بعدشم بگو بايد چه کار کنم، راهنمايی کن، اون هم گير داده بود که تو ديروز يه چيز ديگه گفتی و من چيز ديگه جواب دادم و اصلاً انگار نمی فهميديم حرف همو. يه بار ديگه من يادم رفته بود که هندی ها دوست ندارن به آدم بگم نه، رک و راست بگن نمی تونم، حتی وقتی آدرس ازشون می پرسی دوست ندارن بگم نمی دونم، اگه بلد نباشن آدرس عوضی بهت می دن اما زير بار جواب منفی رک و صريح نمی رن.
اين وسط منشی آژانس تو اتاق بغلی شورع کرده هرهر خنديدن. انقد حرصم گرفت!
ولی الان که رسيدم خونه و دارم اينارو می نويسم ديگه ناراحت نيستم. خودم هم به سوء تفاهم احمقانه ای که باعث شد تو اين گل و شل کپسول گاز رو بردارم ببرم و دست خالی برگردم خنده ام گرفته، و چون مدل مغز هندی يه کم دستم اومده می فهمم چرا منشيه خندش گرفته بود و دارم مدل اون به جريان نگاه می کنم..
***
راستی ان فرصت خيلی خوبيه که يه مدت خام خواری رو امتحان کنم، نه؟ خوبه با جوانه شروع کنم...
***
نه ديگه..بلال فروشی که مشتری اش هستی، ازش می پرسی ذغالهاتو از کجا خريدی، بهت نمی گه که خودش يه کيسه بتونه بهت بفروشه، هرچی هم می گی بابا من زياد می خوام، بگو از کجا خريدی.. خودشو بزنه به اون راه. کودن نمی فهمه تابلوئه که حاليش می شه من چی می گم. هی ذغال برا من ميريزه تو کيسهء يه وجبی.
دوباره به گازی سر زدم، اول می گه گاز همينجوری غير رسمی می تونم بهت بدم، اگه می تونی وسيله جور کنی که ببری. می رم ريکشا می گيرم ميام گازو ببرم، می گه تو که نگفتی می خوای (من گفته بودم برم ببينم چه کار می تونم بکنم!) منم مدارک و آماده نکردم (حالا گفته بود غير رسمی ها!) تازه اگه گفته بودی می خوای بهت می گفتم که تا هفتهء ديگه نمی تونم بهت گاز بدم.. بعد هم بهش می گم چرا هر دفعه يه حرفی می زنی؟ اگه اصلاً يه نفر همين امروز وارد هند بشه و گاز بخواد بايد چکار کنه، بی ادبانه و تند برگشته می گه سعی کن يه چيزی رو بفهمی، کانکشنمون بسته اس! چرا هم نداره! می رم يه ايجنسی ديگه، اونم کانکشنش بسته اس يه شماره می نويسه بهم می ده که بعداً زنگ بزنم بپرسم برای کانکشن، فرداش زنگ می زنم، يه صدای ضبط شده می گه شماره اشتباهه..
***
ای بابا من چه توقع بی جايی دارما! وقتی با وجود اين همه بارون آب هنوز هر روز قطع می شه -آبی که خوردنی هم نيست که بگی اشکالی برای تصفيه اش پيش اومده- می خوای گاز گير آدم بياد؟
آدرس يه ذغال فروشی رو پيدا کردم که يک مغازهء ايرانی هست.. بعدش بايد سيخ کباب گير بيارم يا يه توری که بشه روش کباب درست کرد..
اين سريال lost رو خوب شد امشب نشون داد.. کلی روحيه گرفتم. فکر کن اگه الان تو يه جزيره بودم و همهء آب خوردنی گم شده بود و منم داشتم می زائيدم چی؟
***
می گم که، من خيلی وقتها اينو ديدم. هر وقت يه چيزی يهو ورمی پره، مثلاً مثل همين گاز، يا خط اينترنتم. يه چيز بهتری جاشو می گيره، به شرطی که دست از نق نق برداری و گوش و چشم به زنگ باشی برای کشف چيز جديد.
ورپريدن خط اينترنت باعث شد اعتيادمو به خوندن خبرهای بد از دست بدم، و الان می بينم خيلی قشنگ تر داره زندگيم می گذره. آقاجان من اين گوشهء دنيا نشستم خيلی هنر کنم زندگی خودمو و چهارتا اونيای که دستم بهشون می رسه بهتر کنم. چه کاريه با خوندن هر روز اينا اونم ساعتها، اونم به حالت قوز کرده پشت کامپيوتر، زندگيمو به معنای واقعی کلمه حروم کنم؟ ساعتها آن لاين بودن انرژيمو می کشيد اما حالا همه اش رو می تونم صرف پياده روی کنم و زندگی رو بهتر حس کنم.. خلاصه خيلی خوشحالم که ديگه اينترنت ندارم بعدها هم سعی می کنم هيچ وقت نداشته باشم.
تو اين موقعيت جديد هم، يه جور نون برشتهء فلفلی کشف کردم که ترکيبش با پنير و گوجه فرنگی.. آخ نمی دونی چی می شه..
***
اين نقاشی رو توی تعطيلات کشيدم. خيلی وقتمو گرفت، هنوز هم کامل نيست و به هيچ وجه اونی که بايد می شد نشد. اون موقع که دانشجوی گرافيک بودم يه ترم کلاس طراحی با آب مرکب داشتيم. من خيلی زود پيشرفت کردم، و خيلی هم بيشتر از طراخی با مداد لذت می بردم. اما با تموم شدن کلاس و بعد هم خارج شدن من (فرار در واقع) از دانشگاه گذاشتمش کنار و نقاشی هام رو هم با رنگ روغن می کشيدم. اما خيلی از همون رنگ روغن هارو هم مثل آبرنگ کار کردم، يعنی رنگ رو رقيق رقيق می کردم، يه جوری که نه آبرنگ بود و نه رنگ و روغن. الان احساس حماقت می کنم. چرا هيچ وقت سراغ آبرنگ نرفتم؟ چرا دوزاريم نيفتاد؟ من اصلاً رنگ روغنی نبودم از اول زور بی خود زدم... افسوس که حالا ديگه نه وقتش هست نه اينجا به احتمال زياد کلاس درست و حسابی ... نکنه هيچ وقت نتونم...؟
***
عکس های امروز.
پنجشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۴
به طور تصادفی با يک دندانپزشک محشر و خانواده اش آشنا شدم، که از ايرانی هايی هست که چند قرن پيش -احتمالاً دورهء صفويه- مهاجرت کردن به هند. جريان از اين قرار بود که از دوستی خواسته بودم يه دندونپزشک خوب -با کمترين ميزان خطر آلوده بودن وسايلش به ويروس HIV بهم معرفی کنه. دوستم آدرس يه دندون پزشک از اسمش پيدا بود هفت جدش هندی بودن داد و منم پا شدم رفتم. يه مجتمع بزرگ بود به اندازهء مثلاً يکی از فازهای اکباتان. از واچمن سراغ دکتر رو گرفتم که اول متوجه نشد، بعد دنبالم اومد و ساختمونی رو نشونم داد و منم رفتم بالا. طبقهء اول از روی تابلوی ساختمون، يک کارت دندون پزشکی پيدا کردم که اسم دکترش با اونی که من دنبالش بودم فرق داشت اما به هر حال رفتم بالا و در زدم.
دو تا خانم يکی مسن و اون يکی جوان درو باز کردن و از ديدن من تعجب کردن.
گفتم برای چی اومدم، اونهام گفتن که اينجا خونهء دکتره ست. خانم مسن دعوتم کرد تو، که آدرس مطب رو برام بنويسه و شروع کرد فارسی حرف زدن. احتمالاً از قيافه ام فهميده بود ايرانی هستم. منم از فارسی دست و پا شکسته و لهجهء هندی خانمه فهميدم که از همون ايرانی هايی هست که بالا گفتم. اين دسته ايرانی های مهاجرات کرده که عموماً زرتشتی يا از فرقهء اسمائيلی هستن رو به اسم پارسی-ايرانی می شناسن (پشت سر هم مثل يک کلمهء واحد تلفظ می شه).
خانمه دعوتم کرد بشينم و گفت چای يا کلد درينک می خورين که من گفتم ديگه رومو زياد نکنم و تشکر کردم و گفتم نه. بعد آدرس مطب رو نوشت و داد دستم که تو همون کوچه کمی پايين تر بود.
از خونه شون اومدم بيرون (به خانم مسن به فارسی خداحافظی کردم که خيلی کيف داد) و رفتم سراغ مطب. هنوز بسته بود. بعد از چند دقيقه اون خانوم جوونتره با يه آقايی اومد. با هم رفتيم تو.. کمی بايد منتظر می شدم که تو اين مدت با خانمه گپ زدم.. بعد دکتر دندونام رو معاينه کرد و گفت کرم خوردگی نداری، که هم خوشحال شدم هم تعجب کردم، آخه يه خال روی دندونم ديده بودم قبلاً.. بعد دندونی که روش خال ديده بودم رو جرم گيری کرد، و چندتا دندون کناريش رو هم همينطور.. دندونهای ديگه رو هم به طور سرسری و فقط قسمت پايه کمی تميز کرد.
از اتاق رفت بيرون و من منتظر شدم که بهش ويزيت بدم. وقتی برگشت و پرسيدم چقدر بايد پرداخت کنم گفت هيچی.
خيلی ذوق برانگيز بود، نه دندونام خراب بود نه ويزيت دادم هاها! اين ايرانيان عجب مردم نازنينی هستن.. حداقل قبلاً اينطور بودن.
عکسهای خونهء پارسی-ايرانی ها رو گذاشتم اينجا.
***
تو فيلم جومانجی يه کرگدن بود که هميشه آخر همه نفس نفس زنون می دويد، منم حالا تازه دارم اينو می گم که، خبر جور شدن پول ديه ای که قرار بود م.ع رو از اعدام نجات بده، منو هم به اندازهء بقيه خوشحال کرد. خبرش رو توی سايت خورشيد خانم خوندم.
من آخرش نتونستم با دبيت کارتم پول بفرستم، از بابام خواهش کردم به جای من اينکارو بکنه.
حقيقت تلخی هست که اين وسط نبايد فراموش بشه. لغو شدن اعدام توی کشور ما که رؤيای دست نيآفتنی هست چون مردم هم حتی نسل جوان اين رو عين عدالت می دونن. اما اينکه ديهء مرد مسلمان دو برابر زن هست می تونه و بايد تغيير کنه. می دونم از اين حکومت نبايد انتظار داشت، اما اين بايد تغيير کنه. و ما نبايد خيلی خوشحال باشيم که نصف آدم به حساب ميايم. هر بار که يادش می افتيم به خاطر بياريم که هر روز و هر لحظه در دل يک توهين ناسزاوار داريم نفس می کشيم.
***
مقادير زيادی از خودم نا اميد شدم، زيرا از اونجائيکه "کسی که بعد از مدتها جذاب بود" شديداً شبيه اکس-عباس آقای مربوطه بود، دريافتم که بنده صرفاً فکر می کرده ام که اين آقا را به امان خدا رها کرده ام...
خاک دو عالم بر فرق آن که نداند چه آتشی و دقيقاً در چه درجه ای دارد دقيقاً کجای وجودش را تا چه درجه ای می سوزاند.
پنج روزه که منتظرم تا خوب بشم.. يعنی بی خيال و آزاد مثل همين پنج روز پيش.. هنوز نشده. اون آدم رو به هيچ وجه نمی خوام حتی فکرش رو بکنم، اما اين کشفی که کردم داره می گه که هنوز توی ناخودآگاهم خبرهاييه..
ناگهان از حالت "خواجه روان" ی به آدمی که سه بار پشت هم insatiable گوش می ده تبديل شدن آزار دهنده است..
بعد هم، يعنی من بايد بگردم يکی اينشکلی پيدا کنم، که آدم جالبی هم باشه، بقيهء خصوصيات مطلوب رو هم داشته باشه؟ اينطوری که نمی شه که!
***
اين کوچه آخرشه! آدم احساس شمشک رفتگی بهش دست می ده. من هميشه عمداً از همينجا رد می شم، خيلی کيف داره! البته يه حسن ديگه م داره، اونايی که ماشين و موتور نو خريدن، دو سه دفعه از اين کوچه رد بشن احتمال چشم خوردگی وسيله شون نزديک صفر می شه.
***
داشتم همينجوری گذری شوی پارکينسون رو می ديدم، ويل اسميت رو دعوت کرده بود. داشتن راجع به فيلم آخری که اسميت بازی کرده حرف می زدن. داستانش انگار مردی بود که دوست دخترش cheat on him می کنه (نه خير فارسی رو پاس می درم اما واژهء خيانت در مقابل اين به نظرم درست نمياد و چيز ديگه ای هم به فارسی براش سراغ ندارم. شما دارين؟) و پسره افسرده می شه و اين حرفا، بعد ويل گفت که در واقع اين برای خودش اتفاق افتاده بوده. اولين دوست دخترش همين کارو کرده بوده و از اون به بعد چون اين جريان خيلی روش تاثير گذاشته بوده، تصميم می گيره آدمی بشه که زنی که دوستش داره دليلی برای چيتيدن پيدا نکنه.
هميشه از ويل اسميت خوشم می اومد و مياد. چون هم خيلی بامزه اس هم اصولاً از اينهايی که زندگی عشقی قشنگی دارن خوشم مياد چون به دست آوردنش آسون نيست.. اما وقتی اين جريانو گفت خيلی دلم براش سوخت.
بعدش بلافاصله رفت سراغ توالت خونه شون و اينکه يه سيستم خودکار برای تميز کردن محل مربوطه داره به طوری که آدم نيازی به کاغذ توالت نداره، به اين صورت که انگار يه نفر اون پايين وايساده و يه جوری می فهمه شما کی کارتون تموم شده بعد ويززززززز (حرکت چرخشی انگشت سبابه) محل مورد نظرو تميز می کنه و بعدش هم پوفففففف (لابد فوت می کنه) و شما احساس تازگی خاصی می کنين. بعد با شيطنت زهر آلودی اضافه کرد من خيلی وقتها بدون هيچ دليلی می رم توالت ((:! به نظرم برای توصيف اين آدم کلمهء "بلا" کوتاه ترين و کاملترين باشه. تو فيلم wild wild west يادتونه چه عربی ای می رقصيد؟
شنيده بودم زنها تجربه های تلخ عشقی رو سريع پشت سر می گذارن اما مردها تا سالها يه چيزی که روشون اثر گذاشته باشه رو با خودشنون حمل می کنن.. البته شايد اصلاً اين حرف درست نباشه نمی دونم، شايد هم ما "فکر می کنيم" که آسون از کسی يا چيزی می گذريم، نمی دونم.. اما به هر حال با شنيدن اين ماجرای ويل اسميت ياد اين حرفی که سالها پيش شنيده بودم افتادم.
راستی تو اين زوجهای هنرمند بامزه و ديونه من عاشق ازی و شارون ازبرنم. شما چی؟
***
بين کمدی های انگليسی Little Britain يکی يه چيز ديگه است، اگه تو ايران سی دی اش گيرتون اومد حتماً ببينين.
چی بود اون بنی هيل که همه اش با انگولک کردن اخلاق گرائی انگليسی سعی می کرد مردم دههء هفتادو بخندونه يا اون مستر بين خنک؟
شايد بعضی از تيکه های ليتل بريتن هم آدم رو به قهقهه نندازه، اما در کل کمدی شيرين و پر خلاقيتی است.
من الان اين عکسو گذاشتم بک گراند دسک تاپم، چون هر وقت نگاهم بهش می افته خندم می گيره و خندهء نطلبيده هم مراده. اگه دوست داريد می تونيد از اينجا برای بک گراندتون يه چيزهايی برداريد.
راستی اين matt locas تپلی بچگی هاش ماشين بهش می زنه و طفلکی همهء موهای سر و بدنش می ريزه. حتی ابرو هم نداره که به قول نقل کنندهء جريان (يادم نيست کجا اينو خوندم) مثل يک بوم سفيد برای گريم هر کاراکتری عالی و مناسبه. راست هم گفته، مثلاً گريم "مارجری" (قسمت fat fighters) به قدری بهش می خوره که من هربار يادم می ره اين آدم زن نيست.
***
(فقط برای ثبت) گازم همين الان تموم شد و هات داگم نيم پخته موند...
***
محلمون پر از هم وطن شده.. و اين يعنی که نصف شب ها که صدای اگزوز موتور دويست کيلومتر در ساعت سرعت دار و عربده کشی+آهای خار**ه چند آدم مست رو می شنوم نبايد تعجب کنم. تقصير ندارن طفلی ها، تا حالا ميدون نداشتن.. جدی می گم. فقط اينکه دنبال دختری هستن که "خودشو گم نکرده باشه" * خيلی جالبه.
* توی آرشيوم هست، يه بار از دو نفر که داشتن با هم حرف می زدن اينو شنيدم که، بگرد اينجا دنبال دختری که خودشو گم نکرده باشه (احتمالاً دنبال همون دخترهای روسری-مانتو کوتاه پوش می گشتن).
دو تا خانم يکی مسن و اون يکی جوان درو باز کردن و از ديدن من تعجب کردن.
گفتم برای چی اومدم، اونهام گفتن که اينجا خونهء دکتره ست. خانم مسن دعوتم کرد تو، که آدرس مطب رو برام بنويسه و شروع کرد فارسی حرف زدن. احتمالاً از قيافه ام فهميده بود ايرانی هستم. منم از فارسی دست و پا شکسته و لهجهء هندی خانمه فهميدم که از همون ايرانی هايی هست که بالا گفتم. اين دسته ايرانی های مهاجرات کرده که عموماً زرتشتی يا از فرقهء اسمائيلی هستن رو به اسم پارسی-ايرانی می شناسن (پشت سر هم مثل يک کلمهء واحد تلفظ می شه).
خانمه دعوتم کرد بشينم و گفت چای يا کلد درينک می خورين که من گفتم ديگه رومو زياد نکنم و تشکر کردم و گفتم نه. بعد آدرس مطب رو نوشت و داد دستم که تو همون کوچه کمی پايين تر بود.
از خونه شون اومدم بيرون (به خانم مسن به فارسی خداحافظی کردم که خيلی کيف داد) و رفتم سراغ مطب. هنوز بسته بود. بعد از چند دقيقه اون خانوم جوونتره با يه آقايی اومد. با هم رفتيم تو.. کمی بايد منتظر می شدم که تو اين مدت با خانمه گپ زدم.. بعد دکتر دندونام رو معاينه کرد و گفت کرم خوردگی نداری، که هم خوشحال شدم هم تعجب کردم، آخه يه خال روی دندونم ديده بودم قبلاً.. بعد دندونی که روش خال ديده بودم رو جرم گيری کرد، و چندتا دندون کناريش رو هم همينطور.. دندونهای ديگه رو هم به طور سرسری و فقط قسمت پايه کمی تميز کرد.
از اتاق رفت بيرون و من منتظر شدم که بهش ويزيت بدم. وقتی برگشت و پرسيدم چقدر بايد پرداخت کنم گفت هيچی.
خيلی ذوق برانگيز بود، نه دندونام خراب بود نه ويزيت دادم هاها! اين ايرانيان عجب مردم نازنينی هستن.. حداقل قبلاً اينطور بودن.
عکسهای خونهء پارسی-ايرانی ها رو گذاشتم اينجا.
***
تو فيلم جومانجی يه کرگدن بود که هميشه آخر همه نفس نفس زنون می دويد، منم حالا تازه دارم اينو می گم که، خبر جور شدن پول ديه ای که قرار بود م.ع رو از اعدام نجات بده، منو هم به اندازهء بقيه خوشحال کرد. خبرش رو توی سايت خورشيد خانم خوندم.
من آخرش نتونستم با دبيت کارتم پول بفرستم، از بابام خواهش کردم به جای من اينکارو بکنه.
حقيقت تلخی هست که اين وسط نبايد فراموش بشه. لغو شدن اعدام توی کشور ما که رؤيای دست نيآفتنی هست چون مردم هم حتی نسل جوان اين رو عين عدالت می دونن. اما اينکه ديهء مرد مسلمان دو برابر زن هست می تونه و بايد تغيير کنه. می دونم از اين حکومت نبايد انتظار داشت، اما اين بايد تغيير کنه. و ما نبايد خيلی خوشحال باشيم که نصف آدم به حساب ميايم. هر بار که يادش می افتيم به خاطر بياريم که هر روز و هر لحظه در دل يک توهين ناسزاوار داريم نفس می کشيم.
***
مقادير زيادی از خودم نا اميد شدم، زيرا از اونجائيکه "کسی که بعد از مدتها جذاب بود" شديداً شبيه اکس-عباس آقای مربوطه بود، دريافتم که بنده صرفاً فکر می کرده ام که اين آقا را به امان خدا رها کرده ام...
خاک دو عالم بر فرق آن که نداند چه آتشی و دقيقاً در چه درجه ای دارد دقيقاً کجای وجودش را تا چه درجه ای می سوزاند.
پنج روزه که منتظرم تا خوب بشم.. يعنی بی خيال و آزاد مثل همين پنج روز پيش.. هنوز نشده. اون آدم رو به هيچ وجه نمی خوام حتی فکرش رو بکنم، اما اين کشفی که کردم داره می گه که هنوز توی ناخودآگاهم خبرهاييه..
ناگهان از حالت "خواجه روان" ی به آدمی که سه بار پشت هم insatiable گوش می ده تبديل شدن آزار دهنده است..
بعد هم، يعنی من بايد بگردم يکی اينشکلی پيدا کنم، که آدم جالبی هم باشه، بقيهء خصوصيات مطلوب رو هم داشته باشه؟ اينطوری که نمی شه که!
***
اين کوچه آخرشه! آدم احساس شمشک رفتگی بهش دست می ده. من هميشه عمداً از همينجا رد می شم، خيلی کيف داره! البته يه حسن ديگه م داره، اونايی که ماشين و موتور نو خريدن، دو سه دفعه از اين کوچه رد بشن احتمال چشم خوردگی وسيله شون نزديک صفر می شه.
***
داشتم همينجوری گذری شوی پارکينسون رو می ديدم، ويل اسميت رو دعوت کرده بود. داشتن راجع به فيلم آخری که اسميت بازی کرده حرف می زدن. داستانش انگار مردی بود که دوست دخترش cheat on him می کنه (نه خير فارسی رو پاس می درم اما واژهء خيانت در مقابل اين به نظرم درست نمياد و چيز ديگه ای هم به فارسی براش سراغ ندارم. شما دارين؟) و پسره افسرده می شه و اين حرفا، بعد ويل گفت که در واقع اين برای خودش اتفاق افتاده بوده. اولين دوست دخترش همين کارو کرده بوده و از اون به بعد چون اين جريان خيلی روش تاثير گذاشته بوده، تصميم می گيره آدمی بشه که زنی که دوستش داره دليلی برای چيتيدن پيدا نکنه.
هميشه از ويل اسميت خوشم می اومد و مياد. چون هم خيلی بامزه اس هم اصولاً از اينهايی که زندگی عشقی قشنگی دارن خوشم مياد چون به دست آوردنش آسون نيست.. اما وقتی اين جريانو گفت خيلی دلم براش سوخت.
بعدش بلافاصله رفت سراغ توالت خونه شون و اينکه يه سيستم خودکار برای تميز کردن محل مربوطه داره به طوری که آدم نيازی به کاغذ توالت نداره، به اين صورت که انگار يه نفر اون پايين وايساده و يه جوری می فهمه شما کی کارتون تموم شده بعد ويززززززز (حرکت چرخشی انگشت سبابه) محل مورد نظرو تميز می کنه و بعدش هم پوفففففف (لابد فوت می کنه) و شما احساس تازگی خاصی می کنين. بعد با شيطنت زهر آلودی اضافه کرد من خيلی وقتها بدون هيچ دليلی می رم توالت ((:! به نظرم برای توصيف اين آدم کلمهء "بلا" کوتاه ترين و کاملترين باشه. تو فيلم wild wild west يادتونه چه عربی ای می رقصيد؟
شنيده بودم زنها تجربه های تلخ عشقی رو سريع پشت سر می گذارن اما مردها تا سالها يه چيزی که روشون اثر گذاشته باشه رو با خودشنون حمل می کنن.. البته شايد اصلاً اين حرف درست نباشه نمی دونم، شايد هم ما "فکر می کنيم" که آسون از کسی يا چيزی می گذريم، نمی دونم.. اما به هر حال با شنيدن اين ماجرای ويل اسميت ياد اين حرفی که سالها پيش شنيده بودم افتادم.
راستی تو اين زوجهای هنرمند بامزه و ديونه من عاشق ازی و شارون ازبرنم. شما چی؟
***
بين کمدی های انگليسی Little Britain يکی يه چيز ديگه است، اگه تو ايران سی دی اش گيرتون اومد حتماً ببينين.
چی بود اون بنی هيل که همه اش با انگولک کردن اخلاق گرائی انگليسی سعی می کرد مردم دههء هفتادو بخندونه يا اون مستر بين خنک؟
شايد بعضی از تيکه های ليتل بريتن هم آدم رو به قهقهه نندازه، اما در کل کمدی شيرين و پر خلاقيتی است.
من الان اين عکسو گذاشتم بک گراند دسک تاپم، چون هر وقت نگاهم بهش می افته خندم می گيره و خندهء نطلبيده هم مراده. اگه دوست داريد می تونيد از اينجا برای بک گراندتون يه چيزهايی برداريد.
راستی اين matt locas تپلی بچگی هاش ماشين بهش می زنه و طفلکی همهء موهای سر و بدنش می ريزه. حتی ابرو هم نداره که به قول نقل کنندهء جريان (يادم نيست کجا اينو خوندم) مثل يک بوم سفيد برای گريم هر کاراکتری عالی و مناسبه. راست هم گفته، مثلاً گريم "مارجری" (قسمت fat fighters) به قدری بهش می خوره که من هربار يادم می ره اين آدم زن نيست.
***
(فقط برای ثبت) گازم همين الان تموم شد و هات داگم نيم پخته موند...
***
محلمون پر از هم وطن شده.. و اين يعنی که نصف شب ها که صدای اگزوز موتور دويست کيلومتر در ساعت سرعت دار و عربده کشی+آهای خار**ه چند آدم مست رو می شنوم نبايد تعجب کنم. تقصير ندارن طفلی ها، تا حالا ميدون نداشتن.. جدی می گم. فقط اينکه دنبال دختری هستن که "خودشو گم نکرده باشه" * خيلی جالبه.
* توی آرشيوم هست، يه بار از دو نفر که داشتن با هم حرف می زدن اينو شنيدم که، بگرد اينجا دنبال دختری که خودشو گم نکرده باشه (احتمالاً دنبال همون دخترهای روسری-مانتو کوتاه پوش می گشتن).
شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴
داشتم ساندويچ نخود فرنگی می خوردم -آخه يه هفته است تقريباً روزی ده دوازده ساعت آب نداريم و ظرف تميز نداشتم- و به اين فکر می کردم که چقدر زور داره هر روز انقدر شديد بارون بياد اما اين همه روز آب تو لوله ها نباشه... بعد گفتم خوب چرا همين آب بارونو جمع نکنم حداقل باهاش می شه لباس شست -مثل اين قديميا که يخ حوض می شکستن ها!- بعد سطل رو برداشتم بردم تو بالکن اما همون موقع بارون بند اومد. اين روزا همينطوريه يه ساعت آفتاب شديده و يه دقه بعد بارون شديد گاهی هم طوفان.
تا وقتی سطل بيرون بود بارون نيومد تا اينکه هوا گرگ و ميش شد و من از ترس مارمولک بارون شدن درو بستم -خدا حفظشون کنه اين مارمولک های نازنين رو که به برکت وجودش مبارمشون سوسک اينجا کمه- چند دقيقه بعد که پنجره رو باز کردم ديدم بارون گرفته.
بعضی وقتها انگار همهء کارها زمان اشتباه انجام می شه..
.... ساعت نه شبه و هنوز آب نيومده.. حدود دوازده ساعت شد. کاش صبح به فکرم رسيده بود يه کم آب بارون جمع کنم..
***
به اين نتيجه رسيدم که تو زندگی قبليم خروس بودم.. از نوع بی محل. احتمالاً بايد خيلی ها رو بی خواب کرده باشم.. و حالا دارم مجازات می شم.
چند وقته که خواب تبديل شده به بزرگترين مبارزهء زندگيم. به خصوص الان که در وضعيت قبل از امتحان هستم و وقت برای يوگا و پياده روی ندارم، و استرس هم دارم، يا خوابم نمی بره يا همه اش خواب می بينم.
روز اول بعد از بی خوابی رو دوام ميارم و کارهام رو انجام می دم. اما روز بعدش، اگه برای دومين شب درست نخوابيده باشم، تمام روز تبديل می شه به مبارزه برای بيدار موندن و درس خوندن، يا حداقل کمی خوابيدن. که هيچ کدومش هم نمی شه.
و جالبه اون شبی هم که خوابم می بره، يه موجودی پيداش می شه و بيدارم می کنه. گاهی اونقدر اذيت می شم که می شينم و به حال خودم گريه می کنم. ای بابا قرار بود اين خنده دار باشه مثلاً هه..
يه سگ تو کوچه مون پيداش شده که تولگی هاش سگ شيطون و بامزه ای بود اما حالا که بزرگ شده از اون سگهای لوس و پر سر و صدا شده و چند شبه نصفه شبها پارس کردنش می گيره. يا مثلاً يه آدم بی ملاحظه ای زنگ می زنه، و گوشی هم اگه تصادفاً دور از تختخواب باشه و محبور شم بلند شم برم جواب بدم، اون شب تا صبح و فردا صبحش تا شب تبديل به جهنم می شه..
يک خط می خونم، پنج تا خميازه می کشم.. وقت کمه و خيلی کارا هست که بايد تموم کنم...
واقعاً گاهی فکر می کنم يعنی اين درد درمون نداره؟ هر چيزی رو امتحان کردم اما همه چيز موقتی اثر داره.
اگه اين يه مجازاته، توبه، هر غلطی که کردم ديگه تکرار نمی شه، فقط شبا مثل اون موقه ها که خوشبخت بودم بخوابم. چهار سال شد که خواب درست و حسابی ندارم. اگه بچه بود سال ديگه اينجا می تونست بره مدرسه.
***
اين سه تا به ترتيب قد حدود ده ثانيه همونطوری وايساده بودن وسط خيابون.. يه پلاکارد کم داشتن فقط.
اين قارچی که پای اين درخت در اومده هم خيلی عجيبه هم خوشگل و شبيه نون شيرمال.. و هم احتمالاً سمّی و علامت گذاری شده توسط سگهای محل برای تعيين حدود قلمرو.. با جيش.
***
نوع ما، رشد هوشی خيلی بالايی داشته و به وسيلهء اون کار بدنی اش رو انقدر کاهش داده که از شکار با نيزه رسيده به فشار کوچک انگشت روی چندتا کليد (مثلاً). به نسبت وقت و انرژی زيادی اضافه می مونه که می تونه صرف ويرانی بشه.
برای به دست آوردن بالانس از دست رفته، يا بايد فعاليت بدنی رو زياد کرد يا ذهن رو مهار کرد. يا هر دو.
راستی اين برنامهء
مهشر نشنال جئوگرافيک رو که در مورد اسپيشيزهای مختلف انسانه می بينين؟ آخرش درست معلوم نشد که چی شد که فقط ما (هومو ساپينس) زنده مونديم؟ اما هيچ دقت کردين بعضی ها همين الان هم به طرز عجيبی شبيه نئاندرتال ها يا اجداد خودمون هومو ساپینس ها هستن؟
پيشونی کوتاه و شيب دار، دماغ کشيده، چشمهای تو رفته پوست تيره..
***
ساعت يازده شد اما هنوز آب نيومده... راستی دفعهء پيش يه چيز نوشته بودم راجع به سمندر، بعد از اينکه صفحه ای رو که بهش لينک داده بودم خوندم فهميدم که نويسندهء کتاب درسی من دچار يه اشتباه عمومی جانورشناس ها بوده. جريآن از اين قراره که اکسولوتل خودش يک اسپيشيز جداگونهء سمندره که به خاطر بعضی شباهت های ضاهری که با لارو سمندر پلنگی داره مدتها با اون اشتباه گرفته می شده.
اکسولوتل تمام مدت زندگی در آب می مونه و يک نوع سمندر آکواتيک به حساب مياد.
***
شمام روز اول قاط ماهانه خنگ می شين؟ من اين روز رو هيچ چ چ چی نمی فهمم.. اولين بار که اين پديده رو کشف ردم بدبختانه روزی بود که معلم رياضی مون می خواست جذر گرفتن رو ياد بده (دوم راهنمايی)... من همينطوری نگاهش می کردم با دهن باز و تعجب عميق از اينکه چرا يک کلمه نمی فهمم...
***
آخی اين وزغ سورينامی خيلی گناه داره نگاش کنين، نه زبون داره، نه دندون (بقيهء انواع قورباغه و وزغ دندون دارن) نه گوش درست و حسابی. خيلی هم زشته حيونکی.. اما عوضش سر انگشتاش به شکل ستاره است.
عين موجودات جادويی غير مجاز هاگريد..
***
اين سياسوخته قيافه اش فرق زيادی با سوسک نداره، فقط شاخک هاش يه کم کوتاه تره.

پس چرا من دارم انقدر از فکر تشريح سوسک می ترسم و می لرزم؟ آخه اون شاخک هاش خودش يه فيلم ترسناکه برای خودش.. البته هنوز مونده تا به اونجا برسيم. می تونم اصلاً زولوجی رو حذفش کنم.. اما آخه خيلی دوستش دارم .. اما فکر کن دست کنی تو يه ظرف پر از سوسک مرده، اونم بدون دستکش...يه دونه درشتشو سوا کنی، بعد بذاری رو ميز قاچش کنی...
می گم چطوره دستمو باند پيچی و خونی مالی کنم...يا خودمو بزنم به غش.. انگشتامو بکنم تو قير؟...دماغمو بذارم لای در.. خودمو بزنم به خواب..خودمو بزنم به مردن؟ با مسئول آزمايشگاه مثل آدم صحبت کنم و بگم نمی تونم.. تهديدش کنم؟ .. خودمو بزنم به ديونگی.. بگم من آنفولانزای مرغی دارم اگه دستمو بکنم تو ظرف همهء کلاس می گيرن.. .. خودمو بزنم به اچ آی وی.. يه ميخ بگيرم دم پريز برق بگم اگه سوسکارو نريزين دور ميخو می کنم تو پريز.. گروگان بگيرم؟ خودمو بزنم به Syndrome down... ناخنامو مانيکور کنم بعد بگم اگه دستمو بکنم تو ظرف آب می خوره بهش خراب می شه.. بگم من انگل دارم بچه ها ازم می گيرن.. خودمو بزنم به گيجی... سرمو بزنم به جسم سخت؟ دستمو بذارم زير پايهء تخت.. دست مسئول آزمايشگاه رو بذارم تو حنا.. نه تو پوست گردو.. خودمو از پله ها پرت کنم پايين.. بگم اينا نجس ان؟.. خودمو بزنم به بی ناموسی... مسئول آزمايشگاه و بذارم لای در..
***
از اين حرفها گذشته، الان هشت و نيم فردای ديروزه (!) و ما درست سی و چهار ساعته که آب نداريم..حتی اون چند قطره ای که اين يک هفته صبحها توی لوله بود و باهاش دست و رو و دندونامو می شستم امروز نبود.. نقطهء اوج زيبای داستان اينجاست که امروز يک قطره بارون هم نيومد... الان داشتم فکر می کردم اگه اون محلول ضد افونی کنندهء دست که نسيم بهم داده بود نبود الان چقدر بيشتر از اين کلافه بودم.. حتماً يادم باشه اين" دوست به درد بخور" بودنش رو يه جور حسابی تلافی کنم. اينجور آدمها زياد پيدا نمی شن.
امشب تا صبح حتماً بارون مياد. منم يه سطل و يه لگن گذاشتم تو بالکن که فردا اگه بی آبی ادامه داشت حداقل يه کم آب داشته باشم...
تا وقتی سطل بيرون بود بارون نيومد تا اينکه هوا گرگ و ميش شد و من از ترس مارمولک بارون شدن درو بستم -خدا حفظشون کنه اين مارمولک های نازنين رو که به برکت وجودش مبارمشون سوسک اينجا کمه- چند دقيقه بعد که پنجره رو باز کردم ديدم بارون گرفته.
بعضی وقتها انگار همهء کارها زمان اشتباه انجام می شه..
.... ساعت نه شبه و هنوز آب نيومده.. حدود دوازده ساعت شد. کاش صبح به فکرم رسيده بود يه کم آب بارون جمع کنم..
***
به اين نتيجه رسيدم که تو زندگی قبليم خروس بودم.. از نوع بی محل. احتمالاً بايد خيلی ها رو بی خواب کرده باشم.. و حالا دارم مجازات می شم.
چند وقته که خواب تبديل شده به بزرگترين مبارزهء زندگيم. به خصوص الان که در وضعيت قبل از امتحان هستم و وقت برای يوگا و پياده روی ندارم، و استرس هم دارم، يا خوابم نمی بره يا همه اش خواب می بينم.
روز اول بعد از بی خوابی رو دوام ميارم و کارهام رو انجام می دم. اما روز بعدش، اگه برای دومين شب درست نخوابيده باشم، تمام روز تبديل می شه به مبارزه برای بيدار موندن و درس خوندن، يا حداقل کمی خوابيدن. که هيچ کدومش هم نمی شه.
و جالبه اون شبی هم که خوابم می بره، يه موجودی پيداش می شه و بيدارم می کنه. گاهی اونقدر اذيت می شم که می شينم و به حال خودم گريه می کنم. ای بابا قرار بود اين خنده دار باشه مثلاً هه..
يه سگ تو کوچه مون پيداش شده که تولگی هاش سگ شيطون و بامزه ای بود اما حالا که بزرگ شده از اون سگهای لوس و پر سر و صدا شده و چند شبه نصفه شبها پارس کردنش می گيره. يا مثلاً يه آدم بی ملاحظه ای زنگ می زنه، و گوشی هم اگه تصادفاً دور از تختخواب باشه و محبور شم بلند شم برم جواب بدم، اون شب تا صبح و فردا صبحش تا شب تبديل به جهنم می شه..
يک خط می خونم، پنج تا خميازه می کشم.. وقت کمه و خيلی کارا هست که بايد تموم کنم...
واقعاً گاهی فکر می کنم يعنی اين درد درمون نداره؟ هر چيزی رو امتحان کردم اما همه چيز موقتی اثر داره.
اگه اين يه مجازاته، توبه، هر غلطی که کردم ديگه تکرار نمی شه، فقط شبا مثل اون موقه ها که خوشبخت بودم بخوابم. چهار سال شد که خواب درست و حسابی ندارم. اگه بچه بود سال ديگه اينجا می تونست بره مدرسه.
***
اين سه تا به ترتيب قد حدود ده ثانيه همونطوری وايساده بودن وسط خيابون.. يه پلاکارد کم داشتن فقط.
اين قارچی که پای اين درخت در اومده هم خيلی عجيبه هم خوشگل و شبيه نون شيرمال.. و هم احتمالاً سمّی و علامت گذاری شده توسط سگهای محل برای تعيين حدود قلمرو.. با جيش.
***
نوع ما، رشد هوشی خيلی بالايی داشته و به وسيلهء اون کار بدنی اش رو انقدر کاهش داده که از شکار با نيزه رسيده به فشار کوچک انگشت روی چندتا کليد (مثلاً). به نسبت وقت و انرژی زيادی اضافه می مونه که می تونه صرف ويرانی بشه.
برای به دست آوردن بالانس از دست رفته، يا بايد فعاليت بدنی رو زياد کرد يا ذهن رو مهار کرد. يا هر دو.
راستی اين برنامهء
مهشر نشنال جئوگرافيک رو که در مورد اسپيشيزهای مختلف انسانه می بينين؟ آخرش درست معلوم نشد که چی شد که فقط ما (هومو ساپينس) زنده مونديم؟ اما هيچ دقت کردين بعضی ها همين الان هم به طرز عجيبی شبيه نئاندرتال ها يا اجداد خودمون هومو ساپینس ها هستن؟
پيشونی کوتاه و شيب دار، دماغ کشيده، چشمهای تو رفته پوست تيره..
***
ساعت يازده شد اما هنوز آب نيومده... راستی دفعهء پيش يه چيز نوشته بودم راجع به سمندر، بعد از اينکه صفحه ای رو که بهش لينک داده بودم خوندم فهميدم که نويسندهء کتاب درسی من دچار يه اشتباه عمومی جانورشناس ها بوده. جريآن از اين قراره که اکسولوتل خودش يک اسپيشيز جداگونهء سمندره که به خاطر بعضی شباهت های ضاهری که با لارو سمندر پلنگی داره مدتها با اون اشتباه گرفته می شده.
اکسولوتل تمام مدت زندگی در آب می مونه و يک نوع سمندر آکواتيک به حساب مياد.
***
شمام روز اول قاط ماهانه خنگ می شين؟ من اين روز رو هيچ چ چ چی نمی فهمم.. اولين بار که اين پديده رو کشف ردم بدبختانه روزی بود که معلم رياضی مون می خواست جذر گرفتن رو ياد بده (دوم راهنمايی)... من همينطوری نگاهش می کردم با دهن باز و تعجب عميق از اينکه چرا يک کلمه نمی فهمم...
***
آخی اين وزغ سورينامی خيلی گناه داره نگاش کنين، نه زبون داره، نه دندون (بقيهء انواع قورباغه و وزغ دندون دارن) نه گوش درست و حسابی. خيلی هم زشته حيونکی.. اما عوضش سر انگشتاش به شکل ستاره است.
عين موجودات جادويی غير مجاز هاگريد..
***
اين سياسوخته قيافه اش فرق زيادی با سوسک نداره، فقط شاخک هاش يه کم کوتاه تره.
پس چرا من دارم انقدر از فکر تشريح سوسک می ترسم و می لرزم؟ آخه اون شاخک هاش خودش يه فيلم ترسناکه برای خودش.. البته هنوز مونده تا به اونجا برسيم. می تونم اصلاً زولوجی رو حذفش کنم.. اما آخه خيلی دوستش دارم .. اما فکر کن دست کنی تو يه ظرف پر از سوسک مرده، اونم بدون دستکش...يه دونه درشتشو سوا کنی، بعد بذاری رو ميز قاچش کنی...
می گم چطوره دستمو باند پيچی و خونی مالی کنم...يا خودمو بزنم به غش.. انگشتامو بکنم تو قير؟...دماغمو بذارم لای در.. خودمو بزنم به خواب..خودمو بزنم به مردن؟ با مسئول آزمايشگاه مثل آدم صحبت کنم و بگم نمی تونم.. تهديدش کنم؟ .. خودمو بزنم به ديونگی.. بگم من آنفولانزای مرغی دارم اگه دستمو بکنم تو ظرف همهء کلاس می گيرن.. .. خودمو بزنم به اچ آی وی.. يه ميخ بگيرم دم پريز برق بگم اگه سوسکارو نريزين دور ميخو می کنم تو پريز.. گروگان بگيرم؟ خودمو بزنم به Syndrome down... ناخنامو مانيکور کنم بعد بگم اگه دستمو بکنم تو ظرف آب می خوره بهش خراب می شه.. بگم من انگل دارم بچه ها ازم می گيرن.. خودمو بزنم به گيجی... سرمو بزنم به جسم سخت؟ دستمو بذارم زير پايهء تخت.. دست مسئول آزمايشگاه رو بذارم تو حنا.. نه تو پوست گردو.. خودمو از پله ها پرت کنم پايين.. بگم اينا نجس ان؟.. خودمو بزنم به بی ناموسی... مسئول آزمايشگاه و بذارم لای در..
***
از اين حرفها گذشته، الان هشت و نيم فردای ديروزه (!) و ما درست سی و چهار ساعته که آب نداريم..حتی اون چند قطره ای که اين يک هفته صبحها توی لوله بود و باهاش دست و رو و دندونامو می شستم امروز نبود.. نقطهء اوج زيبای داستان اينجاست که امروز يک قطره بارون هم نيومد... الان داشتم فکر می کردم اگه اون محلول ضد افونی کنندهء دست که نسيم بهم داده بود نبود الان چقدر بيشتر از اين کلافه بودم.. حتماً يادم باشه اين" دوست به درد بخور" بودنش رو يه جور حسابی تلافی کنم. اينجور آدمها زياد پيدا نمی شن.
امشب تا صبح حتماً بارون مياد. منم يه سطل و يه لگن گذاشتم تو بالکن که فردا اگه بی آبی ادامه داشت حداقل يه کم آب داشته باشم...
شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۴
بعد از چند ماه زندگی در پونه به ديدن گله های بوفالو عادت می کنی.
بعضی هاشون معلومه که دو رگهء کاو و بوفالو هستن، مثلاً اينيکی. همون جوری مستقيم برو اينورو نگاه نکن که از اون شاخات می ترسم... البته اين خواجهء حرم سراست -چون دو رگه است عقيم هم هست- و لابد شاخ نمی زنه، البته همينجوری واسهء دلگرمی خودم گفتم وگرنه آقا محمد خان هم..
اين قسمت شهر مرکز گوشت و مرغ و ماهيه و البته يه بازار ميوه و سبزی هم کنارش هست. پرنده هايی که در آسمون مشاهده می فرمايين باز و شاهين و قرقری هستن و اگه گوشت رو همينطوری دستتون بگيرين (منظورم تو کيسه هست، بايد سريع توی کيفی چيزی قايمش کنين) از اون بالای شيرجه می زنن رو کيسه تون و يه وقت اشتباهی يه انگشتتون و می کنن می برن... خود من بعد از آخرين خريدی که کردم اون انگشت ششمی مو از دست دادم حالا من شانس آوردم شيش انگشتی بودم...
اينم پسرک پشمک فروش که تصميم دارم اگه وقت بشه بکشمش، البته با کمی تغيير.
***
يه شيشه عسل خريدم بعد ديدم کمه يه دونه کوچولو هم خريدم بعد ديدم اون مرباهای بلک بری خيلی داره وسوسه انگيزانه توی قفسه برق می زنه يه دونه برداشتم اومدم خونه اول شيشهء مربا رو تا ته ه ه ه با کره و پنير خوردم بعدش رفتم سراغ عسل درش رو باز کردم ديدم از عسل معمولی رقيق تره بعد درش رو از تو نگاه کردم ديدم چند قطره از همون عسل که بهش چسبيده تجزيه شده به دونه های رنگ قهوه ای و يه شهد کم رنگ تر.
امروز در عسله باز بود يک ساعت نه يه دونه مگس اومد طرفش نه هيچ چيز ديگه.
اين هنديام به جای اينکه هوس وارد کردن مواد غذايی از کشورهای پيشرفته بکنن خوبه عسل تقلبی ساختنو از ايران ياد بگيرن.
***
لارو سمندر -اکسولوتل- موجود خيلی جالبيه. اگه آب و غذاش زياد باشه، به جای اينکه دگرديسی کنه و تبديل به سمندر بالغ بشه، به همون صورت لارو رشد می کنه، غدد جنسی در مياره و جفت گيری می کنه. اما به محض اينکه برکه خشک بشه يا شرايط از حالت خيلی-خوب خارج بشه، بر می گرده به روال عادی، يعنی دگرديسی رو شروع می کنه و تبديل به سمندر می شه.
شما ياد کی افتادين؟
***
من مثل نهنگ اين روزا می خورم. يه شيشه مربای بلک بری (قربونش برم چقدر خوشمزه بود فداش بشم) رو در عرض يه شب و فردا صبحش، و يه شيشهء بزرگ عسل (همون قلابيه) و يه شيشهء کوچيکتر از يه عسل قلابی تر رو در عرض سه روز بعدش تموم کردم... يه ذره غذام دير می شه دست و پام شروع می کنه به لرزيدن. هيچ از اين وضع خوشم نمياد اما نمی دونم بايد چه کارش کنم و تا يه ذره اضافه فکر می کنم دوباره گشنه ام می شه و مثل نهنگ می خورم و بعدش دوباره يادم می افته که ای بابا اين که وضع نشد يه کاری بکنم و بعد دوباره گشنه ام می شه......
***
خيلی وقتها با اينکه حق با توئه نباید بحث کنی وگرنه بيشتر به ضررت می شه.
از بيرون اومده بودم و گفتم قبل از اينکه برم خونه يه سر به اين کافی نتی که نزديک خونه ام هست بزنم. بارون می اومد و کلاه کاستکتم يه کم خيس بود. آويزونش کرده بودم گل صندليم. خانوم صاحب کافی نت اومد رد شه، گير داد به اين که اينو بذار زمين مزاحم بغل دستيته. می گم انتظار داری اينو که می خوام بذارم رو سرم، بذارمش رو زمين؟ حالا بغل دستيم هم می گه من مشکلی ندارم ها!
خلاصه من کوتاه نيومدم چون اصلاً به نظرم حرفش درست نمی اومد.
يک بار ديگه همه رو مجبور کرده بودن پا برهنه وارد بشن و بشينن که کف زمين کثيف نشه مثلاً، اما زمين خاکی بود و من هيچ احساس خوبی از اينکه پام رو زمينه نداشتم. بلند شدم گفتم زمين خاکيه و من احساس راختی نمی کنم. اگه فکر می کنيد همينطوری درسته من برم.
اما بعد به اين نتيجه رسيدم که هر چند به نظر خودم - حداقل به عنوان مشتری - حق با من بود، شناخته شدن به عنوان يه مشتری پر دردسر به ضرر خودم شد.
هر چقدر هم يادت داده باشن که حق تقدم با عابر پياده است، راننده های هندی از روت هم که شده رد می شن اما از حق تقدمت خبری نيست. حالا فرض کن نصف عرض خيابون رو طی کردی و اون وسط هيچ کس راه نمی ده بقيه رو رد شی. بعد به زور کی رو متوقف کردی که ثابت کنی حق داری از نصفهء بعدی خيابون هم رد شی؟
کاملاً تصادفی صاحب همون کافی نت.
عاقلانه ترين کار اينه که خودم محترمانه ديگه نرم اونجا!
بعضی هاشون معلومه که دو رگهء کاو و بوفالو هستن، مثلاً اينيکی. همون جوری مستقيم برو اينورو نگاه نکن که از اون شاخات می ترسم... البته اين خواجهء حرم سراست -چون دو رگه است عقيم هم هست- و لابد شاخ نمی زنه، البته همينجوری واسهء دلگرمی خودم گفتم وگرنه آقا محمد خان هم..
اين قسمت شهر مرکز گوشت و مرغ و ماهيه و البته يه بازار ميوه و سبزی هم کنارش هست. پرنده هايی که در آسمون مشاهده می فرمايين باز و شاهين و قرقری هستن و اگه گوشت رو همينطوری دستتون بگيرين (منظورم تو کيسه هست، بايد سريع توی کيفی چيزی قايمش کنين) از اون بالای شيرجه می زنن رو کيسه تون و يه وقت اشتباهی يه انگشتتون و می کنن می برن... خود من بعد از آخرين خريدی که کردم اون انگشت ششمی مو از دست دادم حالا من شانس آوردم شيش انگشتی بودم...
اينم پسرک پشمک فروش که تصميم دارم اگه وقت بشه بکشمش، البته با کمی تغيير.
***
يه شيشه عسل خريدم بعد ديدم کمه يه دونه کوچولو هم خريدم بعد ديدم اون مرباهای بلک بری خيلی داره وسوسه انگيزانه توی قفسه برق می زنه يه دونه برداشتم اومدم خونه اول شيشهء مربا رو تا ته ه ه ه با کره و پنير خوردم بعدش رفتم سراغ عسل درش رو باز کردم ديدم از عسل معمولی رقيق تره بعد درش رو از تو نگاه کردم ديدم چند قطره از همون عسل که بهش چسبيده تجزيه شده به دونه های رنگ قهوه ای و يه شهد کم رنگ تر.
امروز در عسله باز بود يک ساعت نه يه دونه مگس اومد طرفش نه هيچ چيز ديگه.
اين هنديام به جای اينکه هوس وارد کردن مواد غذايی از کشورهای پيشرفته بکنن خوبه عسل تقلبی ساختنو از ايران ياد بگيرن.
***
لارو سمندر -اکسولوتل- موجود خيلی جالبيه. اگه آب و غذاش زياد باشه، به جای اينکه دگرديسی کنه و تبديل به سمندر بالغ بشه، به همون صورت لارو رشد می کنه، غدد جنسی در مياره و جفت گيری می کنه. اما به محض اينکه برکه خشک بشه يا شرايط از حالت خيلی-خوب خارج بشه، بر می گرده به روال عادی، يعنی دگرديسی رو شروع می کنه و تبديل به سمندر می شه.
شما ياد کی افتادين؟
***
من مثل نهنگ اين روزا می خورم. يه شيشه مربای بلک بری (قربونش برم چقدر خوشمزه بود فداش بشم) رو در عرض يه شب و فردا صبحش، و يه شيشهء بزرگ عسل (همون قلابيه) و يه شيشهء کوچيکتر از يه عسل قلابی تر رو در عرض سه روز بعدش تموم کردم... يه ذره غذام دير می شه دست و پام شروع می کنه به لرزيدن. هيچ از اين وضع خوشم نمياد اما نمی دونم بايد چه کارش کنم و تا يه ذره اضافه فکر می کنم دوباره گشنه ام می شه و مثل نهنگ می خورم و بعدش دوباره يادم می افته که ای بابا اين که وضع نشد يه کاری بکنم و بعد دوباره گشنه ام می شه......
***
خيلی وقتها با اينکه حق با توئه نباید بحث کنی وگرنه بيشتر به ضررت می شه.
از بيرون اومده بودم و گفتم قبل از اينکه برم خونه يه سر به اين کافی نتی که نزديک خونه ام هست بزنم. بارون می اومد و کلاه کاستکتم يه کم خيس بود. آويزونش کرده بودم گل صندليم. خانوم صاحب کافی نت اومد رد شه، گير داد به اين که اينو بذار زمين مزاحم بغل دستيته. می گم انتظار داری اينو که می خوام بذارم رو سرم، بذارمش رو زمين؟ حالا بغل دستيم هم می گه من مشکلی ندارم ها!
خلاصه من کوتاه نيومدم چون اصلاً به نظرم حرفش درست نمی اومد.
يک بار ديگه همه رو مجبور کرده بودن پا برهنه وارد بشن و بشينن که کف زمين کثيف نشه مثلاً، اما زمين خاکی بود و من هيچ احساس خوبی از اينکه پام رو زمينه نداشتم. بلند شدم گفتم زمين خاکيه و من احساس راختی نمی کنم. اگه فکر می کنيد همينطوری درسته من برم.
اما بعد به اين نتيجه رسيدم که هر چند به نظر خودم - حداقل به عنوان مشتری - حق با من بود، شناخته شدن به عنوان يه مشتری پر دردسر به ضرر خودم شد.
هر چقدر هم يادت داده باشن که حق تقدم با عابر پياده است، راننده های هندی از روت هم که شده رد می شن اما از حق تقدمت خبری نيست. حالا فرض کن نصف عرض خيابون رو طی کردی و اون وسط هيچ کس راه نمی ده بقيه رو رد شی. بعد به زور کی رو متوقف کردی که ثابت کنی حق داری از نصفهء بعدی خيابون هم رد شی؟
کاملاً تصادفی صاحب همون کافی نت.
عاقلانه ترين کار اينه که خودم محترمانه ديگه نرم اونجا!
اشتراک در:
نظرات (Atom)