شنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۴

داشتم ساندويچ نخود فرنگی می خوردم -آخه يه هفته است تقريباً روزی ده دوازده ساعت آب نداريم و ظرف تميز نداشتم- و به اين فکر می کردم که چقدر زور داره هر روز انقدر شديد بارون بياد اما اين همه روز آب تو لوله ها نباشه... بعد گفتم خوب چرا همين آب بارونو جمع نکنم حداقل باهاش می شه لباس شست -مثل اين قديميا که يخ حوض می شکستن ها!- بعد سطل رو برداشتم بردم تو بالکن اما همون موقع بارون بند اومد. اين روزا همينطوريه يه ساعت آفتاب شديده و يه دقه بعد بارون شديد گاهی هم طوفان.
تا وقتی سطل بيرون بود بارون نيومد تا اينکه هوا گرگ و ميش شد و من از ترس مارمولک بارون شدن درو بستم -خدا حفظشون کنه اين مارمولک های نازنين رو که به برکت وجودش مبارمشون سوسک اينجا کمه- چند دقيقه بعد که پنجره رو باز کردم ديدم بارون گرفته.
بعضی وقتها انگار همهء کارها زمان اشتباه انجام می شه..

.... ساعت نه شبه و هنوز آب نيومده.. حدود دوازده ساعت شد. کاش صبح به فکرم رسيده بود يه کم آب بارون جمع کنم..

***
به اين نتيجه رسيدم که تو زندگی قبليم خروس بودم.. از نوع بی محل. احتمالاً بايد خيلی ها رو بی خواب کرده باشم.. و حالا دارم مجازات می شم.
چند وقته که خواب تبديل شده به بزرگترين مبارزهء زندگيم. به خصوص الان که در وضعيت قبل از امتحان هستم و وقت برای يوگا و پياده روی ندارم، و استرس هم دارم، يا خوابم نمی بره يا همه اش خواب می بينم.
روز اول بعد از بی خوابی رو دوام ميارم و کارهام رو انجام می دم. اما روز بعدش، اگه برای دومين شب درست نخوابيده باشم، تمام روز تبديل می شه به مبارزه برای بيدار موندن و درس خوندن، يا حداقل کمی خوابيدن. که هيچ کدومش هم نمی شه.
و جالبه اون شبی هم که خوابم می بره، يه موجودی پيداش می شه و بيدارم می کنه. گاهی اونقدر اذيت می شم که می شينم و به حال خودم گريه می کنم. ای بابا قرار بود اين خنده دار باشه مثلاً هه..
يه سگ تو کوچه مون پيداش شده که تولگی هاش سگ شيطون و بامزه ای بود اما حالا که بزرگ شده از اون سگهای لوس و پر سر و صدا شده و چند شبه نصفه شبها پارس کردنش می گيره. يا مثلاً يه آدم بی ملاحظه ای زنگ می زنه، و گوشی هم اگه تصادفاً دور از تختخواب باشه و محبور شم بلند شم برم جواب بدم، اون شب تا صبح و فردا صبحش تا شب تبديل به جهنم می شه..
يک خط می خونم، پنج تا خميازه می کشم.. وقت کمه و خيلی کارا هست که بايد تموم کنم...
واقعاً گاهی فکر می کنم يعنی اين درد درمون نداره؟ هر چيزی رو امتحان کردم اما همه چيز موقتی اثر داره.
اگه اين يه مجازاته، توبه، هر غلطی که کردم ديگه تکرار نمی شه، فقط شبا مثل اون موقه ها که خوشبخت بودم بخوابم. چهار سال شد که خواب درست و حسابی ندارم. اگه بچه بود سال ديگه اينجا می تونست بره مدرسه.

***
اين سه تا به ترتيب قد حدود ده ثانيه همونطوری وايساده بودن وسط خيابون.. يه پلاکارد کم داشتن فقط.
اين قارچی که پای اين درخت در اومده هم خيلی عجيبه هم خوشگل و شبيه نون شيرمال.. و هم احتمالاً سمّی و علامت گذاری شده توسط سگهای محل برای تعيين حدود قلمرو.. با جيش.

***

نوع ما، رشد هوشی خيلی بالايی داشته و به وسيلهء اون کار بدنی اش رو انقدر کاهش داده که از شکار با نيزه رسيده به فشار کوچک انگشت روی چندتا کليد (مثلاً). به نسبت وقت و انرژی زيادی اضافه می مونه که می تونه صرف ويرانی بشه.
برای به دست آوردن بالانس از دست رفته، يا بايد فعاليت بدنی رو زياد کرد يا ذهن رو مهار کرد. يا هر دو.
راستی اين برنامهء
مهشر نشنال جئوگرافيک رو که در مورد اسپيشيزهای مختلف انسانه می بينين؟ آخرش درست معلوم نشد که چی شد که فقط ما (هومو ساپينس) زنده مونديم؟ اما هيچ دقت کردين بعضی ها همين الان هم به طرز عجيبی شبيه نئاندرتال ها يا اجداد خودمون هومو ساپینس ها هستن؟
پيشونی کوتاه و شيب دار، دماغ کشيده، چشمهای تو رفته پوست تيره..
***
ساعت يازده شد اما هنوز آب نيومده... راستی دفعهء پيش يه چيز نوشته بودم راجع به سمندر، بعد از اينکه صفحه ای رو که بهش لينک داده بودم خوندم فهميدم که نويسندهء کتاب درسی من دچار يه اشتباه عمومی جانورشناس ها بوده. جريآن از اين قراره که اکسولوتل خودش يک اسپيشيز جداگونهء سمندره که به خاطر بعضی شباهت های ضاهری که با لارو سمندر پلنگی داره مدتها با اون اشتباه گرفته می شده.
اکسولوتل تمام مدت زندگی در آب می مونه و يک نوع سمندر آکواتيک به حساب مياد.
***
شمام روز اول قاط ماهانه خنگ می شين؟ من اين روز رو هيچ چ چ چی نمی فهمم.. اولين بار که اين پديده رو کشف ردم بدبختانه روزی بود که معلم رياضی مون می خواست جذر گرفتن رو ياد بده (دوم راهنمايی)... من همينطوری نگاهش می کردم با دهن باز و تعجب عميق از اينکه چرا يک کلمه نمی فهمم...
***
آخی اين وزغ سورينامی خيلی گناه داره نگاش کنين، نه زبون داره، نه دندون (بقيهء انواع قورباغه و وزغ دندون دارن) نه گوش درست و حسابی. خيلی هم زشته حيونکی.. اما عوضش سر انگشتاش به شکل ستاره است.
عين موجودات جادويی غير مجاز هاگريد..
***
اين سياسوخته قيافه اش فرق زيادی با سوسک نداره، فقط شاخک هاش يه کم کوتاه تره.



پس چرا من دارم انقدر از فکر تشريح سوسک می ترسم و می لرزم؟ آخه اون شاخک هاش خودش يه فيلم ترسناکه برای خودش.. البته هنوز مونده تا به اونجا برسيم. می تونم اصلاً زولوجی رو حذفش کنم.. اما آخه خيلی دوستش دارم .. اما فکر کن دست کنی تو يه ظرف پر از سوسک مرده، اونم بدون دستکش...يه دونه درشتشو سوا کنی، بعد بذاری رو ميز قاچش کنی...
می گم چطوره دستمو باند پيچی و خونی مالی کنم...يا خودمو بزنم به غش.. انگشتامو بکنم تو قير؟...دماغمو بذارم لای در.. خودمو بزنم به خواب..خودمو بزنم به مردن؟ با مسئول آزمايشگاه مثل آدم صحبت کنم و بگم نمی تونم.. تهديدش کنم؟ .. خودمو بزنم به ديونگی.. بگم من آنفولانزای مرغی دارم اگه دستمو بکنم تو ظرف همهء کلاس می گيرن.. .. خودمو بزنم به اچ آی وی.. يه ميخ بگيرم دم پريز برق بگم اگه سوسکارو نريزين دور ميخو می کنم تو پريز.. گروگان بگيرم؟ خودمو بزنم به Syndrome down... ناخنامو مانيکور کنم بعد بگم اگه دستمو بکنم تو ظرف آب می خوره بهش خراب می شه.. بگم من انگل دارم بچه ها ازم می گيرن.. خودمو بزنم به گيجی... سرمو بزنم به جسم سخت؟ دستمو بذارم زير پايهء تخت.. دست مسئول آزمايشگاه رو بذارم تو حنا.. نه تو پوست گردو.. خودمو از پله ها پرت کنم پايين.. بگم اينا نجس ان؟.. خودمو بزنم به بی ناموسی... مسئول آزمايشگاه و بذارم لای در..

***

از اين حرفها گذشته، الان هشت و نيم فردای ديروزه (!) و ما درست سی و چهار ساعته که آب نداريم..حتی اون چند قطره ای که اين يک هفته صبحها توی لوله بود و باهاش دست و رو و دندونامو می شستم امروز نبود.. نقطهء اوج زيبای داستان اينجاست که امروز يک قطره بارون هم نيومد... الان داشتم فکر می کردم اگه اون محلول ضد افونی کنندهء دست که نسيم بهم داده بود نبود الان چقدر بيشتر از اين کلافه بودم.. حتماً يادم باشه اين" دوست به درد بخور" بودنش رو يه جور حسابی تلافی کنم. اينجور آدمها زياد پيدا نمی شن.
امشب تا صبح حتماً بارون مياد. منم يه سطل و يه لگن گذاشتم تو بالکن که فردا اگه بی آبی ادامه داشت حداقل يه کم آب داشته باشم...

بايگانی وبلاگ