شنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۴

بعد از چند ماه زندگی در پونه به ديدن گله های بوفالو عادت می کنی.
بعضی هاشون معلومه که دو رگهء کاو و بوفالو هستن، مثلاً اينيکی. همون جوری مستقيم برو اينورو نگاه نکن که از اون شاخات می ترسم... البته اين خواجهء حرم سراست -چون دو رگه است عقيم هم هست- و لابد شاخ نمی زنه، البته همينجوری واسهء دلگرمی خودم گفتم وگرنه آقا محمد خان هم..


اين قسمت شهر مرکز گوشت و مرغ و ماهيه و البته يه بازار ميوه و سبزی هم کنارش هست. پرنده هايی که در آسمون مشاهده می فرمايين باز و شاهين و قرقری هستن و اگه گوشت رو همينطوری دستتون بگيرين (منظورم تو کيسه هست، بايد سريع توی کيفی چيزی قايمش کنين) از اون بالای شيرجه می زنن رو کيسه تون و يه وقت اشتباهی يه انگشتتون و می کنن می برن... خود من بعد از آخرين خريدی که کردم اون انگشت ششمی مو از دست دادم حالا من شانس آوردم شيش انگشتی بودم...


اينم پسرک پشمک فروش که تصميم دارم اگه وقت بشه بکشمش، البته با کمی تغيير.


***

يه شيشه عسل خريدم بعد ديدم کمه يه دونه کوچولو هم خريدم بعد ديدم اون مرباهای بلک بری خيلی داره وسوسه انگيزانه توی قفسه برق می زنه يه دونه برداشتم اومدم خونه اول شيشهء مربا رو تا ته ه ه ه با کره و پنير خوردم بعدش رفتم سراغ عسل درش رو باز کردم ديدم از عسل معمولی رقيق تره بعد درش رو از تو نگاه کردم ديدم چند قطره از همون عسل که بهش چسبيده تجزيه شده به دونه های رنگ قهوه ای و يه شهد کم رنگ تر.
امروز در عسله باز بود يک ساعت نه يه دونه مگس اومد طرفش نه هيچ چيز ديگه.
اين هنديام به جای اينکه هوس وارد کردن مواد غذايی از کشورهای پيشرفته بکنن خوبه عسل تقلبی ساختنو از ايران ياد بگيرن.


***

لارو سمندر -اکسولوتل- موجود خيلی جالبيه. اگه آب و غذاش زياد باشه، به جای اينکه دگرديسی کنه و تبديل به سمندر بالغ بشه، به همون صورت لارو رشد می کنه، غدد جنسی در مياره و جفت گيری می کنه. اما به محض اينکه برکه خشک بشه يا شرايط از حالت خيلی-خوب خارج بشه، بر می گرده به روال عادی، يعنی دگرديسی رو شروع می کنه و تبديل به سمندر می شه.

شما ياد کی افتادين؟



***

من مثل نهنگ اين روزا می خورم. يه شيشه مربای بلک بری (قربونش برم چقدر خوشمزه بود فداش بشم) رو در عرض يه شب و فردا صبحش، و يه شيشهء بزرگ عسل (همون قلابيه) و يه شيشهء کوچيکتر از يه عسل قلابی تر رو در عرض سه روز بعدش تموم کردم... يه ذره غذام دير می شه دست و پام شروع می کنه به لرزيدن. هيچ از اين وضع خوشم نمياد اما نمی دونم بايد چه کارش کنم و تا يه ذره اضافه فکر می کنم دوباره گشنه ام می شه و مثل نهنگ می خورم و بعدش دوباره يادم می افته که ای بابا اين که وضع نشد يه کاری بکنم و بعد دوباره گشنه ام می شه......

***


خيلی وقتها با اينکه حق با توئه نباید بحث کنی وگرنه بيشتر به ضررت می شه.
از بيرون اومده بودم و گفتم قبل از اينکه برم خونه يه سر به اين کافی نتی که نزديک خونه ام هست بزنم. بارون می اومد و کلاه کاستکتم يه کم خيس بود. آويزونش کرده بودم گل صندليم. خانوم صاحب کافی نت اومد رد شه، گير داد به اين که اينو بذار زمين مزاحم بغل دستيته. می گم انتظار داری اينو که می خوام بذارم رو سرم، بذارمش رو زمين؟ حالا بغل دستيم هم می گه من مشکلی ندارم ها!
خلاصه من کوتاه نيومدم چون اصلاً به نظرم حرفش درست نمی اومد.
يک بار ديگه همه رو مجبور کرده بودن پا برهنه وارد بشن و بشينن که کف زمين کثيف نشه مثلاً، اما زمين خاکی بود و من هيچ احساس خوبی از اينکه پام رو زمينه نداشتم. بلند شدم گفتم زمين خاکيه و من احساس راختی نمی کنم. اگه فکر می کنيد همينطوری درسته من برم.

اما بعد به اين نتيجه رسيدم که هر چند به نظر خودم - حداقل به عنوان مشتری - حق با من بود، شناخته شدن به عنوان يه مشتری پر دردسر به ضرر خودم شد.


هر چقدر هم يادت داده باشن که حق تقدم با عابر پياده است، راننده های هندی از روت هم که شده رد می شن اما از حق تقدمت خبری نيست. حالا فرض کن نصف عرض خيابون رو طی کردی و اون وسط هيچ کس راه نمی ده بقيه رو رد شی. بعد به زور کی رو متوقف کردی که ثابت کنی حق داری از نصفهء بعدی خيابون هم رد شی؟
کاملاً تصادفی صاحب همون کافی نت.

عاقلانه ترين کار اينه که خودم محترمانه ديگه نرم اونجا!

بايگانی وبلاگ