سه‌شنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۴

بهم گاز ندادن. هنوز کمبود گاز ادامه داره و مشترک جديد قبول نمی کنن، تازه انگار مشتری های خودشونم درست و حسابی نمی تونن تآمين کنن.
مهم ترين خوردنی گرم روزانه به نظر من چای و قهوه است که برای اونها کتری برقی هست، اما کاش حرف کسانی که گفته بودن با خودت پلو پز ببر رو جدی کرفته بودم.
اينها غر نيست. دارم به اين فکر می کنم که، به خاطر آرامشی که اينجا پيدا کردم، راه رفتن زير بارون و وزيدن باد لای موهام، به خاطر آفتاب خوردن شونه هام ، و دانشگاهی که دم درش خواهر چادری ای نيست که سر تا پاتو برات بکنه تو لجن و تحويلت بده و توش هم "حراست" ی وجود نداره، به خاطر طبيعت قشنگی که هر روز می بينم بايد متشکر باشم.
***
اگه اومدين هند و رفتين تو مغازه و فروشنده خيلی تميز بهتون برگشت گفت what do you want? بهتون بر نخوره. قشر تحصيل نکردهء پونا انگليسی بلدن اما نمی دونن چی مؤدبانه است و چی نه.
يه کار ديگه شون اينه که، مثلاً کافيه پات بره تو گل، قاه قاه بهت می خندن، يعنی با دست نشونت می دن، اون يکی دستشونم می ذارن رو دلشون و با صدای بلند و خودنمايانه می خندن. من فکر می کنم زياد باهوش نبايد باشه کسی که همچين چيزی انقدر به نظرش خنده دار بياد.
اون موقع آدم ناراحت می شه، اما بعدن که بهش فکر می کنی می بينی که به هر حال دنبال بهانه بودن برای خنديدن عيب بزرگی نيست، گرچه اگه موضوع تو باشی خوشايند نيست، اما بعدش خودت هم ممکنه به جريان بخندی.
امروز که داشتم برای گرفتن گاز با مدير آژانس صحبت می کردم، بحثمون شد، من می گفتم انقدر منو نفرست اين ور اونور، اگه نمی تونی گاز بدی بهم خوب بگو، بعدشم بگو بايد چه کار کنم، راهنمايی کن، اون هم گير داده بود که تو ديروز يه چيز ديگه گفتی و من چيز ديگه جواب دادم و اصلاً انگار نمی فهميديم حرف همو. يه بار ديگه من يادم رفته بود که هندی ها دوست ندارن به آدم بگم نه، رک و راست بگن نمی تونم، حتی وقتی آدرس ازشون می پرسی دوست ندارن بگم نمی دونم، اگه بلد نباشن آدرس عوضی بهت می دن اما زير بار جواب منفی رک و صريح نمی رن.
اين وسط منشی آژانس تو اتاق بغلی شورع کرده هرهر خنديدن. انقد حرصم گرفت!
ولی الان که رسيدم خونه و دارم اينارو می نويسم ديگه ناراحت نيستم. خودم هم به سوء تفاهم احمقانه ای که باعث شد تو اين گل و شل کپسول گاز رو بردارم ببرم و دست خالی برگردم خنده ام گرفته، و چون مدل مغز هندی يه کم دستم اومده می فهمم چرا منشيه خندش گرفته بود و دارم مدل اون به جريان نگاه می کنم..
***
راستی ان فرصت خيلی خوبيه که يه مدت خام خواری رو امتحان کنم، نه؟ خوبه با جوانه شروع کنم...
***
نه ديگه..بلال فروشی که مشتری اش هستی، ازش می پرسی ذغالهاتو از کجا خريدی، بهت نمی گه که خودش يه کيسه بتونه بهت بفروشه، هرچی هم می گی بابا من زياد می خوام، بگو از کجا خريدی.. خودشو بزنه به اون راه. کودن نمی فهمه تابلوئه که حاليش می شه من چی می گم. هی ذغال برا من ميريزه تو کيسهء يه وجبی.
دوباره به گازی سر زدم، اول می گه گاز همينجوری غير رسمی می تونم بهت بدم، اگه می تونی وسيله جور کنی که ببری. می رم ريکشا می گيرم ميام گازو ببرم، می گه تو که نگفتی می خوای (من گفته بودم برم ببينم چه کار می تونم بکنم!) منم مدارک و آماده نکردم (حالا گفته بود غير رسمی ها!) تازه اگه گفته بودی می خوای بهت می گفتم که تا هفتهء ديگه نمی تونم بهت گاز بدم.. بعد هم بهش می گم چرا هر دفعه يه حرفی می زنی؟ اگه اصلاً يه نفر همين امروز وارد هند بشه و گاز بخواد بايد چکار کنه، بی ادبانه و تند برگشته می گه سعی کن يه چيزی رو بفهمی، کانکشنمون بسته اس! چرا هم نداره! می رم يه ايجنسی ديگه، اونم کانکشنش بسته اس يه شماره می نويسه بهم می ده که بعداً زنگ بزنم بپرسم برای کانکشن، فرداش زنگ می زنم، يه صدای ضبط شده می گه شماره اشتباهه..
***
ای بابا من چه توقع بی جايی دارما! وقتی با وجود اين همه بارون آب هنوز هر روز قطع می شه -آبی که خوردنی هم نيست که بگی اشکالی برای تصفيه اش پيش اومده- می خوای گاز گير آدم بياد؟
آدرس يه ذغال فروشی رو پيدا کردم که يک مغازهء ايرانی هست.. بعدش بايد سيخ کباب گير بيارم يا يه توری که بشه روش کباب درست کرد..
اين سريال lost رو خوب شد امشب نشون داد.. کلی روحيه گرفتم. فکر کن اگه الان تو يه جزيره بودم و همهء آب خوردنی گم شده بود و منم داشتم می زائيدم چی؟
***
می گم که، من خيلی وقتها اينو ديدم. هر وقت يه چيزی يهو ورمی پره، مثلاً مثل همين گاز، يا خط اينترنتم. يه چيز بهتری جاشو می گيره، به شرطی که دست از نق نق برداری و گوش و چشم به زنگ باشی برای کشف چيز جديد.
ورپريدن خط اينترنت باعث شد اعتيادمو به خوندن خبرهای بد از دست بدم، و الان می بينم خيلی قشنگ تر داره زندگيم می گذره. آقاجان من اين گوشهء دنيا نشستم خيلی هنر کنم زندگی خودمو و چهارتا اونيای که دستم بهشون می رسه بهتر کنم. چه کاريه با خوندن هر روز اينا اونم ساعتها، اونم به حالت قوز کرده پشت کامپيوتر، زندگيمو به معنای واقعی کلمه حروم کنم؟ ساعتها آن لاين بودن انرژيمو می کشيد اما حالا همه اش رو می تونم صرف پياده روی کنم و زندگی رو بهتر حس کنم.. خلاصه خيلی خوشحالم که ديگه اينترنت ندارم بعدها هم سعی می کنم هيچ وقت نداشته باشم.
تو اين موقعيت جديد هم، يه جور نون برشتهء فلفلی کشف کردم که ترکيبش با پنير و گوجه فرنگی.. آخ نمی دونی چی می شه..
***
اين نقاشی رو توی تعطيلات کشيدم. خيلی وقتمو گرفت، هنوز هم کامل نيست و به هيچ وجه اونی که بايد می شد نشد. اون موقع که دانشجوی گرافيک بودم يه ترم کلاس طراحی با آب مرکب داشتيم. من خيلی زود پيشرفت کردم، و خيلی هم بيشتر از طراخی با مداد لذت می بردم. اما با تموم شدن کلاس و بعد هم خارج شدن من (فرار در واقع) از دانشگاه گذاشتمش کنار و نقاشی هام رو هم با رنگ روغن می کشيدم. اما خيلی از همون رنگ روغن هارو هم مثل آبرنگ کار کردم، يعنی رنگ رو رقيق رقيق می کردم، يه جوری که نه آبرنگ بود و نه رنگ و روغن. الان احساس حماقت می کنم. چرا هيچ وقت سراغ آبرنگ نرفتم؟ چرا دوزاريم نيفتاد؟ من اصلاً رنگ روغنی نبودم از اول زور بی خود زدم... افسوس که حالا ديگه نه وقتش هست نه اينجا به احتمال زياد کلاس درست و حسابی ... نکنه هيچ وقت نتونم...؟
***
عکس های امروز.

بايگانی وبلاگ