به طور تصادفی با يک دندانپزشک محشر و خانواده اش آشنا شدم، که از ايرانی هايی هست که چند قرن پيش -احتمالاً دورهء صفويه- مهاجرت کردن به هند. جريان از اين قرار بود که از دوستی خواسته بودم يه دندونپزشک خوب -با کمترين ميزان خطر آلوده بودن وسايلش به ويروس HIV بهم معرفی کنه. دوستم آدرس يه دندون پزشک از اسمش پيدا بود هفت جدش هندی بودن داد و منم پا شدم رفتم. يه مجتمع بزرگ بود به اندازهء مثلاً يکی از فازهای اکباتان. از واچمن سراغ دکتر رو گرفتم که اول متوجه نشد، بعد دنبالم اومد و ساختمونی رو نشونم داد و منم رفتم بالا. طبقهء اول از روی تابلوی ساختمون، يک کارت دندون پزشکی پيدا کردم که اسم دکترش با اونی که من دنبالش بودم فرق داشت اما به هر حال رفتم بالا و در زدم.
دو تا خانم يکی مسن و اون يکی جوان درو باز کردن و از ديدن من تعجب کردن.
گفتم برای چی اومدم، اونهام گفتن که اينجا خونهء دکتره ست. خانم مسن دعوتم کرد تو، که آدرس مطب رو برام بنويسه و شروع کرد فارسی حرف زدن. احتمالاً از قيافه ام فهميده بود ايرانی هستم. منم از فارسی دست و پا شکسته و لهجهء هندی خانمه فهميدم که از همون ايرانی هايی هست که بالا گفتم. اين دسته ايرانی های مهاجرات کرده که عموماً زرتشتی يا از فرقهء اسمائيلی هستن رو به اسم پارسی-ايرانی می شناسن (پشت سر هم مثل يک کلمهء واحد تلفظ می شه).
خانمه دعوتم کرد بشينم و گفت چای يا کلد درينک می خورين که من گفتم ديگه رومو زياد نکنم و تشکر کردم و گفتم نه. بعد آدرس مطب رو نوشت و داد دستم که تو همون کوچه کمی پايين تر بود.
از خونه شون اومدم بيرون (به خانم مسن به فارسی خداحافظی کردم که خيلی کيف داد) و رفتم سراغ مطب. هنوز بسته بود. بعد از چند دقيقه اون خانوم جوونتره با يه آقايی اومد. با هم رفتيم تو.. کمی بايد منتظر می شدم که تو اين مدت با خانمه گپ زدم.. بعد دکتر دندونام رو معاينه کرد و گفت کرم خوردگی نداری، که هم خوشحال شدم هم تعجب کردم، آخه يه خال روی دندونم ديده بودم قبلاً.. بعد دندونی که روش خال ديده بودم رو جرم گيری کرد، و چندتا دندون کناريش رو هم همينطور.. دندونهای ديگه رو هم به طور سرسری و فقط قسمت پايه کمی تميز کرد.
از اتاق رفت بيرون و من منتظر شدم که بهش ويزيت بدم. وقتی برگشت و پرسيدم چقدر بايد پرداخت کنم گفت هيچی.
خيلی ذوق برانگيز بود، نه دندونام خراب بود نه ويزيت دادم هاها! اين ايرانيان عجب مردم نازنينی هستن.. حداقل قبلاً اينطور بودن.
عکسهای خونهء پارسی-ايرانی ها رو گذاشتم اينجا.
***
تو فيلم جومانجی يه کرگدن بود که هميشه آخر همه نفس نفس زنون می دويد، منم حالا تازه دارم اينو می گم که، خبر جور شدن پول ديه ای که قرار بود م.ع رو از اعدام نجات بده، منو هم به اندازهء بقيه خوشحال کرد. خبرش رو توی سايت خورشيد خانم خوندم.
من آخرش نتونستم با دبيت کارتم پول بفرستم، از بابام خواهش کردم به جای من اينکارو بکنه.
حقيقت تلخی هست که اين وسط نبايد فراموش بشه. لغو شدن اعدام توی کشور ما که رؤيای دست نيآفتنی هست چون مردم هم حتی نسل جوان اين رو عين عدالت می دونن. اما اينکه ديهء مرد مسلمان دو برابر زن هست می تونه و بايد تغيير کنه. می دونم از اين حکومت نبايد انتظار داشت، اما اين بايد تغيير کنه. و ما نبايد خيلی خوشحال باشيم که نصف آدم به حساب ميايم. هر بار که يادش می افتيم به خاطر بياريم که هر روز و هر لحظه در دل يک توهين ناسزاوار داريم نفس می کشيم.
***
مقادير زيادی از خودم نا اميد شدم، زيرا از اونجائيکه "کسی که بعد از مدتها جذاب بود" شديداً شبيه اکس-عباس آقای مربوطه بود، دريافتم که بنده صرفاً فکر می کرده ام که اين آقا را به امان خدا رها کرده ام...
خاک دو عالم بر فرق آن که نداند چه آتشی و دقيقاً در چه درجه ای دارد دقيقاً کجای وجودش را تا چه درجه ای می سوزاند.
پنج روزه که منتظرم تا خوب بشم.. يعنی بی خيال و آزاد مثل همين پنج روز پيش.. هنوز نشده. اون آدم رو به هيچ وجه نمی خوام حتی فکرش رو بکنم، اما اين کشفی که کردم داره می گه که هنوز توی ناخودآگاهم خبرهاييه..
ناگهان از حالت "خواجه روان" ی به آدمی که سه بار پشت هم insatiable گوش می ده تبديل شدن آزار دهنده است..
بعد هم، يعنی من بايد بگردم يکی اينشکلی پيدا کنم، که آدم جالبی هم باشه، بقيهء خصوصيات مطلوب رو هم داشته باشه؟ اينطوری که نمی شه که!
***
اين کوچه آخرشه! آدم احساس شمشک رفتگی بهش دست می ده. من هميشه عمداً از همينجا رد می شم، خيلی کيف داره! البته يه حسن ديگه م داره، اونايی که ماشين و موتور نو خريدن، دو سه دفعه از اين کوچه رد بشن احتمال چشم خوردگی وسيله شون نزديک صفر می شه.
***
داشتم همينجوری گذری شوی پارکينسون رو می ديدم، ويل اسميت رو دعوت کرده بود. داشتن راجع به فيلم آخری که اسميت بازی کرده حرف می زدن. داستانش انگار مردی بود که دوست دخترش cheat on him می کنه (نه خير فارسی رو پاس می درم اما واژهء خيانت در مقابل اين به نظرم درست نمياد و چيز ديگه ای هم به فارسی براش سراغ ندارم. شما دارين؟) و پسره افسرده می شه و اين حرفا، بعد ويل گفت که در واقع اين برای خودش اتفاق افتاده بوده. اولين دوست دخترش همين کارو کرده بوده و از اون به بعد چون اين جريان خيلی روش تاثير گذاشته بوده، تصميم می گيره آدمی بشه که زنی که دوستش داره دليلی برای چيتيدن پيدا نکنه.
هميشه از ويل اسميت خوشم می اومد و مياد. چون هم خيلی بامزه اس هم اصولاً از اينهايی که زندگی عشقی قشنگی دارن خوشم مياد چون به دست آوردنش آسون نيست.. اما وقتی اين جريانو گفت خيلی دلم براش سوخت.
بعدش بلافاصله رفت سراغ توالت خونه شون و اينکه يه سيستم خودکار برای تميز کردن محل مربوطه داره به طوری که آدم نيازی به کاغذ توالت نداره، به اين صورت که انگار يه نفر اون پايين وايساده و يه جوری می فهمه شما کی کارتون تموم شده بعد ويززززززز (حرکت چرخشی انگشت سبابه) محل مورد نظرو تميز می کنه و بعدش هم پوفففففف (لابد فوت می کنه) و شما احساس تازگی خاصی می کنين. بعد با شيطنت زهر آلودی اضافه کرد من خيلی وقتها بدون هيچ دليلی می رم توالت ((:! به نظرم برای توصيف اين آدم کلمهء "بلا" کوتاه ترين و کاملترين باشه. تو فيلم wild wild west يادتونه چه عربی ای می رقصيد؟
شنيده بودم زنها تجربه های تلخ عشقی رو سريع پشت سر می گذارن اما مردها تا سالها يه چيزی که روشون اثر گذاشته باشه رو با خودشنون حمل می کنن.. البته شايد اصلاً اين حرف درست نباشه نمی دونم، شايد هم ما "فکر می کنيم" که آسون از کسی يا چيزی می گذريم، نمی دونم.. اما به هر حال با شنيدن اين ماجرای ويل اسميت ياد اين حرفی که سالها پيش شنيده بودم افتادم.
راستی تو اين زوجهای هنرمند بامزه و ديونه من عاشق ازی و شارون ازبرنم. شما چی؟
***
بين کمدی های انگليسی Little Britain يکی يه چيز ديگه است، اگه تو ايران سی دی اش گيرتون اومد حتماً ببينين.
چی بود اون بنی هيل که همه اش با انگولک کردن اخلاق گرائی انگليسی سعی می کرد مردم دههء هفتادو بخندونه يا اون مستر بين خنک؟
شايد بعضی از تيکه های ليتل بريتن هم آدم رو به قهقهه نندازه، اما در کل کمدی شيرين و پر خلاقيتی است.
من الان اين عکسو گذاشتم بک گراند دسک تاپم، چون هر وقت نگاهم بهش می افته خندم می گيره و خندهء نطلبيده هم مراده. اگه دوست داريد می تونيد از اينجا برای بک گراندتون يه چيزهايی برداريد.
راستی اين matt locas تپلی بچگی هاش ماشين بهش می زنه و طفلکی همهء موهای سر و بدنش می ريزه. حتی ابرو هم نداره که به قول نقل کنندهء جريان (يادم نيست کجا اينو خوندم) مثل يک بوم سفيد برای گريم هر کاراکتری عالی و مناسبه. راست هم گفته، مثلاً گريم "مارجری" (قسمت fat fighters) به قدری بهش می خوره که من هربار يادم می ره اين آدم زن نيست.
***
(فقط برای ثبت) گازم همين الان تموم شد و هات داگم نيم پخته موند...
***
محلمون پر از هم وطن شده.. و اين يعنی که نصف شب ها که صدای اگزوز موتور دويست کيلومتر در ساعت سرعت دار و عربده کشی+آهای خار**ه چند آدم مست رو می شنوم نبايد تعجب کنم. تقصير ندارن طفلی ها، تا حالا ميدون نداشتن.. جدی می گم. فقط اينکه دنبال دختری هستن که "خودشو گم نکرده باشه" * خيلی جالبه.
* توی آرشيوم هست، يه بار از دو نفر که داشتن با هم حرف می زدن اينو شنيدم که، بگرد اينجا دنبال دختری که خودشو گم نکرده باشه (احتمالاً دنبال همون دخترهای روسری-مانتو کوتاه پوش می گشتن).