جمعه، آبان ۰۶، ۱۳۸۴

تعطيلات ديوالی را چگونه گذرانديد:
ما در تعطيلات ديوالی نشستيم سر تشت رخت چرکای يه ماه مونده مونو شستيم و سپس يه تاقار آلوگبی پختيم.
دوشنبه:
يه چيز آزاردهندهء اينجا گداهايی هستن که انگشت توی پک و پهلوت فرو می کنن که يالا پول بده. می دونم اينکه خونه نداشته باشی يا به هر حال فقير باشی ناراحت کننده اس و آدم ممکنه نسبت به کسانی که اين وضع رو ندارن احساس خشم بکننه اما مگه تقصير ديگرانه؟ هزارتا زن ديدم اينجا از روی احتياج حتی کار ساختمانی می کنن با همون ساری ها تو گرما و سرما تشت پر از سنگ بلند می کنن آجر پرت می کنن و ديوار می چينن. خوب تو هم برو کار کن که تلافی شو سر من در نياری و به شکل يه کيسه پول نبينيم که بايد با انگشت گره شو باز کرد. تصميم گرفتم ايندفه هر کی اينکارو کرد انگشتشو بگيرم بپيچونم حالش جا بياد.
***
سه شنبه:
"آلوگبی" يه غذای هندی خيلی ساده اما خوشمزه است که خيلی هم زود آماده می شه. آلو به هندی يعنی سيب زمينی و گبی يعنی گل کلم. موادش لازم نيست زياد دقيق باشه فقط يه کاری کنين ميزان سيب زمينی و گل کلم تقريباً برابر باشه.
مواد لازم: سيب زمينی، گل کلم (خورد شده نه زياد درشت و نه خيلی ريز)، يک پياز متوسط، گوجه فرنگی، آرد (تا يک قاشق غذا خوری) جعفری يا شمبليلهء خورد شده يه کم تا يه خورده. فلفل يا ادويهء هندی از هيچی تا يه تاقار.
پياز رو تفت بدين (اگر پياز رنده يا کرش شده باشه بهتره) هنوز پياز سفيده گل کلم ها رو اضافه کنين و بذارين خوب با هم تفتيده بشن. بعد نصف تا يک قاشق غذا خوری آرد بهش اضافه کنين يه کم بعد سيب زمينی ها رو که مکعبی بريدين اضفه کنين و يه کم که تفت خورد گوجه فرنگی رو بريزين. من برای يه دونه سيب زمينی درشت و همون قدر گل کلم يه دونه گوجه کرش -يا رنده- می کنم. اگه گوجه اش زياد باشه ترش می شه و اين غذا نبايد ترش باشه. من موقعی که می خوام گوجه رو کرش کنم ادويه رو هم می ريزم روش با نمک توی مخلوط کن. اينجوری خوب قاطی می شه.
يه خورده که همه چی با هم چرخ خورد و آب گوجه رفت که تموم شه، آب اضافه کنين نه خيلی تا جائيکه روی مواد رو بپوشونه. حدود سه ربع طول می کشه تا بپزه. دو قل مونده به آخر جعفری/شمبليله رو اضافه کنين.
دقت کنين که غذا نبايد آبکی باشه. اگه ديدين آبش زياده با در باز و شعلهء زياد بذارين آبش کار بره.
***
چارشنبه:
يه جايی خوندم که غذاهای وج خوردن احتمال سرطان پستان رو خيلی کاهش می ده. خودم خيلی احساس بهتری دارم وقتی غذاهای اين مدلی می خورم تا گوشت و مرغ. البته هفته ای دو بار رو غذاهای گوشتی می خورم. من دقت کردم ميون زنهای هندی اضافه وزن دار کمه و پی سی او تقريباً ناياب. پی سی او يه مدل کيست زائی تخمدانه (يه هفت هشت باری راجع بهش نوشتم اما اينو واسه اونايی که تازه دارن وبلاگمو می خونن می گم) که ورزش و غذاهای سبک و پرويتامين براش خيلی خوبه در عوض چاقی، غذاهای چرب و چيلی و پروتئين زياد به خصوص اگه همراه هيدروکربن مصرف بشه و همينطور استرس براش سمه.
اينه که فکر می کنم برای همه اما به خصوص برای خانم ها بهتره که بيشتر غذاهای وج بخورن. اما با وجترين شدن بچه ها مخالفم. بچه ها حتماً بايد بهشون پروتئين کافی برسه چون روی هوش و استخوان بندی و رشد اثر مسقتيم داره. اينو گفتم چون می بينم هندی ها استخوان بندی ضعيفی دارن و پير که می شن پاهاشون پرانتزی می شه. اينطور که من برداشت کردم زياد هم در هوش و ذکاوت درخشان نيستن.
پ.ن: خودآزمايی پستان رو انجام دادم اما دلم ضعف رفت و تا دو ساعت هم دست و پام شل بود. برای شمام همين قدر ناخوشاينده؟ از فکر اينکه اين معاينه رو تکرار کنم حالم بد می شه. اگه شمام همين احساس رو دارين بگين يا اگه ندارين منو راهنمايی کنين لطفاً.
پ.ن2: فرض کن من اين وسط اگه مريض پريض بشم چه خاکی بايد به سرم بريزم تنهايی؟
پ.ن3: برای کسانی که اين مدل تخمدان کيست زا دارن خيلی بهتره که از شيرينی های طبيعی مثل عسل استفاده کنن تا کيک و انواع شيرينی های قنادی.

***
پنجشنبه:
می دونم هنوز معنی نافرمانی مدنی و طرز استفاده از اون رو برای گرفتن حقمون نمی دونيم. می دونم هنوز تو مرحله ای هستيم که فکر می کنيم يه نفر بايد بياد نجاتمون بده. می دونم بعضی هامون "سطح دانش" مخالفينمون رو با غلط تايپيشون اندازه می گيريم. اين رو هم فهميدم که مردم "آدم خاکی" رو به "اصلاحات" و "سهام" و "رضاخان اسلامی" ترجيح می دن.
اما آخه تو رو خدا شمايی که رای دادين، نمی شد به يکی می دادين که حداقل بفهمه معنی حرفی که می زنه چيه؟

***
جمعه:
اولين معلم طراحيم می گفت موقع طراحی هيچوقت از پاک کن استفاده نکنين. پاک کن برا نقاش فحشه. يکی از دوستای گرافيکی سال بالايم هم اصرار داشت که طرحی که اشکال داشت رو بايد بندازی اونور يکی ديگه کار کنی. اما من به ياد ندارم هيچ وقت طرح اوليهء يه نقاشی رو تکرار کرده باشم. ممکنه يه اتود کوچيک اولش بزنم که ترکيب بندی کلی رو به دست بيارم، اما سر اشکالهای کوچيک دوباره از نو شروع نمی کنم. کی حال داره؟ انقدر آدم اول که نقاشی هنوز پا نگرفته و واسه خودش کسی نشده هول و ولا و هيجان داره که اگه بخواد از اول شروع کنه سکته می کنه (مثلاً می گما). اما هميشه ياد اون حرف پاک کن فحشه می افتم و موقع تصحيح يه کم نا خودآگاه خودمو فحش می دم و بعدش هم به روی خودم نميارم.. يه جور ديونگی بی آزار.

***
شنبه:

اينو که ديدم ياد دو سال و نيم پيش افتادم و قبل از جنگ عراق و واکنش مردم دنيا برای جلوگيری از شروعش..

بعد از طوفان کاترينا سی ان ان رو که می ديدم تنها چيزی که مردم می گفتن اين بود که الان سربازهای ما بايد اينجا می بودن و سريع از عراق خارجشون کنيد. تو اين شرايط فکر نمی کنم حالا حالا خطر حمله نظامی به ايران وجود داشته باشه چون شرايطش فراهم نيست. حملهء اتمی هم به اين الکی ها نيست که به خاطر حرف احمقانهء کسی پيش بياد. با اين وجود نگرانم و ناخودآگاه منتظر يه خبر خيلی بد.. هرچند فکر می کنم زمانش خيلی نزديک نخواهد بود.

***
يکشنبه:
هر جا که فقر حاکم هست کودکی هم هست که حقوقش زير پای بزرگترانی له بشه که سعی می کنن با سوء استفاده از او پول در بيارن. نمونهء ايرانيش مردی بود که دست پسر بچهء بی گناه خردسال رو می گذاشت زير چرخ ماشين (به قول مامانم بميرم الهی) بعد هم استفاده از خرافات مذهبی مردم که اين نظر کرده است و چيزيش نمی شه. اين هم نمونهء هنديش.
قبل از اينکه اين عکس رو بگيرم دختر بچه شديداً داشت تاب می خورد وسط طناب اما بالاخره تعادلش رو به دست آورد و به سمت ديگه رسيد. زير طناب هيچ چيزی گذاشته نشده تا در صورتی که بچه تعادلش رو از دست داد دست و پاش نشکنه و آسيب نبينه.
اين آقا هم همينطور که مشاهده می کنين منتظره تا برای به خطر انداختن جون دختر بچه از مردم جايزه بگيره.

شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

جمعه:
آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان موسم تق و لقی کلاسها ست و بعدشم تعطیلات دیوالی که حدود بیست روزه. ازهمه مهمتر اينکه امروز بالاخره گاز گیرم اومد.. به سلامتی مردم تيره پوست خيابانشاش خالبرمياندوابروی هند که آروم و خندونن.
راستی، يه بسته از اين خال های ميان دو ابرو خريدم..نگين هم داره.
***
شنبه:
الان يه ايتالياييه تو کافی نت بود کلی خنديدم از دستش. خيلی کلافه بود از سرعت پايين اينترنت هی انگليسی و ايتاليايی قاطی غر می زد بعد يه دفعه عين اين گزارشگرهای فوتبال که صحنهء گل جام جهانی رو گزارش می کنن شيش متر از جا پريد که اووووووووووووووو دودوره توتوره موتوره خنده ام گرفته بود نگاش کردم اول فکر کردم باز داره از سرعت يواش شکايت می کنه يه کم دلدريش بدم گفتم آره امروز خيلی سرعت کمه گفت نه بالاخره ميل باکسم باز شد خيلی خوشحالم!
***
يکشنبه:
عذاب وجدان: الان سر يه کفاش کنه که می خواست کفشهای سفيد ورزشی مو واکس قهوه ای بزنه داد کشيدم که I said nehi! منم با اين هندی انگليش ميکس حرف زدنم برم جلو بوق بزنم.. آخه نمی رفت هر چی با زبون خوش می گفتم! يه بار ديگه ام چند ماه پيش با يه فروشنده ای که مبتلا به مونگوليسم بود با بی حوصلگی و ناخودآگاه بد حرف زدم، در حاليکه از صاحب کارش لجم گرفته بود که باسن مبارک رو تکون نمی داد بياد بهش کمک کنه.. سر اونم هنوز عذاب وجدان دارم.
***
دوشنبه:
وقتی با کليد در می زنه دو متر از جا می پرم چون ميزم نزديک دره و خودم غرق توی کتاب. اول می خوام محل نذارم اما فکر می کنم ممکنه پست چی باشه. وقتی ازم می پرسه همسايه روبرو کجاست دلم می خواد بهش بگم اگه به جای سيب زمينی يه کم مواد غذايی ديگه هم می خوردی الان می دونستی اين سؤال و از من نبايد بپرسی. نصفهء دوم همين جمله رو بهش می گم و بر می گردم تو.
کاش در زنگ بلبلی يا قدقدی يا بع بع داشت.. اصلاً کاش زنگ داشت. يا کاش می دونستم اگه روی در بنويسم "لطفاً با کليد در نزنيد" ديگه کسی اينکارو نمی کنه.
***
سه شنبه:
قبلنا عاشق جئولوجی بودم. هر وقت می رفتيم شمالی جايی يا تو همين سفر دور هند، هميشه ميرفتم تو بحر سنگ ها و صخره های اطراف جاده.
فسيل مسيل هام خيلی جالبن.. اما اين بخش کريستالوگرافی رو هيچ دوست ندارم. مخصوصاً که خيلی تيتروار و حفظ کردنيه. سنگ شناسی هم اشک آوره چون سنگ ها مثل جونورا نيستن که بگی بالام جان ایی الاغَه اوو کفترَه. سنگها خيلی وقتها بد جور به هم شبيه ان حتی گاهی کاملاً به شکل همديگه درميان. گاهی دگرگون می شن و بيشتر وقتها تفاوت ظاهريشون اونقدر نيست اما ترکيبات شيميايی و اسم و پروسهء درست شدنشون با هم فرق داره و اين امتحان پرکتيکال از اون سختها بود که يه عالم سنگ شبيه به هم داده بودن و از بخش کريستالو گرافی هم يه مدل کريستال که قبلاً درس نداده بودن از اونها که مال شاگرد زرنگاست. ايکبيريا.
پ.ن: سه جلسه پشت هم تکرار می کرد فسيل مال ده سال بيست سال صد سال گذشته نيست مال خيلی قبل از اونه -قبل از اين کلاس هم اينو می دونستيم- بعد سه چهار بخش آخر کتاب با اون همه اسم قلبمه سلمبه رو نرسيد درس بده. خيلی از استادهای هندی اينجورين. اولش خودشونو می کشن و زير و رو و ريزه کاری هارو هی کش می دن بعدش کتاب رو نمی رسن تموم کنن. سر زولوجی هم همينطور شد. انقدر اون بخش کرم خاکی و باکتری قبليشو کش داد که قلب و مغز قورباغه و جنينشو نتونست درس بده و انقدر هم دير سر کلاس می اومد که کلاس شيمی بعدش هر دفعه کنسل می شد و آخر سر استاد شيمی قهر کرد گذاشت رفت.
من به اين نتيجه رسيدم که اگه پونا کسی می خواد درس بخونه همون دانشگاه اصلی بخونه بهتره اونجا مثل اينکه منظم تره.
***
چارشنبه:
مهتاب تنها دوستم بود که ساعتها مدلم می شد.. هر حالتی که می خواستم بدون اينکه غر بزنه يا خسته بشه به خودش می گرفت، با هر پوششی يا حتی بدون لباس. تنها کسی بود که به خاطر زيادی مؤدب بودن ازش حرصم می گرفت.. اما اگه می دونستم انقدر زود می ره...
کاش فرصت های رفته بر می گشتن، تا می تونستم اون دوستی که بايد، باشم.
***

پنجشنبه:
پريروز يه چاينيز خوردم که حسابی از خجالت دستشويی جان درم آورد پنج صبح هم دوباره بيدارم کرد يالا پاشو برو سر پست منم توبه کردم ديگه رستوران نرم.. امروز اومدم بازار منقل بخرم. اينجا پشت همون مرکز گوشت و مرغ و ماهيه که چند وقت پيش عکسشو انداخته بودم.... نزديک ديواليه و بازار گل فروشی هم داغ.. از اين گلا خانمها به موهاشون هم می زنن، گلها رو از نخ رد می کنن و بعد به پشت سر وصل می کنن. اما براشون از نون شب واجب تر النگوئه.. زنهای هر ايالت يه رنگ الگنو دست می کنن، مال مهاراشترايی ها سبزه.. من عاشق اون آبی برق برقيا هستم.
هنديا جونا انقدر رنگ دوست دارن که رشتهء غذا رو هم رنگ می کنن.
اينجا کباب کوبيده داره و صاحبش هم ايرانيه اما فکر می کنم نه زياد قديمی باشه و نه جديد (زمان مهاجرتش رو می گم). آخه فکر نکنم ايرانی های دويست سيصد سال پيش کباب کوبيده می خوردن، نه؟ مثلاً يه رستوران هست که صاحبش پارسی-ايرانيه (در نتيجه پيشينهء مهاجرت خاندانش بر ميگرده به زمانهای دورتر) و چلو کبابشو نمی شه خورد.. من يه دوستی رو با کلی تعريف و تمجيد بردم اونجا که آره بيا چلوکباب نخورده از دنيا نری انقدر بد درست کرده بود که من تا آخر غذا از خجالت عرق ريختم.. اوايل اومدنم به اينجا بود و تجربه نداشتم کدوم رستوران خوبه.. با اينکه خيلی رستوران معروفی هم هست اما چلوکبابش خوب نبود.. اين يکی چلو نداره اما حرف هم نداره.
اينم يه خونه که روی پنجره اش نقش اهورا مزدا داره. تا چند ماه پيش اين ميله ها رو نزده بودها.. کاش اونموقع دوربينم همراهم بود عکس گرفته بودم.
خدا زيادمون کنه خواهر..
امروز صبح اومده بودم هيزم جمع کنم (درست يکی دو ساعت قبل از اينکه بالاخره صاحب گاز شدم) يه استخوان پيدا کردم. استخوان ران آدم.. يکی اينجا مخفيانه دفن شده بوده.
.........اينم اولين نيمروی منقلی ما.. انقدر مزه دااااااااااااااااااااااااااااااااااد جای شما خالی.. با همون خاکسترهايی که از آتيش افتاده بود توش خوردمش.
امروز بسيار بسيار روز مبارک و فرخنده ايه.. هم گاز گيرم اومده هم شب تلويزيون the aviator و نشون ميده.
پ.ن: آخ اين دمی شويد خالی با ماست الان خوشمزه ترين غذای دنياست..

یکشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۴

جمعه: قيمهء نذری
تو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه لايهء قارچ کپک مانند پوشيده شده بود. چند وقت بعد موجودات ريزی شبيه لارو عنکبوت و شته ديدم که عين گلهء گوسفندان در تپه های سبز و خرم روی اين لايهء قارچی واسه خودشون می چريدن. اول کاريشون نداشتم اما بعد چند وقت روشون و زياد کردن و ميز منو هم به چراگاه فصلی اضافه کردن و اون وقت بود که ديدم اين گرگ صفتان گوسفند نما عين کک های دوره ديده چند سانت می پرن!
با پيف پاف افتادم به جونشون و همه رو ذبح ميکروشيميايی کردم. حالا می خوام يه قيمهء نذری باهاشون بپزم...تا اينا باشن به خانوم غولهء بی شاخ و دم بيش از حد نزديک نشن.

....هوم.. فکر کنم اين رستوران ايرانی سر کوچه هم غذاهاشو همين جوری می پزه.. آخه دقيقاً همين ته مزهء پيف پاف رو داره...... يه کم ادويهء اين قيمه رو بايد بيشتر کنم...
***
شنبه:
ديروز رفتم همين رستورانه که گفتم. غذای مخصوص امروزش ماکارونی بود. خيلی وقت بود هوس کرده بودم از اون ماکارونی قديمی های چرب و چيلی و پر از رب که با گوشت چرخ کرده درست می کردن بخورم، اما هيچ وقت نتونستم به خودم اجازه بدم همچين بمب کالری ای درست کنم. تصور کن اون موقه ها روغن مايع هم زياد متداول نبود و مامان های ما با روغن نباتی جامد اينو درست می کردن. چطوری خودشون چاق نمی شدن من نمی دونم.
خلاصه در مقابل ماکارونی استايل قديمی رستورانه نتونستم مقاوت کنم و يکی سفارش دادم. با عشق و علاقه آوردمش خونه و راه پله ها رو تا دم در به سرعت طی کردم.. نمی تونستم صبر کنم.. اما وقتی تو خونه در ظرف آلومينيومی رو باز کردم مثل يخ وا رفتم.. يادم نبود اينجا رب به اون معنی که ما تو ايران داريم وجود نداره.. ماکارونی رو با دارچين پخته بودن.. و مزه اش هم همون ته مزهء پيف پاف که با گازوئيل مخلوط کرده باشن.. شيطونه می گه امروز برم يه متلک بهشون بندازم..

***
يکشنبه:
خواب: نشستی تو توالتی که ديوارش يه شکاف بزرگ داره و از شکاف ديوار يه شاخه پر از تمشکهای بزرگ و قرمز براق اومده تو.. و تو موندی مواد هضم شده رو پس بدی يا به خوردن تمشک برسی..
***
دوشنبه: اومده بودم جمیز بلانت جون دانلود کنم خوردم به دیوار. الان تو اون کافی نت که نشسته بودم می شد ها! دانلود هم کردم. اما صاحب کافی نت نگذاشت موزيک پلیرمو وصل کنم و موزیک رو بریزم روش. حالا کامپیوتر خودمو آوردم اينيکی کافی نت اما روی ویندوز من دانلود نمی کنه. از ایکس پی خوشش نمیاد. خلاصه گفتم حالا که با بند و بساط اومدم آپ هم بکنم.
***
سه شنبه:
من سر از کار اين عفريته-اسطوره در نياوردم.. شما يه نگاه بندازين ببينين چيزی دستگيرتون می شه؟
***

***
چارشنبه:
بعضی از پدر مادرها خيلی خودخواهانه به فرزندشون نگاه می کنن. از اونها مسقتيم و غير مستقيم بهره کشی می کنن و عملاً می شن بچهء بچه شون. مثلاً بعضی مادرها تو دعواهای زناشوئی شون سعی می کنن از فرزند و احساساتش به عنوان يه سلاح در مقابل پدر استفاده کنن، بعضی وقتها هم پدرها با دور کردن بچه ها از مادر يا حتی کشتن اونها سعی می کنن مادر رو به زانو در بيارن يا ازش انتقام بگيرن.
شايد قديما به اينجور آدمها می گفتم کثيف، اما يه چندتا برنامه های نشنال جئوگرافيک رو که آدم ببينه توقع اش از آدميزاد مياد پايين. چند روز پيشا داشت دانشمندی رو نشون می داد که دوازده ساله داره روی شامپانزه ها تحقيق می کنه تا ريشهء به وجود اومدن مذهب و سياست رو تو آدمها پيدا کنه. ما هم از همون جنگل مولا اومديم ديگه، فقط يه کم اسباب بازی بيشتر واسه خودمون ساختيم.
پ.ن: پاشم يه ايميل به نشنال جئوگرافيک بزنم حق و زحمهء اين همه تبليغی که براشون می کنمو بگيرم.
***
پنجشنبه:
خير سرم مثل هر روز ديگه ای که موقع ناهار خونه م گفتم غذامو با تلويزيون بخورم. روشن که کردم روی نشنال جئوگرافيک بود از شب قبل، و همون موقع يه زن پاکستانی رو داشت نشون می داد که شوهرش دماغشو بريده بود.. کوفتم شد قشنگ. فکر نکنم زن های هيچ جای دنيا به اندازهء پاکستانی ها در معرض وحشی گری مردانه باشن.
يک لحظه يادم رفت قراره آرزوهای خشن نکنم و با خودم گفتم کاش يه سيل سوزان می اومد و هر آدمی که با هر موجود ديگه ای اينجوری وحشيانه رفتار می کنه رو با خودش می برد.. يا انگشت
شستشون قطع می شد تا ديگه نتونن چاقو يا چوب دستشون بگيرن.. نه که کسی قطعش می کردها، منظورم اينه که خودش خشک می شد می افتاد!
هندی ها که خيلی ملايم هستن انگار اصلاً جون ندارن وحشی بازی دربيارن. خيلی همت کنن آروم يه پيت نفت بريزن سر زنشون و بعدم يه کبريت بزنن. چرا پاکستانی ها که تنهء مرزشون خورده به تنهء اينها پس انقدر وحشين؟ اون تجاوز گروهی به زنی که برادرش با يه دختر از قبيلهء ديگه دوست شده بود رو يادتونه دو سه سال پيش خبرش تو اينترنت پيچيد؟ چقدر بايد آشغال موجود در مغز يه عده ای زياد باشه که حتی يک نفر از ميونشون نگه بابا اين گناه اون زن نبوده که بردارش هر غلطی کرده؟
خبرهای اينجوری رو از رسانه هايی که مثل ايران چيزی رو سانسور نمی کنن زياد می شه شنيد و ديد.
اين چيزها رو با آموزش می شه درست کرد يا حداقل کمش کرد. می شه ياد مردم داد که آدمها وسايل راحتی و رفع شهوت همديگه نيستن. اون مرد پاکستانی که زن سابقش رو آتيش می زنه که "حالا که مال اون نيست مال کس ديگه هم نبايد باشه!" شايد اگه می تونست بفهمه که غلط فکر می کنه خودش قربانی جهل و زنش يک چشمش کور نبود.
تلويزيون ما که قربون هفت جد و آباء همه مون بره علاوه بر اينکه اين نقش آموزشی رو نداره، انقدر روش هم زياده که به قول خانم حنا اسم زنانهء طوفان ها رو هم به طوفانی بودن اخلاق خانم ها تفسير می کنه! ای روووو رو برم هی! اگه حرف درست نمی تونی بزنی حداقل لالمونی بگير خوب! حالا هی آموزش آشپزی و شيرينی با کرم کوفت و زهرمار و مشاور خانواده نشون بده و سريال آينه بذار و دختر عروسکی رو نشون بده که آرزو می کنه پدر مادرش زده بودن له و لورده اش کرده بودن تا زندگی زناشوئی اش الان انقدر خراب نبود (!!!) خراب شی صداوسيما!
هه! منو باش! وقتی در مورد ايدز، مسئلهء به اين مهمی که هر روز داره قربانی بيشتری ميگره کسی نيست به مردم ياد بده و بگه داستان چيه، حتی با وجود اينکه از رسانه های ديگه می شنويم اوضاع ايران چقدر از نظر خطر ابتلا به ايدز بحرانيه بازم تلويزيون خودمون خفه خون مرگ گرفته، من دارم به آموزش رفتار ملايم با غير همجنس فکر می کنم!
چند وقت پيش خاله م گفت پسر يکی از دوستانش سرطان غدد لنفاوی گرفته و مرده. پسره همه اش بيست و چهار سالش بود. چيزی که اون موقع نمی دونستم اين بود که بيماريش در واقع ايدز بوده. ويروس ايدز به دستگاه ايمنی حمله میکنه و اين حمله و تضعيف دستگاه ايمنی توی مرحله های بعد گاهی باعث به وجود اومدن سرطان غدد لنفاوی می شه (و خيلی بيماری های ديگه مثل سل). پسر بيچاره که حتماً از آمار ايدز بی خبر بوده و آموزشی هم در مورد لزوم استفاده از کاندوم نديده بوده، قربانی آشغال بودن سيستمی شده که تابوهای احمقانه رو به قيمت جون آدمها هم حاضر نيست بشکنه. اما حتی علت واقعی مرگش هم مثل راز شرم آوری با خودش دفن می شه، در حاليکه رسانه ای که سالها از پول ماليات اون و خونواده اش سرپا مونده اما هيچ خدمتی نکرده بايد شرمنده و سرافکنده باشه نه اون که برای برطرف کردن يکی از اصلی ترين و محق ترين نيازها زندگيشو از دست داده.
اين در حاليه که -باز می خوام از هند بگم لطفاً لنگه کفش ها و تخم مرغ ها رو آماده کنين- تقريباً هر روز ميون برنامه ها به مردم از بيخ سنتی هند - شده با يک تبليغ چند ثانيه ای- يادآوری می شه که در مورد ايدز شوخی نکنن و هميشه به آموزش راديو و تلويزيون در اين باره گوش کنن و با بچه هاشون هم در موردش بی پرده صحبت کنن.
البته يه مسئلهء خيلی مهم که من فراموش کردم و اميدوارم خدا منو به خاطرش ببخشه اينه که نيت پاک می تونه پليدترين ويروسها رو تبديل به واکسن کنه. مردم ماشالا همه بسيجی وهميشه در صحنه هستن اما حالا اگه کسی هم با خواهر برادر دينيش رفت پشت صحنه با نيت پاک و احساس معنوی و فقط واسه درست کردن متريال برای ذوب در ولايته و برای همينه که ما يه دونه بيمار مبتلا به ايدز نداريم، اين شايعات هم همه ش کار دشمنه.

چهارشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۴

سه شنبه:
هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين همجنسان منو جسمی و روحی آزار می دن. آدمهايی که عقده هاشون رو می گذران کف دستشون و می شينن توی تاکسی پيش زنی که اصلاً شايد تو حال و هوای اطرافش نباشه و غرق توی دنيای خودش شروع می کنن به انگولک کردن. اين چه جور منطقيه که می گه زنی که سکس قبل از ازدواج موافق هست بايد توی تاکسی هم خودش رو جمع نکنه و باز بشينه و نشون بده می خواد دست بزنن به تنش؟ يا وقتی دستی لبريز از عقدهء جنسی به طرفش دراز شد بايد به نظرش طبيعی باشه!
حقيقت اينه کم نيستن مردهايی که متاسفانه بار خرد و آرامش نداشتنشون به دوش همجنسان منه. کسانی که فقط دو دسته زن می شناسن، زاهد و فاحشه. يک زن که خودش رو انسان به حساب بياره هم جزو دستهء دوم قرار می گيره. من فکر می کنم حتی مردهايی با ظاهر خيلی گول زنک اينطوری فکر می کنن، اما حقيقت پشت ظاهر قشنگ بالاخره يه جوری خودش رو نمايان می کنه.
شونزده ساله که بودم با پسری دوست شدم. با هم بعضی روزها می رفتيم برای قدم زدن. اولين کسی بود که به عنوان دوست پسرانتخاب کرده بودم. يک روز که از جايی داشتم بر می گشتم يک ماشين توی خيابون کنارم با شدت پارک کرد. دو سه نفر با حرکات ترسناک و شديد پياده شدن و شروع کردن بمباران کردن من با جملاتی مثل اين: "تو که داری م*دی بيا سوار شو مام ب****ت!"
شايد منو با دوستم ديده بودن، و خواسته بودن ارشادم کنن! شايد هم موضوع چيز ديگه ای بود، نمی دونم. لال شده بودم، شوکه شده بودم. احساس می کردم ترور شدم، توسط آدمهای فندق مغزی که تا قبل از اون حتی نديده بودم و هيچ خصومت شخصی ای با هم نداشتيم.
الان هم اگه اين اتفاق بيفته خيلی برام سنگينه گرچه از خودم شديداً دفاع می کنم، اما در شونزده سالگی اين برام فراتر از فاجعه بود. به هيچ کس نگفتم چه اتفاقی افتاده، حتی خودم هم فکرش رو به طور روشن توی مغزم نياوردم، اما واقعيت اينه که چيزی از درونم برای هميشه کنده شد و منو ترک کرد.
يک چيزی که خيلی وقته دلم می خواد در موردش بنويسم -اما انقدر که موضوع تلخی هست دست و دلم نمی ره، چيزيه که هميشه توی محاورات کوچه و بازار ما خودش رو نشون می ده. فرهنگ غالب و مغلوب دو جنس، کلماتی که فکر می کنم برای پياده کردن اين احساس هست که استفاده می شه، "دادن" مثلاً.
جديداً يک فيلم ساز جوان يک تابو رو در فيلمی به اسم کرگدن به تصوير کشيده. توی صبحانه لينکش رو پيدا کردم. فيلمی که نشون می ده چقدر پدوفيلی و کودک آزاری جنسی توی جامعهء ما رواج داره. وقتی نوجوانی بچه ای کوچک تر از خودش رو مجبور به ارتباط جنسی می کنه، هر دو يک چيز رو به خوبی ياد می گيرن؛ اينکه سکس يعنی زور گفتن قوی به ضعيف، نه يک ارتباط دو طرفه، يعنی يکی ناگزير و ديگری برنده است.
وقتی اين دو بالغ می شن، همين الگو رو با جنس مخالف هم پياده می کنن. نتيجه اش هم همين تصوير تلخيه که شايد هر روز همه می بينيم. هر جا با مردی بحثت بشه، چه ماشين هاتون خورده باشه به هم چه توی صف بانک نوبتت ضايع شده باشه، طرف مقابل معمولاً سعی می کنه بحث رو با جنسی کردنش ببره. حتی من فکر می کنم اينکه آقايون ايرانی انقدر احساس نياز می کنن که رابطه های موازی داشته باشن هم علتش همينه. اينطوری احساس قدرت و امنيت می کنن.

پ.ن: حالا اصلاً از کجا می شه فهميد کسی که توی تاکسی کنار من نشسته عقيده اش در مورد سکس قبل از ازدواج يا هر چيز ديگه ای چيه؟
***
چارشنبه:
با اصرار و اشک ريختن فراوون بالاخره باباشو راضی کرد تا با دوست هم دانشگاهيش ازدواج کنه. هر دوشون جوون بودن، نوزده - بيست ساله. هر دو بعد از ازدواج دانشگاه رو ول کردن. "ف" خانه دار شد و شوهرش تو مغازهء پارچهء فروشی که زير خونه شون بود مشغول به کار. نوهء خاله بزرگهء "ف" اون موقه ها رو زياد يادش نمی ياد، فقط يادشه آقاهه جلوی همه دائم "ف جون" رو صدا می کرد، و اينکه چشمهای درشت و تيرهء "ف" مثل هميشه غمگين بود، اما از هميشه يه خورده واقعی تر.
وقتی پسرشون به دنيا اومد چند ماهی بيشتر از بيست سالگی "ف" نگذشته بود. هنوز يکسال از تولد پسرشون نگذشته بود که تو فاميل پيچيد "ف" برگشته خونهء مادر پدرش. خيلی زودرنج شده بود، تا می گفتن بالای چشم همه دوتا ابرو هم هست به خودش می گرفت و بيوه شدنش. گاهی هم می رفت می نشست توی راه پله ها که دعواهای پسر کوچکش با برادرش که کمی بزرگتر از پسرش بود رو نشنوه. اعصابش ضعيف شده بود و با يک کلمه اشکش سرازير می شد.
آخر سر برگشت خونهء شوهرش. يک سال عيد که رفته بودن خونهء خاله بزرگه عيد ديدنی، شوهر رو به زنش کرد و در حاليکه دستش رو به حالتی گرفته بود که انگار يک گوی توی دستشه به "ف" گفت: ماشالا ندا چقدر بزرگ شده.. "ف" جواب نداد. نوهء خاله بزرگه قوز کرد.
سالها گذشت و می شد کم کم تن دادن به "سرنوشت" رو در چهره و چشمهای "ف" ديد. دوباره بچه دار شد و اينبار دختر. "ف" که از اول هم دختر خيلی دوست داشت عاشق اين بچه شده بود. ديگه زندگی شون با هر خوبی و بدی که داشت جا افتاده بود و بيشتر حواسشون به دختره بود و کلاس های موسيقی اش و درس و مشقش.
يه سال عيد که نوهء خاله بزرگه رفته بود خونهء خاله کوچيکه خونوادهء "ف" هم اونجا بودند. شوهر "ف" موقع رفتن اصرار کرد او رو هم برسونه. وقت پياده شدن آدرس ايميلش خواست و اون طفره رفت. تحمل شنيدن يا خوندن کلماتی که پشت اون چشمهای ورقلمبيده و کاونده شکل گرفته باشه رو نداشت. "ف" توی صندلی عقب ماشين فرو رفته بود و حرفی نمی زد. پسر بزرگشون حواسش به هيچ کدوم از اينها نبود و از پنجرهء صندلی جلو داشت به دخترهايی که از کوچه رد می شدن نگاه می کرد.
"ف" موقع خداحافظی با سردی سری تکون داد. درهای ماشين بسته شد و حرکت کرد.. نوهء خاله بزرگه بعد از اون هيچ سال نويی عيد ديدنی نرفت.

***
پنجشنبه:
اونهايی که مقالهء تجسم خلاق رو خواسته بودن لطفاْ آدرس ايمليشون رو تو نظرخواهی يا اميل به من بدن.
***
جمعه:
گاز ايجنسی کانکشنش باز شده اما می گه يه اجاق هم بايد بخری تا بهت گاز بديم. هر دوی اين خونه ها که من تا حالا نشستم اجاق داشتن و من نخريدم. اين يکی يک شعله اش فقط کار می کنه و من هم بالاخره بايد برای خونه های بعدی که احتمالاً بدون وسايل هستن اجاق بخرم اما چون زوريه زورم مياد از اينا بگيرم. فعلاً حوصلهء چونه زدن ندارم اما سرم که خلوت شد می رم سور وايميستم تا بهم گاز بدن.
يعنی که چی بايد اجاق بخری؟
***
شنبه: از وقتی دانشگاه رو ول کردم همه اش خواب کلاس درس می ديدم و صبح که بيدار می شدم غصه می خوردم. الان اون خواب ها قطع شدن و منم تو دنيای واقعی هر لحظه از پشت اين نيمکت های چوبی نشستن کيف می کنم و با لذت توی حياط سرسبز کالج قدم می زنم و يادم نمی ره که چقدر اين وضعيت رو دوست دارم.. اما همهء اين خوشی شبهايی مثل اين تبديل به عذاب می شه. شبهای امتحان. چرا؟ خودمم نمی فهمم. قبلاً اصلاً اينطوری نبودم. اما از همون کلاسهای زبان که دوسال پيش می رفتم شروع شد، و دقيقاً اون ترمی که خونده بودم و بهترين نمرهء از هفت ترمی که اونجا بودم رو آوردم.
خلاصه حالم امشب هيچ خوب نيست و از موارد نادری هست که سردرد هم دارم. راستی، راست می گن چپ دست ها مرکز کنترل نمی دونم چی چی شون سمت راست مغزشونه و راست دست ها سمت چپ؟
***
يکشنبه:
از پشت شيشهء کافی نت می بينمش، نگاهم می کنه و منتظر می شه بيام بيرون.. دستشو جلوم دراز می کنه.. محلش نمی ذارم. بعد از چند ثانيه بر می گرده و می ره و من هم به هندل زدن ادامه می دم.. استارت موتورم خراب شده و روزهای سرد به سختی روشن می شه. روز قبلش هم ديده بودمش، اومده بودم همونجا از قنادی بالای کافی نت خريد کنم.. اون روز با يک پسر هم سن و سال خودش بود.. هر دو کثيف، هردو کمرو و خجول..امروز هم ازم پول می خواد.. بهش می گم بس کن! دوباره راهشو کج می کنه و می ره.. به خودم فحش می دم.. خودم می گه به خاطر خودشه.. نمی خوام اينطوری بار بياد نمی خوام من تو گدا کردنش سهمی داشته باشم.. به خودم می گم اگه واقعاً تنها باشه چی؟ اگه جز اين راهی نداشته باشه چی؟ تو چطوری دلت مياد اين کيسهء پر از ميوه رو ببری خونه در حاليکه اين بچه شايد روزها و شبها گرسنه باشه؟
می رسم خونه.. دوربين رو بر ميدارم.. حالا برای پول دادن بهش يه بهانه دارم.. يه جای صفحهء عکسم رو با تصويرش پر می کنم. وقتی می رسم داره به آقايی که در حال پارک کردن موتوره نگاه می کنه و اينطوری ازش پول می خواد. عکس اول رو ازش می گيرم. بر می گرده به سمتم. ازش می پرسم مامانت کجاست؟ با خنده و خجالت سر تکون می ده. آقاهه براش ترجمه می کنه و اون جواب می ده.
-می گه هر دوشون مرده ان، اما از من بپرسی می گم راست نمی گه..
به مرد می گم ممکنه اينطور باشه، اما خيابون برای بچه ای به سن اين خيلی خطرناکه.
يه دونه موز و يه کم پول خرد، قيافهء بچه رو از شادی لبريز می کنه.. به خودم فحش می دم.. چرا همون بار اول همين کارو نکردم؟ خودم می گه من که درآمدی ندارم. مردم اينجا چرا انقدر نسبت به فقيرها بی تفاوت هستن؟ چرا دولت هيچ کاری نمی کنه؟ چرا هيچ کس هيچ کاری نمی کنه؟
اندازه و کادر عکس ها رو که تنظيم می کنم قلبم توی مشتی نامرئی فشرده می شه.. گريه آرومم نمی کنه..سعی می کنم خشم و نااميديم رو سر يه سيب سفت و درشت خالی کنم..با خودم فکر می کنم چند بار تا وقتی بزرگ بشه ممکنه سوء استفادهء جنسی رو تجربه کنه؟ تا وقتی که مثل اون دختر جوون بچه بغل بشه که وايميسته سر کوچهء جرمن بيکری.. تا اون موقع ياد می گيره چطوری به آدمهای پول داری که از خودشون می روننش و به خيابون نشين هايی که می خوان شبی رو باهاش سر کنن زهرخند بزنه و به خواستهء هر دو تن بده..
کاش کاری از دستم بر می اومد.. چقدر به اونهايی که اينجور موقعها کاری اساسی می کنن غبطه می خورم.. من يه خارجی ام، يه دانشجوی بی درآمد.. هيچ کاری از دستم بر نمياد.. کيسهء ميوه رو که خالی می کنم کاغذ شکلاتی که بعد از امتحان خريدم رو می بينم و حالم از خودم بهم می خوره.. می دونم نمی تونم به بچه ای که بعداٌ ممکنه هيچ وقت شکلات گيرش نياد بخوره از اين چيزها بدم.. با خودم فکر می کنم اگه می شد يه جايی ساخت برای همهء بچه های بی خونهء هر جای دنيا که اونجا کارهای سادهء دستی انجام بدن و برای خودشون درآمد داشته باشن چه خوب بود..
شنيدم نزديک خونه قبلی من يه صومعه هست که به زنها و بچه های بی خونه پناه و کار می ده. اما اين بچه يک کلمه حرف منو نمی فهمه چطوری می تونم اونجا رو بهش نشون بدم؟ تازه ممکنه بی سرپرست هم نباشه.. نمی دونم...

***
تعطيلات ديوالی در پيشه، اما نمی دونم اين گل بارونی که اين روزها اينجا برقراره دقيقاً مال همين عيده يا نه. کسی دقيقاً می دونه الان چه خبره؟ هر جا می ری پر حلقه های گله و گل فروش های چرخی و دکه دار و دست فروش و خريدارهايی که گلها رو ريختن تو کيسه که ببرن خونه يا ماشين و موتورشون رو باهاش تزئين کنن. جلوی خونه ها رو هم نقاشی می کنن. توی کالج هم کف زمين رو جلوی در ديپارتمان ها همينجوری نقاشی کردن. خيلی قشنگه..حس خيلی قشنگی داره ديدن مردم که اينطوری دارن چيزی رو چشن می گيرن. امروز که توی خيابون راه می رفتم احساس می کردم همه جا غرق در صلح هست.


از تخم گلهايی که کاشته بودم يک بوته چند روز پيش گل داد. انقدر کيف داشت!

دوشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۴

از نوشته های قبل ام در مورد پردهء بکارت:

آيا شما هم عقيده داريد که پردهء بکارت "آفريده" شده تا ضامن "وفاداری" همسر آيندهء شما باشد؟ يا جای "عدالت" در در اين مورد خالی مانده و ارادهء خلقت به نفع مردان رقم خورده است؟ هيچ فکر کرده ايد حقيقتاً اين عضو که هيچ کار خاصی در بدن انسان انجام نمی دهد -جز اينکه در بعضی جوامع سرنوشت بعضی دارنده ها و ندارندگانش را رقم می زند- به چه علت وجود دارد؟

چيزی که می خواهم اينجا در مورد اين پرده عنوان کنم، از نظر علمی ثابت نشده و حدسيات خودم می باشد، اما چيزی که بديهی است اين است که در زمانی زندگی نمی کنيم که اينگونه پرسش ها با پاسخ هايی نظير آنچه در بالا به آن اشاره کردم برای همگان قابل حل باشد.
يک لحظه به انگشت های دستتان نگاه کنيد. چرا آخری انقدر کوچک است؟ يک روز هنگام استفاده کردن از دستتان در کارهای روزمره به طرز استفاده از انگشتانتان دقت کنيد، چقدر از انگشت کوچک استفاده می کنيد؟خيلی کمتر از انگشتان ديگر. شما برای بقا نيازی به انگشت کوچک نداريد. برای همين دارد تحليل می رود. حتما با عضوی که گاهی ناگهان "عود" می کند، آپانديس آشنايی داريد. آن هم بيشتر از روی داستانهای عود کردنش و عمل جراحی سريع و خارج کردنش از بدن. آپانديس در بدن شما چکار می کند؟ تقريباً هيچ. آن هم عضوی در حال تحليل رفتن است. حدس من در مورد پردهء بکارت هم همين است؛ عضوی در حال تحليل رفتن که مثلاً شايد پنجاه هزار سال ديگر اصلاً کسی خبر از وجود داشتنش در زمانهای گذشته نداشته باشد.

حال اين پرسش پيش می آيد که اين "عضو در حال تحليل" قبلاً چه کاری انجام می داده است؟در مورد جفت گيری حيواناتی مثل سگ و الاغ ممکن است شنيده باشيد که گاهی مهبل حيوان ماده اصطلاحاً "قفل" می کند. فکر می کنم در واقع مهبل اين جانداران قابليتی دارد که از رابطهء جنسی ناخواسته جلوگيری می کند و تا جائيکه شنيده ام در مورد سگ -و شايد خيلی حيوانات ديگر- به دريافت اسپرم کمک می کند. به گمان من عضوی که امروز پردهء بکارت از آن باقی مانده همين است که در بدن حيواناتی مانند سگ چنين وظيفه ای دارد.می دانيم سير تکاملی به سود تکثّر و بقا جهت می گيرد و حذف چنين عضوی شانس زاد و ولد را بالا می برد - زيرا جاندار ماده توانايی جلوگيری از رابطهء جنسی ناخواسته را ندارد- و می بينيم که در موجودات تکامل يافته تری مثل ميمون و انسان اين عضو رو به نابودی می رود.

پ.ن: اين ها حدسيات من هستند و ممکنه درست و به اندازهء کافی علمی نباشن.

پ.ن۲: علت بروز اين پست اضطراری.

سه‌شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۴

جمعه:
داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ کثيف درست کنی ها ديدم هوس ساندويچ کثيف کردم.. بعد به خودم گفتم نکنه از جونت سير شدی؟ خودم گفت ديگه از اون رستوران که تو دلهی رفتيم که بدتر نيست که! اونجا زير ميز هر ثانيه يه موش به دنيا می اومد و يکی ديگه از دنيا می رفت و ما به اين صحنه و اينکه کارمون به کجا کشيده قش قش می خنديديم. خلاصه يه دونه از اون ساندويچا که يه چيز قهوه ايه (چه اشتها آور نه؟) که روش انار و نارگيل ريختن سفارش دادم. وقتی داشت ساندويچ رو درست می کرد روغنی که توش نونش رو سرخ کرد ديدم و پشيمون شدم. گفتم می برم می دم به همون مادر دختره که عکسشونو انداخته بودم.
اما وقتی رسيدم به کوچه، مادر دختره اونجا نبودن.. گفتم نگه می دارم فردا که اومدم بيرون می دم به يکی، همزمان فکر کردم، با اين همه فلفل همهء ميکروبا کشته می شن، نه؟
بعد گفتم نصفشو بخورم، هان؟ بعد در مقابل چشمان حيرت زدهء خودم همه شو خوردم..
***
شنبه:
يه تن دانمارکی خريدم که نفهميدم درست محتوياتش چی بود چون به هيچ زبون ديگه ای روش چيزی ننوشته بود. اما من سرم درد می کنه واسه امتحان کردن چيزای تازه.. اومدم خونه بازش کردم.....فرض کن يه خمير صورتی که مزهء مغز و بوی زخم ماهی می ده..
می گم چرا اسمش انقدر طولانی بود! حتماً معنيش می شه "مغز له شده با طعم کله ماهی".
***
يکشنبه:
در بالکن از بارون زياد باد کرده بود و خيلی سخت بسته می شد. اين شد که چند وقت از خير بالکن رفتن گذشتم و درو باز نکردم. چند روز پيش که آفتاب شده بود گفتم يه هوايی تازه کنم، درو که باز کردم ديدم زير دو گوشهء پايينی در روی زمين دوتا کلونی مورچهء قرمز درست شده. اين مورچه ها هم خيلی تو خونه زيادن هم گازشون قشنگ پوستتو می کنه. منم با پيف پاف افتادم به جون کلونی و همهء شن هايی که اونجا جمع کرده بودن رو جارو کردم.
حالا چند شبه مورچه های نر (بالدار) ميان به سبک عمليات انتحاری پرواز کنان سمت سر و کلهء من و خودوشنو درقی می زنن به پيشونيم و بعد وززززی ميفتن اونور. شايدم منو اشتباه گرفتن.
راستی در مورد تجسم خلاق يه مقالهء آموزشی (انگليسی) دارم. هرکی دوست داره ايميل بزنه براش بفرستم.

***
شنيدين لُره يه ساعت می خره، دوستش هی ازش ساعتو می پرسيده؟ آقا لره هم بهش می گه حالا انقده وَپرس تا وَرينی وِش.
حالا اونی که هی وبلاگ های اين و اونو پينگ می کرد هم وَريد وِش.

***
سه شنبه: من اين يه هفته رو از خونه بيرون نرفتم و برای همين اين دفعه عکس نداريم. عوضش اين هفتهء بحران زدهء امتحانا که رد شد می رم جاهای دورتر شهر برای عکاسی.
***
(اشکالی نداره بنويسم چارشنبه؟ به ياد چارشنبه سوری های بی ترقه و از روی آتش پريدن) چارشنبه: خيلی دلم می خواد تو اين پاراگراف يه چيزی بنويسم.. اما نمی نويسم.. خودسانسوری. ببينم تا چه حد می تونم. آدم وقتی به يک موقعيت يا يک سری آدم زياد نزديکه، درست نمی تونه ببينتشون. درست مثل اينکه انقدر کله تو نزديک يک پارچه کنی که فقط بافت پارچه رو ببينی و مدل لباس رو نه.
حالا منم که از خونواده ام دور شدم، دارم شباهت های خودم رو با افراد خونواده ام و تفاوت هام رو باهاشون بهتر می بينم. يک واقعيت خيلی تلخی که تازه دارم بهش توجه می کنم اينه که چقدر نسبت به بابام قدرنشناس بودم. چقدر دلم می سوزه واسهء اون همه وقتی که همو درک نکرديم و چقدر حس بديه که الان می فهمم چقدر اين مرد رو عذاب دادم و اون چقدر دوستم داشته و چه کارهايی برام کرده.
اين حس واقعاً مثل اين ميمونه که يه آتيش درست شده باشه از حقيقت و من دارم توش می سوزم.
يک چيز خيلی تلخ تر از اين هم هست که هم خيلی نياز دارم بريزمش بيرون هم دلم نمی خواد. اگه کسی هست که کنجکاوه و دلش هم می خواد بهم کمک فکری کنه ايميل بزنه. فکرش داره روحمو می خوره.
***
پنجشنبه: از آفتاب تند بيزارم. دلم می خواد هميشه ابری باشه. چه بباره و چه نه. اما اگه بباره که خيلی عاليه.
راستی اين سريال six feet under رو می بينين؟ خيلی عميق درون آدمها رو کندوکاو می کنه. يا شايد بهتر باشه بگم شخصيت پردازيش خيلی عميق و واقعيه.
تقريباً هيچ فيلمی رو که انقدر صادقانه همهء جنبه های شخصيت آدمها رو بدون تقسيم بندی به خوب و بد نشون بده تا قبل از اين نديده بودم. خيلی منو ياد طرز داستان گويی ميلان کوندرا می ندازه که اونم کتاب بود و نه فيلم.
داستان در مورد خانواده ايه که شغلشون برگذار کردن مراسم ختمه و به طور مستقيم هميشه با مرگ سر و کار دارن. همهء صحنه ها به نظر مياد با فيلتر خاکستری رنگ گرفته شده باشه که جنبهء دراماتيک قضيه رو به طور يکنواخت همهء جای داستان پخش می کنه. دنيايی که به تصوير می کشه پوشيده شده با لايه ای خلل ناپذير و ضخيم از مرگ، که زير اون آدمها هر کدوم با يک دنيای کاملاً مجزا از ديگری دارن زندگی می کنن. هر کس با راز هولناکی که بيشتر توی دنيای خودش فرو می برتش زندگی می کنه و همه به طرز توی چشم خوری تنها هستن، حتی اگر عاشقانه با هم روی يک تخت دراز کشيده باشن.

بايگانی وبلاگ