سه شنبه:
هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين همجنسان منو جسمی و روحی آزار می دن. آدمهايی که عقده هاشون رو می گذران کف دستشون و می شينن توی تاکسی پيش زنی که اصلاً شايد تو حال و هوای اطرافش نباشه و غرق توی دنيای خودش شروع می کنن به انگولک کردن. اين چه جور منطقيه که می گه زنی که سکس قبل از ازدواج موافق هست بايد توی تاکسی هم خودش رو جمع نکنه و باز بشينه و نشون بده می خواد دست بزنن به تنش؟ يا وقتی دستی لبريز از عقدهء جنسی به طرفش دراز شد بايد به نظرش طبيعی باشه!
حقيقت اينه کم نيستن مردهايی که متاسفانه بار خرد و آرامش نداشتنشون به دوش همجنسان منه. کسانی که فقط دو دسته زن می شناسن، زاهد و فاحشه. يک زن که خودش رو انسان به حساب بياره هم جزو دستهء دوم قرار می گيره. من فکر می کنم حتی مردهايی با ظاهر خيلی گول زنک اينطوری فکر می کنن، اما حقيقت پشت ظاهر قشنگ بالاخره يه جوری خودش رو نمايان می کنه.
شونزده ساله که بودم با پسری دوست شدم. با هم بعضی روزها می رفتيم برای قدم زدن. اولين کسی بود که به عنوان دوست پسرانتخاب کرده بودم. يک روز که از جايی داشتم بر می گشتم يک ماشين توی خيابون کنارم با شدت پارک کرد. دو سه نفر با حرکات ترسناک و شديد پياده شدن و شروع کردن بمباران کردن من با جملاتی مثل اين: "تو که داری م*دی بيا سوار شو مام ب****ت!"
شايد منو با دوستم ديده بودن، و خواسته بودن ارشادم کنن! شايد هم موضوع چيز ديگه ای بود، نمی دونم. لال شده بودم، شوکه شده بودم. احساس می کردم ترور شدم، توسط آدمهای فندق مغزی که تا قبل از اون حتی نديده بودم و هيچ خصومت شخصی ای با هم نداشتيم.
الان هم اگه اين اتفاق بيفته خيلی برام سنگينه گرچه از خودم شديداً دفاع می کنم، اما در شونزده سالگی اين برام فراتر از فاجعه بود. به هيچ کس نگفتم چه اتفاقی افتاده، حتی خودم هم فکرش رو به طور روشن توی مغزم نياوردم، اما واقعيت اينه که چيزی از درونم برای هميشه کنده شد و منو ترک کرد.
يک چيزی که خيلی وقته دلم می خواد در موردش بنويسم -اما انقدر که موضوع تلخی هست دست و دلم نمی ره، چيزيه که هميشه توی محاورات کوچه و بازار ما خودش رو نشون می ده. فرهنگ غالب و مغلوب دو جنس، کلماتی که فکر می کنم برای پياده کردن اين احساس هست که استفاده می شه، "دادن" مثلاً.
جديداً يک فيلم ساز جوان يک تابو رو در فيلمی به اسم کرگدن به تصوير کشيده. توی صبحانه لينکش رو پيدا کردم. فيلمی که نشون می ده چقدر پدوفيلی و کودک آزاری جنسی توی جامعهء ما رواج داره. وقتی نوجوانی بچه ای کوچک تر از خودش رو مجبور به ارتباط جنسی می کنه، هر دو يک چيز رو به خوبی ياد می گيرن؛ اينکه سکس يعنی زور گفتن قوی به ضعيف، نه يک ارتباط دو طرفه، يعنی يکی ناگزير و ديگری برنده است.
وقتی اين دو بالغ می شن، همين الگو رو با جنس مخالف هم پياده می کنن. نتيجه اش هم همين تصوير تلخيه که شايد هر روز همه می بينيم. هر جا با مردی بحثت بشه، چه ماشين هاتون خورده باشه به هم چه توی صف بانک نوبتت ضايع شده باشه، طرف مقابل معمولاً سعی می کنه بحث رو با جنسی کردنش ببره. حتی من فکر می کنم اينکه آقايون ايرانی انقدر احساس نياز می کنن که رابطه های موازی داشته باشن هم علتش همينه. اينطوری احساس قدرت و امنيت می کنن.
پ.ن: حالا اصلاً از کجا می شه فهميد کسی که توی تاکسی کنار من نشسته عقيده اش در مورد سکس قبل از ازدواج يا هر چيز ديگه ای چيه؟
***
چارشنبه:
با اصرار و اشک ريختن فراوون بالاخره باباشو راضی کرد تا با دوست هم دانشگاهيش ازدواج کنه. هر دوشون جوون بودن، نوزده - بيست ساله. هر دو بعد از ازدواج دانشگاه رو ول کردن. "ف" خانه دار شد و شوهرش تو مغازهء پارچهء فروشی که زير خونه شون بود مشغول به کار. نوهء خاله بزرگهء "ف" اون موقه ها رو زياد يادش نمی ياد، فقط يادشه آقاهه جلوی همه دائم "ف جون" رو صدا می کرد، و اينکه چشمهای درشت و تيرهء "ف" مثل هميشه غمگين بود، اما از هميشه يه خورده واقعی تر.
وقتی پسرشون به دنيا اومد چند ماهی بيشتر از بيست سالگی "ف" نگذشته بود. هنوز يکسال از تولد پسرشون نگذشته بود که تو فاميل پيچيد "ف" برگشته خونهء مادر پدرش. خيلی زودرنج شده بود، تا می گفتن بالای چشم همه دوتا ابرو هم هست به خودش می گرفت و بيوه شدنش. گاهی هم می رفت می نشست توی راه پله ها که دعواهای پسر کوچکش با برادرش که کمی بزرگتر از پسرش بود رو نشنوه. اعصابش ضعيف شده بود و با يک کلمه اشکش سرازير می شد.
آخر سر برگشت خونهء شوهرش. يک سال عيد که رفته بودن خونهء خاله بزرگه عيد ديدنی، شوهر رو به زنش کرد و در حاليکه دستش رو به حالتی گرفته بود که انگار يک گوی توی دستشه به "ف" گفت: ماشالا ندا چقدر بزرگ شده.. "ف" جواب نداد. نوهء خاله بزرگه قوز کرد.
سالها گذشت و می شد کم کم تن دادن به "سرنوشت" رو در چهره و چشمهای "ف" ديد. دوباره بچه دار شد و اينبار دختر. "ف" که از اول هم دختر خيلی دوست داشت عاشق اين بچه شده بود. ديگه زندگی شون با هر خوبی و بدی که داشت جا افتاده بود و بيشتر حواسشون به دختره بود و کلاس های موسيقی اش و درس و مشقش.
يه سال عيد که نوهء خاله بزرگه رفته بود خونهء خاله کوچيکه خونوادهء "ف" هم اونجا بودند. شوهر "ف" موقع رفتن اصرار کرد او رو هم برسونه. وقت پياده شدن آدرس ايميلش خواست و اون طفره رفت. تحمل شنيدن يا خوندن کلماتی که پشت اون چشمهای ورقلمبيده و کاونده شکل گرفته باشه رو نداشت. "ف" توی صندلی عقب ماشين فرو رفته بود و حرفی نمی زد. پسر بزرگشون حواسش به هيچ کدوم از اينها نبود و از پنجرهء صندلی جلو داشت به دخترهايی که از کوچه رد می شدن نگاه می کرد.
"ف" موقع خداحافظی با سردی سری تکون داد. درهای ماشين بسته شد و حرکت کرد.. نوهء خاله بزرگه بعد از اون هيچ سال نويی عيد ديدنی نرفت.
***
پنجشنبه:
اونهايی که مقالهء تجسم خلاق رو خواسته بودن لطفاْ آدرس ايمليشون رو تو نظرخواهی يا اميل به من بدن.
***
جمعه:
گاز ايجنسی کانکشنش باز شده اما می گه يه اجاق هم بايد بخری تا بهت گاز بديم. هر دوی اين خونه ها که من تا حالا نشستم اجاق داشتن و من نخريدم. اين يکی يک شعله اش فقط کار می کنه و من هم بالاخره بايد برای خونه های بعدی که احتمالاً بدون وسايل هستن اجاق بخرم اما چون زوريه زورم مياد از اينا بگيرم. فعلاً حوصلهء چونه زدن ندارم اما سرم که خلوت شد می رم سور وايميستم تا بهم گاز بدن.
يعنی که چی بايد اجاق بخری؟
***
شنبه: از وقتی دانشگاه رو ول کردم همه اش خواب کلاس درس می ديدم و صبح که بيدار می شدم غصه می خوردم. الان اون خواب ها قطع شدن و منم تو دنيای واقعی هر لحظه از پشت اين نيمکت های چوبی نشستن کيف می کنم و با لذت توی حياط سرسبز کالج قدم می زنم و يادم نمی ره که چقدر اين وضعيت رو دوست دارم.. اما همهء اين خوشی شبهايی مثل اين تبديل به عذاب می شه. شبهای امتحان. چرا؟ خودمم نمی فهمم. قبلاً اصلاً اينطوری نبودم. اما از همون کلاسهای زبان که دوسال پيش می رفتم شروع شد، و دقيقاً اون ترمی که خونده بودم و بهترين نمرهء از هفت ترمی که اونجا بودم رو آوردم.
خلاصه حالم امشب هيچ خوب نيست و از موارد نادری هست که سردرد هم دارم. راستی، راست می گن چپ دست ها مرکز کنترل نمی دونم چی چی شون سمت راست مغزشونه و راست دست ها سمت چپ؟
***
يکشنبه:
از پشت شيشهء کافی نت می بينمش، نگاهم می کنه و منتظر می شه بيام بيرون.. دستشو جلوم دراز می کنه.. محلش نمی ذارم. بعد از چند ثانيه بر می گرده و می ره و من هم به هندل زدن ادامه می دم.. استارت موتورم خراب شده و روزهای سرد به سختی روشن می شه. روز قبلش هم ديده بودمش، اومده بودم همونجا از قنادی بالای کافی نت خريد کنم.. اون روز با يک پسر هم سن و سال خودش بود.. هر دو کثيف، هردو کمرو و خجول..امروز هم ازم پول می خواد.. بهش می گم بس کن! دوباره راهشو کج می کنه و می ره.. به خودم فحش می دم.. خودم می گه به خاطر خودشه.. نمی خوام اينطوری بار بياد نمی خوام من تو گدا کردنش سهمی داشته باشم.. به خودم می گم اگه واقعاً تنها باشه چی؟ اگه جز اين راهی نداشته باشه چی؟ تو چطوری دلت مياد اين کيسهء پر از ميوه رو ببری خونه در حاليکه اين بچه شايد روزها و شبها گرسنه باشه؟
می رسم خونه.. دوربين رو بر ميدارم.. حالا برای پول دادن بهش يه بهانه دارم.. يه جای صفحهء عکسم رو با تصويرش پر می کنم. وقتی می رسم داره به آقايی که در حال پارک کردن موتوره نگاه می کنه و اينطوری ازش پول می خواد. عکس اول رو ازش می گيرم. بر می گرده به سمتم. ازش می پرسم مامانت کجاست؟ با خنده و خجالت سر تکون می ده. آقاهه براش ترجمه می کنه و اون جواب می ده.
-می گه هر دوشون مرده ان، اما از من بپرسی می گم راست نمی گه..
به مرد می گم ممکنه اينطور باشه، اما خيابون برای بچه ای به سن اين خيلی خطرناکه.
يه دونه موز و يه کم پول خرد، قيافهء بچه رو از شادی لبريز می کنه.. به خودم فحش می دم.. چرا همون بار اول همين کارو نکردم؟ خودم می گه من که درآمدی ندارم. مردم اينجا چرا انقدر نسبت به فقيرها بی تفاوت هستن؟ چرا دولت هيچ کاری نمی کنه؟ چرا هيچ کس هيچ کاری نمی کنه؟
اندازه و کادر عکس ها رو که تنظيم می کنم قلبم توی مشتی نامرئی فشرده می شه.. گريه آرومم نمی کنه..سعی می کنم خشم و نااميديم رو سر يه سيب سفت و درشت خالی کنم..با خودم فکر می کنم چند بار تا وقتی بزرگ بشه ممکنه سوء استفادهء جنسی رو تجربه کنه؟ تا وقتی که مثل اون دختر جوون بچه بغل بشه که وايميسته سر کوچهء جرمن بيکری.. تا اون موقع ياد می گيره چطوری به آدمهای پول داری که از خودشون می روننش و به خيابون نشين هايی که می خوان شبی رو باهاش سر کنن زهرخند بزنه و به خواستهء هر دو تن بده..
کاش کاری از دستم بر می اومد.. چقدر به اونهايی که اينجور موقعها کاری اساسی می کنن غبطه می خورم.. من يه خارجی ام، يه دانشجوی بی درآمد.. هيچ کاری از دستم بر نمياد.. کيسهء ميوه رو که خالی می کنم کاغذ شکلاتی که بعد از امتحان خريدم رو می بينم و حالم از خودم بهم می خوره.. می دونم نمی تونم به بچه ای که بعداٌ ممکنه هيچ وقت شکلات گيرش نياد بخوره از اين چيزها بدم.. با خودم فکر می کنم اگه می شد يه جايی ساخت برای همهء بچه های بی خونهء هر جای دنيا که اونجا کارهای سادهء دستی انجام بدن و برای خودشون درآمد داشته باشن چه خوب بود..
شنيدم نزديک خونه قبلی من يه صومعه هست که به زنها و بچه های بی خونه پناه و کار می ده. اما اين بچه يک کلمه حرف منو نمی فهمه چطوری می تونم اونجا رو بهش نشون بدم؟ تازه ممکنه بی سرپرست هم نباشه.. نمی دونم...
***
تعطيلات ديوالی در پيشه، اما نمی دونم اين گل بارونی که اين روزها اينجا برقراره دقيقاً مال همين عيده يا نه. کسی دقيقاً می دونه الان چه خبره؟ هر جا می ری پر حلقه های گله و گل فروش های چرخی و دکه دار و دست فروش و خريدارهايی که گلها رو ريختن تو کيسه که ببرن خونه يا ماشين و موتورشون رو باهاش تزئين کنن. جلوی خونه ها رو هم نقاشی می کنن. توی کالج هم کف زمين رو جلوی در ديپارتمان ها همينجوری نقاشی کردن. خيلی قشنگه..حس خيلی قشنگی داره ديدن مردم که اينطوری دارن چيزی رو چشن می گيرن. امروز که توی خيابون راه می رفتم احساس می کردم همه جا غرق در صلح هست.
از تخم گلهايی که کاشته بودم يک بوته چند روز پيش گل داد. انقدر کيف داشت!
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
اکتبر
(6)
- تعطيلات ديوالی را چگونه گذرانديد:ما در تعطيلات ديو...
- جمعه:آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان ...
- جمعه: قيمهء نذریتو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه...
- سه شنبه:هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين هم...
- از نوشته های قبل ام در مورد پردهء بکارت:آيا شما هم...
- جمعه:داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ ک...
-
▼
اکتبر
(6)