جمعه:
داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ کثيف درست کنی ها ديدم هوس ساندويچ کثيف کردم.. بعد به خودم گفتم نکنه از جونت سير شدی؟ خودم گفت ديگه از اون رستوران که تو دلهی رفتيم که بدتر نيست که! اونجا زير ميز هر ثانيه يه موش به دنيا می اومد و يکی ديگه از دنيا می رفت و ما به اين صحنه و اينکه کارمون به کجا کشيده قش قش می خنديديم. خلاصه يه دونه از اون ساندويچا که يه چيز قهوه ايه (چه اشتها آور نه؟) که روش انار و نارگيل ريختن سفارش دادم. وقتی داشت ساندويچ رو درست می کرد روغنی که توش نونش رو سرخ کرد ديدم و پشيمون شدم. گفتم می برم می دم به همون مادر دختره که عکسشونو انداخته بودم.
اما وقتی رسيدم به کوچه، مادر دختره اونجا نبودن.. گفتم نگه می دارم فردا که اومدم بيرون می دم به يکی، همزمان فکر کردم، با اين همه فلفل همهء ميکروبا کشته می شن، نه؟
بعد گفتم نصفشو بخورم، هان؟ بعد در مقابل چشمان حيرت زدهء خودم همه شو خوردم..
***
شنبه:
يه تن دانمارکی خريدم که نفهميدم درست محتوياتش چی بود چون به هيچ زبون ديگه ای روش چيزی ننوشته بود. اما من سرم درد می کنه واسه امتحان کردن چيزای تازه.. اومدم خونه بازش کردم.....فرض کن يه خمير صورتی که مزهء مغز و بوی زخم ماهی می ده..
می گم چرا اسمش انقدر طولانی بود! حتماً معنيش می شه "مغز له شده با طعم کله ماهی".
***
يکشنبه:
در بالکن از بارون زياد باد کرده بود و خيلی سخت بسته می شد. اين شد که چند وقت از خير بالکن رفتن گذشتم و درو باز نکردم. چند روز پيش که آفتاب شده بود گفتم يه هوايی تازه کنم، درو که باز کردم ديدم زير دو گوشهء پايينی در روی زمين دوتا کلونی مورچهء قرمز درست شده. اين مورچه ها هم خيلی تو خونه زيادن هم گازشون قشنگ پوستتو می کنه. منم با پيف پاف افتادم به جون کلونی و همهء شن هايی که اونجا جمع کرده بودن رو جارو کردم.
حالا چند شبه مورچه های نر (بالدار) ميان به سبک عمليات انتحاری پرواز کنان سمت سر و کلهء من و خودوشنو درقی می زنن به پيشونيم و بعد وززززی ميفتن اونور. شايدم منو اشتباه گرفتن.
راستی در مورد تجسم خلاق يه مقالهء آموزشی (انگليسی) دارم. هرکی دوست داره ايميل بزنه براش بفرستم.
***
شنيدين لُره يه ساعت می خره، دوستش هی ازش ساعتو می پرسيده؟ آقا لره هم بهش می گه حالا انقده وَپرس تا وَرينی وِش.
حالا اونی که هی وبلاگ های اين و اونو پينگ می کرد هم وَريد وِش.
***
سه شنبه: من اين يه هفته رو از خونه بيرون نرفتم و برای همين اين دفعه عکس نداريم. عوضش اين هفتهء بحران زدهء امتحانا که رد شد می رم جاهای دورتر شهر برای عکاسی.
***
(اشکالی نداره بنويسم چارشنبه؟ به ياد چارشنبه سوری های بی ترقه و از روی آتش پريدن) چارشنبه: خيلی دلم می خواد تو اين پاراگراف يه چيزی بنويسم.. اما نمی نويسم.. خودسانسوری. ببينم تا چه حد می تونم. آدم وقتی به يک موقعيت يا يک سری آدم زياد نزديکه، درست نمی تونه ببينتشون. درست مثل اينکه انقدر کله تو نزديک يک پارچه کنی که فقط بافت پارچه رو ببينی و مدل لباس رو نه.
حالا منم که از خونواده ام دور شدم، دارم شباهت های خودم رو با افراد خونواده ام و تفاوت هام رو باهاشون بهتر می بينم. يک واقعيت خيلی تلخی که تازه دارم بهش توجه می کنم اينه که چقدر نسبت به بابام قدرنشناس بودم. چقدر دلم می سوزه واسهء اون همه وقتی که همو درک نکرديم و چقدر حس بديه که الان می فهمم چقدر اين مرد رو عذاب دادم و اون چقدر دوستم داشته و چه کارهايی برام کرده.
اين حس واقعاً مثل اين ميمونه که يه آتيش درست شده باشه از حقيقت و من دارم توش می سوزم.
يک چيز خيلی تلخ تر از اين هم هست که هم خيلی نياز دارم بريزمش بيرون هم دلم نمی خواد. اگه کسی هست که کنجکاوه و دلش هم می خواد بهم کمک فکری کنه ايميل بزنه. فکرش داره روحمو می خوره.
***
پنجشنبه: از آفتاب تند بيزارم. دلم می خواد هميشه ابری باشه. چه بباره و چه نه. اما اگه بباره که خيلی عاليه.
راستی اين سريال six feet under رو می بينين؟ خيلی عميق درون آدمها رو کندوکاو می کنه. يا شايد بهتر باشه بگم شخصيت پردازيش خيلی عميق و واقعيه.
تقريباً هيچ فيلمی رو که انقدر صادقانه همهء جنبه های شخصيت آدمها رو بدون تقسيم بندی به خوب و بد نشون بده تا قبل از اين نديده بودم. خيلی منو ياد طرز داستان گويی ميلان کوندرا می ندازه که اونم کتاب بود و نه فيلم.
داستان در مورد خانواده ايه که شغلشون برگذار کردن مراسم ختمه و به طور مستقيم هميشه با مرگ سر و کار دارن. همهء صحنه ها به نظر مياد با فيلتر خاکستری رنگ گرفته شده باشه که جنبهء دراماتيک قضيه رو به طور يکنواخت همهء جای داستان پخش می کنه. دنيايی که به تصوير می کشه پوشيده شده با لايه ای خلل ناپذير و ضخيم از مرگ، که زير اون آدمها هر کدوم با يک دنيای کاملاً مجزا از ديگری دارن زندگی می کنن. هر کس با راز هولناکی که بيشتر توی دنيای خودش فرو می برتش زندگی می کنه و همه به طرز توی چشم خوری تنها هستن، حتی اگر عاشقانه با هم روی يک تخت دراز کشيده باشن.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
اکتبر
(6)
- تعطيلات ديوالی را چگونه گذرانديد:ما در تعطيلات ديو...
- جمعه:آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان ...
- جمعه: قيمهء نذریتو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه...
- سه شنبه:هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين هم...
- از نوشته های قبل ام در مورد پردهء بکارت:آيا شما هم...
- جمعه:داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ ک...
-
▼
اکتبر
(6)