جمعه: قيمهء نذری
تو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه لايهء قارچ کپک مانند پوشيده شده بود. چند وقت بعد موجودات ريزی شبيه لارو عنکبوت و شته ديدم که عين گلهء گوسفندان در تپه های سبز و خرم روی اين لايهء قارچی واسه خودشون می چريدن. اول کاريشون نداشتم اما بعد چند وقت روشون و زياد کردن و ميز منو هم به چراگاه فصلی اضافه کردن و اون وقت بود که ديدم اين گرگ صفتان گوسفند نما عين کک های دوره ديده چند سانت می پرن!
با پيف پاف افتادم به جونشون و همه رو ذبح ميکروشيميايی کردم. حالا می خوام يه قيمهء نذری باهاشون بپزم...تا اينا باشن به خانوم غولهء بی شاخ و دم بيش از حد نزديک نشن.
....هوم.. فکر کنم اين رستوران ايرانی سر کوچه هم غذاهاشو همين جوری می پزه.. آخه دقيقاً همين ته مزهء پيف پاف رو داره...... يه کم ادويهء اين قيمه رو بايد بيشتر کنم...
***
شنبه:
ديروز رفتم همين رستورانه که گفتم. غذای مخصوص امروزش ماکارونی بود. خيلی وقت بود هوس کرده بودم از اون ماکارونی قديمی های چرب و چيلی و پر از رب که با گوشت چرخ کرده درست می کردن بخورم، اما هيچ وقت نتونستم به خودم اجازه بدم همچين بمب کالری ای درست کنم. تصور کن اون موقه ها روغن مايع هم زياد متداول نبود و مامان های ما با روغن نباتی جامد اينو درست می کردن. چطوری خودشون چاق نمی شدن من نمی دونم.
خلاصه در مقابل ماکارونی استايل قديمی رستورانه نتونستم مقاوت کنم و يکی سفارش دادم. با عشق و علاقه آوردمش خونه و راه پله ها رو تا دم در به سرعت طی کردم.. نمی تونستم صبر کنم.. اما وقتی تو خونه در ظرف آلومينيومی رو باز کردم مثل يخ وا رفتم.. يادم نبود اينجا رب به اون معنی که ما تو ايران داريم وجود نداره.. ماکارونی رو با دارچين پخته بودن.. و مزه اش هم همون ته مزهء پيف پاف که با گازوئيل مخلوط کرده باشن.. شيطونه می گه امروز برم يه متلک بهشون بندازم..
***
يکشنبه:
خواب: نشستی تو توالتی که ديوارش يه شکاف بزرگ داره و از شکاف ديوار يه شاخه پر از تمشکهای بزرگ و قرمز براق اومده تو.. و تو موندی مواد هضم شده رو پس بدی يا به خوردن تمشک برسی..
***
دوشنبه: اومده بودم جمیز بلانت جون دانلود کنم خوردم به دیوار. الان تو اون کافی نت که نشسته بودم می شد ها! دانلود هم کردم. اما صاحب کافی نت نگذاشت موزيک پلیرمو وصل کنم و موزیک رو بریزم روش. حالا کامپیوتر خودمو آوردم اينيکی کافی نت اما روی ویندوز من دانلود نمی کنه. از ایکس پی خوشش نمیاد. خلاصه گفتم حالا که با بند و بساط اومدم آپ هم بکنم.
***
سه شنبه:
من سر از کار اين عفريته-اسطوره در نياوردم.. شما يه نگاه بندازين ببينين چيزی دستگيرتون می شه؟
***
***
چارشنبه:
بعضی از پدر مادرها خيلی خودخواهانه به فرزندشون نگاه می کنن. از اونها مسقتيم و غير مستقيم بهره کشی می کنن و عملاً می شن بچهء بچه شون. مثلاً بعضی مادرها تو دعواهای زناشوئی شون سعی می کنن از فرزند و احساساتش به عنوان يه سلاح در مقابل پدر استفاده کنن، بعضی وقتها هم پدرها با دور کردن بچه ها از مادر يا حتی کشتن اونها سعی می کنن مادر رو به زانو در بيارن يا ازش انتقام بگيرن.
شايد قديما به اينجور آدمها می گفتم کثيف، اما يه چندتا برنامه های نشنال جئوگرافيک رو که آدم ببينه توقع اش از آدميزاد مياد پايين. چند روز پيشا داشت دانشمندی رو نشون می داد که دوازده ساله داره روی شامپانزه ها تحقيق می کنه تا ريشهء به وجود اومدن مذهب و سياست رو تو آدمها پيدا کنه. ما هم از همون جنگل مولا اومديم ديگه، فقط يه کم اسباب بازی بيشتر واسه خودمون ساختيم.
پ.ن: پاشم يه ايميل به نشنال جئوگرافيک بزنم حق و زحمهء اين همه تبليغی که براشون می کنمو بگيرم.
***
پنجشنبه:
خير سرم مثل هر روز ديگه ای که موقع ناهار خونه م گفتم غذامو با تلويزيون بخورم. روشن که کردم روی نشنال جئوگرافيک بود از شب قبل، و همون موقع يه زن پاکستانی رو داشت نشون می داد که شوهرش دماغشو بريده بود.. کوفتم شد قشنگ. فکر نکنم زن های هيچ جای دنيا به اندازهء پاکستانی ها در معرض وحشی گری مردانه باشن.
يک لحظه يادم رفت قراره آرزوهای خشن نکنم و با خودم گفتم کاش يه سيل سوزان می اومد و هر آدمی که با هر موجود ديگه ای اينجوری وحشيانه رفتار می کنه رو با خودش می برد.. يا انگشت
شستشون قطع می شد تا ديگه نتونن چاقو يا چوب دستشون بگيرن.. نه که کسی قطعش می کردها، منظورم اينه که خودش خشک می شد می افتاد!
هندی ها که خيلی ملايم هستن انگار اصلاً جون ندارن وحشی بازی دربيارن. خيلی همت کنن آروم يه پيت نفت بريزن سر زنشون و بعدم يه کبريت بزنن. چرا پاکستانی ها که تنهء مرزشون خورده به تنهء اينها پس انقدر وحشين؟ اون تجاوز گروهی به زنی که برادرش با يه دختر از قبيلهء ديگه دوست شده بود رو يادتونه دو سه سال پيش خبرش تو اينترنت پيچيد؟ چقدر بايد آشغال موجود در مغز يه عده ای زياد باشه که حتی يک نفر از ميونشون نگه بابا اين گناه اون زن نبوده که بردارش هر غلطی کرده؟
خبرهای اينجوری رو از رسانه هايی که مثل ايران چيزی رو سانسور نمی کنن زياد می شه شنيد و ديد.
اين چيزها رو با آموزش می شه درست کرد يا حداقل کمش کرد. می شه ياد مردم داد که آدمها وسايل راحتی و رفع شهوت همديگه نيستن. اون مرد پاکستانی که زن سابقش رو آتيش می زنه که "حالا که مال اون نيست مال کس ديگه هم نبايد باشه!" شايد اگه می تونست بفهمه که غلط فکر می کنه خودش قربانی جهل و زنش يک چشمش کور نبود.
تلويزيون ما که قربون هفت جد و آباء همه مون بره علاوه بر اينکه اين نقش آموزشی رو نداره، انقدر روش هم زياده که به قول خانم حنا اسم زنانهء طوفان ها رو هم به طوفانی بودن اخلاق خانم ها تفسير می کنه! ای روووو رو برم هی! اگه حرف درست نمی تونی بزنی حداقل لالمونی بگير خوب! حالا هی آموزش آشپزی و شيرينی با کرم کوفت و زهرمار و مشاور خانواده نشون بده و سريال آينه بذار و دختر عروسکی رو نشون بده که آرزو می کنه پدر مادرش زده بودن له و لورده اش کرده بودن تا زندگی زناشوئی اش الان انقدر خراب نبود (!!!) خراب شی صداوسيما!
هه! منو باش! وقتی در مورد ايدز، مسئلهء به اين مهمی که هر روز داره قربانی بيشتری ميگره کسی نيست به مردم ياد بده و بگه داستان چيه، حتی با وجود اينکه از رسانه های ديگه می شنويم اوضاع ايران چقدر از نظر خطر ابتلا به ايدز بحرانيه بازم تلويزيون خودمون خفه خون مرگ گرفته، من دارم به آموزش رفتار ملايم با غير همجنس فکر می کنم!
چند وقت پيش خاله م گفت پسر يکی از دوستانش سرطان غدد لنفاوی گرفته و مرده. پسره همه اش بيست و چهار سالش بود. چيزی که اون موقع نمی دونستم اين بود که بيماريش در واقع ايدز بوده. ويروس ايدز به دستگاه ايمنی حمله میکنه و اين حمله و تضعيف دستگاه ايمنی توی مرحله های بعد گاهی باعث به وجود اومدن سرطان غدد لنفاوی می شه (و خيلی بيماری های ديگه مثل سل). پسر بيچاره که حتماً از آمار ايدز بی خبر بوده و آموزشی هم در مورد لزوم استفاده از کاندوم نديده بوده، قربانی آشغال بودن سيستمی شده که تابوهای احمقانه رو به قيمت جون آدمها هم حاضر نيست بشکنه. اما حتی علت واقعی مرگش هم مثل راز شرم آوری با خودش دفن می شه، در حاليکه رسانه ای که سالها از پول ماليات اون و خونواده اش سرپا مونده اما هيچ خدمتی نکرده بايد شرمنده و سرافکنده باشه نه اون که برای برطرف کردن يکی از اصلی ترين و محق ترين نيازها زندگيشو از دست داده.
اين در حاليه که -باز می خوام از هند بگم لطفاً لنگه کفش ها و تخم مرغ ها رو آماده کنين- تقريباً هر روز ميون برنامه ها به مردم از بيخ سنتی هند - شده با يک تبليغ چند ثانيه ای- يادآوری می شه که در مورد ايدز شوخی نکنن و هميشه به آموزش راديو و تلويزيون در اين باره گوش کنن و با بچه هاشون هم در موردش بی پرده صحبت کنن.
البته يه مسئلهء خيلی مهم که من فراموش کردم و اميدوارم خدا منو به خاطرش ببخشه اينه که نيت پاک می تونه پليدترين ويروسها رو تبديل به واکسن کنه. مردم ماشالا همه بسيجی وهميشه در صحنه هستن اما حالا اگه کسی هم با خواهر برادر دينيش رفت پشت صحنه با نيت پاک و احساس معنوی و فقط واسه درست کردن متريال برای ذوب در ولايته و برای همينه که ما يه دونه بيمار مبتلا به ايدز نداريم، اين شايعات هم همه ش کار دشمنه.
بايگانی وبلاگ
-
▼
2005
(91)
-
▼
اکتبر
(6)
- تعطيلات ديوالی را چگونه گذرانديد:ما در تعطيلات ديو...
- جمعه:آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان ...
- جمعه: قيمهء نذریتو فصل بارونی، چند جای ديوار از يه...
- سه شنبه:هميشه آدمهايی با توجيه هايی شبيه به اين هم...
- از نوشته های قبل ام در مورد پردهء بکارت:آيا شما هم...
- جمعه:داشتم می اومدم خونه، يه دونه از اين ساندويچ ک...
-
▼
اکتبر
(6)