شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۴

جمعه:
آخيششششششش.. امتحانای ايکبيری تموم شد و الان موسم تق و لقی کلاسها ست و بعدشم تعطیلات دیوالی که حدود بیست روزه. ازهمه مهمتر اينکه امروز بالاخره گاز گیرم اومد.. به سلامتی مردم تيره پوست خيابانشاش خالبرمياندوابروی هند که آروم و خندونن.
راستی، يه بسته از اين خال های ميان دو ابرو خريدم..نگين هم داره.
***
شنبه:
الان يه ايتالياييه تو کافی نت بود کلی خنديدم از دستش. خيلی کلافه بود از سرعت پايين اينترنت هی انگليسی و ايتاليايی قاطی غر می زد بعد يه دفعه عين اين گزارشگرهای فوتبال که صحنهء گل جام جهانی رو گزارش می کنن شيش متر از جا پريد که اووووووووووووووو دودوره توتوره موتوره خنده ام گرفته بود نگاش کردم اول فکر کردم باز داره از سرعت يواش شکايت می کنه يه کم دلدريش بدم گفتم آره امروز خيلی سرعت کمه گفت نه بالاخره ميل باکسم باز شد خيلی خوشحالم!
***
يکشنبه:
عذاب وجدان: الان سر يه کفاش کنه که می خواست کفشهای سفيد ورزشی مو واکس قهوه ای بزنه داد کشيدم که I said nehi! منم با اين هندی انگليش ميکس حرف زدنم برم جلو بوق بزنم.. آخه نمی رفت هر چی با زبون خوش می گفتم! يه بار ديگه ام چند ماه پيش با يه فروشنده ای که مبتلا به مونگوليسم بود با بی حوصلگی و ناخودآگاه بد حرف زدم، در حاليکه از صاحب کارش لجم گرفته بود که باسن مبارک رو تکون نمی داد بياد بهش کمک کنه.. سر اونم هنوز عذاب وجدان دارم.
***
دوشنبه:
وقتی با کليد در می زنه دو متر از جا می پرم چون ميزم نزديک دره و خودم غرق توی کتاب. اول می خوام محل نذارم اما فکر می کنم ممکنه پست چی باشه. وقتی ازم می پرسه همسايه روبرو کجاست دلم می خواد بهش بگم اگه به جای سيب زمينی يه کم مواد غذايی ديگه هم می خوردی الان می دونستی اين سؤال و از من نبايد بپرسی. نصفهء دوم همين جمله رو بهش می گم و بر می گردم تو.
کاش در زنگ بلبلی يا قدقدی يا بع بع داشت.. اصلاً کاش زنگ داشت. يا کاش می دونستم اگه روی در بنويسم "لطفاً با کليد در نزنيد" ديگه کسی اينکارو نمی کنه.
***
سه شنبه:
قبلنا عاشق جئولوجی بودم. هر وقت می رفتيم شمالی جايی يا تو همين سفر دور هند، هميشه ميرفتم تو بحر سنگ ها و صخره های اطراف جاده.
فسيل مسيل هام خيلی جالبن.. اما اين بخش کريستالوگرافی رو هيچ دوست ندارم. مخصوصاً که خيلی تيتروار و حفظ کردنيه. سنگ شناسی هم اشک آوره چون سنگ ها مثل جونورا نيستن که بگی بالام جان ایی الاغَه اوو کفترَه. سنگها خيلی وقتها بد جور به هم شبيه ان حتی گاهی کاملاً به شکل همديگه درميان. گاهی دگرگون می شن و بيشتر وقتها تفاوت ظاهريشون اونقدر نيست اما ترکيبات شيميايی و اسم و پروسهء درست شدنشون با هم فرق داره و اين امتحان پرکتيکال از اون سختها بود که يه عالم سنگ شبيه به هم داده بودن و از بخش کريستالو گرافی هم يه مدل کريستال که قبلاً درس نداده بودن از اونها که مال شاگرد زرنگاست. ايکبيريا.
پ.ن: سه جلسه پشت هم تکرار می کرد فسيل مال ده سال بيست سال صد سال گذشته نيست مال خيلی قبل از اونه -قبل از اين کلاس هم اينو می دونستيم- بعد سه چهار بخش آخر کتاب با اون همه اسم قلبمه سلمبه رو نرسيد درس بده. خيلی از استادهای هندی اينجورين. اولش خودشونو می کشن و زير و رو و ريزه کاری هارو هی کش می دن بعدش کتاب رو نمی رسن تموم کنن. سر زولوجی هم همينطور شد. انقدر اون بخش کرم خاکی و باکتری قبليشو کش داد که قلب و مغز قورباغه و جنينشو نتونست درس بده و انقدر هم دير سر کلاس می اومد که کلاس شيمی بعدش هر دفعه کنسل می شد و آخر سر استاد شيمی قهر کرد گذاشت رفت.
من به اين نتيجه رسيدم که اگه پونا کسی می خواد درس بخونه همون دانشگاه اصلی بخونه بهتره اونجا مثل اينکه منظم تره.
***
چارشنبه:
مهتاب تنها دوستم بود که ساعتها مدلم می شد.. هر حالتی که می خواستم بدون اينکه غر بزنه يا خسته بشه به خودش می گرفت، با هر پوششی يا حتی بدون لباس. تنها کسی بود که به خاطر زيادی مؤدب بودن ازش حرصم می گرفت.. اما اگه می دونستم انقدر زود می ره...
کاش فرصت های رفته بر می گشتن، تا می تونستم اون دوستی که بايد، باشم.
***

پنجشنبه:
پريروز يه چاينيز خوردم که حسابی از خجالت دستشويی جان درم آورد پنج صبح هم دوباره بيدارم کرد يالا پاشو برو سر پست منم توبه کردم ديگه رستوران نرم.. امروز اومدم بازار منقل بخرم. اينجا پشت همون مرکز گوشت و مرغ و ماهيه که چند وقت پيش عکسشو انداخته بودم.... نزديک ديواليه و بازار گل فروشی هم داغ.. از اين گلا خانمها به موهاشون هم می زنن، گلها رو از نخ رد می کنن و بعد به پشت سر وصل می کنن. اما براشون از نون شب واجب تر النگوئه.. زنهای هر ايالت يه رنگ الگنو دست می کنن، مال مهاراشترايی ها سبزه.. من عاشق اون آبی برق برقيا هستم.
هنديا جونا انقدر رنگ دوست دارن که رشتهء غذا رو هم رنگ می کنن.
اينجا کباب کوبيده داره و صاحبش هم ايرانيه اما فکر می کنم نه زياد قديمی باشه و نه جديد (زمان مهاجرتش رو می گم). آخه فکر نکنم ايرانی های دويست سيصد سال پيش کباب کوبيده می خوردن، نه؟ مثلاً يه رستوران هست که صاحبش پارسی-ايرانيه (در نتيجه پيشينهء مهاجرت خاندانش بر ميگرده به زمانهای دورتر) و چلو کبابشو نمی شه خورد.. من يه دوستی رو با کلی تعريف و تمجيد بردم اونجا که آره بيا چلوکباب نخورده از دنيا نری انقدر بد درست کرده بود که من تا آخر غذا از خجالت عرق ريختم.. اوايل اومدنم به اينجا بود و تجربه نداشتم کدوم رستوران خوبه.. با اينکه خيلی رستوران معروفی هم هست اما چلوکبابش خوب نبود.. اين يکی چلو نداره اما حرف هم نداره.
اينم يه خونه که روی پنجره اش نقش اهورا مزدا داره. تا چند ماه پيش اين ميله ها رو نزده بودها.. کاش اونموقع دوربينم همراهم بود عکس گرفته بودم.
خدا زيادمون کنه خواهر..
امروز صبح اومده بودم هيزم جمع کنم (درست يکی دو ساعت قبل از اينکه بالاخره صاحب گاز شدم) يه استخوان پيدا کردم. استخوان ران آدم.. يکی اينجا مخفيانه دفن شده بوده.
.........اينم اولين نيمروی منقلی ما.. انقدر مزه دااااااااااااااااااااااااااااااااااد جای شما خالی.. با همون خاکسترهايی که از آتيش افتاده بود توش خوردمش.
امروز بسيار بسيار روز مبارک و فرخنده ايه.. هم گاز گيرم اومده هم شب تلويزيون the aviator و نشون ميده.
پ.ن: آخ اين دمی شويد خالی با ماست الان خوشمزه ترين غذای دنياست..

بايگانی وبلاگ